<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>رویای آریایی &#187; سیر و سفر</title>
	<atom:link href="http://www.3pand.com/category/%d8%b3%db%8c%d8%b1-%d9%88-%d8%b3%d9%81%d8%b1/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.3pand.com</link>
	<description>یادداشت های اردشیر طیبی</description>
	<lastBuildDate>Wed, 08 Sep 2010 16:46:57 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0</generator>
		<item>
		<title>امام‌زاده بی‌غیرت</title>
		<link>http://www.3pand.com/1389/03/24/post_1193.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1389/03/24/post_1193.html#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 14 Jun 2010 08:55:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[سیر و سفر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/1389/03/24/post_1193.html</guid>
		<description><![CDATA[امام‌زاده‌ای در اتوبان کرج-قزوین هست (نزدیک قزوین در شرق حصار خروان در کنار جاده قدیم قزوین به تهران و در مجاورت نیروگاه شهید رجائی) که در بین مردم محلی به &#8220;امام‌زاده بی غیرت&#8221; شهره است. در گذشته‌های نه چندان دور مردم بسیار به آن معتقد بودند و معجزات و خیرات و برکات و شفا از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" src="http://www.qazvintourism.com/image/historical/re2.jpg" alt="" /></p>
<p>امام‌زاده‌ای در اتوبان کرج-قزوین هست (نزدیک قزوین در شرق حصار خروان در کنار جاده قدیم قزوین به تهران و در مجاورت نیروگاه شهید رجائی) که در بین مردم محلی به &#8220;امام‌زاده بی غیرت&#8221; شهره است. در گذشته‌های نه چندان دور مردم بسیار به آن معتقد بودند و معجزات و خیرات و برکات و شفا از او طلب می‌کردند.</p>
<p>در این شش هفت سالی که در قزوین درس می‌خوانم بارها اسمش را شنیده بودم و روزی جویان و پرسان شدیم از مردم محلی که &#8220;حالا چرا این بابا رو امام‌زاده بی غیرت صدا می‌کنید؟&#8221; پاسخ دادند که: &#8220;طرف پدرش رو کشته، برای همین بهش می‌گن بی‌غیرت&#8221;</p>
<p>البته حقیقت این است که این مقبره متعلق به &#8220;میرزا حسن شیخ الاسلام&#8221; مشهور به رییس المجاهدین است که از مبارزین به نام دوران مشروطه در قزوین بوده که در سال ۱۲۴۵ هجری خورشیدی به دنیا آمد و در سال ۱۲۹۸ درگذشت.</p>
<p>میرزا حسن فرزند میرزا مسعود شیخ الاسلام بود. میرزا حسن از روحانیون مشهور شهر قزوین بود و از ناصرالدین شاه قاجار لقب شیخ الاسلام دریافت کرده بود. وی بر خلاف فرزندش از مخالفین سرسخت مشروطه بود و به هر بهانه‌ای مقابل پای آزادی‌خواهان قزوین سنگ می‌انداخت تا اینکه مشروطه‌خواهان رشت را فتح کردند و سر راه تهران وارد قزوین شدند. رییس المجاهدین و دیگر مشروطه‌خواهان قزوین نیز به آنان پیوستند و کنترل شهر را در دست گرفتند. در این گیر و دار میرزا حسن شیخ الاسلام به دست مشروطه‌خواهان کشته شد و شایع گشت که پسر، مشروطه‌خواهان را به قتل پدرش تحریک کرده است.</p>
<p>میرزا مسعود (رییس المجاهدین) هرگز نتوانست اتهام توطئه علیه پدر را از خود دور کند و از سوی مخالفین مشروطه به «امام‌زاده بی غیرت» ملقب شد و بعد از مرگش نیز این لقب نامیمون برایش باقی ماند و همچنان مردم قزوین او را با همین نام خطاب می‌کنند.</p>
<p>جالب است بدانید، با اینکه کمتر از صد سال از مرگ او گذشته است اما افسانه‌های بسیاری در مورد وی وجود دارد.</p>
<p>دقت اگر کرده باشید، در ابتدا گفتم که در گذشته‌ی نه چندان دور مردم به مقبره‌ی او ارادت داشتند ولی اکنون این ارادت و حاجت طلبی از او کمتر شده است. من هم مثل شما گمان کردم دلیلش پی بردن مردم به خرافات بودن اینجور توکل‌ها و توسل‌هاست ولی دلیل واقعی را باید در بین افسانه‌های پرشماری که پیرامون میرزا مسعود شیخ الاسلام وجود دارد جست. از جمله روایت است که <strong>شبی دزدانی به حرم او رفتند و هرچه برداشتنی بود برداشتند. از آن پس اعتقاد مردم به او کم شد و کسی به زیارتش نرفت، مردم می‌گفتند:«این امام‌زاده اگر غیرت داشت و حاجت روا بود، حرم خودش را از سارقان نجات می‌داد»</strong></p>
<p><a href="http://www.wikimapia.org/#lat=36.144217&amp;lon=50.3158379&amp;z=15&amp;l=0&amp;m=b">موقعیت جغرافیایی مقبره را در ویکی‌مپیا ببینید</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1389/03/24/post_1193.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بر مزار فردوسی</title>
		<link>http://www.3pand.com/1388/02/19/post_1052.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1388/02/19/post_1052.html#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 09 May 2009 09:00:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[آدم‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه]]></category>
		<category><![CDATA[سیر و سفر]]></category>
		<category><![CDATA[توس]]></category>
		<category><![CDATA[زبان فارسی]]></category>
		<category><![CDATA[شاهنامه]]></category>
		<category><![CDATA[عجم]]></category>
		<category><![CDATA[عرب]]></category>
		<category><![CDATA[فردوسی]]></category>
		<category><![CDATA[مشهد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=1052</guid>
		<description><![CDATA[روز، داخلی، آرامگاه فردوسی راهنمای تور: &#8230;خوب دوستان، دیگه به آخر این تور کوتاه رسیدیم. فردوسی مرد بسیار بزرگی بود و تمام فارسی زبانان جهان به او مدیون هستند. او بود که زبان فارسی را مجددا زنده کرد و اگر ما امروز فارسی صحبت می‌کنیم مدیون او هستیم. کشور‌هایی مثل مصر و لبنان و&#8230; فردوسی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>روز، داخلی، آرامگاه فردوسی</strong></p>
<p><strong>راهنمای تور:</strong> &#8230;خوب دوستان، دیگه به آخر این تور کوتاه رسیدیم. فردوسی مرد بسیار بزرگی بود و تمام فارسی زبانان جهان به او مدیون هستند. او بود که زبان فارسی را مجددا زنده کرد و اگر ما امروز فارسی صحبت می‌کنیم مدیون او هستیم. کشور‌هایی مثل مصر و لبنان و&#8230; فردوسی اگر داشتند زبانشان الان عربی نبود. او با زنده کردن زبان فارسی خودش را نیز جاودانه کرد، همانطور که خودش سروده:</p>
<p>بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی<br />
از این پس نمیرم که من زنده‌ام / که تخم سخن را پراگنده‌ام<br />
هر آنکس که دارد هش و رای و دین / پس از مرگ بر من کند آفرین </p>
<p><strong>یکی از حضار:</strong> احسنت! رحم الله من یقرا الفاتحه مع الصلوات</p>
<p><strong>جمعیت:</strong> اللهم صلی علی محمد و آل محمد &#8230;</p>
<p>[جمعیت پراکنده می‌شوند]</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1388/02/19/post_1052.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ملاقات با سهراب</title>
		<link>http://www.3pand.com/1387/04/24/post_222.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1387/04/24/post_222.html#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 14 Jul 2008 15:38:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[اصفهان]]></category>
		<category><![CDATA[سیر و سفر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/1387/04/24/post_222.html</guid>
		<description><![CDATA[&#160; کاشان؛ باغ فین &#160; سرانجام بعد از دو روز خودمان را مجاب کردیم که از اصفهان دل بکنیم. کار زیاد آسانی نیست چون اصفهان هم یک شهر معمولی نیست و به سرعت تو را عاشق خودش می کند و دل کندن عاشق از معشوق هم سخت دشوار است، اما به قول حافظ: از دست [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div align="right">&nbsp;</div>
<div align="right">
<div style="text-align: center"><img src="http://3pand.com/photo/DSC04304.jpg" border="0" width="400" height="300" /></div>
<div align="center"><font color="#000066"><strong>کاشان؛ باغ فین</strong></font> </div>
<div align="center">&nbsp;</div>
</p></div>
<div align="right">سرانجام بعد از دو روز خودمان را مجاب کردیم که از اصفهان دل بکنیم. کار زیاد آسانی نیست چون اصفهان هم یک شهر معمولی نیست و به سرعت تو را عاشق خودش می کند و دل کندن عاشق از معشوق هم سخت دشوار است، اما به قول حافظ: از دست غیبت تو شکایت نمی کنم / تا نیست غیبتی نبود لذت حضور</div>
<div align="right">ما هم به شوق و امید وصلی دوباره و چشیدن لذت حضور در آینده ای نزدیک، اصفهان را ترک کردیم و به طرف کاشان راه افتادیم. تابلوی های راهنمایی که مسیر تهران را به ما نشان می دادند پی می گرفتیم و هر قدر که جلو تر می رفتیم به محسن می گفتم که این مسیر ها برای من آشنا نیست و مطمئن بودم که موقع رفتن از آنجا ها نگذشته بودیم اما تابلو ها گواهی می داد که تهران از همین مسیر است. خلاصه بعد از یکساعت فهمیدیم که راه اتوبان تهران-اصفهان را گم کرده ایم و از مسیری قدیمی که تنگ و باریک هم بود داشتیم به سمت کاشان می رفتیم. اتفاقا بد هم نشد از دل روستاهای بسیاری گذشتیم که هر کدامشان دنیایی داشتند و اتفاقات بامزه ای هم در طول مسیر افتاد. مثلا اینکه فهمیدم یک روستا در استان اصفهان به نام &quot;کامو&quot; وجود دارد و از شباهتش به اسم نویسنده محبوبم، آلبر کامو، آنقدر ذوق کردم که کلی دنده عقب آمدیم تا عکس بگیرم از تابلوی ورودی روستا:</div>
<div align="right">
<div style="text-align: center"><img src="http://3pand.com/photo/DSC04260.jpg" border="0" /></div>
<p> </div>
<div align="right">خلاصه بعد از سه ساعت رانندگی در جاده ای تنگ و باریک و البته بسیار خلوت، به شهر کاشان رسیدیم. اولین چیزی که در کاشان توجهمان را جلب کرد خلوتی بیش از حد تصور این شهر بود، که البته دلیل اصلی اش گرمای هوا بود. خلوت بودن کاشان علاوه بر کوچکی نسبی اش، باعث شد تا در همان بدو ورود یک دور کامل در همه شهر بزنیم و خیابان ها را نگاه کنیم و با تک و توک کاشانی های درون خیابان صحبت بکنیم که در همان اولین برخورد ها نشان می دادند که بسیار مهمان نواز و مهربان هستند.</div>
<div align="right">&nbsp;</div>
<div align="right">قبل از اینکه در جایی اقامت بکنیم به طرف تپه های سیلک، که قدمتی بیشتر از هفت هزار سال دارند، رفتیم. دیگر کم کم ساعت به هفت بعد از ظهر نزدیک می شد عجیب اینکه همه شهر رو به تعطیلی می رفت و اکثر بنا ها و جاهای دیدنی کاشان تعطیل می شدند. برای همین مجبور بودیم در هتل بمانیم و آخر شب فقط چند دقیقه ای را در هوای نسبتا خنک اطراف باغ فین گشتی زدیم. صبح روز بعد به طور کاملا فشرده و البته با حوصله، بسیاری از جاهای دیدنی کاشان را دیدیم. نخست به باغ فین رفتیم و تحت تاثیر مظلومیت امیر کبیر قرار گرفتیم (ادامه نمی دهم، چون بعدا مفصل خواهم نوشت) سپس از خانه طباطبایی، بروجردی، عباسیان و عامری ها بازدید کردیم که با کلمات نمی توان زیبایی انها را توضیح داد و به زودی عکس هایشان را همینجا می گذارم.</div>
<div align="right">دست آخر هم چهل کیلومتر از کاشان دور شدیم و به مشهد اردهال رفتیم تا با مردی ملاقات کنیم که خیلی زودتر از موعد به دنیا آمده بود و خیلی زود هم از دنیا رفت. در مشهد اردهال در کنار بارگاه عظیمی که برای امامزاده ای ساخته اند، قبر سهراب به طرز مهجوری در صحن شرقی امامزاده قرار گرفته است. با این حال به طرز قابل توجهی همه فضا بوی سهراب می داد و صدایش در فضا پراکنده بود و روح عاشقش قلب ما، که تنها ملاقات کنندگانش بودیم، را تحت تاثیر خود قرار می داد. کمی آنطرف تر از سنگ قبر سهراب و روی دیوار، عکسی از او گذاشته اند و چند کاغذ که اشعارش را بر روی آن پرینت کرده اند. همه انها هم خاک گرفته و کهنه بود. اما تازگی شعر سهراب از پس همان گرد و خاک ها هم به وضوح فریاد کشیده می شد:</div>
<div align="right">&nbsp;</div>
<div align="right">
<div style="text-align: center"><img src="http://3pand.com/photo/DSC04353.jpg" border="0" /></div>
<p> &nbsp;</p></div>
<div align="center">سار شب آواز خواند که ای خفتگان در خواب<br /> چشم هاتان به دنیایی عظیم گشوده است<br /> چرا آن را نمی بینید؟<br /> جواب می شنود: &laquo;ساکت<br /> خواب آرام ما را بر هم نزن!&raquo;</div>
<div align="right">&nbsp;</div>
<div align="right"><strong>پی نوشت:</strong> دوستی ایمیل زده و پرسیده که این عکس ها را خودت انداختی؟ پاسخ دادم: نه خیر عمه محترمم انداخته است!</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1387/04/24/post_222.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اصفهان؛ نصف جهان؟</title>
		<link>http://www.3pand.com/1387/04/20/post_221.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1387/04/20/post_221.html#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 10 Jul 2008 20:14:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[اصفهان]]></category>
		<category><![CDATA[سیر و سفر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/1387/04/20/post_221.html</guid>
		<description><![CDATA[&#160; اصفهان؛ مسجد شیخ لطف الله &#160; دیشب قبل از اینکه به کنار پل خواجو برویم سری هم به بقعه شهشانی و خانه قزوینی ها زدیم که شرط می بندم هیچ کدامتان تا به حال اسمش را هم نشنیده بودید، حتی آرلن و ندا که اصفهانی هستند هم فکر نکنم اسم این مکان ها به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div align="right">&nbsp;</div>
<div align="right">
<div style="text-align: center"><img src="http://3pand.com/photo/DSC04184.jpg" border="0" /></div>
<div align="center"><strong><font color="#330066">اصفهان؛ مسجد شیخ لطف الله</font></strong></div>
<div align="center">&nbsp;</div>
</p></div>
<div align="right"><!--[if gte mso 9]><xml>  <w:WordDocument>   <w:View>Normal</w:View>   <w:Zoom>0</w:Zoom>   <w:PunctuationKerning/>   <w:ValidateAgainstSchemas/>   <w:SaveIfXMLInvalid>false</w:SaveIfXMLInvalid>   <w:IgnoreMixedContent>false</w:IgnoreMixedContent>   <w:AlwaysShowPlaceholderText>false</w:AlwaysShowPlaceholderText>   <w:Compatibility>    <w:BreakWrappedTables/>    <w:SnapToGridInCell/>    <w:WrapTextWithPunct/>    <w:UseAsianBreakRules/>    <w:DontGrowAutofit/>   </w:Compatibility>   <w:BrowserLevel>MicrosoftInternetExplorer4</w:BrowserLevel>  </w:WordDocument> </xml><![endif]--><!--[if gte mso 9]><xml>  <w:LatentStyles DefLockedState="false" LatentStyleCount="156">  </w:LatentStyles> </xml><![endif]--> <!--  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-parent:""; 	margin:0in; 	margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 	{size:8.5in 11.0in; 	margin:1.0in 1.25in 1.0in 1.25in; 	mso-header-margin:.5in; 	mso-footer-margin:.5in; 	mso-paper-source:0;} div.Section1 	{page:Section1;} --> <!--[if gte mso 10]><br />
<style>  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable 	{mso-style-name:"Table Normal"; 	mso-tstyle-rowband-size:0; 	mso-tstyle-colband-size:0; 	mso-style-noshow:yes; 	mso-style-parent:""; 	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; 	mso-para-margin:0in; 	mso-para-margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:10.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-ansi-language:#0400; 	mso-fareast-language:#0400; 	mso-bidi-language:#0400;} </style>
<p> <![endif]-->
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-size: 9pt">دیشب قبل از اینکه به کنار پل خواجو برویم سری هم به بقعه شهشانی و خانه قزوینی ها زدیم که شرط می بندم هیچ کدامتان تا به حال اسمش را هم نشنیده بودید، حتی آرلن و ندا که اصفهانی هستند هم فکر نکنم اسم این مکان ها به گوششان خورده باشد! بعد هم سری به مسجد جامع اصفهان زدیم که می گفتند اولین مسجد اصفهان بعد از ورود اسلام به این شهر است و با این اوصاف طبیعی است که هزار و چهارصد سال عمر آن باید باشد.</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-size: 9pt">از معماری مسجد خیلی لذت بردم. معلوم بود که یک یا چند معمار عاشق و با حوصله آن را طراحی و اجرا کرده اند، این از کنگره ها و گوشواره های بنا کاملا مشخص بود. در سقف بنا یک ایده ساده چندین بار تکرار شده بود و البته تکرار بیش از حد آن اصلا خسته کننده نبود و به چشم نوازی اش کمک می کرد. مسجد جامع یکی از مکان هایی است که به خاطر موقعیتش از چشم توریست ها همواره دور می ماند. توصیه می کنم اگر گذرتان به اصفهان افتاد تماشای آن را از دست ندهید. چند تا عکس هم از مسجد جامع گرفتم که فکر می کنم بهترین عکس هایی بوده است که در اصفهان گرفته ام. </span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-size: 9pt">بعد از مسجد هم به طرف کلیسای وانک و محله جلفا (محله ارامنه اصفهان) حرکت کردیم. خیلی اتفاقی مسجد جامع و کلیسای وانک پشت سر هم در برنامه بازدید ما قرار گرفته بودند. در طول مسیر مابین مسجد و کلیسا مدام این شعر خیام در ذهنم می چرخید:</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-size: 9pt">یک دست به مصحف و یک دست به جام / یک پا به کلیسا و یک پا به مقام</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-size: 9pt">خلقی متحیر که چه خوانندم نام / نه کافر مطلق نه مسلمان تمام</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-size: 9pt">آنقدر حواسم به این دو بیتی بود که مسیر جلفا را چند بار اشتباه رفتم و آخر سر یکساعت بعد از بسته شدن کلیسا به آنجا رسیدیم. اما زیبایی این محله تنها به کلیسای منحصر به فردش محدود نمی شود. سبک خیابان ها و خانه ها و کف پوش مسیر هایش حس جالبی به آدم می دهد. برای همین چند دقیقه ای را در کوچه پس کوچه های جلفا قدم زدیم و بعد وارد یکی از چندین کافه اطراف کلیسا شدیم تا قهوه ای بخوریم که البته تا نشستیم روی صندلی برق رفت و قهوه ساز کافه کار نمی کرد تا قهوه فرانسوی محبوب من را درست کند و من به یک قهوه ترک دوبل رضایت دادم که واقعا بهترین قهوه ای بود که در تمام زندگی ام خورده ام. توصیه بعدی من هم این است که اگر اصفهان رفتید حتما قهوه ترک های کافه شانت را امتحان کنید (درست چسبیده به دیوار شمالی کلیسا وانک است) دلیل اصلی خوشمزگی اش هم جوان خوشرویی است که آن را درست می کند. اسمش وازریک بود و در حالی که برق کافه اش رفته بود و ما (به قول الکساندر پوپ:) در تاریکی مطلق نهان بودیم، آنقدر به ما مهربانی کرد که دلمان می خواست شب را همانجا صبح کنیم!</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-size: 9pt">قهوه ای که وازریک به ما داد خواب را از کله هر دویمان دزدیده بود، که البته اثراتش را در نوشته قبلی ام به وضوح می بینید، یکساعت بیشتر نتوانستیم بخوابیم و شش صبح بیدار شدیم تا منارجنبان و آتشگاه و کلیسای وانک، که شب قبل ندیده بودیمش، را ببینیم. البته برای بار سوم سری هم به بازار نقش جهان زدم تا گزارشی که از میناکاری درست کرده بودم را کامل کنم. با استاد اصغر فولاد گر راجع به هنر مینا کاری حرف زدم که چیز بدی از آب در نیامده.</span><span style="font-size: 9pt"> </span><span style="font-size: 9pt">بخش کوتاهی از این گفتگو رو در زیر این مطلب می تونید بشنوید (حجمش خیلی کمه، حتی اگر سرعتتون هم کم باشه راحت دانلود میشه) اما گزارش کاملش رو هفته آینده در برنامه روز هفتم از رادیو بی بی سی (جمعه ساعت دو تا چهار بعد از ظهر) خواهید شنید.</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-size: 9pt">خلاصه اینکه ساعت دو بعد از ظهر امروز اصفهان را ترک کردیم. در این دو روز که اصفهان بودم فهمیدم که دروغ می گویند که اصفهان نیمی از جهان است. هرکه می گوید اصفهان نصف جهان است، فقط نیمی از اصفهان را دیده است. به هر حال، هرچند دل کندن از اصفهان سخت بود اما یک انرژی بزرگ ما را به سمت شهری دیگر کشاند و الان که این یادداشت ها را می نویسم در شهر کاشان هستیم. در بالکن هتل امیر کبیر کاشان و رو به باغ فین نشسته ام و نسیم خنکی که از جانب باغ می وزد را لمس می کنم، ولی فکر و قلبم جای دیگری است. به مردی فکر می کنم که شک ندارم انرژی او مسیر سفرمان را تغییر داده است. نجوایی که این مرد با من می کند همان قصه ای است که دیشب زاینده رود برایم تعریف می کرد اما ای عجب که از هر زبانی که می شنوم نا مکرر است. <span>&nbsp;</span>فردا نرم و آهسته به سراغش خواهم رفت و این حدیث نامکرر را با او زمزمه خواهم کرد.</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-size: 9pt">کاشان؛ سی دقیقه پس از نیمه شب چهارشنبه نوزده تیر ماه هشتاد و هفت</span></p>
<p> &nbsp;</p></div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1387/04/20/post_221.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>صدای زاینده رود&#8230;</title>
		<link>http://www.3pand.com/1387/04/19/post_220.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1387/04/19/post_220.html#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 09 Jul 2008 19:30:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[اصفهان]]></category>
		<category><![CDATA[سیر و سفر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/1387/04/19/post_220.html</guid>
		<description><![CDATA[&#160; اصفهان آرامش عجیبی دارد. عجیب به این خاطر که با وجود ترافیک و شلوغی اش باز هم این آرامش بر هم زده نمی شود و آن را می توان حس کرد. کانون آن هم زاینده رود است و هرچه به آن نزدیک تر می شویم این آرامش بیشتر و بیشتر احساس می شود.زاینده رود، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div align="right"><!--  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-parent:""; 	margin:0in; 	margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 	{size:8.5in 11.0in; 	margin:1.0in 1.25in 1.0in 1.25in; 	mso-header-margin:.5in; 	mso-footer-margin:.5in; 	mso-paper-source:0;} div.Section1 	{page:Section1;} -->
<div style="text-align: center"><img src="http://3pand.com/photo/DSC04140.jpg" border="0" width="400" height="98" />&nbsp;</div>
<p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-size: 10pt">اصفهان آرامش عجیبی دارد. عجیب به این خاطر که با وجود ترافیک و شلوغی اش باز هم این آرامش بر هم زده نمی شود و آن را می توان حس کرد. کانون آن هم زاینده رود است و هرچه به آن نزدیک تر می شویم این آرامش بیشتر و بیشتر احساس می شود.زاینده رود، رودی است زاینده عشق و آرامش که محبتش را عاشقانه و بدون چشم داشت نصیب مردمی می کند که کنارش می نشینند و نفسی تازه می کنند و گهگاهی دست معشوقشان را می گیرند و بی توجه به تابلویی که می گوید:&laquo;عبور از عرض کم عمق رودخانه ممنوع&raquo; از عرض رودخانه آهسته عبور می کنند و همچنان که آب زنده رود پاهایشان را خیس می کند چشمانشان از حادثه عشق تر می شود.</span></p>
<p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-size: 10pt">زاینده رود جای عجیبی است. فضایش و احساسی که منتقل می کند برای من تداعی گر یک حس آشناست. احساس پیش آگاهی یا به قول فرانسوی ها &quot;دژاوو&quot; می کنم ولی درست نمی توانم تحلیلش کنم و بگویم که دقیقا این حس چیست، همینقدر می دانم که خوشایند است. </span></p>
<p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-size: 10pt">امشب زیر پل خواجو نشسته بودم و با انگشت دستم آب زنده رود را حس می کردم و همین حس غریب و آشنا در ذهنم پرسه می زد و برای زاینده رود درد و دل می کردم که صدای گروهی درست زیر ساحتمان میانه پل توجهم را جلب کرد. به خودم که آمدم کنار آنها ایستاده بودم و از بین جمعیتی که دور جوانی حلقه زده بودند خودم را جلو می کشیدم. جوان آوازی بس خوشایند می خواند و جواب آنچه که دقایقی قبل داشتم برای زاینده رود تعریف می کردم را به من می داد. جوانک آوازه خوان برای من صدای زنده رود بود و با حنجره رسا و گیرایش فریاد می کشید: روی برگی بنویس عشق، بنویس با چشم خیس عشق، عشق رو تکرار کن دوباره&#8230;</span></p>
<p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-size: 10pt">ساعت کم کم به یک بامداد نزدیک می شد و برای آنکه قبل از بسته شدن درب پارکینگ به هتل برسیم، باید باز می گشتیم. زاینده رود و جوان آوازخوان را ترک کردیم و همان مسیری که امده بودیم را باز گشتیم. اما احساسی که درون من وجود داشت قابل مقایسه با حسی که موقع رفتن به زاینده رود داشتم نبود. آدرنالین در خونم موج می زد و وجودم را هیجان گرفته بود. همچنان که خیابان چهارباغ را از زاینده رود به سمت هتل طی می کردیم من هم به تحلیل این هیجان در وجودم مشفول بودم. نبرد عقل و قلبم در کنار میدان نقش جهان به پایان خود رسید و من نزد خودم اعتراف کردم: &laquo;من باز هم عاشق شدم!&raquo;، و بیشتر از هر زمان دیگری در زندگی قلبم از عشق سرشار شده بود.</span></p>
<p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right" dir="rtl" class="MsoNormal"><em><span style="font-size: 10pt">اصفهان؛ دو و چهل دقیقه بامداد سه شنبه هجده تیر هشتاد و هفت </span></em></p>
<p style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right" dir="rtl" class="MsoNormal"><span style="font-size: 10pt"><strong>پی نوشت:</strong> صدای آن جوان که زیر پل خواجو آواز می خواند را می توانید این زیر بشنوید. اگر سرعت اینترنت شما کم است، توصیه می کنم اول دانلود کنید و بعد بشنوید. در غیر اینصورت روی نماد play کلیک کنید.</span></p>
</p></div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1387/04/19/post_220.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کوتاه، محض اطلاع</title>
		<link>http://www.3pand.com/1387/04/19/post_219.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1387/04/19/post_219.html#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 09 Jul 2008 17:14:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[اصفهان]]></category>
		<category><![CDATA[سیر و سفر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/1387/04/19/post_219.html</guid>
		<description><![CDATA[&#160; همین چند دقیقه پیش رسیدم خونه. فقط خواستم بگم که در طول سفر نه امکان دسترسی به اینترنت رو داشتم و نه فرصتش رو. برای همین عکس ها و یادداشت هایی که نوشتم رو از امروز به بعد به تدریج همینجا منتشر می کنم. و پایینش رو هم تاریخ زدم. &#160; این رو فعلا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div align="right">&nbsp;</div>
<div align="right">همین چند دقیقه پیش رسیدم خونه. فقط خواستم بگم که در طول سفر نه امکان دسترسی به اینترنت رو داشتم و نه فرصتش رو. برای همین عکس ها و یادداشت هایی که نوشتم رو از امروز به بعد به تدریج همینجا منتشر می کنم. و پایینش رو هم تاریخ زدم.</div>
<div align="right">&nbsp;</div>
<div align="right">این رو فعلا داشته باشید. تا چند دقیقه دیگه که اولین مطلبی که در اصفهان نوشتم رو بذارم اینجا.</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1387/04/19/post_219.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روز هیچم</title>
		<link>http://www.3pand.com/1387/04/15/post_218.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1387/04/15/post_218.html#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 05 Jul 2008 19:45:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[اصفهان]]></category>
		<category><![CDATA[سیر و سفر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/1387/04/15/post_218.html</guid>
		<description><![CDATA[&#160; درست روزی که امتحانات کوفتی دانشگاه تموم شد جرقه سفر کردن هم تو مغزمون زده شد. هدف اول شمال بود و دریا و لب ساحل و ویلا و (به قول دانشمند) قص علی هذا!! اما خیلی زود منتفی شد چون قرار شد با ماشین بریم شمال و ما هم دیدیم که لب دریا رفتن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: right">&nbsp;</div>
<div style="text-align: right">درست روزی که امتحانات کوفتی دانشگاه تموم شد جرقه سفر کردن هم تو مغزمون زده شد. هدف اول شمال بود و دریا و لب ساحل و ویلا و (به قول دانشمند) قص علی هذا!! اما خیلی زود منتفی شد چون قرار شد با ماشین بریم شمال و ما هم دیدیم که لب دریا رفتن که دیگه ماشین نمی خواد و تصمیم گرفتیم حالا که ماشین هست بریم یه جای دور تر با دیدنی های بیشتر و بعدا سر یه فرصت مناسب دل به دریا بزنیم. همینجوری رو هوا پروندم اصفهان، همه موافقت کردن! (بابا جذبه!!)</div>
<div style="text-align: right">روز اول هممون، یعنی هر شش نفرمون، اعلام آمادگی کردن و کلی استقبال و اینا، به طوری که مونده بودیم چطوری شش نفری سوار ماشین بشیم! اما هر روز یکی منصرف شد و دیگه تا الان که ده دوازده ساعت مونده به سفرمون، فقط من موندم و محسن. ولی هنوز برنامه لغو نشده و احتمالا هم نخواهد شد. هیچکس هم نیاد من تنهایی میرم!</div>
<div style="text-align: right">توی برنامه هام هست که دو سه تا گزارش اصفهانی برای مجله روز هفتم (نیم ساعت اول برنامه) بسازم و صدا و عکس و (اگر اینترنت پرسرعت پیدا کردم) فیلم هم میذارم روی وبلاگم. ولی هدف سفر اصلا اینا نیست. بذارین برسم اصفهان می نویسم دقیقا واسه چی دارم میرم!&nbsp;</div>
<div style="text-align: right">&nbsp;</div>
<div style="text-align: right">این حضرت حافظ هم انگار از دست من شاکیه، حق هم داره بنده خدا. من قول داده بودم که اوایل اردیبهشت برم شیراز ولی نشد. حالا امروز که دارم میرم اصفهان واسه من قهر می کنه و عشوه میاد. امروز همینطوری دیوان حافظ رو باز کردم و چشمم خورد به این بیت، و قلبم چند ثانیه وایساد:</div>
<div style="text-align: right">اگرچه زنده رود آب حیات است / ولی شیراز ما از اصفهان به</div>
<div style="text-align: right">&nbsp;</div>
<div style="text-align: right">شمس الدین جان، قربونت برم من، میام عزیزم. شیراز هم میام. ولی خودت بودی که شرط و شروط گذاشتی واسه شیراز اومدن من. نکنه عمه من بود سه چهار ماه پیش داشت واسه من از قبای زر افشان و مستی و می و شیراز حرف می زد؟ حالا دو حالت داره، یا باید بزنیم زیر قول و قرارمون و بگیم خودتو عشق است، یا اینکه همه چیز رو بسپری به من و یه چند دقیقه ای بشینی و قمار من رو نگاه کنی. البته قول میدم زود جام رو رد کنم برات و شراب رو دو تایی بخوریم کنار خونه ات. به قول خودت: دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش.</div>
<div style="text-align: right">ببین کی بهت گفتم&#8230;</div>
<div style="text-align: right">حالا هم گیر نده و من رو وارد دعوای قدیمی شیرازی ها و اصفهانی ها نکن. بذار بریم حالمون رو بکنیم&#8230;</div>
<div style="text-align: right">&nbsp;</div>
<div style="text-align: right"><strong>پی نوشت:</strong> یک صفحه ویژه برای اصفهان درست کردم. همه چیزایی که می نویسم رو می تونید یکجا د<a href="http://www.3pand.com/category/%d8%b3%db%8c%d8%b1-%d9%88-%d8%b3%d9%81%d8%b1/%d8%a7%d8%b5%d9%81%d9%87%d8%a7%d9%86" target="_blank">ر این صفحه</a> پیدا کنید.&nbsp;</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1387/04/15/post_218.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بازگشت از می کده</title>
		<link>http://www.3pand.com/1386/01/14/post_40.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1386/01/14/post_40.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 03 Apr 2007 06:53:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیر و سفر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=40</guid>
		<description><![CDATA[بعد از ده سال مجددا به شیراز رفتم.سفر خانوادگی بود و طبیعتا محدودیت هایی برای گشت و گذار های کنجکاوانه وجود داشت، خصوصا اینکه زور بانوان گروه بیشتر بود و همانطور که می دانید برای همه خانم ها بازار وکیل جذاب تر از تخت جمشید است و به همین راحتی و به همین خوشمزگی ما دوبار [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">بعد از ده سال مجددا به شیراز رفتم.سفر خانوادگی بود و طبیعتا محدودیت هایی برای گشت و گذار های کنجکاوانه وجود داشت، خصوصا اینکه زور بانوان گروه بیشتر بود و همانطور که می دانید برای همه خانم ها بازار وکیل جذاب تر از تخت جمشید است و به همین راحتی و به همین خوشمزگی ما دوبار بازار وکیل و بازار مشیر را زیر و رو کردیم ولی ارگ کریمخانی که در صد متری آنجا بود را فرصت نکردیم ببینیم.البته خانم ها خودشان را بی گناه می دانستند و همه تقصیر را بر گردن آسمان می انداختند که سه روز تمام بارید و کمی برنامه هایمان را جابجا کرد.</p>
<p align="justify">در راه بازگشت هم دو روز را در اصفهان ماندیم که در آنجا باز هم سرکوب جنسیتی شدیم و با لابی قدرتمند بانوان بازار نقش جهان تنها بخشی بود که از میدان نقش جهان دیدیم (حالا باز یک میلیون امضا جکع کنید و بگید که در ایران خانم ها سرکوب میشن!) ولی قدم زدن در محله جلفا (محله ارامنه اصفهان) و بازدید از کلیسای وانک، آنقدر لذت بخش بود که به اندازه دیدن کل اصفهان بیارزد.</p>
<p align="justify">حرف های زیادی برای نوشتن دارم که لزوما مربوط به سفر نیست ولی در طول سفر به ذهنم رسیده&#8230;سر فرصت و به طور مجزا همه را مکتوب می کنم.فقط خدا کند فراموش نکنم!</p>
<p align="justify"><strong>پی نوشت:</strong>جایی خواندم در فرانسه مسابقه ای نمادین بود و به کسانی که بتوانند در موزه لوور نگاهشان را به زمین بدوزند و از جلوی تابلوی مونالیزا عبور کنند جایزه می دادند. خواستم بگویم که من از مقابل عالی قاپو رد شدم ولی سرم را بلند نکردم تا معماری بی نظیرش را تماشا کنم لطفا جایزه من را رد کنید بیاید!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1386/01/14/post_40.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>به عزم میکده اکنون ره سفر دارم&#8230;</title>
		<link>http://www.3pand.com/1386/01/02/post_39.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1386/01/02/post_39.html#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 22 Mar 2007 03:53:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیر و سفر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=39</guid>
		<description><![CDATA[هیجان زده ام.خیلی اتفاقی در مسیر سفر به شیراز قرار گرفتم.بار اول که به آنجا رفتم ده سالم بود.آن زمان مراقبت چندانی از اماکن باستانی صورت نمی گرفت.یادم است که وقتی به پاسارگاد رفتیم هیچ کس جز ما آنجا نبود و اطراف مقبره هم حفاظی وجود نداشت و من وقتی از ماشین پیاده شدم به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">هیجان زده ام.خیلی اتفاقی در مسیر سفر به شیراز قرار گرفتم.بار اول که به آنجا رفتم ده سالم بود.آن زمان مراقبت چندانی از اماکن باستانی صورت نمی گرفت.یادم است که وقتی به پاسارگاد رفتیم هیچ کس جز ما آنجا نبود و اطراف مقبره هم حفاظی وجود نداشت و من وقتی از ماشین پیاده شدم به سمت مقبره کوروش دویدم و از پله های ان بالا رفتم و داخل مقبره شدم.تجربه هیجان انگیزی بود که فکر نکنم دیگر بشود حسش کرد.</p>
<p align="justify">این شیطنت کودکانه را یکبار هم در نقش رستم تکرار کردم.روبروی دیواره های نقش رستم (و در ارتفاعی پایین تر از سطح زمین) آتشکده ای است که اگر اشتباه نکنم به کعبه زرتشت معروف است.پدر و مادرم لحظه ای از من غافل شدند و تا به خود آمدند من جلوی در ورودی  آتشکده ایستاده بودم.ولی داخل تاریک بود و من ترسیدم وارد شوم و به یک نگاه کنجکاوانه از جلوی در بسنده کردم.الان مثل سگ پشیمانم که چرا داخل نرفتم چون تکرار این حرکت احمقانه خیلی بعید به نظر می رسد&#8230;البته این بار سعی خودم را خواهم کرد! </p>
<p align="justify">در اولین فرصت سعی می کنم به اینترنت دسترسی پیدا کنم و نوشته ها و عکس هایم را روی وبلاگ بگذارم.منتظر کار های احمقانه تری از من باشید!</p>
<p align="justify">از شوق دیدن مجدد تخت جمشید، تنگه بلاغی، مقبره حافظ، ارگ کریمخانی، حمام وکیل و&#8230; ضربان قلبم بالا رفته و صدایش را می شنوم.نایب الزیاره شما هم خواهم بود.</p>
<p align="justify"><strong>پی نوشت:</strong><br />حالا فهمیدم چرا وقتی به شش هفت فیلمی که به تازگی دیده ام پز می دادم محیا در مقابل تنها از دو فیلم The prestige و  Blood Diamond نام برد.از هر دو لذت بردم به خصوص از The prestige که به کارگردانی کریستوفر نولان (کارگردان Memento) و با بازی کریتسین باله (نقش اول فیلم Machinist) بود.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1386/01/02/post_39.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
