رویای آریایی

attention

my last yahoo id (viva_barca0o0) has just been hacked

the new one is: ardeshiir1899 you can add me and keep in touch if you'd like to

many thanks

ardeshir

Portfolio

بلاگ رول

آرشیو

Feed

اطلاعات

اصفهان؛ نصف جهان؟

پنجشنبه ۲۰ تیر ۱۳۸۷
 
اصفهان؛ مسجد شیخ لطف الله
 

دیشب قبل از اینکه به کنار پل خواجو برویم سری هم به بقعه شهشانی و خانه قزوینی ها زدیم که شرط می بندم هیچ کدامتان تا به حال اسمش را هم نشنیده بودید، حتی آرلن و ندا که اصفهانی هستند هم فکر نکنم اسم این مکان ها به گوششان خورده باشد! بعد هم سری به مسجد جامع اصفهان زدیم که می گفتند اولین مسجد اصفهان بعد از ورود اسلام به این شهر است و با این اوصاف طبیعی است که هزار و چهارصد سال عمر آن باید باشد.

از معماری مسجد خیلی لذت بردم. معلوم بود که یک یا چند معمار عاشق و با حوصله آن را طراحی و اجرا کرده اند، این از کنگره ها و گوشواره های بنا کاملا مشخص بود. در سقف بنا یک ایده ساده چندین بار تکرار شده بود و البته تکرار بیش از حد آن اصلا خسته کننده نبود و به چشم نوازی اش کمک می کرد. مسجد جامع یکی از مکان هایی است که به خاطر موقعیتش از چشم توریست ها همواره دور می ماند. توصیه می کنم اگر گذرتان به اصفهان افتاد تماشای آن را از دست ندهید. چند تا عکس هم از مسجد جامع گرفتم که فکر می کنم بهترین عکس هایی بوده است که در اصفهان گرفته ام.

بعد از مسجد هم به طرف کلیسای وانک و محله جلفا (محله ارامنه اصفهان) حرکت کردیم. خیلی اتفاقی مسجد جامع و کلیسای وانک پشت سر هم در برنامه بازدید ما قرار گرفته بودند. در طول مسیر مابین مسجد و کلیسا مدام این شعر خیام در ذهنم می چرخید:

یک دست به مصحف و یک دست به جام / یک پا به کلیسا و یک پا به مقام

خلقی متحیر که چه خوانندم نام / نه کافر مطلق نه مسلمان تمام

آنقدر حواسم به این دو بیتی بود که مسیر جلفا را چند بار اشتباه رفتم و آخر سر یکساعت بعد از بسته شدن کلیسا به آنجا رسیدیم. اما زیبایی این محله تنها به کلیسای منحصر به فردش محدود نمی شود. سبک خیابان ها و خانه ها و کف پوش مسیر هایش حس جالبی به آدم می دهد. برای همین چند دقیقه ای را در کوچه پس کوچه های جلفا قدم زدیم و بعد وارد یکی از چندین کافه اطراف کلیسا شدیم تا قهوه ای بخوریم که البته تا نشستیم روی صندلی برق رفت و قهوه ساز کافه کار نمی کرد تا قهوه فرانسوی محبوب من را درست کند و من به یک قهوه ترک دوبل رضایت دادم که واقعا بهترین قهوه ای بود که در تمام زندگی ام خورده ام. توصیه بعدی من هم این است که اگر اصفهان رفتید حتما قهوه ترک های کافه شانت را امتحان کنید (درست چسبیده به دیوار شمالی کلیسا وانک است) دلیل اصلی خوشمزگی اش هم جوان خوشرویی است که آن را درست می کند. اسمش وازریک بود و در حالی که برق کافه اش رفته بود و ما (به قول الکساندر پوپ:) در تاریکی مطلق نهان بودیم، آنقدر به ما مهربانی کرد که دلمان می خواست شب را همانجا صبح کنیم!

قهوه ای که وازریک به ما داد خواب را از کله هر دویمان دزدیده بود، که البته اثراتش را در نوشته قبلی ام به وضوح می بینید، یکساعت بیشتر نتوانستیم بخوابیم و شش صبح بیدار شدیم تا منارجنبان و آتشگاه و کلیسای وانک، که شب قبل ندیده بودیمش، را ببینیم. البته برای بار سوم سری هم به بازار نقش جهان زدم تا گزارشی که از میناکاری درست کرده بودم را کامل کنم. با استاد اصغر فولاد گر راجع به هنر مینا کاری حرف زدم که چیز بدی از آب در نیامده. بخش کوتاهی از این گفتگو رو در زیر این مطلب می تونید بشنوید (حجمش خیلی کمه، حتی اگر سرعتتون هم کم باشه راحت دانلود میشه) اما گزارش کاملش رو هفته آینده در برنامه روز هفتم از رادیو بی بی سی (جمعه ساعت دو تا چهار بعد از ظهر) خواهید شنید.

خلاصه اینکه ساعت دو بعد از ظهر امروز اصفهان را ترک کردیم. در این دو روز که اصفهان بودم فهمیدم که دروغ می گویند که اصفهان نیمی از جهان است. هرکه می گوید اصفهان نصف جهان است، فقط نیمی از اصفهان را دیده است. به هر حال، هرچند دل کندن از اصفهان سخت بود اما یک انرژی بزرگ ما را به سمت شهری دیگر کشاند و الان که این یادداشت ها را می نویسم در شهر کاشان هستیم. در بالکن هتل امیر کبیر کاشان و رو به باغ فین نشسته ام و نسیم خنکی که از جانب باغ می وزد را لمس می کنم، ولی فکر و قلبم جای دیگری است. به مردی فکر می کنم که شک ندارم انرژی او مسیر سفرمان را تغییر داده است. نجوایی که این مرد با من می کند همان قصه ای است که دیشب زاینده رود برایم تعریف می کرد اما ای عجب که از هر زبانی که می شنوم نا مکرر است.  فردا نرم و آهسته به سراغش خواهم رفت و این حدیث نامکرر را با او زمزمه خواهم کرد.

کاشان؛ سی دقیقه پس از نیمه شب چهارشنبه نوزده تیر ماه هشتاد و هفت

 

 
icon for podpress  Standard Podcast: Play Now | Play in Popup | Download (27)

صدای زاینده رود…

چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۸۷
 

اصفهان آرامش عجیبی دارد. عجیب به این خاطر که با وجود ترافیک و شلوغی اش باز هم این آرامش بر هم زده نمی شود و آن را می توان حس کرد. کانون آن هم زاینده رود است و هرچه به آن نزدیک تر می شویم این آرامش بیشتر و بیشتر احساس می شود.زاینده رود، رودی است زاینده عشق و آرامش که محبتش را عاشقانه و بدون چشم داشت نصیب مردمی می کند که کنارش می نشینند و نفسی تازه می کنند و گهگاهی دست معشوقشان را می گیرند و بی توجه به تابلویی که می گوید:«عبور از عرض کم عمق رودخانه ممنوع» از عرض رودخانه آهسته عبور می کنند و همچنان که آب زنده رود پاهایشان را خیس می کند چشمانشان از حادثه عشق تر می شود.

زاینده رود جای عجیبی است. فضایش و احساسی که منتقل می کند برای من تداعی گر یک حس آشناست. احساس پیش آگاهی یا به قول فرانسوی ها "دژاوو" می کنم ولی درست نمی توانم تحلیلش کنم و بگویم که دقیقا این حس چیست، همینقدر می دانم که خوشایند است.

امشب زیر پل خواجو نشسته بودم و با انگشت دستم آب زنده رود را حس می کردم و همین حس غریب و آشنا در ذهنم پرسه می زد و برای زاینده رود درد و دل می کردم که صدای گروهی درست زیر ساحتمان میانه پل توجهم را جلب کرد. به خودم که آمدم کنار آنها ایستاده بودم و از بین جمعیتی که دور جوانی حلقه زده بودند خودم را جلو می کشیدم. جوان آوازی بس خوشایند می خواند و جواب آنچه که دقایقی قبل داشتم برای زاینده رود تعریف می کردم را به من می داد. جوانک آوازه خوان برای من صدای زنده رود بود و با حنجره رسا و گیرایش فریاد می کشید: روی برگی بنویس عشق، بنویس با چشم خیس عشق، عشق رو تکرار کن دوباره…

ساعت کم کم به یک بامداد نزدیک می شد و برای آنکه قبل از بسته شدن درب پارکینگ به هتل برسیم، باید باز می گشتیم. زاینده رود و جوان آوازخوان را ترک کردیم و همان مسیری که امده بودیم را باز گشتیم. اما احساسی که درون من وجود داشت قابل مقایسه با حسی که موقع رفتن به زاینده رود داشتم نبود. آدرنالین در خونم موج می زد و وجودم را هیجان گرفته بود. همچنان که خیابان چهارباغ را از زاینده رود به سمت هتل طی می کردیم من هم به تحلیل این هیجان در وجودم مشفول بودم. نبرد عقل و قلبم در کنار میدان نقش جهان به پایان خود رسید و من نزد خودم اعتراف کردم: «من باز هم عاشق شدم!»، و بیشتر از هر زمان دیگری در زندگی قلبم از عشق سرشار شده بود.

اصفهان؛ دو و چهل دقیقه بامداد سه شنبه هجده تیر هشتاد و هفت

پی نوشت: صدای آن جوان که زیر پل خواجو آواز می خواند را می توانید این زیر بشنوید. اگر سرعت اینترنت شما کم است، توصیه می کنم اول دانلود کنید و بعد بشنوید. در غیر اینصورت روی نماد play کلیک کنید.

 
icon for podpress  Standard Podcast: Play Now | Play in Popup | Download

کوتاه، محض اطلاع

چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۸۷
 
همین چند دقیقه پیش رسیدم خونه. فقط خواستم بگم که در طول سفر نه امکان دسترسی به اینترنت رو داشتم و نه فرصتش رو. برای همین عکس ها و یادداشت هایی که نوشتم رو از امروز به بعد به تدریج همینجا منتشر می کنم. و پایینش رو هم تاریخ زدم.
 
این رو فعلا داشته باشید. تا چند دقیقه دیگه که اولین مطلبی که در اصفهان نوشتم رو بذارم اینجا.

روز هیچم

شنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۷
 
درست روزی که امتحانات کوفتی دانشگاه تموم شد جرقه سفر کردن هم تو مغزمون زده شد. هدف اول شمال بود و دریا و لب ساحل و ویلا و (به قول دانشمند) قص علی هذا!! اما خیلی زود منتفی شد چون قرار شد با ماشین بریم شمال و ما هم دیدیم که لب دریا رفتن که دیگه ماشین نمی خواد و تصمیم گرفتیم حالا که ماشین هست بریم یه جای دور تر با دیدنی های بیشتر و بعدا سر یه فرصت مناسب دل به دریا بزنیم. همینجوری رو هوا پروندم اصفهان، همه موافقت کردن! (بابا جذبه!!)
روز اول هممون، یعنی هر شش نفرمون، اعلام آمادگی کردن و کلی استقبال و اینا، به طوری که مونده بودیم چطوری شش نفری سوار ماشین بشیم! اما هر روز یکی منصرف شد و دیگه تا الان که ده دوازده ساعت مونده به سفرمون، فقط من موندم و محسن. ولی هنوز برنامه لغو نشده و احتمالا هم نخواهد شد. هیچکس هم نیاد من تنهایی میرم!
توی برنامه هام هست که دو سه تا گزارش اصفهانی برای مجله روز هفتم (نیم ساعت اول برنامه) بسازم و صدا و عکس و (اگر اینترنت پرسرعت پیدا کردم) فیلم هم میذارم روی وبلاگم. ولی هدف سفر اصلا اینا نیست. بذارین برسم اصفهان می نویسم دقیقا واسه چی دارم میرم! 
 
این حضرت حافظ هم انگار از دست من شاکیه، حق هم داره بنده خدا. من قول داده بودم که اوایل اردیبهشت برم شیراز ولی نشد. حالا امروز که دارم میرم اصفهان واسه من قهر می کنه و عشوه میاد. امروز همینطوری دیوان حافظ رو باز کردم و چشمم خورد به این بیت، و قلبم چند ثانیه وایساد:
اگرچه زنده رود آب حیات است / ولی شیراز ما از اصفهان به
 
شمس الدین جان، قربونت برم من، میام عزیزم. شیراز هم میام. ولی خودت بودی که شرط و شروط گذاشتی واسه شیراز اومدن من. نکنه عمه من بود سه چهار ماه پیش داشت واسه من از قبای زر افشان و مستی و می و شیراز حرف می زد؟ حالا دو حالت داره، یا باید بزنیم زیر قول و قرارمون و بگیم خودتو عشق است، یا اینکه همه چیز رو بسپری به من و یه چند دقیقه ای بشینی و قمار من رو نگاه کنی. البته قول میدم زود جام رو رد کنم برات و شراب رو دو تایی بخوریم کنار خونه ات. به قول خودت: دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش.
ببین کی بهت گفتم…
حالا هم گیر نده و من رو وارد دعوای قدیمی شیرازی ها و اصفهانی ها نکن. بذار بریم حالمون رو بکنیم…
 
پی نوشت: یک صفحه ویژه برای اصفهان درست کردم. همه چیزایی که می نویسم رو می تونید یکجا در این صفحه پیدا کنید. 

جان خود در تیر کرد آرش

پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۷
 
تورانیان در نبرد با ایرانیان پیروز شده اند و همه را به خاک و خون کشیده اند. هوا تیره و ناپاک بود و دشمن مشغول پیدا کردن راهی بود تا هرچه بیشتر ایرانیان را تحقیر کند. سرانجام وقتش رسید. سواری از میان تورانیان جدا شد تا تصمیم دشمن را به مردم و ارتش شکست خورده ایران برساند. چشم ها همه نگران و گریان و سرها پایین انداخته شده بود.
سرباز دشمن با غرش شروع به خواندن حکم کرد:« شما حق دارید یک تیر پرتاب بکنید و هرجا تیر به زمین نشست، مرز بین ایران و توران خواهد بود» ناگهان ارتش دشمن از خنده منفجر شد. باده گساری آغاز شد و شروع به تمسخر ایرانیان کردند. تصمیمشان مرگ آور بود. آنها می خواستند به دست خودمان شکست ما را رقم بزنند. 
اضطرابی سخت درد آور لشگر ایران را فرا گرفته بود. مردم لشگریان را نگاه می کردند و سربازان و کمانداران چشم هاشان را از نگاه مردم می دزدیدند. کودکان گریه می کردند. دختران از روی بام ها معشوقشان را ملتمسانه نگاه می کردند. مادران غمگینانه سرهاشان را به در می کوفتند و پیرمرد ها چشم بر آسمان داشتند. ناگهان قلب سپاه شکست خورده ایران شکافته شد و مردی چون گوهر از صدف بیرون آمد و فریاد زد:« منم آرش»
قهقه دشمن خاموش شد. سر ها چرخید و چشم ها او را جستجو می کرد. مرد رو به دشمن کرد با فریادی بلند لب به سخن گشود:« منم آرش، سپاهی مرد آزاده / به تنها تیر در ترکش آزمون تلختان را اینک آماده» سپس پشتش را به سپاه دشمن کرد و همسرش را، تاج سرش را، قوت بازویش را، عشق جاویدانش را اندکی دور تر در بین مردم پیدا کرد. قدمی رو به او برداشت و بغضش را فشرد و زیر لب گفت:« بدرود ای سحر بدرود، که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود. به صبح راستین سوگند، به پنهان آفتاب مهریار پاک بین سوگند، که آرش جان خود در تیر خواهد کرد، پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند» آرش سخن می گفت و جهان خاموش بود، انگار که تمام کائنات گوش به سخن آرش داشتند. معشوقش با غرور لبخند زد. اشکش را قبل از اینکه به گونه هایش برسد جمع کرد. تمام عشقش را با یک نگاه به آرش منتقل کرد و بوسه ای برایش فرستاد و دستی تکان داد. آرش را دیگر توان خیره شدن به معشوق نبود. چشم برگرداند و شهر را نظاره کرد، کودکان از بام ها او را صدا کردند، مادران او را دعا کردند و پیر مردان چشم گرداندند، دشمنان راه وا کردند آرش اما همچنان خاموش از شکاف دامن البرز بالا رفت و از پی او پرده های اشک پی در پی فرود امد.
 
***
 
شب شده بود و آرش بازنگشته بود. مرد های شهر مشعل بدست گرفتند و در پی یافتن او کوه را بالا رفتند و او را بر سر قله ها جستجو کردند اما تنها چیزی که یافتند کمانی بدون تیر در نوک قله دماوند بود، کمان را برداشتند و بی نشان از پیکر آرش بازگردیدند. مردم شهر از دوردست تعداد را می شمردند. به امید اینکه یک نفر بیشتر از ان جمعی که رفتند را در برگشتشان بیابند اما همان تعدادی که رفته بودند بازگشتند، بدون آرش. مرد ها اشک می ریختند و وارد شهر شدند. مردم گردشان جمع بودند و سراغ آرش را می گرفتند و مردان تنها اشک می ریختند و حرفی نمی زدند. از بین جمعیت یک نفر خودش را به جلو رساند و فریاد زد:«آرش من کجاست؟»
یکی از مردان سرانجام به سخن امد و در چشمان معشوق آرش نگاه کرد و گفت:« آری آری، جان خود در تیر کرد آرش / کار صد ها صد هزاران ضربه شمشیر کرد آرش» همه شهر ساکت شد و نگاه ها خیره به دخترک زیبارویی شد که قلبش در گرو آرش بود. دختر آسمان را نگاه کرد، ستاره ها در کنار هم تشکیل یک کماندار با وقار را می دادند. اشک از چشمان دختر سرازیر شد و معجزه عشق را ستایش کرد. 
فردای آن روز، سوارانی که بر جیحون اسب هایشان را می تاختند. تیر آرش را نشسته بر ساقه تنومند درخت گردویی پیدا کردند و از آن پس آنجا را مرز توران و ایران نامیدند.
 
آفتاب و ماه را درگذشت
سالها بگذشت
در تمام پهنه البرز
وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید
 وندرون دره های برف آلودی که می دانید
رهگذر هایی که شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند
و نیاز خویش می خواهند
با دهان سنگ های کوه، آرش می دهد پاسخ
می کندشان از فراز و از نشیب جاده، آگاه
می دهد امید
می نماید راه
 
پی نوشت: جشن تیرگان مبارک
« صفحه ی قبلیصفحه ی بعدی »

تبلیغات

تقویم

شهریور ۱۳۸۷
ش ی د س چ پ ج
« مرداد    
 ۱
۲۳۴۵۶۷۸
۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴۱۵
۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱۲۲
۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸۲۹
۳۰۳۱  

دسته بندی ها

Spam Blocked

Sky3c sponsored by Seven Jeans Sale