<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>رویای آریایی &#187; کتاب</title>
	<atom:link href="http://www.3pand.com/category/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.3pand.com</link>
	<description>یادداشت های اردشیر طیبی</description>
	<lastBuildDate>Mon, 19 Dec 2011 01:16:05 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0</generator>
		<item>
		<title>Touraj Atef Vs. Rmoain Gary</title>
		<link>http://www.3pand.com/1386/06/27/post_110.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1386/06/27/post_110.html#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 17 Sep 2007 20:31:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/1386/06/27/post_110.html</guid>
		<description><![CDATA[&#160; اوایل تابستان از دو دوست بسیار خوبم دو کتاب هدیه گرفتم که باعث بوجود آمدن درگیری جذابی در ذهن من شد. یکی &#171;زندگی در پیش رو&#187; نوشته رومن گاری بود که امید محدث به من داد و دیگری &#171;دختری در قاب پنجره&#187; تازه ترین داستان تورج عاطف بود که از خودش هدیه گرفتم. ویژگی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div align="right">&nbsp;</div>
<div align="right">
<div style="text-align: center"><img src="http://www.3pand.com/wp-content/uploads/42-16282953.jpg" border="0" alt="مومو و الیناز" /></div>
<p> </div>
<div align="right">اوایل تابستان از دو دوست بسیار خوبم دو کتاب هدیه گرفتم که باعث بوجود آمدن درگیری جذابی در ذهن من شد. یکی &laquo;زندگی در پیش رو&raquo; نوشته رومن گاری بود که <a href="http://www.hazfiat.com/" target="_blank">امید محدث</a> به من داد و دیگری &laquo;دختری در قاب پنجره&raquo; تازه ترین داستان <a href="http://lonelyseaman.wordpress.com/" target="_blank">تورج عاطف</a> بود که از خودش هدیه گرفتم.<br /> ویژگی بارز و وجه تشابه این دو کتاب در این است که شخصیت اول هر کدامشان نوجوانی است که با اطرافیانش فرق دارد و به نوعی در جنگ با زندگی است.<br /> نوجوان کتاب &laquo;زندگی در پیش رو&raquo; مومو (محمد) نام دارد که یک بچه باهوش و تیز بین است که همه چیز را در اطرافش با دقت می بیند و با همان دقت هم به ذهن می سپارد. مومو به همراه چندین بچه دیگر نزد یک پیرزن به نام مادام رزا زندگی می کند. مادام رزا مسئولیت مراقبت از چندین بچه حرام زاده (یا به قول مومو:&laquo;مادر جـ&#8230;&raquo;) را بر عهده دارد. اما هر چند مومو با آن بچه ها زندگی می کند و بازی می کند اما با آنها یکی نمی شود. هم صحبت های او یک پیرمردِ مسلمانِ عاشق قرآن و ویکتور هوگو است و مادام رزای پیر و دردمند.<br /> &nbsp;<br /> نوجوان کتاب &laquo;دختری در قاب پنجره&raquo; الیناز نام دارد. الیناز دختری است عاشق شعر و ادبیات و با یک جنگجویی خاص دختران شرقی. او در خانواده ای با عقاید سنتی زندگی می کند که شعر و شاعری برایشان فرقی با هرزگی ندارد. پدر و مادرش او را از ترس بد نامی مجبور به ازدواج می کنند و&#8230;<br /> &nbsp;<br /> <img src="http://www.3pand.com/wp-content/uploads/dsc03084-s.jpg" border="0" alt="زندگی در پیش رو" title="زندگی در پیش رو" align="right" /> آغاز همزمان این دو کتاب من را مجبور به انتخاب و مقایسه می کرد. دلیلی نداشت که بخواهم عدالت را برقرار کنم و ترجیح دادم آرام آرام و با کشش داستان و میزان علاقه ام به شخصیت هایش پیش بروم. چند روز اول تقریبا مومو و الیناز شانه به شانه هم حرکت می کردند و به یک میزان دل من را برده بودند ولی بعد از نزدیک به یک هفته جادوی رومن گاری اثر خود را کرد. از اینجا به بعد قهرمانان ذهن من تغییر کردند و دیگر خبری از الیناز و مومو نبود. جای آن دو بچه سرسخت را دو مرد گرفته بودند؛ تورج عاطف و رومن گاری.<br /> کتاب ها را می خواندم و در ذهن خودم تورج عاطف و رومن گاری را در حال مچ انداختن تصور می کردم (چه تصویر بدی برای دو اثر ادبی!) بعد از مدتی این رومن گاری بود که مچ تورج عاطف را به زمین نزدیک کرده بود. &laquo;زندگی در پیش رو&raquo; از دستم دور نمی شد و چند روزی بود که سراغ الیناز و قاب پنجره اش نرفته بودم. لحظه به لحظه هم به میزان علاقه ام به مومو اضافه می شد و کار به جایی رسید که دقیقا احساس می کردم این پسر بچه حرام زاده را خیلی دوست دارم.مومو به شدت پذیرفتنی بود و در هم و بر هم حرف زدن هایش من را به سر ذوق می آورد.&nbsp;<br /> &nbsp;<br /> نتیجه این شد که &laquo;دختری در قاب پنجره&raquo; را نا تمام رها کردم و ترجیح دادم اول &laquo;زندگی در پیش رو&raquo; را بخوانم. اما پایان داستان رومن گاری هیچ چیز خاصی برای من نداشت. باید بگویم که شنا کردن در دریای داستان &laquo;زندگی در پیش رو&raquo; بسیار لذت بخش تر از رسیدن به ساحل آن است. شاید بتوانم احساسم راجع به این کتاب را اینگونه بیان کنم: ای کاش هیچ وقت به پایان نمی رسید.<br /> &nbsp;<br /> بعد از بستن کتاب &laquo;زندگی در پیش رو&raquo; سراغ ادامه داستان الیناز رفتم تا ببینم این نوجوان کله شق و پر شر و شور و عاشق پیشه چگونه از گردابی که در آن گرفتار شده بود نجات پیدا می کند.بعد از خواندن چند صفحه متوجه شدم که رومن گاری و داستانش شانس آورده اند که من ده صفحه زودتر تصمیم به بستن کتاب تورج عاطف گرفته بودم. ناگهان ضرب اهنگ قصه تند شد و هیجانش بالا رفت و ذکاوت تورج عاطف در سطر سطر داستان نمایان می شد و به میزان نیاز یک داستان در این سبک، هیجان تزریق شده بود.<img src="http://www.3pand.com/wp-content/uploads/dsc03482-s.jpg" border="0" alt="دختری در قاب پنجره" title="دختری در قاب پنجره" align="left" /> زیرکانه ترین حرکت تورج عاطف هم پنهان کردن نام همسر الیناز در ازداواج دومش بود. هرچند که بعضی وقت ها این پنهان کاری به شدت مصنوعی می شد ولی تا آخرین صفحات کتاب غیر قابل پیش بینی و موثر بود. اینگونه بود که کم کم تورج عاطف توانسته بود در مچ اندازی ذهنی من با رومن گاری از زیر فشار او موفق بیرون بیاید و قبل از اینکه دستش به زمین برسد بازی را به حال تعادل برگرداند. اما هنوز نبرد نهایی مانده بود. رومن گاری در پایان داستان وا داده بود و این بهترین فرصت برای تورج عاطف بود که بتواند با یک پایان خوب مچ نویسنده فرانسوی را به زمین بکوبد.&nbsp;&nbsp;<br /> چند صفحه مانده به پایان داستان، راز کوچک کتاب بر ملا شد و پایان داستان فوق العاده عالی بود. اگر در &laquo;زندگی در پیش رو&raquo; رومن گاری فقط توانسته بود عرض داستان را بی نظیر بچیند و خواننده را عاشق مومو کند، تورج عاطف در &laquo;دختری در قاب پنجره&raquo; موفق شد هم عرض داستان و هم طول داستان را خوب پیش ببرد. اگر در مورد این کتاب هم بخواهم احساسم را در یک جمله بیان کنم باید بگویم که شنا کردن در دریایی که تورج عاطف تصویر کرده هیجان انگیز بود ولی اینکه نمی دانستی در ساحل چه چیز انتظار تو را می کشد لذت بخش تر بود.&nbsp;<br /> درگیری ذهنی من هم تمام شده بود. تورج عاطف و رومن گاری همچنان در دو طرف یک میز نشسته بودند. اما از من نپرسید که در این مچ اندازی ادیبانه کدام یک پیروز شدند، بهتر است هر دو کتاب را تهیه کنید و خودتان نتیجه را ببینید!&nbsp;</div>
<div align="right">&nbsp;&nbsp;</div>
<div align="right"><strong>زندگی در پیش رو  </strong></div>
<div align="right"><strong>نویسنده:رومن گاری</strong></div>
<div align="right"><strong>مترجم:لیلی گلستان</strong></div>
<div align="right"><strong>ناشر:بازتاب نگار&nbsp;</strong></div>
<div align="right"><strong>تعداد صفحات:۲۱۷</strong></div>
<div align="right"><strong>قیمت: ۲۶۰۰ تومان</strong></div>
<div align="right"><strong>&nbsp;</strong></div>
<div align="right"><strong>دختری در قاب پنجره</strong></div>
<div align="right"><strong>نویسنده:تورج عاطف</strong></div>
<div align="right"><strong>ناشر:سبزان</strong></div>
<div align="right"><strong>تعداد صفحات:۲۰۷</strong></div>
<div align="right"><strong>قیمت:۲۵۰۰ تومان&nbsp; (<a href="http://www.iiketab.com/chosedet.asp?bNumber=13916&amp;choseType=b" target="_blank">خرید اینترنتی این کتاب</a>)</strong> </div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1386/06/27/post_110.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بیگانه؛ قصه مردی که بازی را بازی نکرد!</title>
		<link>http://www.3pand.com/1386/06/11/post_101.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1386/06/11/post_101.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 02 Sep 2007 13:10:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/1386/06/11/post_101.html</guid>
		<description><![CDATA[مدت ها بود که می خواستم رمان &#171;بیگانه&#187; آلبر کامو را بخوانم ولی شنیده بودم که لیلی گلستان مشغول ترجمه این کتاب است و ترجیح دادم تا ترجمه او بیرون بیاید و بعد این کتاب را بخرم. خوشبختانه بیگانه ترجمه شده توسط لیلی گلستان به نمایشگاه کتاب امسال رسید و چند ماه بعد به صورت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://www.3pand.com/wp-content/uploads/dsc03210.jpg" border="0" alt="تصویر روی جلد کتاب بیگانه" title="تصویر روی جلد کتاب بیگانه" align="right" />
<div align="right"><img src="file:///F:/My%20Pictures/GOODREADAS/DSC03210.jpg" border="0" />مدت ها بود که می خواستم رمان &laquo;بیگانه&raquo; آلبر کامو را بخوانم ولی شنیده بودم که لیلی گلستان مشغول ترجمه این کتاب است و ترجیح دادم تا ترجمه او بیرون بیاید و بعد این کتاب را بخرم. خوشبختانه بیگانه ترجمه شده توسط لیلی گلستان به نمایشگاه کتاب امسال رسید و چند ماه بعد به صورت گسترده در کتاب فروشی ها منتشر شد. من هم به آرزویم رسیدم!</div>
<div align="right">&nbsp;</div>
<div align="right">&nbsp;عادت دارم وقتی کتابی را می خرم در همان دقایق صفحات اولش را مرور کنم ولی جادوی بیگانه به سرعت مرا گرفت و تا رسیدن به صفحه آخر نتوانستم کتاب را ببندم. به همین خاطر دو بار در مترو ایستگاه را اشتباه پیاده شدم و یکبار هم نزدیک بود در خیابان زیر ماشین بروم!</div>
<div align="right">&nbsp;</div>
<div align="right">داستان در مورد مردی است به نام مورسو که احساساتش را پنهان نمی کند و سعی ندارد خود را به جز چیزی که هست نشان دهد. شاید به همین خاطر است که کامو نام رمان را بیگانه گذاشته چون مورسو به واقع بیگانه ای است در میان ما که سعی داریم از جمع پیروی کنیم و در این تقلید کورکورانه به خودمان هم دروغ می گوییم.</div>
<div align="right">داستان شیوه بی نظیری از روایت اول شخص را دنبال می کند و دو بخش است. بخش نخست آن با تلگرافی آغاز می شود که خبر فوت مادر مورسو را به او می رساند و او به مراسم تشییع مادرش و سپس همخوابی با همکارش در فردای روز تشییع و یک روز بعد یک سفر تفریحی می رود و در پایاین او خود را نقش اول ماجرای یک قتل می بیند.</div>
<div align="right">بخش دوم نیز از ورود مورسو به زندان و بازجویی او آغاز می شود و تا لحظاتی پیش از اعدام ادامه پیدا می کند. مورسو به اعدام محکوم می شود. اما این محوکمیت برای قتلی که انجام داده نیست بلکه برای وجود خودش است. در جایی از کتاب می خوانیم:&laquo;در جامعه ما، هر مردی که در تدفین مادرش گریه نکند، این خطر را می کند که به مرگ محکوم شود&raquo; کمی بعد تر معنای این جمله را خواهیم فهمید. مشکل مورسو این است که دروغ نمی گوید، به قوانین بازی های اجتماعی (مانند گریه و زاری بر سر مزار مادر و یا احساس پشیمانی از قتل) احترام نمی گذارد و همین دلیل کافی است تا جامعه او را حذف کند.</div>
<div align="right">&nbsp;</div>
<div align="right">خود کامو در مقدمه کتابش این چنین می نویسد:&laquo;قهرمان کتاب محکوم می شود چون بازی را بازی نکرد.از این جهت او از دید جامعه ای که در آن زندگی می کند بیگانه است.[...]اما اگر از خود بپرسیم چرا مورسو بازی را بازی نمی کند، آن وقت می توان تصویر درست تری از این شخصیت بدست آورد. جواب آن ساده است: او از دروغ گفتن ابا دارد. دروغ گفتن فقط گفتن آن چیزی نیست که وجود ندارد. افزون اینکه، بیش از آنچه که هستف بگوییم و وقتی به حس آدمی ربط پیدا می کندف گفتنِ بیش از آنچه حس می شود، است.</div>
<div align="right">این کاری است که هر روز همه ما در جهت آسان تر کردن زندگی می کنیم و مورسو بر خلاف آنچه که نشان می دهد نمی خواهد زندگی را آسان کند. او همان چیزی را می بیند که هست. او نمی خواهد بر حس هایش نقاب بزند [...] به طور مثال از او می خواهند که طبق روال همیشگی از جنایتی که کرده اظهار پشیمانی کند. او می گوید که بیشتر حس ملال دارد تا حس پشیمانی واقعی و بیان این تفاوت جزیی او را محکوم می کند.&raquo;</div>
<div align="right">&nbsp;</div>
<div align="right">این یادداشت را با نقل جمله ای از برنار پنگو که پشت جلد کتاب نیز چاپ شده است به پایان می برم:&laquo; این رمان به ظاهر ساده است. و این را کامو به شدت احساس کرده است: یک &laquo;اضطراب&raquo; در تمام طول کتاب وجود دارد، حتی لحظاتی که احساس می شود همه چیز دارد راحت می گذرد، خواننده کنجکاو می شود و وادار می شود در مورد تردید هایش از خود سوال کند. انگار نویسنده خواسته است به او یادآوری کند که در این جا چیزی راز آمیز وجود دارد که باید کشف شود.&raquo;</div>
<div align="right">&nbsp;</div>
<div align="right">همه شما را به کشف این راز دعوت می کنم.</div>
<div align="right">&nbsp;</div>
<div align="right"><strong>&nbsp;</strong><em><strong>L&rsquo;&Eacute;tranger </strong></em><strong>بیگانه </strong></div>
<div align="right"><strong>نویسنده:</strong> آلبر کامو</div>
<div align="right"><strong>ترجمه:</strong> لیلی گلستان</div>
<div align="right"><strong>مشخصات نشر:</strong> تهران، نشر مرکز</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1386/06/11/post_101.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

