این ابوماجد بود که غزه، زندان و فلفل (از انواع سبز و قرمز ریز و تندش که مخلوط آن با سیر و گوجه فرنگی خوب ساطوری شده، شهرتی فوق العاده به سالاد غزه داده است) را، به نوعی با یکدیگر مرتبط می دید. او می گفت:«ما تو زندون، دلمون برای اون فلفل ها و اشکی که به چشما میاره پر می زد. اگر فلفل داشتیم، لااقل می تونستیم تظاهر کنیم که این سوزش فلفل هاس که از چشمامون اشک جاری می کنه و نه دلتنگی برای خونه و وطن مون». … ابوماجد با لحنی غمزده سخنش را چنین به پایان برد: لااقل، (بر خلاف زندون) مردم غزه، حالا به اندازه کافی فلفل دارن و فقط فهرست حضور غیابه که جاش خالیه!» آری فهرست حضور و غیابِ زندان و حضور دائمی اسراییلی ها.
از کتاب “نوشیدن دریا در غزه: روز ها و شب هایی در یک سرزمین تحت محاصره”؛ نوشته امیره هس

امیره هس، بانوی روزنامه نگار و نویسنده اسراییلی است که در روزنامه
هاآرتص قلم می زند. عمده شهرت او به خاطر زندگی در کرانه باختری و نوار غزه و همچنین انتشار گزارش هایی از دریچه دید فلسطینی ها در مورد مناقشه اسراییل و فلسطین است. او روزنامه نگاریست که
جان پیلجر، روزنامه نگار و مستند ساز استرالیایی، او را چنین توصیف می کند:«شجاع ترین گزارشگر فلسطین اشغالی خبرنگاری اسراییلی به نام امیره هس است»
آنچه که امیره هس از غزه به تصویر می کشد چیزی بسیار وحشتناک تر از یک زندان معمولی است. آدم وقتی به زندان می افتد پیش خودش همواره امید بازگشت به خانه و آزادی را تصور می کند و شاید به همین امید بتواند سخت ترین شرایط را هم تحمل کند، ولی تصور کنید که زندان همان خانه شما باشد، در اینصورت حتی امید بازگشت به خانه را هم نخواهید داشت که با عشق آن سختی ها را تحمل کنید.
غزه «زندانِ باز» ی به وسعت ۱۴۷ مایل مربع است که بیش از یک میلیون فلسطینی را در آنجا مجبور کرده اند در شرایطی نزدیک به تهیدستی و بی نوایی به سر برند. خارج شدن فلسطینی ها از این منطقه نیازمند طی کردن شرایط بسیار سخت و طاقت فرسایی است که در نهایت لزوما منجر به صدور مجوز خروج نمی شود. چه بسیار بیمارانی که به خاطر طول کشیدن زمان صدور مجوز خروجشان از سوی نیرو های اسراییلی نتوانستند به بیمارستان منتقل شوند و در صف های طولانی بازرسی جان خود را از دست داده اند و چه بسیار جوانانی که در دانشگاه های اردن و یا اسراییل به سختی پذیرش گرفته اند و ثبت نام کرده اند، اما به آنها اجازه خروج از نوار غزه داده نشد و نتوانستند تحصیلاتشان را ادامه بدهند. و چه بسیار تاجرانی که مواد غذایی فاسد شدنی را در کامیون هایشان بار می کردند تا در خارج از غزه به فروش برسانند اما آنقدر کامیون هایشان در مسیر های بازرسی معطل می شود که اگر هم مجوز برایشان صادر شود، دیگر تمام جنس هایشان فاسد و غیر قابل فروش شده باشد.
برای اکثر مردم غزه هیچ راه خروجی وجود ندارد: نه به اسراییل، نه به مصر و نه به کرانه باختری رود اردن. ساکنان غزه. در همین کتاب، از یک فیلم بردار فلسطینی نقل شده است که: «روزی روزگاری، رویای وطنی تو سرم بود. اما، حالا آرزوم اینه که بتونم به طرف دیگه ی پاسگاه بازرسیِ ایرتس برم»
البته قوانینی وجود دارد که به افرادی خاص و در شرایط ضروری (مثل بیماران، کامیونداران، کارگردان دارای شغل ثابت در اسراییل و…) مجوز خروج صادر می کنند اما گاهی اوقات، حتی به رغم دلایل عینی که رسما نیز تایید شده اند خروج از غزه غیر ممکن است. خانم هس در کتابش به چند مورد اشاره می کند: «مثلا یک پزشک ساکن غزه نتوانست برای همراهی مادر به شدت بیمارش به بیمارستان تل آویو مجوز خروج از غزه دریافت کند؛ و مادرش در تنهایی جان سپرد. برادر این پزشک، یک نویسنده سر شناس فلسطینی، نیز اجازه نیافت کرانه غربی رود اردن را برای شرکت در مراسم خاکسپاری مادرش ترک کند. به یک بانوی روزنامه نگار فلسطینی که برای ندریس دوره ای به ایالات متحده دعوت شده بود، اجازه داده نشد تا به سفارت آمریکا در تل آویو مراجعه و ویزایش را دریافت کند. مرد جوانی از «اردوگاه پناهندگان مغازی» که با دوشیزه ای از اردوگاه جلازون در کرانه غربی رود اردن نامزد شده بود به مدت ۵ ماه از دیدار نامزدش محروم بود. به مرد جوان دیگری، که نامزدش در اردن بود، به «دلایل امنیتی» اجازه سفر داده نشد…»
اینها نمونه های کوچکی است که نشان می دهد ادعای اسراییل درباره بستن غزه به خاطر جلوگیری از حملات تروریستی تا چقدر موجه است. عموم مردم و رهبران دنیا در مقابل این جنایات سکوت کرده اند و ترجیح می دهند چشمانشان را ببندند. اینگونه است که وقتی محمود احمدی نژاد در سازمان ملل متحد از حقوق فلسطینی ها صحبت می کند عرب ها و جوانان فلسطینی طرفدارش می شوند و
به قول نازلی ترسناک است که می بینی احمدی نژاد شده است [تنها] صدای حمایت از فلسطین!
کمترین کاری که بلاگر ها می توانند بکنند این است که در این مورد بنویسند، کاش حداقل در وبلاگستان فارسی به این ظلمی که در غزه جاریست توجه کنیم و درباره اش بنویسیم. فردا روزی است که به ابتکار آیت الله منتظری (یا به قول تحریف کنندگان تاریخ: به ابتکار آیت الله خمینی) به نام روز جهانی قدس شناخته می شود. شرکت کردن در راهپیمایی های دولتی و همراه شدن در نمایش تزویر و ریا حال آدم را به هم می زند، اما روز قدس می تواند بهانه ای باشد برای اینکه در وبلاگ هایمان درباره ظلمی بنویسیم که در گوشه ای از این دهکده جهانی بر مردمی از جنس خود ما وارد می شود.
اگر زمین نبود، کجا نفس می کشیدیم؟
اگر زمین نبود کجا عشق بازی می کردیم؟
اگر زمین نبود، کجا تو را می دیدم؟
اگر زمین نبود کجا دست های لطیفت را می فشردم؟
اگر زمین نبود عاشقی هم نبود.
اگر زمین نبود، من نبودم، تو هم نبودی.
سرگرم کار های خودمان هستیم و روز به روز زمین گرم و گرم تر می شود و با سرعت به سمت نابودی پیش می رود. هیچ خیانتی از این بزرگتر نیست که چشممان را به زیر پا هایمان نیندازیم و به فرصت عاشقی که زمین به ما هدیه داده بی توجهی کنیم. زمین گرمش است، زمین کلافه از این همه نامهربانی است. زمین ماوای همه شادی و ها و غم هایمان است. من و تو برای زمین چه کرده ایم؟ کمترین کار این است که آلوده اش نکنیم، اگر جلوی گرم شدنش را نمی توانیم بگیریم، حداقل به ان شتاب هم ندهیم. سوخت مناسب استفاده کنیم، هوایش را داشته باشیم تا بعد از ما هم بماند و پناهگاه عاشقان دیگر باشد.
پی نوشت: امروز، ۲۲ آوریل، روز جهانی زمین است. از همه دوستانم دعوت می کنم چند خطی راجع به زمین بنویسند.
*عنوان مطلب برگرفته از داستانی کوتاه اثر آرتور سی.کلارک است
هفته گذشته بعد از اعتراضات دانشجویی گسترده، پاپ بندیکت شانزدهم مجبور شد تا سخنرانی اش را که قرار بود به مناسبت آغاز سال تحصیلی در دانشگاه اسپینزا شهر رم برگزار شود لغو کند. دانشجویان و اساتید دانشگاه اسپینزا، پاپ را به خاطر موضع گیری های متعصبانه اش در مقابل علم محکوم می دانند و اشاره اصلی آنها به آخرین حضور بندیکت شانزدهم در این دانشگاه بر می گردد.
او هفده سال پیش در آخرین حضورش در این دانشگاه و در زمانی که هنوز پاپ نشده بود و با نام کاردینال جوزف راتزینگر شناخته می شد، از حکم دادگاه تفتیش عقاید، که در سال ۱۶۳۳ گالیله را به خاطر اعتقاد به گردش زمین به دور خورشید (که خلاف متن صریح انجیل است) مرتد شناخته بود، حمایت کرد و آن را در زمان خود حکمی قابل قبول دانست، که البته این اظهار نظر در همان زمان هم با مخالفت دانشجویان و حاضرین در دانشگاه روبرو شد.
اما امروز و بعد از هفده سال کاردینال جوزف راتزینگر که دیگر با نام پاپ بندیکت شانزدهم شناخته می شود مجددا قرار بود به دانشگاه اسپینزا بازگردد و سال تحصیلی را به سخنان خود آغاز کند که با مخالفت شدید دانشجویان روبرو شد.
البته بعد از این اعتراضات پاپ دانشجویان را به تحمل عقاید مخالف و احترام به آزادی بیان دعوت کرد، همچنین جمعیت بسیار زیادی که برخی خبرگزاری ها آنها را «صد هزار نفر» بر شمردند، با حضور در واتیکان از پاپ دفاع کردند. اما پاسح اساتید دانشگاه و دانشجویان این بود که ما پذیرای مباحثه در هر موردی با حضرت پاپ هستیم و برای افکار ایشان احترام قایلیم اما شرایط سخنرانی افتتاحیه فرق می کند و یک سخنرانی رسمی در مراسم افتتاحیه جای مباحثه نیست و از طرفی نمی توان اجازه داد که پاپ در دانشگاه حاضر شود و عقایدش را راجع به سقط جنین، استفاده از کاندوم و به خصوص گالیله اعلام کند و هیچ کس نتواند در مقام پاسخ گویی به او بر آید. آزادی بیان یک اصل دو طرفه است و اینگونه نیست که برخی آزادی بیشتر و برخی کمتر در بیان خود داشته باشند.
اما برای من به عنوان کسی که در محیط های دانشگاهی یک کشور اسلامی و جهان سومی حضور دارم تماشای خارج از گود اتفاقات رم و رخ به رخ شدن علم و مذهب هیجان انگیز و کمی نا مانوس است و صادقانه بگویم که حس حسادتم را به شدت تحریک می کند. از یک طرف یک محیط علمی و پویا را می بینم که آزادانه می تواند تعصبات دینی را به نقد بکشد و از طرفی رهبر کاتولیک های جهان را می بینم که متعصبانه بر سر طبل عقاید سنتی اش می کوبد و از حکم ارتداد گالیله دفاع می کند و استفاده از کاندوم را تحت هر شرایطی (حتی اگر بیماری یکی از طرفین ثابت شده باشد) حرام می داند و سقط جنین را گناهی نابخشودنی و کلونینگ را خیانت به بشریت می داند.
اما اعتراف می کنم که هیچ چیز برایم هیجان انگیز تر از خواندن مجموعه گزارش هایی با عنوان «پاپ دشمن علم؟!» در هفته نامه شهروند امروز نبود. این هیجان وقتی بیشتر می شود که در یکی از این گزارش ها که راجع به عقاید پاپ پیرامون سقط جنین است، نقل قولی از کتاب "توهم خدا" ریچارد داوکینز، استاد زیست شناسی دانشگاه آکسفورد، می بینم. حتی اگر در این نقل قول نامی از کتاب "توهم خدا" یا The God Delusion نیامده باشد و تنها به عنوان "کتابی تازه از ریچارد داوکنیز" مطرح شود.
چند وقت پیش دوستی که در یکی از دانشگاه های خوب تهران درس خوانده و اکنون در دانشگاه لندن مشغول تحصیل در رشته دکترا است برایم از تفاوت محیط آموزشی ایران و خارج از ایران می گفت و معتقد بود که تازه فهمیده است محیط آموزشی یعنی چه! او معتقد بود که اشکال عمده جامعه ما به ضعف علمی در دانشگاه، اساتید و دانشجویان علوم انسانی بر می گردد و با وجود موفقیت دانشجویان ایرانی در رشته های مهندسی، بنا به دلایلی (که شاید روزی از خودش خواستم برای وبلاگم بنویسد) دانشگاه های ایران در علوم انسانی بسیار ضعیف هستند و به جای اینکه اندیشیدن را به دانشجو بیاموزند مشغول تدریس برخی اندیشه های بی مایه هستند. اینگونه می شود که با وجود پیشرفت در صنایع در علوم انسانی عقب می مانیم و این حرکت نا متعادل جامعه ما را به اینجا کشانده است که امروز شاهدش هستیم.
بیشتر بخوانید:
تا آنجا که من خوانده ام و شنیده ام، کودتا یعنی براندازی شخص اول حکومت که معمولا با توسل به نیرو های نظامی صورت می گیرد. مثل اتفاقی که در پاکستان افتاد و ژنرال مشرف با کمک عده ای از نظامیان موفق شد به راس هرم حکومتی پاکستان برسد.
اما هرگز نفهمیدم چرا وقتی محمد رضا شاه پهلوی با استفاده از اختیارات قانونی اش نخست وزیر را از کار برکنار می کند، اسمش می شود کودتا! اگر دکتر مصدق یقه شاه را می گرفت و از حکومت ساقط می کرد شاید می شد اسمش را کودتا گذاشت (که البته به انقلاب بیشتر شبیه است تا کودتا) ولی وقتی شاه با استفاده از اختیاراتی که قانون اساسی در اختیارش گذاشته، نخست وزیر را عزل می کند که دیگر کودتا نیست، هست؟!
من اصولا با لفظ "کودتای ۲۸ مرداد" مشکل دارم، حالا اگر اشتباه می کنم خوشحال خواهم شد که بزرگواری کنید و توضیح دهید که کجای اتفاقی که در سال ۳۲ افتاد به کودتا (بر اساس تعریف کلاسیک آن) شبیه بود.
جدای این مساله، شاید بتوان حادثه ۲۸ مرداد را از طرف دیگر مورد بررسی قرار داد. طبق اسناد سیا، "کودتا"ی ۲۸ مرداد برای جلوگیری از نفوذ کمونیست و حاکم شدن یک نظام کمونیستی در کنار اتحاد جماهیر شوروی رخ داد. اگر روز بیست و هشت مرداد آن جنجال راه نمی افتاد و چند وقت بعد دکتر مصدق حکومت را وا می داد و بدست توده ای ها می افتاد چه بلایی امروز بر سر کشورم آمده بود؟!
البته این اتفاقی است که هرگز رخ نداد و نمی توان به راحتی در موردش قضاوت کرد، ولی گاهی پیش خودم فکر می کنم که عزل دکتر مصدق (با تمام احترامی که برایش قائلم) چندان هم به ضرر کشور نبود.
حالا بماند که امروز ، ۵۴ سال بعد از ۲۸ مرداد ۳۲، ایران گرفتار در دام کمونیست های پیر است و صرفا برای قد علم کردن مقابل امپریالیسم به دامان روسیه و چین و کوبا و ونزوئلا و … پناه برده. ولی اگر این اتفاق در سال ۳۲ می افتاد (با توجه به قدرت شوروی) احتمالا امروز دنیا و به خصوص خاورمیانه جای زندگی کردن نبود!
ارسال شده در تاریخ ۲۸ مرداد ۸۶ توسط اردشیر | موضوعات: جهان | نظرات: یک نظر
گروگان گیری یکی از معمول ترین روش های فاندامنتالیسم های بن لادنی برای گرفتن امتیاز های مختلف است. گروگان گرفتن بیست و یک کره ای که همگی برای کمک به مردم افغانستان شهر و زندگی خود را رها کرده بودند هرچند به شدت تلخ می نماید اما نحوه رفتار مسئولین کره ای، افغانی و نیروهای اعتلاف در مقابل این عمل بسیار مهم است و می تواند مشوق و یا بازدارنده رفتار های مشابه در آینده باشد.
اجازه بدهید دو سناریو را برای پایان این ماجرا فرض کنیم:
نخست فرض کنید که دولت کره بتواند فشار لازم را به دولت افغانستان و مقامات آمریکایی (به عنوان رهبر گروه اعتلاف علیه تروریسم) وارد کنند و آنها را مجبور کنند که خواسته طالبان مبنی بر آزادی هشت زندانی این گروه را بپذیرند. این یکی از معمول ترین رفتار های دولت های درگیر با گروگان گیری است که البته پس از به نتیجه نرسیدن تلاش های پلیسی برای آزادی گروگان ها انجام می پذیرد. اتفاقی که می افتد این است که گروگانگیر ها به خواسته خود می رسند و به طور طبیعی گروگان گیری را یک امر زود بازده برای رسیدن به اهداف غیر متعارفشان قلمداد می کنند و در طرح ریزی سایر عملیات های مشابه درنگ نخواهند کرد. این عمل هرچند در کوتاه مدت یک پیروزی قلمداد می شود و ممکن است موجب رضایت سطحی مردم از دولت ها شود اما در دراز مدت به گستاخ تر شدن گروگان ها می انجامد و ضررش بیشتر از منفعتش است.
اما سناریو دوم خیلی کمتر اتفاق می افتد ولی به نظر من بهترین روش است. بگذارید یک مثال بزنم، خاطرتان هست چند سال پیش یک عده چریک اهل کوزوو بجه های مدرسه ای در روسیه را گروگان گرفتند؟! آنها هم خواستار آزادی یکی از رهبرانشان بودند و امتیاز های عجیب و غریبی را می خواستند از دولت روسیه بگیرند. و هر روز هم تهدید می کردند که دانش اموزان را می کشند. اما ارتش روسیه در یک اقدام حیرت انگیز و ناگهانی وارد عمل شد و مدرسه را بر سر گروگان ها و گروگان گیر ها خراب کرد و همه را از بین برد.
خیلی سریع موج انقاد ها از طرف رسانه ها و گروه های مدافع حقوق بشر به کرملین سرازیر شد و همگان اقدام ارتش روسیه را اقدامی شتاب زده ارزیابی کردند. ولی هرچند در نگاه اول این یک عمل وحشیانه به نظر می رسید ولی دولت روسیه به جدایی طلب ها و گروه های مخالف نشان داد که با کسی تعارف ندارد و از این باج ها به کسی نمی دهد. گروه های تند رو و مخالف هم متوجه شدند که با گروگان گیری نمی توانند از دولت روسیه امتیاز بگیرند. نتیجه اینکه از آن زمان به بعد شاهد عملیات گسترده ای از طرف گروه های مخالف کرملین نبودیم.
متاسفانه بیشتر دولت های جهان به سادگی توسط گروه های تروریستی به بازی گرفته می شوند و رفتار هایشان همگی در جهت ترویج تروریسم است. کشته شدن دو نفر از بیست و یک گروگان کره ای قلب هر انسانی را به درد می آورد و آزادی نوزده نفر باقیمانده آرزوی قلبی همه انسان های جهان است اما باید دید که آیا ارزش دارد که آزادی نوزده نفر به بی ثبات شدن جهان و افزایش تهدید برای میلیون ها نفر کمک کند؟! هرچند نتیجه مشخص است ولی باز هم قضاوت بسیار دشوار است.
ارسال شده در تاریخ ۱۴ مرداد ۸۶ توسط اردشیر | موضوعات: جهان | نظرات: یک نظر