Wordpress Themes

از محرم سال ۴۲ تا محرم سال ۸۸

چهل و شش سال پیش و در آستانه‌ی محرم در حالی که سه ماه از فاجعه‌ی مدرسه فیضیه می‌گذشت و در طول این سه ماه عمده مبارزه‌ی آیت الله خمینی به صدور اعلامیه و شب‌نامه محدود بود، ساواک بسیاری از وعاظ و روحانیون را احضار کرد و آنان را ملزم کرد که در محافل و مجالس:

۱- علیه شاه سخن نگویید

۲-علیه اسراییل مطلبی نگویید

۳- مرتب به مردم نگویید که اسلام در خطر است

به دنبال این دستور ساواک، آیت الله خمینی در نشستی با مراجع و علمای قم ضمن تاکید بر ذات آزادی خواهانه و سیاسی عبادی ماه محرم، به آنها پیشنهاد کرد که هریک از آنان در روز عاشورا برای مردم سخنرانی کرده و از مظالم و جنایات رژیم پرده بردارند. ایشان خود نیز علیرغم تهدید رژیم در ظهر عاشورای ۴۲ که مصادف با ۱۳ خرداد بود، برای ایراد سخنرانی به طرف مدرسه فیضیه رهسپار شد.

بعد از این سخنرانی بود که آیت الله خمینی دستگیر و ورانه‌ی یک زندان نظامی شد. دو روز بعد شاه نیز در یک سخنرانی تحرکات مردم و سخنان آیت الله خمینی را به تحریک و پول بیگانگان و به خصوص جمال عبدالناصر دانست. در این راستا رسانه‌های رژیم اعلام کردند که شخصی به نام عبدالقیس از بیروت با هواپیما وارد فرودگاه مهرآباد شده و در گمرک حدود یک میلیون تومان پول از او بدست آمده و اعتراف کرده است که جمال عبدالناصر این پول‌ها را برای افراد معینی در ایران فرستاده است. این ادعا مورد انتقاد افکار عمومی در داخل و بسیاری از نشریات خارجی واقع شد و رژیم هیچ دلیل و سندی نیز در این خصوص منتشر نکرد.

چهل و شش سال از آن زمان می‌گذرد. رژیم عوض شده اما چیزی که از حکومت می‌شنویم فرقی نکرده. همچنان هشدار می‌دهند درباره اینکه نباید مراسم محرم را سیاسی کرد و هم چنان مردم متهم به اغتشاشگری می‌شوند و رهبران‌شان را ایادی بیگانه و منافق می‌خوانند.

هگل درجایی بر این نکته انگشت گذاشته که همه رویداد‌ها و اتفاقات مهم تاریخ جهان دوبار به صحنه می‌آیند. وی فراموش کرده که اضافه کند: یکبار به صورت تراژدی و یکبار به صورت کمدی و خنده دار!

ملت رنگارنگ

ابتدا که وارد جمعیت شدم گیج و بهت زده بودم. هی دور و برم را نگاه می‌کردم و همه یا خانوم‌های چادری بودند که یک چشم‌شان به زور معلوم بود. یا پسران جوانی بودند که ریش کم پشتی داشتند و لباس مشکی‌شان روی شلوارشان افتاده بود. طلبه و آخوند هم که تا دلتان بخواهد در جمعیت حضور داشت. به خودم گفتم اینجا اگر اسمی از میرحسین و کروبی بیاورم تکه بزرگه‌ام گوشم است.

از دور یک پارچه‌ی سبز بزرگ دیدم که روی دست جمعیت است. گفتم آها پیدا کردم هم فکرانم را، سعی کردم از بین جمعیت خودم را به آنجا برسانم. دو قدم حرکت نکرده بودم که یک پسر جوانی با ریش و به قول معروف تیپ لباس شخصی فریاد زد:”یا حضرت معصومه، منتظری مظلومه” پشت سرش جمعیت همراهی‌اش کرد. من هم هاج و واج اینها را نگاه می‌کردم.

گروهی از خانوم‌ها که در کنارمان بودند هم شروع کردند به شعار دادن:” اونکه می‌گه عادله، دروغ می‌گه قاتله” کمی جلوتر یک آخوند نسبتا مسنی که یک ماسک به صورتش زده بود انگشتانش را به نشانه‌ی پیروزی بالا گرفته بود و شروع کرد به شعار دادن:”سکوت هر مسلمان، خیانت است به قرآن” و مردم هم همراهی‌اش کردند.

ما هم دیگر بر خورده بودیم در جمعیت، دیگر آقای آخوند کنار دستی‌مان یا برادر بسیجی پشت سرمان ما را یاد زنجیر و تسمه و گاز فلفل نمی‌انداختند. آنها هم انگار خوشحال بودند که ترکیب جمعیت اینقدر رنگارنگ است. این ترکیب جمعیت وقتی بیشتر به چشم آمد که طرف مقابل عکس‌ خامنه‌ای به دست به طرف مردم حمله کردند. همه‌شان شبیه هم، همه هم سن و سال یکدیگر و همه در عربده کشی متبحر.

برای همین است که دیروز در قم ایمانم به پیروزی‌مان مستحکم‌تر شد. طرف مقابل حتی در قم هم پایگاهی ندارد و مجبور بود چماق به دستانش را با اتوبوس و وعده‌های سرخرمن از این سو و آن سو به شهر بیاورد. اما این طرف مردمی بودند از همه قشر، چیزی که می‌توان به جرات ملتش نامید.

حسینعلی منتظری

تمام تاریخ جهان را که بگردی فقط یک نلسون ماندلا است که با سلام و صلوات از زندان در آمد و یک راست به کاخ ریاست جمهوری رفت و بر صندلی قدرت تکیه زد. او همچنان محبوب‌ترین سیاست مدار جهان است و مایه‌ی افتخار قاره‌ی افریقا و نمونه‌ی مثال زدنی شرافت سیاسی در جهان. در هر شهر و کشوری را که بگردی یک مکانی به نام اوست یا مجسمه‌ای از او در آن خود نمایی می‌کند. از جلوی پارلمان بریتانیا بگیرید تا اوکلند کالیفرنیا همه جا و همه جا نام اوست که بر سر زبان‌هاست.

اما اگر مردی که از زندان بدرآمد و بر صندلی قدرت تکیه زد این چنین شایسته‌ی تکبیر و تکریم است دیگر برای مردی که با اراده‌ی خود صندلی قدرت را رها کرد و آگاهانه زندان را انتخاب کرد چه باید کرد؟

آیت الله حسینعلی منتظری اینگونه مردی بود. نقل است که روزی عبدالله نوری از او خورده گرفته که ای کاش شما چند ماه دیگر دندان بر روی جگر می‌گذاشتید تا بر جایگاه رهبری بنشینید و سپس شخصا به اصلاح امور بپردازید. منتظری با عتاب پاسخ داده که چگونه می‌توانستم ظلم را ببینم و خاموش بنشینم و برای به قدرت رسیدنم زمینه چینی کنم (نقل به مضمون)

و او حبس با عزت را به آن صندلی‌ آلوده به خون ترجیح داد و چه خوب که زنده ماند و دید که مردم هم او را بزرگ نگه داشتند و به خصوص در تجمعات اعتراضی که در این چند ماهه برگزار می‌کنند عاشقانه‌ترین‌ها را نثار او کردند. بی‌تردید حسینعلی منتظری شب گذشته وقتی آخرین لحظات زندگی‌اش را می‌گذراند خوشحال بود و سربلند. او در سرزمینی که مردمش به مرده پرستی شهره‌اند در دوران زندگی‌اش شناخته شد و کیست که چنین چیزی را تجربه کند و خوشحال از دنیا نرود.

این سر که نشان سرپرستی‌ست / امروز رها ز قید هستی‌ست

با دیده‌ی عبرتش ببینید / کاین عاقبت وطن پرستی‌ست

Eternal sunshine of the spotless mind

Joel: Wait

Clementine: Why

Joel: I don’t know. Just wait… for a while

سعدی به سعی اردی

او؛

می‌رود دامن کشان

من؛

زهر تنهایی چشان