Wordpress Themes

سایه

مدت‌هاست که هر چه می‌نویسم مستقیم درفت می‌شود. تازگی‌ها هم دیگر از همان ابتدا به قصد درفت کردن‌ می‌نویسم و راستش را بخواهید خیلی هم بهتر است. دستانم آزادتر بر روی کی‌بورد می‌لغزند و عطش نوشتنم ارضا می‌شود.

اما آنچه که عذابم می‌دهد این است که به چهار سال پیش و بی‌پروایی که در ابراز آشکار احساساتم داشتم فکر می‌کنم و از خودم می‌پرسم که چه بر سرم آمده؟ می‌دانید٬ یکی دو ماه پیش حتی نشستم و آرشیو وبلاگم را مرور کردم و بسیاری مطالب را از دسترس خارج کردم. بسیاری از مطالبی را که وقتی می‌نوشتم‌شان نگران قضاوت دیگران در مورد خودم نبودم اما اکنون بعد از چهار سال حتی آنها نیز نگرانم می‌کنند. دلم برای آن موجود چهار سال پیش تنگ نشده٬ حسرتی هم ندارم. فقط یک احساس ملالت‌باری دارم که نمی‌دانم آنچه که الان هستم چقدر خوب است و چقدر بد.

هرچه هست٬ اینکه قضاوت دیگران برایم اهمیت پیدا کرده پدیده‌ی جدیدی‌ست که هنوز نتوانسته‌ام به آن عادت کنم.

هذیان گویی را هم به اخلاق جدیدم اضافه کنید. اضافه عرضی نیست.

روزمرگی

ارزش داشتن یا نداشتن. آفریدن یا نیافریدن. در مورد اول همه چیز موجه است. همه چیز بدون استثنا. در مورد دوم، همه چیز کاملا پوچ است. آن‌گاه تنها راه حل ممکن انتخاب ارضا کننده‌ترین شکل خودکشی از نظر زیبا شناسی است: ازدواج+۴۰ ساعت کار در هفته، یا یک روولور

آلبر کامو؛ یادداشت‌ها، ۱۰ اکتبر ۱۹۳۷

where were you so far?

برایت از آن «پنج دقیقه‌ی آگاهی» گفته‌ام نه؟ اما نگفتم که این پنج دقیقه فقط برای کنار گذاشتن واقعیت‏های تلخ نیست. بعضی حقایق در زندگی است که تو را غرق در خودش می کند و نمی‌توانی عمق غرق شدنت را باور کنی. برای اینها لازم است که آدم گاهی دراز بکشد و فکر کند و حضورش را و احساسش را باور کند.

در غم و اندوه اینکار ساده است، می‌دانی که از چه زمانی شروع شده و می‌دانی که سرانجام باید از آن خلاص شوی. می‌روی پشت بام و کولر را بقل می‌کنی و گریه می‌کنی و غم‌هایت را همانجا می‌گذاری و سپس می‌گویی:«تمامش کن!» و تمامش می‌کنی.

اما در مورد عشق ماجرا پیچیده می‌شود. ناگهان یک روز می‌فهمی که عاشقش شده‏ای و هرچه فکر می‏کنی یادت نمی‏آید که این آتش از کی در قلبت شعله‌ور شده. عجیب‌تر آنکه احساس می‌کنی این عشق هزار سال است که در قلبت خانه دارد و اصلا یادت نمی‌آید زمانی را که حسی جز این نسبت به او داشتی.

شاید برای همین است که اول با حاشا همراه است، مدام می‏گویی که «نه عشق نیست، همیشه همین حس بوده!» ولی خودت هم می‌دانی که چرت می‌گویی. روزها و شب‌ها باید بگذرد تا آن «پنج دقیقه‏ی آگاهی» فرا برسد. سرانجام یک روز در حالی که در خیابانی تک و تنها قدم می‌زنی و تام ویتس در گوشت از مارتا می‌خواند می‌ایستی و چند دقیقه به یکجا خیره می‌شوی و سپس از خودت می‌پرسی:«عاشقش هستم واقعا؟» و بی‌درنگ جواب در ذهنت جرقه می‌زند:«آره عاشقش هستم» و سپس با قدم‌هایی رقص گونه به مسیرت ادامه می‌دهی.

ابراز عشق اولین رسالتی است که بعد از این «لحظه‌ی آگاهی» بر دوش عاشق قرار دارد. به گوشش زمزمه می‌کنی که دوستت دارم و لب‌هایت شجاعانه به روی صورتش می‌لغزد و به لب‌هایش گره می‌خورد و در تمام این لحظات، به این فکر می‌کنی که او «تا حالا کجا بود؟»

سالن چهارسو، ردیف ده، صندلی شماره یک

من پسری که تک و تنها دو صندلی آن طرف تر از من نشسته را خوب می شناسم. احتمالا یک ماه پیش  منتظر بوده تا کسی پیدا شود که سرش به تنش بیارزد و او را در تماشای نمایش “جیره بندی پر خروس برای سوگواری” همراهی کند. گزینه های زیادی به ذهنش رسیده اند و فوری ریجکت شده اند. دو هفته قبل از آن روز که روی آن صندلی بنشیند به کسی فکر کرده که دوست داشته این نمایش را با او ببیند و قطره اشکی هم ریخته است و سرانجام سه روز قبل از آن روز به ارزش های تنها بودنش پی برده و رفته «یک» بلیط خریده تا آخرین اجرای این نمایش را از دست ندهد و تک و تنها از آن لذت ببرد.

من آن لبخند گرم روی صورتش را خوب می شناسم. من آن رضایتی که در چهره اش است را می شناسم. می دانم آن چشم ها برای این برق می زند که پسرک تنها بودن را یاد گرفته است و فهمیده که چطور می توان از تنهایی لذت برد.

من در حالی که روی صندلی شماره ۳ نشسته ام و حواسم به بازی صابر ابر است و مغزم درگیر متن گنگ نمایش است، یواشکی به پسرک فکر می کنم. آن اردشیر دیگری که روی صندلی شماره یک نشسته باید تنها بودن را خوب یاد گرفته باشد و قطعا می داند که چطور می توان از با خودش بودن لذت ببرد و قطعا می داند که هرکسی را نباید به تنهایی با ارزشش راه بدهد، ولی من نگران آن اردشیر صندلی شماره یک هستم. اگر به آن تنهایی آنقدر عادت بکند که کسی نتواند قلبش را بلرزاند چه؟ اگر چنان خط قرمزهایش پر رنگ و تنگ شده باشند که نتواند تشخیص بدهد عاشق شده است چه؟ اگر زمانی قلبش گرم از عشق شد و دیر فهمید چه؟

اردشیر صندلی شماره یک اشتباه نکرده است که تنها به تئاتر آمده، ولی کاش بداند که لمس دستانی لطیف در حین نمایشی گنگ می تواند سوالاتش را پاسخ بدهد. پاسخی بسیار فراتر از پاسخ به سوالات گنگ نمایشی که روی صحنه است…

خسوف

یکی دو سال پیش برای دوستی نک و ناله می‌کردم که من نمی‌دانم چرا همه رابطه‌هایم خیلی صلح آمیز و دوستانه به گند کشیده می‌شود. یکهو بدون اینکه مشکلی پیش بیاید یا کار بدی بکنم یا اعصابی از کسی خورد بکنم ترکم می‌کنند.
جوابی داد که پیش از آن و بعد از آن هزار بار دیگر هم شنیده بودم. گفت تو زیادی دم دست هستی، اینقدر هستی که هیچ کس دلش برایت تنگ نمی‌شود. هر وقت بخواهند تلفن می‌زنند و هر وقت هم که نیستند خیال‌شان راحت است که تو عند المطالبه در خدمتی.
گفتم قبول دارم و اتفاقا عامدانه این روش را انتخاب کرده‌ام، چون فلسفه‌ی زندگی‌ام این است که یا باید تمام و کمال بود و یا کلا نبود. خوشم نمی‌آید به طور مصنوعی کاری کنم تا دل کسی برایم تنگ بشود و دنبالم بدود. از کسی هم که اینکار را با من بکند خوشم نمی‌آید. هرچند سه چهار هفته اعصابم از رفتارش خرد می‌شود ولی سرانجام از پسش بر می‌آیم و کنارش می‌گذارم. این جواب او را قانع کرد ولی گفت که این سبک زندگی منجر به همینی می‌شود که می‌بینی، تو برای بسیاری از آدم‌ها دوست جذابی هستی و هم‌نشینی و صحبت با تو بسیار تجربه‌ی متفاوت و خوبی‌ است اما خیلی زود بدیهی می‌شوی، برای اینکه بمانی باید نبودن را هم یاد بگیری.
چند شب پیش که زیر آسمان ِ گرفته‌ی تهران خسوف را تماشا می‌کردم یاد حرف‌هایش افتادم. چند میلیارد سال است که کره‌ ماه به دور زمین می‌گردد، بی‌شمار شب‌هایی آمده که ماه در آن‌ها از سمتی طلوع و در سمت دیگر غروب کرده است. هیچ کس برای تماشای ماهی که هر شب بر فراز آسمان ظاهر می‌شود به پشت بام نمی‌رود. هیچ وقت اخبار اعلام نمی‌کند که امشب ماه در چه ساعتی طلوع می‌کند. ماه شب چهارده هم که باشی کسی یادت نخواهد کرد.
ولی فقط کافی‌ست که یک شب خسوف شود و نباشی، همه نگاه‌ها نگران می‌شود. دل‌ها برای ماه تنگ می‌شود و دوربین‌های عکاسی لحظات مخفی شدن ماه را فریم به فریم ثبت می‌کند. عشاق جوان خیره و نگران منتظر بازگشت درخشش ماه به زمین می‌نشینند و خبرگزاری‌ها مناطقی از کره زمین که در آنها غیبت ماه بیشتر حس می‌شود را لحظه به لحظه مخابره می‌کنند.
تلخ است و با اخلاق من سازگار نیست، ولی واقعیت دارد: برای اینکه باشی باید نبودن را یاد بگیری