
بیشتر از چند ثانیه نتوانستم به عکسهایت و آن تصویر بیدادگاه خیره شوم. همین چند ثانیه برای بغض و اشک کافی بود. چه به سرت آوردهاند رفیق؟ کجا رفته برق پر انرژی چشمانت؟ چه بر سر دستهایت آمده که میلرزند؟
هم ولایتیهایت در وبلاگستان بغضشان را خوردهاند و شوخی پیشه کردهاند. بچهها میگویند ابطحی که بیرون بیاید در وبلاگش اوین را به عنوان کلینیک لاغری به سایرین توصیه میکند. این نگاه شوخ را از خودت یاد گرفتهایم. یادت هست؟ سی تیر ۱۳۸۶ بعد از پخش اعترافات تلویزیونی کیان تاجبخش و هاله اسفندیاری در وبلاگت نوشتی:
«یک وقتی یکی از منبری های معروف از شهرستان خودش آمده بود مشهد و آن جا اقامت گزیده بود و منبر می رفت و حسابی منبرش مورد استقبال قرار گرفته بود. همه تعجب کرده بودند. یک روز خودش می گفت رمز موفقیت من این است که جوری حرف میزنم که مردم از صحبت های من یک جور برداشت کنند و حکومت یک جور دیگر و هر دو راضی باشند. حالا در مورد اعترافات تلویزیونی هم ماجرا از همین قرار است. همه خوشحالند. حکومت تصور می کند که مردم قانع شده اند و خوشحال است. زندانیان خوشحالند که زمینه ی آزادی شان فراهم میشود و نیز می دا نند که بعد از آزادی حرف های دیگری می زنند. مردم هم میدانند که این اعترافات در زندان بوده و طبعاً از روی اجبار. خلاصه همه خوشحالند. این هم نگاه مثبت به این پدیده ی منفی اعترافات داخل زندان.»
تیتر این نوشته را گذاشته بودی “اعترافات تلویزیونی و خوشحالی همه”. ما هم برداشت لازم را از منبر عجیبت کردیم و خوشحالیم به جان تو، ولی دل است دیگر، تنگ میشود برای رفیقی که شش سال، هر روز، بی وقفه مینوشت و ما به وبلاگش سر میزدیم.
برادرت
اردشیر
پینوشت: تیتر مطلب نام آهنگ جدیدی از سیاوش قمیشی است. از اینجا دانلود کنید
مجری اخبار تلویزیون با آب و تاب خاصی گزارش میکند:«…تا کنون ۱۲۰ نفر در این حملات جان باختهاند…» و برای اینکه عمق فاجعه را بیشتر نشان بدهد اضافه میکند:«…که چندین تن از آنان «زنان و کودکان» بی گناه بوده اند…»
تا آنجا که علم و عقل ما قد میدهد تاکنون بشر نتوانسته بمب زنانه، مردانه و یا بچهگانه بسازد و وقتی یک بمب میترکد هرکسی دور و برش باشد را میکشد. یک لحظه تصور کنید که در این خبر جای کلمهی زنان با مردان عوض میشد:«…که چندین تن از آنان «مردان» و کودکان بیگناه بودهاند…» آن وقت گوشهایمان کر میشد از فریاد وا مصیبتای فمنیستهای خوشگل مامانی که ای داد بیایید که زنان بی اهمیت انگاشته شدهاند!
ولی فعلا که اگر در جنگی، بمبگذاریای، زلزلهای یا هر کوفت دیگری، مردان کشته بشوند انگار کسی به تخمش هم نیست، «زنان و کودکان» را عشق است.
یکی دو هفته پیش بود که در پاسخ به این سوال که «تازگیها کتاب جدید چی خوندی؟» جواب دادم:«مگه شهروند امروز واسه آدم وقت کتاب خوندن میذاره؟ هنوز یک شماره اش رو تموم نکردم که شماره بعدیش چاپ میشه!» و به شوخی گفتم:«کی تعطیلش میکنن راحت بشیم!»
و دیشب این شوخی تلخ به واقعیت پیوست و هفتهنامه «شهروند امروز» هم به جمع صدها نشریه توقیف شده اضافه شد. نمیدانم در تحریریهی این هفتهنامه الان چه میگذرد، میدانم که دوستان روزنامهنگارم همه آبدیده شدهاند در مقابل این همه توقیف و احضار و اخطار اما گناه من چیست که به خواندن شهروند امروز معتاد شدهام؟ تقصیر من چیست که هر هفته مسیر رفت و برگشتم به دانشگاه را با ورق زدن شهروند امروز طی میکردم؟
آقایانی که به خودشان اجازه میدهند تا برای کشورهای دیگر هم تصمیم بگیرند و به تصمیم بیبیسی برای افتتاح تلویزیون فارسی میتازند و به روزنامهنگارانی که در پی امنیت شغلی و محیطی آزاد با رسانههای غربی همکاری میکنند با احضار و اخطار و هشدار مقابله میکنند حالا باید بیایند و پاسخگو باشند که آیا روزنامهنگاری که برای شهروند امروز مینوشت حق ندارد به بیبیسی فارسی که چند روز دیگر آغاز به کار میکند و یا به یورونیوز و سیانان که در آینده قرار است فارسی بشوند برود و تقاضای کار بکند؟ آیا من که همه اوقات فراغتم را به مطالعهی شهروند امروز اختصاص میدادم حق ندارم که لحظه شماری بکنم تا تلویزیون بیبیسی کارش را شروع بکند؟ حق ندارم که گوش به صدای رادیو آلمان و رادیو زمانه داشته باشم؟
انتخابات و شور مردمسالاری در آمریکا هنوز فروکش نکرده است و اولین واکنش دولت ایران تعطیلی یکی از بهترین محصولات مطبوعاتی تاریخ رسانهای ایران بوده است. حالا شاید فرصتی باشد برای کتاب خواندن. راستی، تازگیها کتاب جدید چه خواندهاید؟
مرتبط:
هفتهنامهی «شهروند امروز» توقیف شد – فارس
تحلیل خبر: توقیف شهروند امروز – نگاه نو
خزان مطبوعات دامن شهروند امروز را گرفت – فردا
مهم نیست دلیل توقیف شهروند امروز چه بوده – فهیمه خضرحیدری
توهم «شهروند» بودن – ساسان آقایی
وبسایت هفتهنامهی شهروند امروز
این ابوماجد بود که غزه، زندان و فلفل (از انواع سبز و قرمز ریز و تندش که مخلوط آن با سیر و گوجه فرنگی خوب ساطوری شده، شهرتی فوق العاده به سالاد غزه داده است) را، به نوعی با یکدیگر مرتبط می دید. او می گفت:«ما تو زندون، دلمون برای اون فلفل ها و اشکی که به چشما میاره پر می زد. اگر فلفل داشتیم، لااقل می تونستیم تظاهر کنیم که این سوزش فلفل هاس که از چشمامون اشک جاری می کنه و نه دلتنگی برای خونه و وطن مون». … ابوماجد با لحنی غمزده سخنش را چنین به پایان برد: لااقل، (بر خلاف زندون) مردم غزه، حالا به اندازه کافی فلفل دارن و فقط فهرست حضور غیابه که جاش خالیه!» آری فهرست حضور و غیابِ زندان و حضور دائمی اسراییلی ها.
از کتاب “نوشیدن دریا در غزه: روز ها و شب هایی در یک سرزمین تحت محاصره”؛ نوشته امیره هس

امیره هس، بانوی روزنامه نگار و نویسنده اسراییلی است که در روزنامه
هاآرتص قلم می زند. عمده شهرت او به خاطر زندگی در کرانه باختری و نوار غزه و همچنین انتشار گزارش هایی از دریچه دید فلسطینی ها در مورد مناقشه اسراییل و فلسطین است. او روزنامه نگاریست که
جان پیلجر، روزنامه نگار و مستند ساز استرالیایی، او را چنین توصیف می کند:«شجاع ترین گزارشگر فلسطین اشغالی خبرنگاری اسراییلی به نام امیره هس است»
آنچه که امیره هس از غزه به تصویر می کشد چیزی بسیار وحشتناک تر از یک زندان معمولی است. آدم وقتی به زندان می افتد پیش خودش همواره امید بازگشت به خانه و آزادی را تصور می کند و شاید به همین امید بتواند سخت ترین شرایط را هم تحمل کند، ولی تصور کنید که زندان همان خانه شما باشد، در اینصورت حتی امید بازگشت به خانه را هم نخواهید داشت که با عشق آن سختی ها را تحمل کنید.
غزه «زندانِ باز» ی به وسعت ۱۴۷ مایل مربع است که بیش از یک میلیون فلسطینی را در آنجا مجبور کرده اند در شرایطی نزدیک به تهیدستی و بی نوایی به سر برند. خارج شدن فلسطینی ها از این منطقه نیازمند طی کردن شرایط بسیار سخت و طاقت فرسایی است که در نهایت لزوما منجر به صدور مجوز خروج نمی شود. چه بسیار بیمارانی که به خاطر طول کشیدن زمان صدور مجوز خروجشان از سوی نیرو های اسراییلی نتوانستند به بیمارستان منتقل شوند و در صف های طولانی بازرسی جان خود را از دست داده اند و چه بسیار جوانانی که در دانشگاه های اردن و یا اسراییل به سختی پذیرش گرفته اند و ثبت نام کرده اند، اما به آنها اجازه خروج از نوار غزه داده نشد و نتوانستند تحصیلاتشان را ادامه بدهند. و چه بسیار تاجرانی که مواد غذایی فاسد شدنی را در کامیون هایشان بار می کردند تا در خارج از غزه به فروش برسانند اما آنقدر کامیون هایشان در مسیر های بازرسی معطل می شود که اگر هم مجوز برایشان صادر شود، دیگر تمام جنس هایشان فاسد و غیر قابل فروش شده باشد.
برای اکثر مردم غزه هیچ راه خروجی وجود ندارد: نه به اسراییل، نه به مصر و نه به کرانه باختری رود اردن. ساکنان غزه. در همین کتاب، از یک فیلم بردار فلسطینی نقل شده است که: «روزی روزگاری، رویای وطنی تو سرم بود. اما، حالا آرزوم اینه که بتونم به طرف دیگه ی پاسگاه بازرسیِ ایرتس برم»
البته قوانینی وجود دارد که به افرادی خاص و در شرایط ضروری (مثل بیماران، کامیونداران، کارگردان دارای شغل ثابت در اسراییل و…) مجوز خروج صادر می کنند اما گاهی اوقات، حتی به رغم دلایل عینی که رسما نیز تایید شده اند خروج از غزه غیر ممکن است. خانم هس در کتابش به چند مورد اشاره می کند: «مثلا یک پزشک ساکن غزه نتوانست برای همراهی مادر به شدت بیمارش به بیمارستان تل آویو مجوز خروج از غزه دریافت کند؛ و مادرش در تنهایی جان سپرد. برادر این پزشک، یک نویسنده سر شناس فلسطینی، نیز اجازه نیافت کرانه غربی رود اردن را برای شرکت در مراسم خاکسپاری مادرش ترک کند. به یک بانوی روزنامه نگار فلسطینی که برای ندریس دوره ای به ایالات متحده دعوت شده بود، اجازه داده نشد تا به سفارت آمریکا در تل آویو مراجعه و ویزایش را دریافت کند. مرد جوانی از «اردوگاه پناهندگان مغازی» که با دوشیزه ای از اردوگاه جلازون در کرانه غربی رود اردن نامزد شده بود به مدت ۵ ماه از دیدار نامزدش محروم بود. به مرد جوان دیگری، که نامزدش در اردن بود، به «دلایل امنیتی» اجازه سفر داده نشد…»
اینها نمونه های کوچکی است که نشان می دهد ادعای اسراییل درباره بستن غزه به خاطر جلوگیری از حملات تروریستی تا چقدر موجه است. عموم مردم و رهبران دنیا در مقابل این جنایات سکوت کرده اند و ترجیح می دهند چشمانشان را ببندند. اینگونه است که وقتی محمود احمدی نژاد در سازمان ملل متحد از حقوق فلسطینی ها صحبت می کند عرب ها و جوانان فلسطینی طرفدارش می شوند و
به قول نازلی ترسناک است که می بینی احمدی نژاد شده است [تنها] صدای حمایت از فلسطین!
کمترین کاری که بلاگر ها می توانند بکنند این است که در این مورد بنویسند، کاش حداقل در وبلاگستان فارسی به این ظلمی که در غزه جاریست توجه کنیم و درباره اش بنویسیم. فردا روزی است که به ابتکار آیت الله منتظری (یا به قول تحریف کنندگان تاریخ: به ابتکار آیت الله خمینی) به نام روز جهانی قدس شناخته می شود. شرکت کردن در راهپیمایی های دولتی و همراه شدن در نمایش تزویر و ریا حال آدم را به هم می زند، اما روز قدس می تواند بهانه ای باشد برای اینکه در وبلاگ هایمان درباره ظلمی بنویسیم که در گوشه ای از این دهکده جهانی بر مردمی از جنس خود ما وارد می شود.
اگر زمین نبود، کجا نفس می کشیدیم؟
اگر زمین نبود کجا عشق بازی می کردیم؟
اگر زمین نبود، کجا تو را می دیدم؟
اگر زمین نبود کجا دست های لطیفت را می فشردم؟
اگر زمین نبود عاشقی هم نبود.
اگر زمین نبود، من نبودم، تو هم نبودی.
سرگرم کار های خودمان هستیم و روز به روز زمین گرم و گرم تر می شود و با سرعت به سمت نابودی پیش می رود. هیچ خیانتی از این بزرگتر نیست که چشممان را به زیر پا هایمان نیندازیم و به فرصت عاشقی که زمین به ما هدیه داده بی توجهی کنیم. زمین گرمش است، زمین کلافه از این همه نامهربانی است. زمین ماوای همه شادی و ها و غم هایمان است. من و تو برای زمین چه کرده ایم؟ کمترین کار این است که آلوده اش نکنیم، اگر جلوی گرم شدنش را نمی توانیم بگیریم، حداقل به ان شتاب هم ندهیم. سوخت مناسب استفاده کنیم، هوایش را داشته باشیم تا بعد از ما هم بماند و پناهگاه عاشقان دیگر باشد.
پی نوشت: امروز، ۲۲ آوریل، روز جهانی زمین است. از همه دوستانم دعوت می کنم چند خطی راجع به زمین بنویسند.
*عنوان مطلب برگرفته از داستانی کوتاه اثر آرتور سی.کلارک است