Trois couleurs: Rouge
مردها دو دستهان؛
یا یک قاضی بازنشسته هستند که بعد از خیانت دوست دخترشون بلیط کشتی نداشتن
یا یک قاضی جوان هستند که بعد از خیانت دوست دخترشون بلیط کشتی رو داشتن
پ.ن: سلام آقای کیشلوفسکی
مردها دو دستهان؛
یا یک قاضی بازنشسته هستند که بعد از خیانت دوست دخترشون بلیط کشتی نداشتن
یا یک قاضی جوان هستند که بعد از خیانت دوست دخترشون بلیط کشتی رو داشتن
پ.ن: سلام آقای کیشلوفسکی
هورتون: یه شخص کوچولویی روی ذره هست که به کمک من احتیاج داشت
کانگرو: مزخرفه؛ هیچ موجودی به این کوچولویی وجود نداره
هورتون: خوب شاید اونا کوچیک نیستن…شاید…شاید ما بزرگیم

فیلم Lion of the dessert ماجرای مبارزهی عمر مختار، قهرمان مبارزه با استعمار ایتالیا در لیبی، را با بازی درخشان آنتونی کویین به تصویر میکشد. در سکانسی از این فیلم دو سرباز ایتالیایی به دست یاران عمر مختار اسیر میشوند و گفتگویی برای سرنوشت آنان در میگیرد. سربازی میپرسد:”با این دو چه بکنیم؟” سرباز دیگری با چشمانی خونبار پاسخ میدهد:”باید بکشیمشان” همه نگاهها به عمر مختار خیره میشود. اوست که به عنوان فرماندهی گروه باید دستور نهایی را صادر کند و در نهایت میگوید:
-ما به اسرا آسیبی نمیزنیم
[سربازی بر او خرده میگیرد:] - اما ما اگر در چنگ آنها اسیر شویم حتما ما را میکشند.
[عمر مختار پاسخ میدهد:] - خوب بکشند! ما نمیکشیم. آنها که معلم ما نیستند
Joel: Wait
Clementine: Why
Joel: I don’t know. Just wait… for a while
لعنت به برنامههایی که مراحل ساخت و به اصطلاح پشت صحنهی فیلمها را نمایش میدهند. ظرف ده دقیقه گند میزنند به همهی رویاهایی که با دیدن آن فیلمها داشتهای. انگار میخواهند به ریشت بخندند که بدانی بازی خوردهای و اینها “فقط در فیلمها رخ میدهد” و زندگی واقعی از این خبرها نیست.
متنفرم از همهی پشت صحنهها. متنفرم از مصاحبه با عوامل فیلم و کادرهای مسخرهای که دو عاشق و معشوق ِ فیلم را در حالی نشان میدهد که کمترین احساسی در چهرهشان دیده نمیشود. متنفرم از فرش قرمزهایی که قهرمان ِ کشته شدهی آخر فیلم، با کروات و کت شلواری براق بر رویش قدم میزند. از آن فلاش دوربینها متنفرم.
فیلم را باید زندگی کرد، باید وقتی eternal sunshine of the spotless mind را میبینی بروی در کالبد جول و آنجا که تلاش میکند جلوی پاک شدن کلمنتاین از خاطراتش را بگیرد همراهش بدوی و فرار کنی در لابلای خاطرهها. باید وقتی Memento را میبینی لئونارد باشی و ماشه را به روی قاتل همسرت بچکانی و با خونسردی از او عکس بگیری و بروی سراغ قاتل بعدی. باید در Eyes wide shot دکتر هارفورد باشی و بخزی روی تختخوابی که در آن همسرت آلیس خیانتش را تعریف میکند و بعد بروی بیرون و دیوانه بازی در بیاوری. باید در “خوب، بد، زشت” توکو باشی و در آن دوئل سه نفره اسلحهات را خالی بیابی و قلبت بایستد از ترس.
پشت صحنهها ساخته شدهاند تا احساست را به مسخره بگیرند، دور بریزید همهشان را. فیلم را باید زندگی کرد.