سرکنگبین صفرا فزود…
تهران؛ بعد از ۲۵ روز…
بعد از ۲۵ روز کامل برگشتم تهران. زندگی جالبی بود شاید یک ماکت کوچک از چیزی که در آینده قرار است تجربه کنم. مشکلش فقط دلتنگی است و لحظاتی که دلت برای همه چیز تنگ می شود. سوای مادر و پدرم و همچنین آتوسا خواهرم، دلم برای خیلی چیزها تنگ شد. دلم برای آرامش اطاقم تنگ شده بود. دلم برای لحظاتی که می نشینم پشت لپ تاپم و در تاریکی مطلق فیلم می بینم تنگ شده بود. دلم برای قهوه جوش کوچکم که با صدای عجیب و غریبش لیوانم را پر می کند تنگ شده بود. دلم برای کتابهایی که تنها گذاشته بودم تنگ شده بود. دلم برای دوستانی که تنها راه ارتباطی ام با آنها اینترنت است هم بسیار تنگ شده بود و برایشان پر می کشید.
از همه اینها مهمتر اینکه یک ماه است روز هفتم دارد پخش می شود و من هیچ کدومش رو گوش نکردم. البته دو تا برنامه رو مشارکت کردم ولی بقیه رو حتی حضور هم نداشتم. دلم برای لحظاتی که در دقیقه نود فایل ها را دارم ادیت می کنم و علی هم پای تلفن سرم غر می زد و با لحن کش دار می گفت:«اردی بدووووووووو» هم تنگ شده. تشنه شنیدن صدای بچه های روز هفتم از رادیو هستم دلم برای صدای تک تکشان تنگ شده.
اماهرچه بوده گذشته، تجربه جالب و بامزه ای بود. امروز برگشتم ولی در تدارک یک سفر متمایز هستم. و چند روز دیگر باز هم از خانه دور خواهم شد و به دنبال ماجراجویی می روم. بی خودی هم کنجکاوی نکنید، لحظه لحظه اش را همینجا ثبت خواهم کرد و همه اش را کاملا مولتی مدیا گزارش می کنم. فعلا اینقدر ایده در ذهنم هست که نمی دانم از کجایش شروع برای نوشتن…
پی نوشت: دو تا مطلب وعده داده بودم که اینجا می گذارم به زودی، مطلبی که راجع به فاحشگی مدرن نوشته بودم رو بی خیال بشید، اوضاع روبراه نیست فعلا. اما اون فیلم ها رو به زودی شروع می کنم به نوشتن. همه دوستام رو می خوام بکشم وسط و لو بدمشون. فکر کنم تا چند ساعت دیگه بتونم اولی رو منتشر کنم.
پیروزی عاشقان در سوییس
نشانه ها این بار از قلب سوییس ما را نشانه گرفته اند. بازی های فوتبال جام ملت های اروپا که این روز ها در دو کشور سوییس و اتریش در جریان است سرشار از نشانه های بی نظیر و راز های زندگی است. من به طور سنتی طرفدار اسپانیا هستم ولی در این دوره از رقابت ها به چند دلیل از روز اول با گل های ترکیه به هوا می پرم و خوشحال می شوم. دلیل اول اینکه مصطفی دنیزلی، یکی از چندین معشوق ابدی ام ترک تبار است و در شهر ازمیر ترکیه زندگی می کند، دلیل دومش اینکه فاتح تریم، سرمربی تیم ملی ترکیه برای من تجسم یک امپراتور واقعی و عاشق است و دلیل دیگر اینکه عشق مردم و بازیکنان ترکیه به کشورشان برایم بسیار زیباست و وقتی در استادیوم همگی با هم یک صدا فریاد TURKIYE…TURKIYE سر می دهند قلبم به لرزه می افتد و کیف می کنم.
اما همه اینها به کنار، احساس می کنم که این روز ها مجددا دریچه نشانه های کائنات به رویم باز شده و هر طرف را که نگاه می کنم انگار چیزی وجود دارد که می خواهد به من یک پیام را برساند. یادم می آید کمی بیشتر از یک ماه پیش در استادیوم آزادی و در حالی که به معجزه و نشانه ها یقین کامل داشتم با چشمان خودم دیدم که چگونه ساقی بزرگ در دور آخر این بزم و در دقیقه نود و پنج و پنجاه و پنج ثانیه، شراب سرخ رنگ را در پیمانه های ما ریخت و مست می ناب کرد ما را. بعد از آن هم اتفاقاتی افتاد که باعث شد بیشتر نشانه ها را جدی بگیرم و باور داشته باشم. اما کائنات مجددا در های نشانه هایش را به رویم باز کرده و هر طرفی یک نشانه می بینم. زیبا ترین و بارز ترین این نشانه ها هم در بازی تیم ملی ترکیه و کرواسی بود و در حالی که در دقیقه ۱۱۹ بازی کروات ها به گل رسیدند و در یک دقیقه مانده به انتهای دیدار جشن صعود را گرفته بودند ناگهان ورق برگشت و ترک ها در دقیقه صد و بیست گل زدند تا یک درس بزرگ را به من و همه تماشاگران بازی بدهند.
ترک ها به همه ما یاد دادند که آن کسی که در دقیقه پایانی بازی گل می زند برنده نمی شود، بلکه برنده آن کسی است که امیدش را از دست نداده و دست از تلاش برای بهتر کردن زندگی اش و خارج شدن از گرفتاری که دچار آن شده بر نمی دارد. و البته یکبار دیگر به این باور رسیدم که فوتبال تئاتر زندگی است و جزء به جزء زندگی را می توان در آن یافت و تعمیمش داد به تمام یک عمر. ترک ها امروز در جمع چهار تیم برتر اروپا هستند و هیچ بعید نیست که فینال هم برسند. اما هر اتفاقی که بیفتد و هر نتیجه ای که بدست بیاید آنها برنده اند، زیرا نشان داده اند که برای رسیدن به خوشبختی زیر بار هیچ ذلتی نمی روند و آنقدر عشقشان بزرگ و بی پایان است که جایی برای ترس در قلب آنها باقی نمی گذارد. آنها برنده اند و پیروزی آنها هیچ ارتباطی به نتایجی که روی تابلو استادیوم درج می شود ندارد.
پی نوشت: ناخدای مهربانم برایم جمله ای از ناپلئون را اس ام اس کرده که بی ارتباط به این نشانه هایی که چند روزی است از در و دیوار برایم می بارد نیست:«نبرد های زندگی همیشه به نفع قوی ترین ها و سریع ترین ها پایان نمی پذیرد، گاه برد با آنهایی است که بردن را باور داشته باشند»
پی نوشت ۲: دو تا یادداشت نوشته ام، یکیش راجع به فاحشه های پست مدرن است و راجع به تغییر معنای فاحشگی در قرن جدید. یکی دیگر که هنوز خیلی باید فکر کنم روش، راجع به دوستانم است و هر کدام را به یک شخصیت سینمایی می خواهم تشبیه بکنم که به زعم خودم برای دوستانم می تواند جالب باشد و خواهند فهمید که راجع بهشان چه فکر می کنم. سه چهار تا سوژه هم در ذهنم دارم که فقط در حد فکر است و شدیدا هم برایم مهم است و نمی خواهم بسوزانمشان. نمی دونم چرا شب امتحان ذهنم در سوژه پرانی فعال میشه. به قول محسن نامجو: درد می کند بدجووووور…






