Wordpress Themes

رویای آریایی فیلتر شد

از خرداد ۸۳ تاکنون وبلاگ می‌نویسم و تا روزی که نوک انگشتانم را بتوانم تکان دهم به این کار ادامه خواهم داد. در طول این پنج شش سال خیلی تغییر کرده‌ام. آن اوایل (تحت تاثیر انتخابات هشتم ریاست جمهوری) سیاسی می‌نوشتم و ترجیح می‌دادم تقریبا ناشناس بمانم. بعد‌ها سیاسی می‌نوشتم و اسم کاملم را هم زیرش می‌گذاشتم، بعدترها سیاسی نمی‌نوشتم و نام کاملم را زیرش می‌گذاشتم و بعد برای مدت بسیار زیادی وبلاگم خیلی شخصی شد. در سیاست محافظه‌کارتر شدم ولی در خود افشاگری وبلاگی شجاع و تندرو. سعی می‌کردم خودم را (و وبلاگم را) از وقایع و اتفاقات روز دور نگه دارم و چیزهایی می‌نوشتم که ظاهرش با باطنش اصلا سنخیتی نداشت. بیشتر خودم می‌فهمیدم که چه می‌گویم و یکی دو نفر نزدیکم.

اما با اتفاقی که در ۲۲ خرداد و به دنبال آن در ماه‌های اخیر رخ داد دیگر نمی‌شد از آتش دور بود. در قلب آتش بودم و نمی‌شد از آتش ننویسم یا بهتر است بگویم خجالت می‌کشیدم از چیزی جز آتشی که بر سرزمینم افتاده بنویسم. اوایلش سکوت بود. نزدیک‌ترها می‌پرسیدند چرا نمی‌نویسی و می‌گفتم هرچیزی در این روزها بنویسم یک جوری به انتخابات و جنبش سبز و وقایعش مرتبط می‌شود و اگر نشود عذاب وجدانی سنگین به همراهم دارد که خواهرم و برادرم و همسایه‌ام در خیابان جان می‌دهد و من اینجا از گل و بلبل بنویسم و غروب عاشقانه‌ی آفتاب!

محافظه‌کاری‌ام از دو جا نشات می‌گرفت. یکی اینکه با نام واقعی‌ام می‌نویسم و می‌ترسیدم گرفتار شوم و دیگری اینکه نکند وبلاگم فیلتر شود. طبیعی بود که تحمل هم حدی دارد و سرانجام سبز وبلاگم پر رنگ‌تر شد و من دیگر نگران فیلتر و زندان نبودم و نیستم. مسخره هم هست کسی که در خیابان‌های امروز تهران زیر باتوم و گلوله بوده از عموفیلترباف بترسد.

اما بعد از اینکه ترس از فیلترینگ را کنار گذاشتم و با خیال راحت نوشتم روز به روز افسرده‌تر شدم. چرا؟ چون فیلتر نمی‌شدم! با هر مطلبی که می‌نوشتم و هر روزی که جمهوری اسلامی دسترسی به وبلاگم را بی خطر تشخیص می‌داد احساس بی‌خاصیتی در من بیشتر می‌شد و می‌رفت که سر به بیابان بگذارم ولی نهایتا امروز با خبر شدم که چند روزی‌ست خوانندگان وبلاگم “مشترک گرامی” شده‌اند و به فرموده‌ی “مقامات محترم قضایی” دسترسی به اینجا از داخل امل قرای جهان اسلام محدود شده است.

به هر حال، انرژی دوباره‌ای برای نوشتن گرفته‌ام و از این به بعد اگر عمری باقی بماند سعی می‌کنم روایت‌گر بهتری باشم.

برای دسترسی به رویای آریایی هم دو راه دارید: یا از خوراک وبلاگ استفاده کنید یا به خارج از کشور بروید!

اگر نمی‌دانید خوراک چیست اینجا کلیک کنید ولی مختصرا این نکته را داشته باشد که برای اشتراک خوراک رویای آریایی در گوگل‌ریدر کافی‌ست اینجا کلیک کنید و سپس در باکس بالای صفحه‌ای که باز می‌شود روی Add to google readerکلیک کنید.

ما هیچ، ما نگاه

و در زندگی لحظه‌ای هست که تو در دیالوگ‌تان می‌گویی:”ما” و بعد فکر می‌کنی که آیا این “ما” هنوز “ما” هست یا تبدل به “من و تو” شده یا هر کوفت دیگری؟

بعد انسان غصه می‌خورد در این لحظه

چون غصه هم دارد واقعا آقاجان؛ غصه دارد

بسوخت حافظ و کس حال او به یار نگفت…

اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد
نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد

اگر نه عقل به مستی فروکشد لنگر
چگونه کشتی از این ورطه‌ی بلا ببرد

فغان که با همه کس غایبانه باخت فلک
که کس نبود که دستی از این دغا ببرد

گذار بر ظلمات است خضر راهی کو
مباد کآتش محرومی آب ما ببرد

دل ضعیفم از آن می‌کشد به طرف چمن
که جان ز مرگ به بیماری صبا ببرد

طبیب عشق منم باده ده که این معجون
فراغت آورد و اندیشه‌ی خطا ببرد

بسوخت حافظ و کس حال او به یار نگفت
مگر نسیم پیامی خدای را ببرد

عکس از خودم! استانبول؛ رستورانی  بر فراز برج گالاتا

پی‌نوشت: توبه شکستم بانو :دی

باز کن آغوشت را…

خبر می‌دهند

ز توده‌های کم فشار

که از یمین و از یسار

بر شهر هجوم می‌آورند؛

هوا سرد و سرد تر

نفس‌ها ابر

و درختان لخت و عور می‌شوند؛

وقتش است نازنین

آغوشت را باز کن

شب یلدا را سحر کن

بگذار بسوزم در حرارت عشقت؛

نگاه کن زمستان را

نگاه کن مردمان را

پندارند که عشق نفس‌های آخرش را می‌کشد؛

باز کن آغوشت را

چشم ِ جهانی نگران ِ من و توست

مایع حیات

دستان همدیگر را گرفته بودند و زیر نور سرد ِ خورشید راه می‌رفتند که به دره‌ای بزرگ رسیدند. RC2057 که به اختصار RC خوانده می‌شد گفت:

- اینجا دهانه‌ی سبئوس است.

دختر جوان حرفش را قطع کرد:

- انگار چیزی در اینجا منفجر شده

- آره، سال ۲۰۰۹ یک کاوشگر را به این منطقه کوبیدند تا احتمال وجود آب در سطح ماه را بررسی کنند.

- خوب نتیجه چی بود؟

- مقادیر زیادی آب پیدا کردند. این شروعی بود تا برسیم به امروز که من و تو اینجا قدم می‌زنیم.

- سال ۲۰۰۹ یعنی بیست و یک سال قبل از تولد من.

- آره و هنوز کسی تصور نمی‌کرد روزی روبات‌ها هم عاشق بشن