Wordpress Themes

آسودگی ما عدم ماست

«تا همین چند روز پیش با این اندیشه زندگی می‌کردم که باید کاری در زندگی‌ام انجام دهم٬ و دقیق‌تر بگویم٬ چون فقیر بودم٬ می‌بایست به نحوی امرار معاش کنم٬ شغلی بگیرم٬ و سامانی پیدا کنم.

باید بپذیرم که ریشه‌های این اندیشه٬ که هوز جرأت ندارم تعصبش بنامم٬ بسیار عمیق بود٬ چرا که به رغم همه‌ی استهزایم و تصمیم قاطعم درباره‌ی این مسأله همچنان پابرجا بود. و آن وقت چون در بل-آبه استخدام شدم٬ با آن ثباتی که استقرار در آن‌جا در برداشت٬ همه چیز ناگهان خراب شد. این شغل را رد کردم٬ بی‌شک از آن‌رو که امنیت در قیاس با فرصت‌هایی که برای زندگی حقیقی داشتم در نظرم بی‌اهمیت می‌نمود. سیر کسالت‌بار و خفه کننده‌ی یک چنین زندگی‌ای مرا واپس زد. اگر آن دو سه روز اول را از سر گذرانده بودم٬ بی‌شک دیگر می‌پذیرفتم. اما خطر در همین بود. می‌ترسیدم٬ از تنها ماندن و برای همیشه ثابت ماندن می‌ترسیدم. امروز نمی‌دانم که ردکردن این زندگی٬ بستن دری که مردم «آتیه» می‌نامند به روی خودم٬ و به جایش همچنان فقیر و ناایمن ماندن از روی قدرت بود یا از سر ضعف. اما همین‌قدر می‌دانم که اگر کشمکشی هست٬ برای چنین چیزی است که ارزشش را دارد. مگر آن که بعدهانه. آنچه مرا رم داد ترس از استقرار نبود. ترس از استقرار دائم در جایی زشت بود.

آیا من اکنون قادر به آن چیزی هستم که مردم «گرایش جدی نسبت به زندگی» می‌نامند؟ آیا تنبلم؟ گمان نکنم. عکس این را به خودم ثابت کرده‌ام. اما آیا ما حق داریم که از مشکلات تن بزنیم به این بهانه که دوستشان نداریم؟ به گمان من تنها کسانی که شخصیت مستقلی ندارند به واسطه‌ی تنبلی در هم می‌شکنند. اگر من شخصیت نداشتم٬ تنها یک راه چاره پیش پایم بود

آلبر کامو - یادداشت‌ها؛ جلد یکم٬ دفتر دوم. ۴ اکتبر ۱۹۳۷

روزمرگی

ارزش داشتن یا نداشتن. آفریدن یا نیافریدن. در مورد اول همه چیز موجه است. همه چیز بدون استثنا. در مورد دوم، همه چیز کاملا پوچ است. آن‌گاه تنها راه حل ممکن انتخاب ارضا کننده‌ترین شکل خودکشی از نظر زیبا شناسی است: ازدواج+۴۰ ساعت کار در هفته، یا یک روولور

آلبر کامو؛ یادداشت‌ها، ۱۰ اکتبر ۱۹۳۷

وقتی از تعهد حرف می‌زنیم، از چه حرف می‌ِزنیم؟

در صد و پنجاه سال اخیر، نویسندگانی که در جامعه‌ی سوداگر زیسته‌اند، به جز چند استثنا، تصور می‌کرده‌اند که قادرند با نوعی بی‌مسئولیتی به خیر و خوشی سر کنند. البته که سر می‌کرده‌اند، اما در تنهایی از دنیا می‌رفته‌اند، همان‌طور که در تنهایی هم زندگی کرده بودند.

ما نویسندگان قرن بیستم نباید دیگر در تنهایی بمانیم. برعکس، باید بدانیم که نمی‌توانیم از مصایب مشترک بگریزیم، و یگانه کار موجه ما (اگر کار موجهی وجود داشته باشد) این است که با نهایت توان‌مان حرف کسانی را بزنیم که نمی‌توانند حرف خود را بزنند. باید حرف همه‌ی کسانی را بزنیم که اکنون در همین لحظه دارند رنج می‌کشند، صرف نظر از افتخارهای گذشته و آینده‌ی دولت‌ها و احزابی که این کسان را سرکوب می‌کنند.

برای هنرمند، شکنجه‌گر بهتر یا بدتر وجود ندارد. از همین رو است که حتی امروز، به خصوص امروز، زیبایی نمی‌تواند در خدمت هیچ حزبی باشد. چه در دراز مدت و چه در کوتاه مدت، زیبایی نمی‌تواند در خدمت چیزی باشد جز رنج و آزادی انسان‌ها.

هنرمند ِ واقعا متعهد کسی است که اگر هم در مبارزه شرکت نمی‌کند، لا اقل به ارتش‌های منظم نپیوندد و مستقل و آزاد کار کند.

~از سخنرانی آلبر کامو در دانشگاه اوپسالا، ۱۴ دسامبر ۱۹۵۷، پس از دریافت جایزه‌ی نوبل

سوپر کلاسیکو

«یک اجرای بزرگ تئاتر برایم همان‌قدر جذاب است که یک مسابقه‌ی زیبای فوتبال»
~آلبر کامو

بیگانه و تنها

در سال ۱۹۵۱ که پدرم کتاب «انسان طاغی» را منتشر کرد، ژان پل سارتر در مجله‌ی «روزگار نو» به او حمله‌های تندی کرد. در آن سال‌ها کسی جرات نمی‌کرد علیه اتحاد شوروی سخنی بگوید، جز پدرم، و به همین علت زیر فشار بود.

روزی در خانه او را دیدم که با چهره‌ای درهم سر در گریبان فرو برده است. از او پرسیدم:«بابا غمگینی؟» سربلند کرد، نگاهش را به نگاهم دوخت و گفت:«نه، تنهام!»

-کاترین کامو؛ دختر آلبر کامو