رویای آریایی

attention

my last yahoo id (viva_barca0o0) has just been hacked

the new one is: ardeshiir1899 you can add me and keep in touch if you'd like to

many thanks

ardeshir

Portfolio

بلاگ رول

آرشیو

Feed

اطلاعات

زودیاک

چهارشنبه ۴ مهر ۱۳۸۶
 

 

"من زودیاک نیستم و تازه اگر هم بودم قطعا نمی گفتم که هستم"
 
بعضی ها هستند که فیلم ها را از روی ستاره هایشان لیست می کنند، مثلا دوستی دارم که هرچه فیلم رابرت دنیرو بازی کرده را دیده و یا بهتر بگویم قورت داده! بعضی ها هم بر اساس ژانر آرشیوشان را تکمیل می کنند ولی من طبق یک عادت قدیمی بر اساس نام کارگردان ها فیلم هایم را سورت می کنم.
تازگی ها برای خودم یک رژیم سینمایی تجویز کرده ام و هر هفته را هم به یک کارگردان اختصاص داده ام. یک هفته استنلی کوبریک، یک هفته مارتین اسکورسیزی و یک هفته هم دیوید فینچر و… به نظر من به این ترتیب بهتر می شود سر از گره های فیلم درآورد و بهتر به سبک هر کارگردان پی برد و با ان آشنا شد.
 
هفته ای که در آن هستیم هفته فینچر است و من Game و se۷en و Fight Club و Zodiac را تا امروز دیده ام. و Panic Room هم آخرین فیلمی است که از فینچر در رژیم سینمایی ام دارم.
به نظر من هیچ کارگردانی مثل فینچر به جزئیات نمی پردازد. از ریزه کاری هایش خیلی لذت می برم مثل آنچه که در fight club می بینیم ولی آخرین کار فینچر (زودیاک) یک درام جنایی به تمام معناست که برای من مترادف بود با ۱۶۰ دقیقه میخکوب شدن جلوی مانیتور و یک شبانه روز درگیری ذهنی. زودیاک ماجرای یک قاتل زنجیره ای در سانفرانسیکو است که در بین سالهای ۶۰ تا ۷۰ میلادی ۱۳ تن را کشت و هیچ کس نتوانست او را شناسایی کند (پرونده این قتل همچنان در دادگاه های کالیفورنیای شمالی باز است) در این بین دو روزنامه نگار روزنامه سانفرانسیکو کرونیکل و یک افسر پلیس خود را درگیر ماجرا می کنند و قاتل را تعقیب می کنند و فیلم ماجرای همین تعقیب ردپا ها است.
 
یک نقطه ضعفی (یا به زعم خیلی ها نقطه قوت) فیلم این است که خیلی مستند است و فینچر هیچ چیز را تقریبا جا نگذاشته است. شاید به همین خاطر است که ما با یک فینچر متفاوت نسبت به آنچه در se۷en یا Fight Club می دیدیم مواجه هستیم. پایبند بودن فینچر به واقعیت باعث شده که در برخی صحنه ها فینچر گم شود و فیلم تنها هیجان مستند بودن خود را داشته باشد نه هیجان فینچری اش را.
 
البته در تعلیق ها فینچر بسیار موفق بوده و صحنه ها خیلی خوب از آب در آمده. نکته دیگر اینکه فیلم نقش اول ندارد و به خوبی ماجرا بین سه شخصیت (۲ روزنامه نگار و یک پلیس) پخش شده است. نکته شیطنت آمیزی که باب میل من هم هست بازی با علائم مذهبی است. بارز ترین آنها هم تعداد مقتولین زودیاک است که دقیقا به تعداد حواریون عیسی یعنی ۱۳ نفر است.
 
هرچند زودیاک در قسمت های ابتدایی اش که بیشتر بر محور قتل ها می چرخد هیجان بیشتری دارد و وقتی که فیلم حول رابرت گری اسمیت (کارتونیست روزنامه کرونیکل) می چرخد کمی از تک و تای اولیه می افتد ولی خیلی خوب تمام می شود و لحظه ای که رابرت در چشمان آرتور لی آلن نگاه می کند و احساس می کند که او زودیاک است فوق العاده است و حسابی جبران مافات می کند. 
  
فینچر شش فیلم ساخته که تاکنون من پنج تای انها را دیده ام و به محض اینکه این نوشته تمام شود سراغ ششمی می روم. بعدا یک ارزیابی کلی و با دقت بیشتر راجع به فیلم های او می نویسم.
 
نکته دیگر راجع به دیوید فینچر اینکه قرار است در سال ۲۰۰۹ داستان ملاقات یا رامای آرتور سی کلارک را به روی پرده ببرد. بی صبرانه منتظر سال ۲۰۰۹ هستم. ملاقات با راما یا به قول فرنگی ها Rendezvous with Rama بهترین و محبوب ترین رمان علمی تخیلی همه زندگی من است. بعد از دیدن زودیاک خیالم راحت شد که فینچر به داستان ملاقات با راما و نویسنده محبوب من پایبند خواهد بود و دستکاری زیادی در قصه نمی کند. از همه بهتر اینکه مورگان فریمن یکی از نقش های اصلی فیلم را دارد. یعنی دقیقا ترکیبی از محبوب ترین های من: مورگان فریمن، دیوید فینچر و آرتور سی کلارک کبیر…چه شود!  

یادآوری بازگشت ناپذیر!

جمعه ۱۱ خرداد ۱۳۸۶

مونیکا بلوچی Monica Bellucci

فیلم دیدن خیلی لذت بخش است و در احادیث آمده که هر کسی فیلم خوب ببیند، بر او واجب است تا سایر دوستانش را نیز تشویق به تماشا کند. البته احتیاط واجب آن است که فیلم های خود را به کسی ندهید، یا اگر هم خر شدید حداقل همه را یکجا ندهید و اگر هم خیلی خر شدید و همه را یکجا دادید، دست کم آن یک فیلمی که خیلی دوست دارید را ندهید و اگر کارتان از خریت هم گذشته و دار و ندار سینماییتان را بذل و بخشش کردید بهتر است دنبال پس گرفتنش نباشید و وقت و انرژی خودتان را روی این بگذارید که فیلم های از دست رفته را مجددا پیدا کنید!

بای نحو کان (جون؟!) فیلم Memento را، که از پسر دو ساله ام بیشتر دوست می دارمش، بعد از کلی مشقت پیدا کردم. دیگر داشت کار به اینجا می کشید که زنگ بزنم به خود کریستوفر نولان و از او بخواهم یک عدد از آن DVD های اوریجینال نشان برایم بفرستد ولی سرانجام المیرا به داد ما رسید و نگذاشت به اجنبی رو بیاندازیم. من هم در ازایش به او سه عدد از کشفیات حیرت آورم در فیلم Memento را تقدیم کردم تا توشه راهش باشد!

یک فیلم خوب دیگر هم دیدم به اسم Irreversible که گاسپر نو کارگردانی کرده بود و به معنای واقعی کلمه کف کردم! به شما هم توصیه می کنم که حتما ببینید. Irreversible یا برگشت ناپذیر، فیلمی است که توسط یک دوربین فیلمبرداری شده و در سکانس هایش (که گاهی بیست دقیقه طول می کشد) به هیچ وجه کات وجود ندارد و بازیگر ها یک ضرب کل سکانس را بازی کرده اند و نکته جالب دیگر اینکه ترتیب سکانس ها کاملا معکوس است و از آخر به اول چیده شده! اگر فیلم را ببینید با من موافق خواهید بود که این اثر یک شاهکار سینمایی است. این فیلم در کنار Memento در مجموعه ای قرار گرفته که به هیچ وجه به کسی نمی دهمشان، البته حاضرم عند المطالبه برایتان رایت کنم و پولش را هم خودم بدهم!

پی نوشت مرتبط: تیتر این مطلب ترجمه ای از اسم هر دو فیلمی است که در موردش نوشته ام.

پی نوشت کاملا بی ربط: ببین داداش من، رفیق من، من افتخار می کنم که بدون بهانه سوار کشتی شدم. حرفی که تو می زنی مثل این می مونه که یکی در یک اداره استخدام بشه و بعد دنبال پارتی بگرده! (البته این مثال من آخر استفاده ابزاری بود) یه اعتراف صادقانه هم برات می کنم: به خودم افتخار می کنم و به تو حسودیم میشه. راهی که تو رفتی جذاب تره ولی من هم راهی رو رفتم که خیلی سخت تره و هر کسی نمی تونه سالم ازش بیرون بیاد! همین

خون بازی

جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۶

خون بازی-بهرام رادانخون بازی را دیدم. تلخی اش را هنوز بعد از چند روز در گلویم حس می کنم. احساس می کنم من و همه هم سالانم در همان اتوموبیل مادر سارا هستیم و به امید رسیدن به هدفی تازه در تلاش. گاهی پشت فرمان همین اتوموبیل می نشینیم و گاهی روی صندلی عقب چرت می زنیم. گاهی با سرعت پیش می رویم و گاهی هم متوقف می شویم تا در کنار خانواده مان لحظه ای بی دغدغه را طی کنیم و سازی بزنیم و رقصی بکنیم.

خون بازی را دیدم. بازی باران کوثری را تحسین کردم. فهمیدم که بیتا فرهی خودش را بکشد هم نمی تواند چهره ای مادرانه به خود بگیرد. فهمیدم که رخشان بنی اعتماد خوب ادای کارگردانان روشنفکر را در می آورد. و از آمار گیشه و خالی بودن سینما تاسف خوردم و فهمیدم که شعور سینمایی مردم ما در حد مسعود دهنمکی است.

خون بازی را دیدم. از حس سردی که بین شخصیت های فیلم وجود دارد یاد جامعه ای که در آن زندگی می کنیم افتادم. پدر و مادر سارا، سارا و مادرش، سارا و پدرش همگی یک رابطه سرد با هم دارند و اگر لحظاتی نسبتا خوش پدید می آید چیزی جز یک نمایش نیست. ولی عشق آرش (بهرام رادان) به سارا را تحسین می کنم و باز هم یاد جامعه خودمان می افتم که در آن عشاق در اقلیت و در تبعید هستند.

خون بازی را دیدم…

پی نوشت: دوست با محبتم کوروش ضیابری به تازگی مجموعه ای از مصاحبه هایش با اهالی قلم را در قالب کتابی منتشر کرده است. به او تبریک می گویم. اطلاعات بیشتر را در وبلاگ خودش بخوانید.

در بابل لذتی است که در ۲۱گرم هم نیست!

جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۸۵

شکسپیر می گوید:«خوشبخت ترین مردم آنانند که به دو چیز دسترسی داشته باشند: کتاب خوب و یا دوستانی که اهل کتاب هستند» فکر کنم اگر حضرت شکسپیر در قرن حاضر زندگی می کرد حتما انتهای جمله اش را به این گونه تغییر می داد:«… DVD خوب و یا دوستانی که DVD خوب زیاد دارند!»

قصدم از این مقدمه کوتاه فقط این بود که: ۱-پز دوست های خوبم را بدهم که DVD هایشان را بذل و بخشش می کنند و ۲-نام فیلم هایی که این چند روز دیده ام را بنویسم تا حسودیتان بشود!

Carandiro، Appocalypto، Stigmata، Departed، Babel، flags of our father اینها همه فیلم هایی است که من ظرف این چند روزه دیدم.

اگر بخوام راجع به هر کدوم نظر کوتاهی هم بدم باید بگم که «کاراندیرو» از نظر هنری چیز خاصی نداشت ولی فیلم نامه اش جوری به اتمام می رسد که اصلا انتظارش را ندارید.

Appocalypto یا آخرالزمان که ساخته مل گیبسون است هم فیلم بسیار خشنی بود و پر از صحنه هایی که هیچ وقت فکر نمی کردم بتوانم برای دیدنش طاقت بیاورم، اما داستان آنقدر جذاب هست که حتی اگر مثل من طاقت دیدن خورده شدن سر یک انسان توسط ببر را نداشته باشید باز هم تا آخر فیلم از جایتان تکان نخورید! (فیلم نامه را فرهاد صفی نیا نوشته و تدوین صدایش را هم کامی عسگر انجام داده که برای تدوین صدا کاندید اسکار هم بود ولی برنده نشد)

Stigmata درست همان سبکی است که می پسندم، داستانی مملو از اتفاقات ماورا الطبیعه که همه باور های غلط مذهبی را به سخره می کشد و روحانیون تبهکار را رسوا می کند!

Departed هم آن چیزی نبود که انتظارش را داشتم.البته شاید تقصیر من است که از مارتین خان اسکورسیزی انتظار بیش از حد دارم ولی شاید می شد فیلم را جور دیگری تمام کرد! اما به هر حال از اینکه اسکورسیزی (ارواحنا فدا) یک عدد مجسمه خوشگل اسکار نشان گرفت بسی خوشحالیم و در پوست خود هم جا نمی گیریم!

اما Babel بی نظیر بود، بهترین فیلمی بود که این چند وقته دیدم و به سرعبراد پیت-بابلت در لیست مورد علاقه های من تا رده سوم بالا اومد (راجع به این لیست بعدا توضیح میدم) الخاندرو گونزالز ایناریتو که قبلا با ۲۱گرم من رو به مرحله کف کردن رسونده بود این دفعه هم نشون داد که میشه هم هنرمند بود و هم فیلم بازاری ساخت! در بابل به طور بی نظیری چهار خانواده از چهار نقطه مختلف دنیا (مراکش، آمریکا، ژاپن، مکزیک) بدون اینکه حتی یک سکانس مشترک داشته باشند با هم گره می خورند و سرنوشتشان به یکدیگر ربط پیدا می کند.فیلم های ایناریتو را باید چندین و چند بار دید و به طور معجزه آسایی در هر بار یک جلوه جدید از داستان به روی شما باز می شود.بابل را به هیچ وجه از دست ندهید!

« صفحه ی قبلی

تبلیغات

تقویم

شهریور ۱۳۸۷
ش ی د س چ پ ج
« مرداد    
 ۱
۲۳۴۵۶۷۸
۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴۱۵
۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱۲۲
۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸۲۹
۳۰۳۱  

دسته بندی ها

Spam Blocked

Sky3c sponsored by Seven Jeans Sale