رویای آریایی

Portfolio

بلاگ رول

آرشیو

Feed

اطلاعات

سقفی از عشق؛ بالای سرمان…

چهارشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۸۷
 
دیروز که از ترس نوشتم مطلبم را چند بار خواندم. یک حقیقتی پشت آن است که انگار برای کشف کردنش باید چنین چیزی را می نوشتم. حالا می نویسمش شاید نتایج دیگری هم گرفتم. فکر کنم همه آدم ها ترکیبی از ترس و عشق را در وجودشان دارند. یعنی اصولا انسان ها دو دسته اند؛ آنهایی که می ترسند و آنهایی که عاشق هستند. وقتی هم که این عشق یک بهانه ای به اسم معشوق پیدا می کند ترس کمرنگ و کمرنگ تر می شود. خلاصه یعنی اینکه وقتی شما عاشق کسی می شوید ترس از بین می رود و وقتی که می ترسید عشق از بین می رود.
می توان عشق را به یک چتر تشبیه کرد. در دنیایی که مثل فضای رمان های چارلز دیکنز تیره و تار است و خیر و شر مدام با هم مشغول نزاع هستند و متاسفانه دیگر مثل سابق اشرار موجودات فرا زمینی و هیولا ها و غول ها نیستند بلکه خود ما آدم ها هستیم، عشق می تواند مثل یک سایبان عمل کند.
چتر هر کسی هم اندازه ای دارد. دو نفری که جفت همدیگر هستند اندازه عشق و ترسشان با هم مساوی است. یعنی چتر یکی دقیقا به اندازه ترس دیگری است تا روی آن را بپوشاند و همه ترس ها را از بین ببرد. ولی اگر جفتت نباشد، یا ترسش بزرگتر از عشق تو خواهد بود و هرکاری هم بکنی نخواهی توانست ترس وجودش را از بین ببری یا اینکه عشق تو کوچکتر از آنی است که ترس او را بپوشاند و برایش عشق و بوسه را هدیه کند.
به اینجا که رسید یاد آهنگ "سقف" افتادم که فرهاد مهراد خوانده است. اتفاقا نهم شهریور سالمرگش بود. یادش بخیر، با صدای گرمش می خواند:
تو فکر یک سقفم
یک سقف بی روزن
یک سقف پا بر جا
محکم تر از آهن
سقفی که تن پوش هراس ما باشه
تو سردی شب ها
لباس ما باشه
سقفی اندازه قلب من و تو
واسه لمس تپش دلواپسی
برای شرم لطیف آیینه ها
واسه پیچیدن بوی اطلسی
زیر این سقف با تو از گل
از شب و ستاره می گم
از تو و از خواستن تو
می گم و دوباره می گم
زندگیم رو زیر این سقف با تو اندازه می گیرم
گم می شم تو معنی تو
معنی تازه می گیرم
سقفمون افسوس و افسوس
تن ابر آسمونه
یه افق یه بی نهایت
کمترین فاصلمونه
تو فکر یک سقفم…
یک سقف رویایی
سقفی برای ما
حتی مقوایی
تو فکر یک سقفم
سک سقف بی روزن
سقفی برای عشق
برای تو با من
 

این روز ها

سه شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۷
 
نه که حوصله اش نباشد، نه اینکه نوشتنم نیاید. ولی یک حس غریبی دارم که نمی گذارد چیزی بنویسم. شاید به این خاطر که هرچیزی که تا کنون گفته ام را دروغ پنداشته اند. شاید به این خاطر که به من تهمت دو رویی می زنند. شاید هم به این خاطر که گمان می کنند این من نیستم و آنچه نمایش می دهم آن چیزی هست که دلم می خواهد باشم و نه آنچیزی که واقعا هستم! همه اینها ترکیب پیچیده و عجیب و غریبی می شود و باعث می شود تا این ادیتور وبلاگم را باز می کنم و چیزی بنویسم هزار تا فکر و خیال ذهنم را می گیرد و به تویی فکر می کنم که اینها را می خوانی و پیش خودت می گویی:«باز هم یک دروغ دیگر، باز هم یک ریا کاری دیگر»
خیلی وقت پیش ها اصلا به دل خودم توجه نداشتم، سعی می کردم چیزی بنویسم که بقیه خوششان بیاید. سعی می کردم جوری بنویسم که وبلاگم خواننده هایش را از دست ندهد و به آنها اضافه بشود. نمی دانم چرا برایم مهم بود که کسی مطلبم را بخواند. اصلا آن فلسفه را الان درک نمی کنم. از اثرات ۲۲ سالگی است آیا؟ بعد از مدتی این فلسفه در ذهنم از بی رنگ شد و فقط یک نفر برایم مهم بود و فقط برای او می نوشتم. حالا هم که همان او می گوید این خودت نیستی و من چه می توانم بگویم؟ چه می توانم بنویسم؟
دوست هم ندارم روزمره بنویسم ولی شاید همین کار را کردم. جرات بروز افکار و اعتقاداتم را دیگر ندارم. جرات ابراز احساسات هم دیگر برایم نمانده. ترسو شده ام. یادم هست تورج می گفت، نقطه مقابل عشق، نفرت نیست بلکه ترس است. و حالا شاید من به نقطه مقابل عشق رسیده ام ولی هنوز جرات ندارم بلند برای خودم این ترس را ابراز کنم. بد مخمصه ای است. این چند وقت اخیر زیاد به ریکاوری نیاز پیدا کرده ام. فکر کنم دوباره باید یک راهی برای ریکاوری قلب و روحم پیدا کنم.

روز میلاد تو و من

شنبه ۹ شهریور ۱۳۸۷
 
نگاهش را به من دوخت و گفت: می ترسم که همدیگر را پیدا نکنیم.
دستش را گرفتم و گفتم: من تو را در این عالم بی کران بار ها و بار ها پیدا کرده ام، از چه می ترسی؟
گفت: آخر این دنیا خیلی بزرگ است، شش میلیارد نفر اکنون بر روی آن زندگی می کنند
گفتم: نگران نباش، هر وقت می خواهیم به دنیا بیاییم همین را می گویی ولی باز هم همدیگر را پیدا می کنیم
هیچی نگفت؛ نگاهم می کرد و صدای قلبم را گوش می کرد، انگار می خواست صدایش را به خاطر داشته باشد تا وقتی دوباره سر راه یکدیگر قرار گرفتیم بتواند من را از صدای قلبم بشناسد.
گفتم: قول می دهم پیدایت کنم. به عشقم ایمان داشته باش
مصمم نگاهم کرد و گفت: از کجا معلوم، شاید من زودتر تو را پیدا کردم.
چشمانمان را بستیم و به دنیا آمدیم، او امروز و من پنج روز بعد

 

حراج یوسف در بازار شهر

دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۷
 
تا رسیدم تلویزیون داشت سریال یوسف پیامبر را نشان می داد. آنجایش بود که یوسف را به عنوان برده در بازار می فروشند.
گفتم: چقدر ارزان فروختند یوسف را!
نگاهی کرد و گفت: تعجب کردی؟ سالهاست که یوسف ها را ارزان می فروشند.
چشمانم را از او بر نداشتم تا ادامه بدهد، متوجه نگاه پرسشگرم شد و گفت: طوری نگاه می کنی انگار تا به حال ندیده ای! هنوز هم یوسف را در بازار به بهای ناچیزی می فروشند. یوسفِ خوبی، یوسفِ زیبایی، یوسفِ مهربانی، یوسفِ عشق، یوسفِ محبت، یوسفِ رفاقت و همه یوسف ها را سر هر چهار راهی در این شهر به ارزان ترین بها به حراج گذاشته اند.
گفتم: که می خرد؟
گفت: مهم نیست که می خرد! مهم این است که چه کسی می فروشد. مهم این است که یوسف را به بازار می برند و می فروشند حال چه فرقی می کند که چه کسی می خرد، حتی اگر کسی نخرد هم تفاوتی نمی کند.
گفتم: می فروشند که با بهایش چه بخرند؟
گفت: تا زهره و مه در آسمان گشت پدید / بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید / من در عجبم ز می فروشان کایشان / به زآنچه فروشند چه خواهند خرید 
 

فرکانس های مخابراتی و فرکانس های عاشقانه

پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۸۷
 
امروز صبح برای تهیه استعلامی برای یک امر خیر(!) به کلانتری رفته بودم. سرهنگ کردیان که دوست پدرم هست گفت که آدرس شما به کلانتری ما نمی خورد، باید به کلانتری ۱۴۷ گلبرگ بروی، تا آمدم خداحافظی کنم گفت: صبر کن با هم برویم. من هم انجا کار دارم و کار تو را هم راه می اندازم. سوار مرسدس بنز پلیس شدیم و یک سرباز پشت فرمان نشست و سرهنگ کنار دستش، من هم روی صندلی های عقب بنز سواری را تجربه می کردم که ناگهان صدای بیسیم ماشین بلند شد: مرکز یک مورد تصادف در خیابان آیت گزارش شده، دستور چی می فرمایید؟ مرد دیگری جواب داد: بچه ها رو فرستادیم اونجا، شما به گشت ادامه بدید.
به سرهنگ گفتم که آیا همه مکالمات بین نیرو های دیگر از اینجا شنیده می شود؟ گفت نه فقط مکالماتی که با فرکانس بیسیم ما هماهنگ است به گوش می رسد. ساکت شدم و کنجکاوانه به به پیام هایی که بین نیرو های مختلف انتظامی و راهنمایی رانندگی رد و بدل می شد گوش می کردم. همچنان که صدای خش خش بی سیم بلند می شد به حرف های سرهنگ کردیان فکر می کردم. «فقط آنهایی که فرکانسش با ما هماهنگ باشد به گوش می رسد» 
یعنی اگر فرکانسش متفاوت باشد، دیگر ربطی به اهمیت موضوع و یا حتی فریاد زدن طرفین ندارد، هر کاری هم بکنند نمی توانند پیامی را برای دستگاهی که فرکانسش فرق می کند مخابره کنند. ناگهان چهره آن جعبه بی روح و پر سر و صدا برایم عوض شد. دیگر یک بی سیم ساده نبود، نشانه ای بود از آسمان برای اینکه بدانیم، مهم نیست چقدر دور هستید یا چقدر نزدیک، مهم نیست چقدر عاشق هستید، مهم نیست چقدر بلند حرف می زنید، مهم نیست در محله محمودیه تهران زندگی می کنید یا در برنابی کانادا، مهم این است که آیا فرکانس هایتان با هم هماهنگ است یا خیر. فقط در اینصورت است که ارتباط بر قرار می شود.
یکبار دیگر صدای سرهنگ کردیان در گوشم پیچید:«فقط صدا هایی که فرکانسش با بی سیم ما هماهنگ باشد به گوش می رسد»
« صفحه ی قبلیصفحه ی بعدی »

 

تبلیغات

تقویم

مهر ۱۳۸۷
ش ی د س چ پ ج
« شهریور    
 ۱۲۳۴۵
۶۷۸۹۱۰۱۱۱۲
۱۳۱۴۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹
۲۰۲۱۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶
۲۷۲۸۲۹۳۰  

دسته بندی ها

Spam Blocked

Sky3c sponsored by Seven Jeans Sale