رویای آریایی

attention

my last yahoo id (viva_barca0o0) has just been hacked

the new one is: ardeshiir1899 you can add me and keep in touch if you'd like to

many thanks

ardeshir

Portfolio

بلاگ رول

آرشیو

Feed

اطلاعات

ادوارد دست قیچی

جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۷

هفته ها، بلکه ماه ها، است که فیلم "ادوارد دست قیچی" ساخته تیم برتون در آرشیوم قرار داشت و با اینکه علاقه بسیار زیادی به تماشایش داشتم، هر دفعه اتفاقی می افتاد و منصرف می شدم. انگار هنوز وقتش نرسیده بود که این فیلم را ببینم و روح کودکانه و جذاب تیم برتون جلویم را می گرفت. انگار باید زمانش فرا می رسید، زمانی که شاهکار هنری برتون را بهتر از هر وقت دیگری بتوانم درک کنم.

هفته پیش سرانجام این اتفاق افتاد، تمام شنیده هایم از این فیلم را دور ریختم و به تماشایش نشستم و لحظه به لحظه بیشتر غرق در سکانس های فیلم می شدم. ماجرا از این قرار است که ادوارد، پسرکی که هم در ظاهر و هم در باطن با بقیه انسانها متفاوت است، از قلعه تنهایی که مدت ها در آن فرو رفته بود بیرون کشیده می شود و پا در دنیایی می گذارد که با ذات پاک او همگون نیست. در این دنیا فقط خانمی به نام پگ، همسرش و همچنین دختر آنها یعنی کیم هستند که ادوارد را درک می کنند.

ادوارد خیلی سریع متوجه می شود که عاشق کیم شده است، اما کیم گرفتار یک رابطه به ظاهر عاشقانه با پسر دیگری به نام جیم است. رنگ رخسار ادوارد خیلی راحت سر درونی او را فاش می کند و جیم و کیم متوجه عشق او می شوند. اما جیم هرگز تصورش را هم نمی کند که این پسرک «چلاغ» تهدیدی برای رابطه اش با کیم باشد. اما به مرور زمان جیم دست به کارهای احمقانه ای می زند تا بتواند کیم را برای خودش حفظ کند و ادوارد را از بازی خارج کند. به مرور زمان کیم هم احساس می کند که عاشق ادوارد شده است، یک شب از او می خواهد که در آغوش بگیردش اما ادوارد قبول نمی کند، ناگهان جیم وارد اطاق می شود و آن دو را مقابل هم می بیند، ادوارد هول می شود و قیچی های سر دستش کف دستان کیم را خراش می دهد و جیم شروع به داد و قال می کند و سعی دارد به همه نشان بدهد که ادوارد قصد داشته به کیم آسیب بزند. دیالوگ بی نظیری بین جیم و کیم شکل می گیرد:

جیم: {بعد از دیدن اینکه ادوارد اتفاقی کف دست کیم را خراش داد} هی! بالاخره کار خودت رو کردی!

کیم: جیم این فقط یه خراشه!

پگ(مادر کیم): چی شده؟

جیم: دکتر خبر کنید، اون می خواست کیم رو با اون دستاش به سیخ بکشه!

کیم: اون کاری به من نداشت

جیم {در حالی درگیر شدن با ادوارد و هل دادن او}: تو نمی تونی هیچی رو لمس کنی و بهش آسیب نزنی، تو فکر کردی کی هستی، ها؟ از اینجا گمشو بیرون، برو احمق!

جیم {خطاب به کیم}: او سعی کرد که بهت آسیب بزنه

کیم: نه اون اینکار رو نکرد و خودت هم خوب می دونی این رو!

جیم: دیوونه شدی؟ خودم دیدم…

کیم {با نگاهی خیره به چشمان جیم}: جیم، دیگه عاشقت نیستم، فقط ازت می خوام که بری، اوکی؟ فقط برو

جیم: تو جدی هستی؟ من رو می خوای به خاطر یه نفر مثل اون از دست بدی؟ اون حتی شبیه آدمیزاد هم نیست

کیم: فقط از اینجا برو بیرون، اوکی؟ فقط برو

کیم {بعد از رفتن جیم}: پدر، ندیدی ادوارد کدوم طرفی رفت؟

ادوارد، اندوهگین از اینکه چرا باعث خراشیده شدن دست کیم شده است، در خیابان پرسه می زند و سرانجام برای فرار از دست پلیس مجبور می شود که به خانه کیم بازگردد. در خانه تنها کیم حضور دارد و پدر و مادرش در شهر به دنبال ادوارد می گردند، اینبار اوست که آغوشش را باز می کند و کیم در آغوش او آرام می گیرد. اما اذیت و آزار مردم شهر تمامی ندارد و هر روز قلب ادوارد را می شکنند. 

سرانجام در پایان فیلم ادوارد دست قیچی، خسته از مردمی که معنی محبت را فراموش کرده اند به قلعه تنهایی اش باز می گردد و جیم هم پای به حریم تنهایی اش می گذارد تا ادوارد را از بین ببرد. سکانس بی نظیری در این لحظه شکل می گیرد و کیم، ادوارد و جیم هر سه در یکی از اطاق های قلعه ادوارد با هم روبرو می شوند، یک طرف نگاه عاشقانه و پاک ادوارد قرار دارد، یک طرف هم چشمان هراسان کیم اطراف را جستجو می کند و از سوی دیگر جیم و قلب پر از نفرتش به آن دو نفر نگاه می کند…وقت خداحافظی است، یک نفر باید حذف شود و "آنکه دلش زنده شد به عشق" باقی می ماند و نفرت سقوط می کند. لب های کیم و ادوارد دست قیچی به همدیگر گره می خورد، ادوارد می گوید:بدروود و کیم پاسخ می دهد: عاشقتم و سرانجام کیم از قلعه بیرون می آید و به مردمی که پرسشگرانه او را دنبال می کنند می گوید که جیم و ادوارد با هم درگیر شدند و همدیگر را کشتند. کیم دیگر هرگز به آن قلعه باز نمی گردد و ادوارد هم دیگر هیچ وقت پایش را بیرون از قلعه نمی گذارد، اما عشق آنها تا ابد در قلب هایشان می ماند و هر بار که برف می آید کیم به یاد آن زمستانی می افتد که در مقابل ادوارد و زیر بارش برف می رقصید.

فیلم با دیالوگ جالبی تمام می شود؛ کیم در حالی که پیر و رنجور شده در حال تعریف این داستان برای دختر بچه ای کوچک است، دخترک از او می پرسد، که از کجا می دانی ادوارد هنوز هم زنده است؟ کیم پاسخ می دهد:«چون هنوز هم برف می بارد» و تا زمانی که آسمان می بارد، عشق بین آنها فروزان است.  

حس ششم

سه شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۸۷

 

بعد از مدت ها انگار دوباره افتاده ام روی دور فیلم دیدن، از ابتدای سال جدید فقط دو فیلم دیده ام که هر دوی آنها هم در پنج روز اخیر بوده. اولی فیلم  The sixth sense بود ساخته ام.نایت شیامالان که ماجرای سرگرم کننده و اسرار آمیزی داشت که بروس ویلیس در آن می درخشید و دومی، که امشب دیدمش، Match Point به کارگردانی وودی آلن بود.

Match Point ماجرای پسری است که بر سر یک دو راهی عاشقانه قرار می گیرد. یک طرف همسرش قرار دارد که پدرش پول و موقعیت اجتماعی را به او هدیه کرده و از طرف دیگر دختری هست که قلبش را تسخیر کرده و او می خواهد از بین این دو یکی را انتخاب کند و او احمقانه ترین راه ممکن را انتخاب می کند!

در وبسایت imdb به فیلم حس ششم نمره هشت دادم و به فیلم Match Point نمره هفت. به نظرم هفت هم زیادش بود، توصیه نمی کنم که حتما ببینید، چون اگر نبینید هم چیز خاصی را از دست نمی دهید

 

 

مهاجمین صندوق گمشده

چهارشنبه ۲۶ دی ۱۳۸۶
 
یک روز آفتابی در جنگل های آمریکای جنوبی. چند تا مرد رو می بینیم که بیشتر از پشت سر معلوم هستند و دارند به عمق جنگل می روند. یک شخص قد بلند رو می بینیم که یک ژاکت چرمی قدیمی پوشیده، یک کلاه کابوی نمدی سرشه و یک شلاق در دست داره (آره یه شلاق!) سرانجام دو تا از اون جمع وارد غار می شوند و ما می شنویم که دارند راجع به مردی به نام فروستال صحبت می کنند که ظاهرا آدم خوبی بوده و به درون این غار رفته و زنده بر نگشته اما اون دو مرد به هر حال وارد غار می شوند. در همان ابتدا مورد هجوم رطیل ها قرار می گیرند. کمی جلو تر یک جنازه را می بینند که با نیزه کشته شده. چند قدم بعد یک منفذ نور قرار دارد که اگر بر رویش سایه بیفتد تیر های زهر آگین از سوراخ درون دیوار به بیرون پرتاب می شود. همه اینها برای محافظت از مجسمه طلایی باستانی است.آنها مجسمه رو بر می دارند و در راه بیرون رفتن یکی از دو نفر کشته می شود و آن یکی با مشقت و قبل از اینکه سقف روی سرش خراب شود بیرون می آید. بیرون غار بومیان محل و دشمن درجه یک او که بلوک نام دارد، با سلاح هایشان منتظرش هستند. مجسمه طلایی را که برای بدست آوردنش سخت تلاش کرده را به بلوک می دهد و به سمت هواپیما فرار می کند. در صندلی پشتی هواپیمای دو نفره نشسته که یک مار درون آن کابین وجود دارد. او به شدت از مار ها می ترسد و از انها متنفر است. حتما می خواهید نامش را بدانید؟! ایندیانا جونز.
 
اووووووو. حتی تعریف کردن چنین صحنه هایی نفس آدم را در سینه حبس می کند. من واقعا فیلمی را ندیده ام که به این خوبی شروع شود. جالب تر اینکه این شروع آنچنان ارتباطی با ادامه فیلم ندارد و تنها یک ماکت کوچک از آن چیزی هست که در ادامه فیلم خواهید دید.
 
اصلا عجیب نیست که کاراکتری که جورج لوکاس و استیون اسپیلبرگ ساخته اند و هریسون فورد بازی اش کرده بهترین کاراکتری است که تاکنون به تصویر در آمده. شاید الان که بیست و شش سال از زمان ساخت فیلم می گذرد یک کاراکتر معمولی به حساب آید، اما فقط تصور کنید که سال ۱۹۸۱ ایندیانا جونز چه تحولی محسوب می شده. نمونه امروزی اش می شود اینکه تام هنکس و براد پیت با جیمز کامرون و استیون اسپیلبرگ همراه شوند و یک فیلم بسازند! عحب کولاکی می شود…
 
"ایندیانا جونز و مهاجمین صندوق گمشده" تنها یک ایده ساده دارد. می گویند جورج لوکاس و استیون اسپیلبرگ ایده اش را از دیدن سریالی معمولی بدست آورده اند و پرورشش داده اند. چه پرورشی هم داده اند…فیلم اصلا برای شما صبر نمی کند تا نفسی تازه کنید. در تمام طول فیلم نفس ها در سینه حبس است. شخصیت پردازی بی نظیری هم دارد و همه شخصیت ها بسیار غنی هستند، از خود ایندیانا جونز گرفته تا ماریون، بلوک، صالح و حتی دکتر برودی هر کدام شخصیت خودشان را دارند و در سکانس هایی خاص می درخشند. سکانس مورد علاقه من، در شخصیت پردازی ها، صحنه ای هست که ماریون (دوست دختر ایندیانا جونز) در کافه اش در نپال با یک مرد بر سر عرق خوری کل کل می کند. مشابه این اتفاق در ادامه فیلم هم رخ می دهد، آنجا که ماریون با بلوک شروع می کند به ودکا خوردن و سعی دارد او را مست کند تا بتواند با چاقوی کره خوری(!) فرار کند.
البته صحنه نبرد ایندی با مرد شمشیر زن هم فراموش نشدنی است.
 
دیالوگ بی نظیر فیلم هم به نظر من صجنه ای است که ایندی صندوق را پیدا کرده و از کف داده و توانسته خود را مخمصه نجات بدهد و در گوشه ای مخفی شود و شاهد حمل صندوق باشد. صالح به او می گدوید: ایندی، دیگه وقت نیست. اگر صندوق رو هنوز می خوای. باید بدونی که اون توی کامیون گذاشته شده و قراره که به قاهره حمل بشه!
 (ایندی با سر و صورت زخمی) : کامیون؟ کدوم کامیون؟ (بعد از چند لحظه) شما کشتی، هواپیما یا هر چیز دیگه ای پیدا کنید و به انگلستان بر گردید. من هم میرم دنبال کامیون.
(صالح:) آخه چطوری؟
(ایندی:) هنوز بهش فکر نکردم تو راه تصمیم می گیرم
 
انرژی فیلم "ایندیانا جونز و مهاجمین صندوق گمشده" بیشتر از سه فیلم اکشن است و همین مساله آن را بسیار متمایز می کند. این فیلمی است که شما را نا امید نمی کند. بسیار سرگرم کننده است و هیچ بحثی در آن نیست. وقتی فیلم را می دیدم احساس پسر بچه کوچولویی را داشتم که دارد محبوب ترین برنامه تلویزیونی زندگی اش را تماشا می کند و غرق در ان است و نمی شود از جو فیلم کشیدش بیرون!
"ایندیانا جونز و مهاجمین صندوق گمشده" نهایت سرگرمی است. دیگه بیشتر از این چی بگم راجع بهش؟ اگر تازگی ها این فیلم رو ندیدین، یا اگر اصلا در عمرتان این فیلم را ندیده اید (نصف عمرتان بر فنا) یک لطف بزرگ در حق خودتان بکنید و همین امشب جور کنید و ببینید. 
 
به من اعتماد کنید!
 
imdb rating: ۸.۷/۱۰
my rating: ۸/۱۰
 

Children Of Men

پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸۶
  
امروز فیلم "فرزندان بشر" یا children of men رو دیدم. چند تا نکته رو برای ثبت در تاریخ یا یک همچین چیزایی خواستم بگم:
 
۱-سینماتوگرافی فیلم بی نظیره! به موقع حرکت دوربین دستیه (hand-held) و به موقع هم روتین میشه. در واقع میشه گفت که از این بهتر نمی شد.
 
۲-بعضی سکانس های فیلم حسابی کیفور می کنه آدم رو. من شخصا عاشق سکانس هایی هستم که دوربین کات نمی خوره و کل یک سکانس تنها با یک دوربین فیلمبرداری میشه! در این فیلم سکانسی هست که چنین خصوصیتی داره و در طول سکانس چند قطره خون روی لنز دوربین می پاشه و چند دقیقه ای روی لنز باقی می مونه! این کار حسابی آدم رو می بره تو جو فیلم! البته نمونه های بهتری هم از این تکنیک وجود داره، مثل KILL BILL و یا نمونه افراطی تر اون در Irreversible ساخته گاسپر نو!
 
۳-بر عکس بیشتر فیلم هایی که اتفاقی در زمان آینده رو نقل می کنن، در این فیلم تکنولوژی در سایه قرار داره و روش مانور داده نمیشه. کارگردان سعی نکرده که با نشون دادن تکنولوژی های عجیب و غریب ثابت کنه که واقعا سال ۲۰۲۷ هست. همین باعث میشه که بهتر بشه روی داستان فوکوس کرد.
 
۴- با اینکه فیلم پر از صحنه های جنگ های چریکی و خیابانیه اما تئو (کلیو اوون) با وجود اینکه دور برش اسلحه هم هست و امکان استفاده از اون ها رو داره، اما «به هیچ وجه» اسلحه دستش نمی گیره. به عنوان یک تماشاچی، انتظار داریم که اون از اسلحه استفاده کنه، حتی تا حدودی حرص هم میده آدم رو! ولی تئو مشخصه که کاملا از عمد اسلحه بر نمی داره.
 
باز هم میشه راجع به این فیلم حرف زد، اما به نظرم کافیه! children of men فیلم خوبیه و من رو حسابی به فکر فرو برد. توصیه می کنم که ببینید! 

جو پشی؛ یک گانگستر مادرزاد

جمعه ۲۰ مهر ۱۳۸۶
 

 

در فیلمGoodfellasیا رفقای خوب یا به قول آمریکای ها پسران باهوش،رابرت دنیرو نقش یکی از معروف ترین گانگستر های آمریکایی به نام جیمی کانوی را بازی می کند. طبیعتا اگر فیلمی گانگستری باشد و رابرت دنیرو هم نقش اول آن معلوم است که عمو مارتی (مارتین اسکورسیزی سابق!) آن را کارگردانی کرده است.
 
اما چیزی که بیشتر از بازی درخشان رابرت دنیرو من را تحت تاثیر قرار داد، مرد کوتاه قامتی بود که نقش بازیگر مکمل را در این فیلم بر عهده دارد. مردی که اکثر ما ایرانی ها او را با بازی جذابش در فیلم "تنها در خانه" به یاد داریم؛ جو پِشی.
 
این فیلم بعد از تنها در خانه و همچنین Good Shephered دومین فیلمی بود که من از جو پشی می دیدم. پشی در فیلم GoodFellas نقش یک گانگستر عصبی، شوخ طبع، خشن و بی رحم، عاشق و خلاصه دیوانه را بازی می کند و مکمل بی نظیری برای رابرت دنیرو بوده است.
 
البته بعد از آن در دو فیلم دیگر، Casino و Raging Bull نیز او را به همراه رابرت دنیرو و مارتین اسکورسیزی دیدم و همینجور بیشتر عاشقش شدم. واقعا جو پشی از آن دست آدم هایی است که ذاتا هنرمند به دنیا می آیند. جو پشی به خاطر بازی درخشانش در فیلم GoodFellas موفق شده است که جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل را در سال ۹۱ دریافت کند. همچنین در نظر سنجی مجله Movie Premiere تحت عنوان «صد شخصیت سینمایی برجسته تاریخ» توانست عنوان نود و ششم را کسب کند.
 
جو پشی در جوانی جودو کار بوده و در مسابقات کشور ایتالیا به چند عنوان هم دست یافته، اما بعد از مدتی به موسیقی روی آورده و در فاصله سالهای ۶۱ تا ۷۶ در سه فیلم سینمایی بازی کرده است. اما حضور او در فیلم The Death Collector باعث شد که چشمان تیزبین رابرت دنیرو او را کشف کند و از او برای حضور در فیلم Rging Bull (گاو خشمگین) دعوت کند. جو پشی به خاطر همین نقش کاندید دریافت اسکار شد.
 
با وجود اینکه رابرت دنیرو در یکی از سکانس های فیلم گاو خشمگین واقعا او را مورد ضرب و شتم قرار داده، اما او و دینرو دو دوست بسیار صمیمی هستند. این صمیمیت تا آنجا است که او بعد از گذشت هشت سال از اعلام بازنشستگی اش، درخواست رابرت دنیرو را برای حضور در فیلم چوپان خوب رد نکرد و خود را فورا از ایتالیا به آمریکا رساند و نقش جوزف پالمی را به خوبی اجرا کرد.
 
نکته جالب دیگر در مورد جو پشی اینکه، رنگ چشم های او با یکدیگر فرق دارد و یکسان نیست. همچنین او در شصت و چهار سالگی عاشق یک مدل ۳۸ ساله شده و با او ازدواج کرده است. این دومین ازدواج جو پشی است.
 
او به خاطر صدای جذابش و قامت کوتاهش یکی از بهترین گزینه ها برای اجرای نقش های گنگستری است. این را عمو مارتی بهتر از هر کسی می داند. البته در مورد جسارت او همین بس که در روزهایی که مارتین اسکورسیزی در حال ساختن فیلم GoodFellas بود پیش او رفته و گفته که من چند دیالوگ نوشتم و می خواهم آنها را در یک سکانس اجرا کنم و خودم هم آن سکانس را کارگردانی کنم! در این سکانس او مشغول شوخی و خنده است که جیمی کانوی (رابرت دنیرو) هنری هیل (ری لیوتا) به او می گوید که:«تو خیلی با مزه ای!» پاسخ شوکه کننده و دیالوگ های نوآورانه ای که در این سکانس بین جو پشی و رابرت دنیرو  ری لیوتا رد و بدل می شود را می توانید در لینک زیر بشنوید:
 
 
icon for podpress  Do you think I'm Funny?: Download
صفحه ی بعدی »

تبلیغات

تقویم

تیر ۱۳۸۷
ش ی د س چ پ ج
« خرداد    
۱۲۳۴۵۶۷
۸۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴
۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱
۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸
۲۹۳۰۳۱  

دسته بندی ها

Spam Blocked

Sky3c sponsored by Seven Jeans Sale