<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>رویای آریایی &#187; روزنوشت</title>
	<atom:link href="http://www.3pand.com/category/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.3pand.com</link>
	<description>یادداشت های اردشیر طیبی</description>
	<lastBuildDate>Mon, 19 Dec 2011 01:16:05 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0</generator>
		<item>
		<title>کمدی الهی</title>
		<link>http://www.3pand.com/1390/09/28/post_1532.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1390/09/28/post_1532.html#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 19 Dec 2011 00:22:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=1532</guid>
		<description><![CDATA[۱- عصر داشتم از یک خیابان یک طرفه عبور می کردم، یک زانتیا از روبرو آمد و یکی هم از تقاطع دیگر می‌خواست وارد خیابان بشود. راه بسته شد. شیشه را پایین کشیدم و به راننده زانتیا گفتم ورود ممنوعه. گفت:«به تو ربطی نداره گمشو کثافت تا نیومدم پایین با لگد ننداختمت اونور» خشکم زد، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong>۱-</strong> عصر داشتم از یک خیابان یک طرفه عبور می کردم، یک زانتیا از روبرو آمد و یکی هم از تقاطع دیگر می‌خواست وارد خیابان بشود. راه بسته شد. شیشه را پایین کشیدم و به راننده زانتیا گفتم ورود ممنوعه. گفت:«به تو ربطی نداره گمشو کثافت تا نیومدم پایین با لگد ننداختمت اونور» خشکم زد، خیلی عصبانی بود. چند ثانیه نگاهش کردم و با بوق ماشین‌های پشت سری به خودم آمدم. گفتم که می‌خواهم بروم اما راه را بستی. نهایتا خودرویی که از تقاطع سمت راست آمده بود کمی عقب‌تر رفت و من در حالی که همچنان راننده زانتیا داشت فحش می‌داد از آنجا دور شدم. بعدتر به این فکر کردم که حق با من بود، چرا کوتاه آمدم؟ و البته به این فکر کردم که تقریبا هیچ کاری به جز اینکه پیاده شویم و کتک‌کاری کنیم نمی‌توانستم بکنم و از تفاوت ابعادمان سرنوشت این کتک‌کاری از همان ابتدا معلوم بود.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>۲-</strong> می‌خواهم یک اعترافی بکنم ولی قبل از آن یک توضیحی لازم است. ذهن من توانایی معجزه‌آسایی در حل کردن پازل‌های انسانی دارد. نه اشتباه نکنید به این مساله افتخار نمی‌کنم و اگر دست خودم بود خاموشش می‌کردم. نتیجه‌ی چنین ابزار ذهنی این است که هیچ رازی برای من وجود ندارد. همه پازل‌ها یا حل شده‌اند یا با انبوهی از شواهد در انتظار حل شدن هستند. اینگونه است که هیچ کس در مقابل من آرامش ندارد، همه لخت هستند و فقط مساله این است که چه زمانی متوجه لخت بودن خود بشوند تا فلنگ را ببندند و پشت سرشان را هم نگاه نکنند و آنچه که می‌خواهم اعتراف کنم درست در همین نقطه پنهان است: من اجازه می‌دهم افراد در مقابلم احساس پیروزی و برتری کنند و در پس ذهنم می‌دانم که این احساس آنها تحت کنترل من است و هر وقت که بخواهم می‌توانم مثل هرکول پوآرو در صفحات آخر رمان‌های آگاتا کریستی، طرف را روی مبل بنشانم و برایش پرده از تمام اسرارش بردارم. نتیجه اینکه او ناگهان متوجه پوشالی بودن جایگاهش در ذهن من می‌شود و خودش را نگاه می‌کند که لخت در مقابل من ایستاده است. از اینجا به بعد همه‌ی افرادی که این بلا را سرشان آورده‌ام به طرز مضحکی رفتار یکسانی از خود بروز داده‌اند: نخست پذیرش سپس انکار و دست آخر فرار.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>۳-</strong> پشیمانم؟ هم بله و هم نه. آدم‌ها باهوش نمی‌شوند، بلکه باهوش به دنیا می‌آیند. بنابراین راه گریزی از این وضعیت ندارم. اشتباه را آنجایی می‌کنم که این را تبدیل به یک بازی در روابط انسانی می‌کنم. بازی‌ای که در آن از شرلوک هلمز بودن لذت می‌برم و از آن لحظات پایانی رابطه که طرف می‌گوید:«من هیچ وقت راجع به چنین چیزی با تو صحبت نکرده بودم، از کجا می‌دونی؟» ارضا می‌شوم. وگرنه این بازی را که از ماجرا حذف کنیم آنچه می‌ماند توانایی معجزه‌آسایی در شناخت دیگران و جلوگیری از گرفتار یک رابطه بیهوده شدن و یا در مقابل، شناسایی بهترین دوست دنیا در سریع‌ترین زمان ممکن است. اما حذف کردن این «بازی» آنچنان که به نظر می‌رسد ساده نیست. دانته در کمدی الهی نسخه‌ای برای این درد من پیچیده است و می‌گوید:«بیایید با آنها سخن نگوییم، تنها به آنان بنگریم و بگذریم.»</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>پی‌نوشت:</strong><strong> </strong><strong>ارتباط بند اول با دو بند دیگر را متوجه شدید؟ بله منظورم دقیقا همان است.</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1390/09/28/post_1532.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سایه</title>
		<link>http://www.3pand.com/1390/07/02/post_1535.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1390/07/02/post_1535.html#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 24 Sep 2011 12:38:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=1535</guid>
		<description><![CDATA[مدت‌هاست که هر چه می‌نویسم مستقیم درفت می‌شود. تازگی‌ها هم دیگر از همان ابتدا به قصد درفت کردن‌ می‌نویسم و راستش را بخواهید خیلی هم بهتر است. دستانم آزادتر بر روی کی‌بورد می‌لغزند و عطش نوشتنم ارضا می‌شود. اما آنچه که عذابم می‌دهد این است که به چهار سال پیش و بی‌پروایی که در ابراز [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مدت‌هاست که هر چه می‌نویسم مستقیم درفت می‌شود. تازگی‌ها هم دیگر از همان ابتدا به قصد درفت کردن‌ می‌نویسم و راستش را بخواهید خیلی هم بهتر است. دستانم آزادتر بر روی کی‌بورد می‌لغزند و عطش نوشتنم ارضا می‌شود.</p>
<p>اما آنچه که عذابم می‌دهد این است که به چهار سال پیش و بی‌پروایی که در ابراز آشکار احساساتم داشتم فکر می‌کنم و از خودم می‌پرسم که چه بر سرم آمده؟ می‌دانید٬ یکی دو ماه پیش حتی نشستم و آرشیو وبلاگم را مرور کردم و بسیاری مطالب را از دسترس خارج کردم. بسیاری از مطالبی را که وقتی می‌نوشتم‌شان نگران قضاوت دیگران در مورد خودم نبودم اما اکنون بعد از چهار سال حتی آنها نیز نگرانم می‌کنند. دلم برای آن موجود چهار سال پیش تنگ نشده٬ حسرتی هم ندارم. فقط یک احساس ملالت‌باری دارم که نمی‌دانم آنچه که الان هستم چقدر خوب است و چقدر بد.</p>
<p>هرچه هست٬ اینکه قضاوت دیگران برایم اهمیت پیدا کرده پدیده‌ی جدیدی‌ست که هنوز نتوانسته‌ام به آن عادت کنم.</p>
<p>هذیان گویی را هم به اخلاق جدیدم اضافه کنید. اضافه عرضی نیست.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1390/07/02/post_1535.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>where were you so far?</title>
		<link>http://www.3pand.com/1390/05/11/post_1515.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1390/05/11/post_1515.html#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 01 Aug 2011 23:17:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=1515</guid>
		<description><![CDATA[برایت از آن «پنج دقیقه‌ی آگاهی» گفته‌ام نه؟ اما نگفتم که این پنج دقیقه فقط برای کنار گذاشتن واقعیت‏های تلخ نیست. بعضی حقایق در زندگی است که تو را غرق در خودش می کند و نمی‌توانی عمق غرق شدنت را باور کنی. برای اینها لازم است که آدم گاهی دراز بکشد و فکر کند و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">برایت از آن «پنج دقیقه‌ی آگاهی» گفته‌ام نه؟ اما نگفتم که این پنج دقیقه فقط برای کنار گذاشتن واقعیت‏های تلخ نیست. بعضی حقایق در زندگی است که تو را غرق در خودش می کند و نمی‌توانی عمق غرق شدنت را باور کنی. برای اینها لازم است که آدم گاهی دراز بکشد و فکر کند و حضورش را و احساسش را باور کند.</p>
<p style="direction: rtl; text-align: justify;">در غم و اندوه اینکار ساده است، می‌دانی که از چه زمانی شروع شده و می‌دانی که سرانجام باید از آن خلاص شوی. می‌روی پشت بام و کولر را بقل می‌کنی و گریه می‌کنی و غم‌هایت را همانجا می‌گذاری و سپس می‌گویی:«تمامش کن!» و تمامش می‌کنی.</p>
<p style="direction: rtl; text-align: justify;">اما در مورد عشق ماجرا پیچیده می‌شود. ناگهان یک روز می‌فهمی که عاشقش شده‏ای و هرچه فکر می‏کنی یادت نمی‏آید که این آتش از کی در قلبت شعله‌ور شده. عجیب‌تر آنکه احساس می‌کنی این عشق هزار سال است که در قلبت خانه دارد و اصلا یادت نمی‌آید زمانی را که حسی جز این نسبت به او داشتی.</p>
<p style="direction: rtl; text-align: justify;">شاید برای همین است که اول با حاشا همراه است، مدام می‏گویی که «نه عشق نیست، همیشه همین حس بوده!» ولی خودت هم می‌دانی که چرت می‌گویی. روزها و شب‌ها باید بگذرد تا آن «پنج دقیقه‏ی آگاهی» فرا برسد. سرانجام یک روز در حالی که در خیابانی تک و تنها قدم می‌زنی و تام ویتس در گوشت از مارتا می‌خواند می‌ایستی و چند دقیقه به یکجا خیره می‌شوی و سپس از خودت می‌پرسی:«عاشقش هستم واقعا؟» و بی‌درنگ جواب در ذهنت جرقه می‌زند:«آره عاشقش هستم» و سپس با قدم‌هایی رقص گونه به مسیرت ادامه می‌دهی.</p>
<p style="direction: rtl; text-align: justify;">ابراز عشق اولین رسالتی است که بعد از این «لحظه‌ی آگاهی» بر دوش عاشق قرار دارد. به گوشش زمزمه می‌کنی که دوستت دارم و لب‌هایت شجاعانه به روی صورتش می‌لغزد و به لب‌هایش گره می‌خورد و در تمام این لحظات، به این فکر می‌کنی که او «تا حالا کجا بود؟»</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1390/05/11/post_1515.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عقده‌ای کز پیچ و تاب زلف در دل ماند، ماند</title>
		<link>http://www.3pand.com/1390/02/07/post_1460.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1390/02/07/post_1460.html#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 27 Apr 2011 10:52:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=1460</guid>
		<description><![CDATA[چند روز است وارد جی‌میل که می‌شوم عدد ۱ جلوی اینباکس می‌گوید که یک ایمیل ناخوانده دارم. هی ورق می‌زنم و پیدایش نمی‌کنم. روبات‌ها هم حرفشان را در دل نگه می‌دارند دیگر، بد زمانه‌ای‌ست (عنوان مطلب از صائب تبریزی است)]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چند روز است وارد جی‌میل که می‌شوم عدد ۱ جلوی اینباکس می‌گوید که یک ایمیل ناخوانده دارم. هی ورق می‌زنم و پیدایش نمی‌کنم.</p>
<p>روبات‌ها هم حرفشان را در دل نگه می‌دارند دیگر،</p>
<p>بد زمانه‌ای‌ست</p>
<p>(عنوان مطلب از صائب تبریزی است)</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1390/02/07/post_1460.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۱۳۹۰</title>
		<link>http://www.3pand.com/1390/01/13/post_1453.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1390/01/13/post_1453.html#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 02 Apr 2011 07:51:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=1453</guid>
		<description><![CDATA[این سال ۹۰ مثل دقیقه‌ی ۹۰ خیلی زود داره می‌گذره. تا پلک زدیم ۱۳بدر شد. یه قرار بذاریم همگی باهم خودمون رو بندازیم زمین وقت تلف کنیم یه ذره]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>این سال ۹۰ مثل دقیقه‌ی ۹۰ خیلی زود داره می‌گذره. تا پلک زدیم ۱۳بدر شد. یه قرار بذاریم همگی باهم خودمون رو بندازیم زمین وقت تلف کنیم یه ذره</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1390/01/13/post_1453.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ضرب المثل</title>
		<link>http://www.3pand.com/1389/12/26/post_1440.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1389/12/26/post_1440.html#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 Mar 2011 07:37:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=1440</guid>
		<description><![CDATA[من فیدی نیستم که با این لایک‌ها بلرزم]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من فیدی نیستم که با این لایک‌ها بلرزم</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1389/12/26/post_1440.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ژاله چون شد؟</title>
		<link>http://www.3pand.com/1389/11/29/post_1398.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1389/11/29/post_1398.html#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 Feb 2011 20:45:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=1398</guid>
		<description><![CDATA[× ژاله خون شد / شعر: سیاوش کسرایی / موسیقی: حسین علیزاده / کاری از گروه شیدا/ منتشر شده در چاووش ۳ از اینجا دانلود کنید ژاله بر سنگ افتاد چون شد ؟ / ژاله خون شد خون چه شد ؟ خون چه شد ؟ / خون جنون شد ژاله خون کن /خون جنون کن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>× <strong>ژاله خون شد</strong> / <strong>شعر:</strong> سیاوش کسرایی / <strong>موسیقی:</strong> حسین علیزاده / کاری از گروه شیدا/ منتشر شده در چاووش ۳</p>
<p><a href="http://ifile.it/jhzrdl6">از اینجا دانلود کنید</a></p>
<p>ژاله بر سنگ افتاد چون شد ؟ / ژاله خون شد</p>
<p>خون چه شد ؟ خون چه شد ؟ / خون جنون شد</p>
<p>ژاله خون کن /خون جنون کن</p>
<p>سلطنت زین جنون واژگون کن /ژاله بر گل نشان، گلپران کن</p>
<p>بر شهیدان زمین گلستان کن / نام گمنام‌ها جاودان کن</p>
<p>تا به صبح آید این شام تیره / در شب تیره آتشفشان کن</p>
<p>دست در کن/ شو خطر کن/ خانه ی ظلم زیر و زبر کن</p>
<p>جان خواهر، روستایی، برادر/ پیشه ور، ای جوان، ای دلاور</p>
<p>ما همه یک صف و در برابر/ آن ستمکار، آن تاج بر سر</p>
<p>خواهر من، گرامی برادر / چون به هر حال تنهاست مادر</p>
<p>من به خاک افتادم تو بگذر/ بهر ایجاد دنیای بهتر</p>
<p>ای شما ای صف بیشماران / اشک من در نثار شمایان</p>
<p>بر سر هر گذرگاه و میدان/ ژاله شد، ژاله شد، ژاله چون شد؟</p>
<p>ژاله خون شد، ژاله دریای خون شد/ خون جنون، خون جنون</p>
<p>سلطنت واژگون، واژگون شد</p>
<p><em>×متن شعر از گودر نسرین</em></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1389/11/29/post_1398.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سر خط خبرها</title>
		<link>http://www.3pand.com/1389/11/19/post_1393.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1389/11/19/post_1393.html#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 07 Feb 2011 20:46:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=1393</guid>
		<description><![CDATA[بنا بر اخبار واصله، در حال حاضر رقابت شدیدی بین کشتی‌های حاضر در خلیج فارس برای نزدیک شدن به کابل جاسک &#8211; فجیره جریان دارد.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بنا بر اخبار واصله، در حال حاضر رقابت شدیدی بین کشتی‌های حاضر در خلیج فارس برای نزدیک شدن به کابل جاسک &#8211; فجیره جریان دارد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1389/11/19/post_1393.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۱۰۰+ people liked this</title>
		<link>http://www.3pand.com/1389/10/09/post_1349.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1389/10/09/post_1349.html#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 30 Dec 2010 05:53:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=1349</guid>
		<description><![CDATA[غلط نکنم کسی که کدهای گوگل ریدر رو نوشته شیرازی بوده؛ لایک‌ها بیشتر از ۱۰۰ تا که می‌شه دیگه حال نداره بشمره.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>غلط نکنم کسی که کدهای گوگل ریدر رو نوشته شیرازی بوده؛ لایک‌ها بیشتر از ۱۰۰ تا که می‌شه دیگه حال نداره بشمره.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1389/10/09/post_1349.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من بنده‌ی آن دمم که ساقی گوید&#8230;</title>
		<link>http://www.3pand.com/1389/10/07/post_1345.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1389/10/07/post_1345.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 28 Dec 2010 20:15:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=1345</guid>
		<description><![CDATA[رفقا پارسال محرم رفته بودن شمال. می‌رن تو شهر که بساط لهو و لعب رو جور کنن و از یکی می‌پرسن که قوطی چی توی دست و بالش هست؟ یارو با لهجه‌ی غلیظ شمالی جواب می‌ده: -مشروب؟؟؟؟؟؟ تو ماه محرم؟؟؟؟؟؟ حالا چند تا می‌خوای؟ خواستم بگم که یه همچین ساقی‌هایی داریم ما]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>رفقا پارسال محرم رفته بودن شمال. می‌رن تو شهر که بساط لهو و لعب رو جور کنن و از یکی می‌پرسن که قوطی چی توی دست و بالش هست؟</p>
<p>یارو با لهجه‌ی غلیظ شمالی جواب می‌ده:</p>
<p>-مشروب؟؟؟؟؟؟ تو ماه محرم؟؟؟؟؟؟ حالا چند تا می‌خوای؟</p>
<p>خواستم بگم که یه همچین ساقی‌هایی داریم ما</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1389/10/07/post_1345.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

