Wordpress Themes

در مرکز انتقال خون اتفاق افتاد…

- در شش ماه اخیر رابطه‌ی جنسی پر خطر داشتید؟

- بله، رفتم خونه‌ی دوست دخترم هر لحظه ممکن بود باباش بیاد خونه

شوخی نرم‌افزاری

این نرم‌افزارهایی که موقع ‌بستن یا آن‌اینستال کردن‌شون می‌پرسن که: “آیا واقعا می‌خوای اینکار رو بکنی؟” فکر کردن که ما باهاشون شوخی داریم؟ یا چی؟

پارتی گاتی ِ

حال منوچهر متکی رو فقط اونایی درک می‌کنن که توی پارتی تا بلند می‌شن برقصن آهنگ قطع می‌شه

پی‌نوشت: البته واسه ایشون یکهو آهنگ قطع شد و پارتی کلا تموم شد و همه خداحافظی کردن و رفتن و تنها موند وسط دنس استیج. طفلک

سخن‌دانی و خوش‌خوانی نمی‌ورزند در شیراز

یکی به نیمکت اشاره کنه و بگه من رو تعویض کنن،
نمی‌تونم ادامه بدم

.

ایده اصلی از مینی مالیده

Before Sunrise

در زندگی شب‌هایی هست که چراغ‌ها را خاموش می‌کنی و می‌نشینی Before Sunrise می‌بینی و هی یادت می‌آید که قسمت دومش (Before Sunset) را پیش‌تر‌ها با کسی دیده‌ای که روزی بدون او فیلم نمی‌دیدی و ماجرای فیلم هم مزید بر علت می‌شود تا مغزت را سوراخ کند.

در زندگی شب‌های بسیاری است، ولی در بعضی از این شب‌ها تو به یاد آن پارک کوچکی می‌افتی که یک تاب دو نفره دارد. به یاد آن دختر فسقلی می‌افتی که موقع تاب خوردن آوردی و کنار خودت نشاندی‌اش. (چه بود اسمش؟ درسا؟) بعد به یاد آن کافه‌ی مسخره می‌افتی که یک بستنی داشت به نام “فرنچ کیس” و یادت می‌افتد که به این اسم چقدر خندیدیم الکی. بعد بیشتر که فکر می‌کنی حتی یادت می‌افتد که رفتیم در یک قهوه‌خانه نشستیم و قهوه چی به تخمش هم ما را حساب نکرد و هرچه نشستیم کسی سفارش‌مان را برای‌مان نیاورد و باز هم چقدر ما خندیدیم.

آدم عاقل به اینجا که می‌رسد دیگر فکر کردن را متوقف می‌کند و مثلا می‌رود تخمه می‌خورد یا کپه‌ی مرگش را می‌گذارد و می‌خوابد. چون از اینجا به بعد اگر فکر کنی چیزهای تلخ یادت می‌آید. مثلا یادت می‌آید که چه با عجله خداحافظی کردیم و یادت می‌آید که چرا نمی‌شد همدیگر را ببوسیم همان جا؟ ها؟

بعد یادت می‌آید که آن روز آخرین روزی بود که همدیگر را دیدیم. به خودت می‌آیی می‌بینی که فیلم Before Sunrise هم به آخر رسیده و تو نصف فیلم را گریه کرده‌ای

در زندگی شب‌های بسیاری هست آقا جان! شب‌هایی بس طولانی و دراز و تاریک

هعی