<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>رویای آریایی &#187; یادبود</title>
	<atom:link href="http://www.3pand.com/category/%db%8c%d8%a7%d8%af%d8%a8%d9%88%d8%af/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.3pand.com</link>
	<description>یادداشت های اردشیر طیبی</description>
	<lastBuildDate>Mon, 19 Dec 2011 01:16:05 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0</generator>
		<item>
		<title>حسینعلی منتظری</title>
		<link>http://www.3pand.com/1388/09/29/post_1161.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1388/09/29/post_1161.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 08:21:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[یادبود]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/1388/09/29/post_1161.html</guid>
		<description><![CDATA[تمام تاریخ جهان را که بگردی فقط یک نلسون ماندلا است که با سلام و صلوات از زندان در آمد و یک راست به کاخ ریاست جمهوری رفت و بر صندلی قدرت تکیه زد. او همچنان محبوب‌ترین سیاست مدار جهان است و مایه‌ی افتخار قاره‌ی افریقا و نمونه‌ی مثال زدنی شرافت سیاسی در جهان. در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تمام تاریخ جهان را که بگردی فقط یک نلسون ماندلا است که با سلام و صلوات از زندان در آمد و یک راست به کاخ ریاست جمهوری رفت و بر صندلی قدرت تکیه زد. او همچنان محبوب‌ترین سیاست مدار جهان است و مایه‌ی افتخار قاره‌ی افریقا و نمونه‌ی مثال زدنی شرافت سیاسی در جهان. در هر شهر و کشوری را که بگردی یک مکانی به نام اوست یا مجسمه‌ای از او در آن خود نمایی می‌کند. از جلوی پارلمان بریتانیا بگیرید تا اوکلند کالیفرنیا همه جا و همه جا نام اوست که بر سر زبان‌هاست.</p>
<p>اما اگر مردی که از زندان بدرآمد و بر صندلی قدرت تکیه زد این چنین شایسته‌ی تکبیر و تکریم است دیگر برای مردی که با اراده‌ی خود صندلی قدرت را رها کرد و آگاهانه زندان را انتخاب کرد چه باید کرد؟</p>
<p>آیت الله حسینعلی منتظری اینگونه مردی بود. نقل است که روزی عبدالله نوری از او خورده گرفته که ای کاش شما چند ماه دیگر دندان بر روی جگر می‌گذاشتید تا بر جایگاه رهبری بنشینید و سپس شخصا به اصلاح امور بپردازید. منتظری با عتاب پاسخ داده که چگونه می‌توانستم ظلم را ببینم و خاموش بنشینم و برای به قدرت رسیدنم زمینه چینی کنم (نقل به مضمون)</p>
<p>و او حبس با عزت را به آن صندلی‌ آلوده به خون ترجیح داد و چه خوب که زنده ماند و دید که مردم هم او را بزرگ نگه داشتند و به خصوص در تجمعات اعتراضی که در این چند ماهه برگزار می‌کنند عاشقانه‌ترین‌ها را نثار او کردند. بی‌تردید حسینعلی منتظری شب گذشته وقتی آخرین لحظات زندگی‌اش را می‌گذراند خوشحال بود و سربلند. او در سرزمینی که مردمش به مرده پرستی شهره‌اند در دوران زندگی‌اش شناخته شد و کیست که چنین چیزی را تجربه کند و خوشحال از دنیا نرود.</p>
<p><strong>این سر که نشان سرپرستی‌ست / امروز رها ز قید هستی‌ست</strong></p>
<p><strong>با دیده‌ی عبرتش ببینید / کاین عاقبت وطن پرستی‌ست</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1388/09/29/post_1161.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زیگ‌زاگ و ملودی‌ کهنه‌اش</title>
		<link>http://www.3pand.com/1388/07/03/post_1120.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1388/07/03/post_1120.html#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 25 Sep 2009 11:44:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[یادبود]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/1388/07/03/post_1120.html</guid>
		<description><![CDATA[رفته بودم یک عروسی و مطابق معمول یک موجود خر صدایی میکروفون رو دستش گرفته بود و عربده می‌زد. گوشم تقریبا نمی‌شنید از شدت بلندی صدا. اما وسط آهنگ‌هاش یکهو توجهم جلب شد:&#8221;زیگ‌زاگ دوباره ملودی تازه داره&#8230;&#8221; دلم پرکشید به سال گذشته و برنامه‌ی زیگ‌زاگی که با عشق و ذوق می‌ساختیم. دلم پرکشید برای بهزاد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img src="http://www.3pand.com/wp-content/uploads/zigzag.jpg" alt="" /></p>
<p>رفته بودم یک عروسی و مطابق معمول یک موجود خر صدایی میکروفون رو دستش گرفته بود و عربده می‌زد. گوشم تقریبا نمی‌شنید از شدت بلندی صدا. اما وسط آهنگ‌هاش یکهو توجهم جلب شد:&#8221;زیگ‌زاگ دوباره ملودی تازه داره&#8230;&#8221;</p>
<p>دلم پرکشید به سال گذشته و برنامه‌ی زیگ‌زاگی که با عشق و ذوق می‌ساختیم. دلم پرکشید برای بهزاد بلوری که زنگ می‌زد و با حرص می‌گفت:&#8221;پسر جلوی این مصاحبه شونده‌هایی که عارشون میاد فارسی حرف بزنن رو بگیر، ولو شده به زور!&#8221; دلم آن ایمیل‌های گروهی را خواست که گاهی به بیست و خورده‌ای می‌رسید تا بلکه بر سر موضوع گزارش هفته بعد توافق کنیم. دلم زیگعلی را خواست که زنگ بزند و بگوید:&#8221;اردی فقط یک کلمه ضبط کن بگو: و امشب در زیگ‌زاگ!&#8221; و این یک کلمه را بگیرد و با صدای سایرین تلفیق کند و معجزه کند با میکس‌اش.</p>
<p>دلم فرن را خواست و برنامه اندرونی‌ و خلاقیتش. دلم امین آزاد را خواست و ماشین بازی‌ و گزارش‌های اقتصادی‌اش. دلم یاسر و بهمن و بهاره را خواست و نیما اکبرپور را.</p>
<p>چند وقت پیش برای بهزاد می‌گفتم که هنوز که هنوز است پنجشنبه‌ها ساعت ۲۱:۳۰ آلارم موبایلم به صدا در می‌آید و یادآوری می‌کند که زیگ‌زاگ بگوشم. گفت:&#8221;دلم رو لرزوندی پسر!&#8221; و من هم هر هفته دلم می‌لرزد و تنگ می‌شود به خاطرش.</p>
<p>تیم خوبی داشتیم و برنامه‌ی متفاوتی و ملودی تازه‌ای. یادش بخیر</p>
<p><strong>پی‌نوشت: </strong>عکس متعلق است به جشن تولد یکسالگی زیگ‌زاگ.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1388/07/03/post_1120.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>به احترام ِ منوچهر احترامی</title>
		<link>http://www.3pand.com/1387/11/24/post_975.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1387/11/24/post_975.html#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 12 Feb 2009 09:06:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[یادبود]]></category>
		<category><![CDATA[افسوس]]></category>
		<category><![CDATA[حسنی نگو یه دسته گل]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[منوچهر احترامی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=975</guid>
		<description><![CDATA[خیلی زودتر از بچه‌های دیگر زبانم به حرف زدن باز شد. تقریبا ۹ ماهم بود و نیمی از شعر &#8220;حسنی نگو یه دسته گل&#8221; را از بر بودم. گفتم نیمی از شعر چون باید مادرم یک بیت را می‌گفت و بیت بعدی را من می‌گفتم و به همین ترتیب تا آخر شعر را با هم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" title="منوچهر احترامی" src="http://64.130.220.65/Multimedia/pics/1384/8/Art/431.jpg" alt="" width="397" height="276" /></p>
<p>خیلی زودتر از بچه‌های دیگر زبانم به حرف زدن باز شد. تقریبا ۹ ماهم بود و نیمی از شعر &#8220;حسنی نگو یه دسته گل&#8221; را از بر بودم. گفتم نیمی از شعر چون باید مادرم یک بیت را می‌گفت و بیت بعدی را من می‌گفتم و به همین ترتیب تا آخر شعر را با هم می‌خواندیم. خوش روزگاری بود&#8230;</p>
<p>با اینکه ۲۲ سال از آن روزها می‌گذرد اما هنوز هم نیمی از آن شعر را حفظ هستم، آخر چگونه فراموش کنم، من با این شعر بزرگ شده‌ام و خندیده‌ام و برای شنیدنش از زبان مادرم چه گریه‌ها که نکرده‌ام.</p>
<p>دیروز <a href="http://www.roshanpix.com/blog/" target="_blank">روشن نوروزی</a> برایم یک لینک فرستاد و یک جمله:<a href="http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8711230455" target="_blank"> منوچهر احترامی درگذشت</a>. اصلا نمی‌دانستم کیست، کلیک کردم و عکس پیرمرد زمختی را دیدم با سبیلی پر پشت و پشتی خمیده. حوصله نکردم خبر را بخوانم حتی، گفتم خدایش بیامرزد و صفحه را بستم. ساعتی بعد در میان آیتم‌هایی که دوستانم در گوگل ریدر به اشتراک گذاشته بودند دیدم کسی نوشته:<a href="http://9blog.wordpress.com/2009/02/11/manoochehr-ehterami/" target="_blank"> حسنی یتیم شد</a>. وبلاگ دیگری شعر &#8220;حسنی نگو یه دسته گل&#8221; را گذاشته بود ولی او هم توضیح بیشتری نداده بود. تا اینکه <a href="http://feedproxy.google.com/~r/nikahang/~3/N9sbbH-UH5g/blog-post_1297.html" target="_blank">در وبلاگ نیک‌آهنگ خواندم</a> که منوچهر احترامی، خالق همه‌ی زیبایی‌های کودکانه‌ی من و خالق شعر حسنی نگو یه دسته گل، درگذشته است. بغض گلویم را بدجوری فشار می‌داد، من از ۹ ماهگی این شعر را حفظ بوده‌ام و تا امروز هیچ وقت از خودم نپرسیدم که شاعرش کیست. هرگز متوجه نشدم که یک شعر بدون شاعر که نمی‌شود، هیچ وقت نخواستم بدانم قلب مهربانی که این شعر از آن آفریده شده در کجای سرزمین من زندگی می‌کند.</p>
<p>امروز جایی خواندم که منوچهر احترامی فرزندی نداشت و دیگر نتوانستم بغضم را نگه دارم. هیچ یک از کار‌های دیگر او را نمی‌شناسم ولی این را خوب می‌دانم که منوچهر احترامی اگر همین یک شعر را هم سروده باشد برای همه‌ی کودکان ایران پدری کرده است. حیف که دیر شناختمش و افسوس ِ دیر شناختن او عذابی‌ست که گمان نمی‌کنم به این زودی‌ها رهایم کند.</p>
<p> </p>
<p>توی ده شلمرود<br />
حسنی تک و تنها بود</p>
<p>حسنی نگو بلا بگو<br />
تنبل تنبلا بگو<br />
موی بلند روی سیاه<br />
ناخن دراز واه واه واه<br />
نه فلفلی نه قلقلی<br />
نه مرغ زرد کاکلی<br />
هیچکس باهاش رفیق نبود<br />
تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه<br />
باباش میگفت: حسنی میای بریم حموم؟<br />
نه نمیام نه نمیام<br />
سرتو می خوای اصلاح کنی؟<br />
نه نمی خوام نه نمی خوام</p>
<p>کره الاغ کدخدا<br />
یورتمه می رفت تو کوچه ها<br />
الاغه چرا یورتمه میری؟<br />
دارم میرم بار ببرم<br />
دیرم شده عجله دارم<br />
الاغ خوب و نازنین<br />
سر در هوا سم بر زمین<br />
یالت بلند و پرمو<br />
دمت مثال جارو<br />
یک کمی به من سواری میدی؟<br />
-نه که نمیدم<br />
چرا نمیدی؟<br />
واسه اینکه من تمیزم<br />
پیش همه عزیزم اما تو چی؟<br />
موی بلند روی سیاه<br />
ناخن دراز واه واه واه!</p>
<p>غاز پرید تو استخر<br />
تو اردکی یا غازی؟<br />
من غاز خوش زبان<br />
میای بریم به بازی؟<br />
نه جانم<br />
چرا نمیای؟<br />
واسه اینکه من<br />
صبح تا غروب<br />
میون آب کنار جو<br />
مشغول کار شستشو<br />
اما تو چی؟<br />
موی بلند روی سیاه<br />
ناخن دراز واه واه واه</p>
<p>در وا شد و یه جوجه<br />
دوید و اومد تو کوچه<br />
جیک جیک کنان<br />
گردش زنان<br />
اومدو اومد پیش حسنی<br />
جوجه کوچولو<br />
کوچول موچولو<br />
میای با من بازی کنی؟<br />
مادرش اومد قدقدقدا<br />
برو خونتون تو رو به خدا<br />
جوجه ریزه میزه<br />
ببین چقد تمیزه؟<br />
اما تو چی؟<br />
موی بلند روی سیاه<br />
ناخن دراز واه واه واه</p>
<p>حسنی با چشم گریون<br />
پا شد و اومد تو میدون:<br />
آی فلفلی آی قلقلی<br />
میاین با من بازی کنین؟<br />
نه که نمیایم<br />
چرا نمیاین؟<br />
فلفلی گفت:<br />
من و داداشم<br />
و بابام و عموم<br />
هفته‌ای دو بار میریم حموم<br />
اما تو چی؟<br />
قلقلی گفت:نگاش کنین<br />
موی بلند روی سیاه<br />
ناخن دراز واه واه واه</p>
<p>حسنی دوید پیش باباش<br />
حسنی میای بریم حموم؟<br />
میام میام<br />
سرتو میخوای اصلاح کنی؟<br />
میخوام میخوام<br />
حسنی نگو یه دسته گل<br />
تر و تمیز و تپل مپل</p>
<p>الاغ و خروس و جوجه غاز و ببعی<br />
با فلفلی با قلقلی با مرغ زرد کاکلی<br />
حلقه زدن دور حسن<br />
الاغه میگفت:<br />
اگه کاری نداری بریم الاغ سواری<br />
خروسه می گفت:<br />
قوقولی قوقو قوقولی قوقو<br />
هر چی میخوای فوری بگو<br />
مرغه می‌گفت:<br />
حسنی برو تو کوچه<br />
بازی بکن با جوجه<br />
غاز می‌گفت:<br />
حسنی بیا با همدیگه بریم شنا<br />
توی ده شلمرود<br />
حسنی دیگه تنها نبود</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1387/11/24/post_975.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دهمین سالگرد درگذشت محمد علی جمالزاده (۱)</title>
		<link>http://www.3pand.com/1386/08/14/post_136.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1386/08/14/post_136.html#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 05 Nov 2007 17:59:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[یادبود]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/1386/08/14/post_136.html</guid>
		<description><![CDATA[&#160; فارسی شکر است نخستین داستان کوتاه در زبان فارسی که به شیوه امروزی غربی، توسط محمدعلی جمالزاده نگاشته شده است. این نوشته نخستین بار در جمع اعضای گروه نویسندگان کاوه در آلمان، موسوم به کمیته ملیون ایرانی خوانده شد. این گروه هر هفته گرد می&#8204;&#8204;آمدند تا مقالاتی را که برای چاپ در نشریه خود [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div align="right">&nbsp;</div>
<div align="right">فارسی شکر است نخستین داستان کوتاه در زبان فارسی که به شیوه امروزی غربی، توسط محمدعلی جمالزاده نگاشته شده است.</p>
<p> این نوشته نخستین بار در جمع اعضای گروه نویسندگان کاوه در آلمان، موسوم به کمیته ملیون ایرانی خوانده شد. این گروه هر هفته گرد می&zwnj;&zwnj;آمدند تا مقالاتی را که برای چاپ در نشریه خود نوشته بودند، برای هم بخوانند. جمالزاده که جوان&zwnj;ترین عضو گروه بود، در شبی که قرار بود تا نوشته&zwnj;ای را در حضور جمع بخواند، به جای خطابه&zwnj;های مرسوم سیاسی، حکایت کوتاهی را می&zwnj;&zwnj;خواند که محض &quot;تفریح خاطر&quot; نوشته بوده است. حکایت که &quot;فارسی شکر است&quot; نام داشت، مورد توجه جمع قرار گرفت. به طوری که از سوی محمد قزوینی، عضو زبان آور گروه، به &quot;قند پارسی&quot; تشبیه شد. فارسی شکر است در ژانویه ۱۹۲۱ برابر با دیماه ۱۳۰۰ شمسی در نشریه کاوه منتشر شد.</p>
<p> تقریباً همه صاحب نظران ادبیات فارسی در این عقیده با هم مشترک اند که داستان فارسی شکر است که با فارسی معمولی و متداول و با &quot;بضاعت مزجات&quot; نوشته شده بود، برگشتگاه تاریخِ ادبیات معاصر ایران است. زیرا، در قلمرو ادبیات فارسی پس از هزار سال نثر نویسی &quot;نوع&quot; ادبی جدیدی پدیدار شد که تا پیش از آن سابقه نداشت. صناعت و ساختار داستان نویسی به شیوه مرسوم غربی اولین بار با &quot;فارسی شکر است&quot; به ادبیات ما راه یافت. از این رو عنوان پیشوای داستان نویسی فارسی به جمالزاده تعلق گرفت.</p>
<p> فارسی شکر است و چند ماه پس از آن، انتشار کتاب معروف یکی بود و یکی نبود جمالزاده به مثابه نقطه پایانی است بر یک جریان هزار ساله ادبی؛ ملتقای ادبیات سیاسی و اجتماعیِ مشروطیت است با داستان کوتاه در زبان فارسی.</p></div>
<div align="right">&nbsp;</div>
<div align="right">متن داستان &quot;فارسی شکر است&quot; را می توانید از <a href="http://www.3pand.com/wp-content/library/Farsi%20Shekar%20Ast-MohammdAli%20Jamalzadeh.pdf" target="_blank">اینجا دانلود کنید</a>.&nbsp;</div>
<div align="right">&nbsp;</div>
<div align="right"><strong>پی نوشت:</strong> به مناسبت هفدهم آبان دهمین سال درگذشت پدر داستان نویسی فارسی، محمد علی جمالزاده، در نظر دارم که مطالب را در این وبلاگ منتشر کنم. قرار نبود مطلب نخست این باشد و قرار بود زودتر از اینها منتشر شود، ولی به خاطر مشکلات فنی عجیب و غریبی که وبلاگم پیدا کرد (و خود به خود هم بر طرف شد) &quot;فارسی شکر است&quot; نخستین قسمت از این مجموعه شده است.</div>
<div align="right">تمامی سطور بالا بدون هیچ دخل و تصرفی از ویکی پدیا فارسی برداشته شده است. اما متن داستان فارسی شکر است را از کتابخانه الکترونیکم برداشته ام و در اینجا منتشر می کنم. &nbsp;</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1386/08/14/post_136.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>&#8230;و خداوند فرمود:خرمشهر باشد!</title>
		<link>http://www.3pand.com/1386/03/03/post_55.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1386/03/03/post_55.html#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 24 May 2007 02:17:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[یادبود]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=55</guid>
		<description><![CDATA[ایران و مردمانش در تاریکی شب نهان بودند                       و خداوند فرمود:«خرمشهر باشد!»                                                           و همه جا پر از نور شد&#8230;]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="center"><img hspace="0" src="http://pro.corbis.com/images/FD002431.jpg?size=67&#038;uid={46062b83-f90e-409a-af37-e2c31cfe278d}" align="bottom" border="0" /></p>
<p>ایران و مردمانش در تاریکی شب نهان بودند  </p>
<p>                     و خداوند فرمود:«خرمشهر باشد!» </p>
<p>                                                          و همه جا پر از نور شد&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1386/03/03/post_55.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

