کاخ سفید تقربا هر روز آپدیت جدیدی از عملیات شکار بن لادن رو میکند و تقریبا هر روز چیزی به ماجرا اضافه میکند که در تناقض با داستانهای قبلی خودش است. خارج از اینکه هدف آنها از این اظهارات متناقض چیست (با در نظر گرفتن اینکه بعید است واقعا غیرعمد باشد) میخواهم کمی بیشتر روی سناریوهای محتمل متمرکز شویم:
من انجام چنین عملیاتی بدون اطلاع پاکستان را کاملا بعید میدانم. صرف نظر از اهمیت عملیات و نیاز به اشراف اطلاعاتی به منطقه، نزدیکی محل اختفای بن لادن به یک پایگاه نظامی مهم پاکستان این نگرانی را به وجود خواهد آورد که ممکن است ارتش پاکستان وحشت زده شروع به حملهی متقابل بکند و بن لادن موفق به فرار شود و بسیاری احتمالات دیگر. نظر شخصی من این است که آمریکا با همکاری پاکستان به مخفیگاه بن لادن حمله کرده است.
اما چرا این خبر کتمان میشود؟ چرا دستگاههای امنیتی پاکستان حاضر هستند «شرمندگی» خود را ابراز کنند اما نپذیرند که از انجام عملیات مطلع بودند؟ کسی نیست که از رابطهی خوب پاکستان و طالبان بی اطلاع باشد. در زمان حکومت طالبان، پاکستان و امارات و عربستان سعودی تنها کشورهایی بودند که این حکومت را به رسمیت شناخته بودند. اگر دولت آمریکا رسما حضور پاکستان در این عملیات را تایید میکرد، یک اهرم مهم در پیشبرد صلح با طالبان را از دست میداد و از طرفی القاعده که زورش دست کم در کوتاه مدت به آمریکا نمیرسد در پاکستان حمام خون به راه میانداخت. بخش قابل توجهی از مردم پاکستان هم از این اقدام دولت خود خشمگین میشدند و تبعات این خشم غیر قابل پیشبینی مینمود. جمعیتی که در تشییع جنازهی نمادین بن لادن و یا مراسم عزاداری برای او شرکت کردهاند نشان دهندهی نفوذ بنیادگرایی اسلامی در لایههای طبقهی متوسط جامعهی پاکستان است.
تناقض دیگری که در سخنان مقامات کاخ سفید خودش را بیش از هرچیز دیگر نشان میدهد نحوهی کشته شدن اسامه بن لادن است. کاخ سفید ابتدا اعلام کرد که بن لادن مسلح بوده و مقاومت کرده و از همسرش به عنوان سپر انسانی استفاده کرده و خود او و همسرش در جریان تبادل آتش کشته شدهاند. روز بعد اعلام کرد که نخیر، همسر بن لادن خود به سمت مهاجمین حمله کرده و یک تیر به پایش خورده و زنده است، اسامه بن لادن هم مسلح نبوده ولی با ضرب گلوله کشته شده است. دختر دوازده سالهی بن لادن که در صحنه حضور داشته تیر خوردن پدرش را تایید کرده اما نگفته که این تیر به کدام ناحیه از بدن او برخورد کرده و نگفته که مرگ پدرش را هم دیده است یا خیر.
جملهای که در بالا بولد کردهام را مجددا کامل میکنم: آمریکا با همکاری پاکستان به مخفیگاه بن لادن حمله و او را زنده دستگیر کرده است.
آمریکا تقریبا چارهای جز اعلام مرگ بن لادن ندارد. عملیات دستگیری بن لادن مشابه عملیاتی است که موساد در خاک آرژانتین انجام داد و در جریان آن آیشمن را زنده به اورشلیم برد و محاکمه کرد. نتیجهی این محاکمه قهرمان ساختن از آیشمن بود و تقریبا تا همین یکی دو سال قبل هم نازیها در سالروز اعدام آیشمن تظاهرات میکردند و در یکی دو سال اخیر به خاطر مخالفت دولت آلمان است که تظاهرات گسترده انجام نمیشود وگرنه هنوز هم در ذهن نازیها آیشمن یک قهرمان است.
اگر آمریکا بن لادن را زنده گرفته باشد و این خبر را اعلام میکرد جهان در انتظار محاکمهی او باید مینشست، هر جلسهی دادگاه او یک تهدید بزرگ امنیتی برای آمریکا محسوب میشد و در نهایت هر حکمی برای بن لادن صادر میشد او را به یک سوپرقهرمان در میان مسلمانان بنیادگرا (که متاسفانه کم هم نیستند) تبدیل میکرد.
آمریکا و پاکستان کم هزینهترین راه را انتخاب کردهاند. آمریکا حاضر شده بپذیرد که سربازانش به سر یک پیرمرد غیرمسلح شلیک کردهاند و پاکستان هم حاضر شده بپذیرد سرویسهای جاسوسیاش ضعیف و شرمنده هستند. عواقب این مواضع بسیار کمتر از اعلام حضور پاکستان در عملیات و همچنین اعلام زنده بودن بن لادن است. گذر زمان همه چیز را مشخص خواهد کرد.
ارسال شده در تاریخ ۱۸ اردیبهشت ۹۰ توسط اردشیر | موضوعات: جهان | نظرات: بدون نظر

عکس فوق به تازگی در رویترز منتشر شده و این خبرگزاری در توضیح عکس نوشته است:«معترضان از شلیک به طرف شخصی که مظنون به طرفداری از قذافی است ممانعت میکنند»
عکس را که دیدم یاد فیلم Lion of the dessert افتادم. فیلم ماجرای مبارزهی عمر مختار، قهرمان مبارزه با استعمار ایتالیا در لیبی، را با بازی درخشان آنتونی کویین به تصویر میکشد. در سکانسی از این فیلم دو سرباز ایتالیایی به دست یاران عمر مختار اسیر میشوند و گفتگویی برای سرنوشت آنان در میگیرد. سربازی میپرسد:«با این دو چه بکنیم؟» سرباز دیگری با چشمانی خونبار پاسخ میدهد:«باید بکشیمشان» همه نگاهها به عمر مختار خیره میشود. اوست که به عنوان فرماندهی گروه باید دستور نهایی را صادر کند و در نهایت میگوید:
-ما به اسرا آسیبی نمیزنیم
[سربازی بر او خرده میگیرد:] - اما ما اگر در چنگ آنها اسیر شویم حتما ما را میکشند.
[عمر مختار پاسخ میدهد:] - خوب بکشند! ما نمیکشیم. آنها که معلم ما نیستند
پینوشت: عکسی مشابه از نا آرامیهای عاشورای ۸۸ در تهران

تحولات لیبی رویارویی غرب و شرق را وارد مرحلهی جدیدی کرده است و قطعنامهی شورای امنیت نقطهی عطف این تحولات است.
قبل از صدور قطعنامه غرب نگران پیامهایی بود که سرکوب معترضان در لیبی برای سایر دیکتاتورها میتوانست داشته باشد. بسیاری از مردم دنیا نگران بودند (و هستند) که برخورد خشن سرهنگ قذافی با معترضین لیبی نتیجه بدهد و قذافی همچنان روی کار بماند. اگر این اتفاق رخ میداد یک پیام واضح برای همهی دیکتاتورهای جهان صادر میشد: اگر نگران سقوط هستید، مردم را «با خیال راحت» قتل عام کنید.
اما صدور قطعنامهی شورای امنیت توپ را مجددا وارد زمین دیکتاتورهای متمایل به روسیه (از چین و ونزوئلا گرفته تا کره شمالی و سوریه) کرد. حالا این دیکتاتورهای شرقی هستند که همهی تلاششان را به کار بستهاند تا حملهی غرب به لیبی به نتیجهی مطلوب (سقوط قذافی و برقراری دموکراسی) منجر نشود. اگر همه چیز خوب پیش برود و در آیندهی نزدیک نیروهای انقلابی از بنغازی به سمت طرابلس حرکت کنند و معمر قذافی سقوط کند آن وقت جنبشهای دموکراسی خواهی در منطقه روح تازهای خواهند گرفت. مردم در صنعا و منامه و دمشق و… خط قرمزهای خود را گسترش خواهند داد و شاید خشونتهای مقطعی را هم در دستور کار خود قرار دهند و آن وقت شورای امنیت بر اساس وحدت رویه مجبور خواهد شد برای حمایت از سایر جنبشها هم قطعنامههای مشابهی صادر کند و این کابوس دیکتاتورها خواهد بود.
امیدوارم که انقلابیهای بنغازی سریعتر تجدید قوا کنند و به طرابلس را فتح و قذافی را دستگیر کنند ولی اگر این اتفاق در آیندهی بسیار نزدیک رخ ندهد باید منتظر بمب گذاری و نا آرامیهای مشابه عراق و افغانستان، در لیبی باشیم. دیکتاتورها همهی توانشان را برای نا آرام کردن لیبی و غلط نشان دادن سیاستهای غرب خواهند کرد و در این میان مردم بسیاری کشته خواهند شد و دموکراسی دست نیافتنی خواهد شد.
ارسال شده در تاریخ ۲۹ اسفند ۸۹ توسط اردشیر | موضوعات: جهان | نظرات: بدون نظر

وقتی که تصاویر نیروهای اعزامی عربستان سعودی برای سرکوب معترضان بحرین را میبینم نمیتوانم یاد سال ۲۰۰۱ که تیم فوتبال بحرین در منامه ایران را سه بر یک برد و باعث شد عربستان به جام جهانی صعود کند، نیفتم.
خوب یادم است که در میان آن اشکها و شایعهی کشک بادمجان خوردن ِ فوتبالیستهای ایرانی در شب قبل بازی و گمانهزنیها در مورد دستور حکومتی برای شکست تیم ملی در آن بازی، یک چیز بیشتر از بقیه اعصابم را خرد کرد و آن رقصیدن فوتبالیستهای بحرینی با پرچم عربستان سعودی در وسط میدان بود. پس از بازی هم مردم بحرین تا خود صبح در خیابانها زدند و رقصیدند و پرچم عربستان تکان دادند. در حالی که نه سر پیاز بودند و نه ته پیاز. گرفتن و نگرفتن آن سه امتیاز برای بحرین فرقی نمیکرد ولی باعث صعود مستقیم سعودیها به جام جهانی شد و ما را به جدال ایرلند فرستاد.
حالا همان سعودیها تانک و نفربر به منامه فرستادهاند تا معترضان میدان لولو را به خانههایشان بفرستند که یک وقت خدایی ناکرده آب در دل پادشاه بحرین تکان نخورد.
روزگار است دیگر…
ارسال شده در تاریخ ۲۴ اسفند ۸۹ توسط اردشیر | موضوعات: جهان | نظرات: بدون نظر
این ابوماجد بود که غزه، زندان و فلفل (از انواع سبز و قرمز ریز و تندش که مخلوط آن با سیر و گوجه فرنگی خوب ساطوری شده، شهرتی فوق العاده به سالاد غزه داده است) را، به نوعی با یکدیگر مرتبط می دید. او می گفت:«ما تو زندون، دلمون برای اون فلفل ها و اشکی که به چشما میاره پر می زد. اگر فلفل داشتیم، لااقل می تونستیم تظاهر کنیم که این سوزش فلفل هاس که از چشمامون اشک جاری می کنه و نه دلتنگی برای خونه و وطن مون». … ابوماجد با لحنی غمزده سخنش را چنین به پایان برد: لااقل، (بر خلاف زندون) مردم غزه، حالا به اندازه کافی فلفل دارن و فقط فهرست حضور غیابه که جاش خالیه!» آری فهرست حضور و غیابِ زندان و حضور دائمی اسراییلی ها.
از کتاب “نوشیدن دریا در غزه: روز ها و شب هایی در یک سرزمین تحت محاصره”؛ نوشته امیره هس

امیره هس، بانوی روزنامه نگار و نویسنده اسراییلی است که در روزنامه
هاآرتص قلم می زند. عمده شهرت او به خاطر زندگی در کرانه باختری و نوار غزه و همچنین انتشار گزارش هایی از دریچه دید فلسطینی ها در مورد مناقشه اسراییل و فلسطین است. او روزنامه نگاریست که
جان پیلجر، روزنامه نگار و مستند ساز استرالیایی، او را چنین توصیف می کند:«شجاع ترین گزارشگر فلسطین اشغالی خبرنگاری اسراییلی به نام امیره هس است»
آنچه که امیره هس از غزه به تصویر می کشد چیزی بسیار وحشتناک تر از یک زندان معمولی است. آدم وقتی به زندان می افتد پیش خودش همواره امید بازگشت به خانه و آزادی را تصور می کند و شاید به همین امید بتواند سخت ترین شرایط را هم تحمل کند، ولی تصور کنید که زندان همان خانه شما باشد، در اینصورت حتی امید بازگشت به خانه را هم نخواهید داشت که با عشق آن سختی ها را تحمل کنید.
غزه «زندانِ باز» ی به وسعت ۱۴۷ مایل مربع است که بیش از یک میلیون فلسطینی را در آنجا مجبور کرده اند در شرایطی نزدیک به تهیدستی و بی نوایی به سر برند. خارج شدن فلسطینی ها از این منطقه نیازمند طی کردن شرایط بسیار سخت و طاقت فرسایی است که در نهایت لزوما منجر به صدور مجوز خروج نمی شود. چه بسیار بیمارانی که به خاطر طول کشیدن زمان صدور مجوز خروجشان از سوی نیرو های اسراییلی نتوانستند به بیمارستان منتقل شوند و در صف های طولانی بازرسی جان خود را از دست داده اند و چه بسیار جوانانی که در دانشگاه های اردن و یا اسراییل به سختی پذیرش گرفته اند و ثبت نام کرده اند، اما به آنها اجازه خروج از نوار غزه داده نشد و نتوانستند تحصیلاتشان را ادامه بدهند. و چه بسیار تاجرانی که مواد غذایی فاسد شدنی را در کامیون هایشان بار می کردند تا در خارج از غزه به فروش برسانند اما آنقدر کامیون هایشان در مسیر های بازرسی معطل می شود که اگر هم مجوز برایشان صادر شود، دیگر تمام جنس هایشان فاسد و غیر قابل فروش شده باشد.
برای اکثر مردم غزه هیچ راه خروجی وجود ندارد: نه به اسراییل، نه به مصر و نه به کرانه باختری رود اردن. ساکنان غزه. در همین کتاب، از یک فیلم بردار فلسطینی نقل شده است که: «روزی روزگاری، رویای وطنی تو سرم بود. اما، حالا آرزوم اینه که بتونم به طرف دیگه ی پاسگاه بازرسیِ ایرتس برم»
البته قوانینی وجود دارد که به افرادی خاص و در شرایط ضروری (مثل بیماران، کامیونداران، کارگردان دارای شغل ثابت در اسراییل و…) مجوز خروج صادر می کنند اما گاهی اوقات، حتی به رغم دلایل عینی که رسما نیز تایید شده اند خروج از غزه غیر ممکن است. خانم هس در کتابش به چند مورد اشاره می کند: «مثلا یک پزشک ساکن غزه نتوانست برای همراهی مادر به شدت بیمارش به بیمارستان تل آویو مجوز خروج از غزه دریافت کند؛ و مادرش در تنهایی جان سپرد. برادر این پزشک، یک نویسنده سر شناس فلسطینی، نیز اجازه نیافت کرانه غربی رود اردن را برای شرکت در مراسم خاکسپاری مادرش ترک کند. به یک بانوی روزنامه نگار فلسطینی که برای ندریس دوره ای به ایالات متحده دعوت شده بود، اجازه داده نشد تا به سفارت آمریکا در تل آویو مراجعه و ویزایش را دریافت کند. مرد جوانی از «اردوگاه پناهندگان مغازی» که با دوشیزه ای از اردوگاه جلازون در کرانه غربی رود اردن نامزد شده بود به مدت ۵ ماه از دیدار نامزدش محروم بود. به مرد جوان دیگری، که نامزدش در اردن بود، به «دلایل امنیتی» اجازه سفر داده نشد…»
اینها نمونه های کوچکی است که نشان می دهد ادعای اسراییل درباره بستن غزه به خاطر جلوگیری از حملات تروریستی تا چقدر موجه است. عموم مردم و رهبران دنیا در مقابل این جنایات سکوت کرده اند و ترجیح می دهند چشمانشان را ببندند. اینگونه است که وقتی محمود احمدی نژاد در سازمان ملل متحد از حقوق فلسطینی ها صحبت می کند عرب ها و جوانان فلسطینی طرفدارش می شوند و
به قول نازلی ترسناک است که می بینی احمدی نژاد شده است [تنها] صدای حمایت از فلسطین!
کمترین کاری که بلاگر ها می توانند بکنند این است که در این مورد بنویسند، کاش حداقل در وبلاگستان فارسی به این ظلمی که در غزه جاریست توجه کنیم و درباره اش بنویسیم. فردا روزی است که به ابتکار آیت الله منتظری (یا به قول تحریف کنندگان تاریخ: به ابتکار آیت الله خمینی) به نام روز جهانی قدس شناخته می شود. شرکت کردن در راهپیمایی های دولتی و همراه شدن در نمایش تزویر و ریا حال آدم را به هم می زند، اما روز قدس می تواند بهانه ای باشد برای اینکه در وبلاگ هایمان درباره ظلمی بنویسیم که در گوشه ای از این دهکده جهانی بر مردمی از جنس خود ما وارد می شود.