همیشه وقتی بحث درباره مشکلات تحصیلی و عدم علاقه به رشتههایی که در دانشگاه درگیر آن هستیم پا میدهد من دلیلش را به روزی میدانم که مجبوریم در سن سیزده-چهارده سالگی یکی از مهمترین و (تقریبا) غیرقابل برگشتترین تصمیمهای زندگیمان را بگیریم و انتخاب کنیم به رشتههای ریاضی-فیزیک علاقمندیم یا تجربی یا علوم انسانی و از آنجا که یک بچهی سیزده ساله روزی هزار بار علایقش تغییر میکند (و باید هم بکند) وقتی به سن ۲۰ سالگی میرسد هرچه فکر میکند یادش نمیآید که به چه دلیلی رفته تجربی خوانده و الان دارد جسد تشریح میکند و این هزار مشکل دیگر به دنبال خودش دارد که بحث جداگانهای میطلبد.
خاطرم هست در همان حال و هوای سیزده سالگی و وقتی قرار بود از اول دبیرستان یک کلاس بالاتر برویم و وقت انتخاب رشته فرا رسیده بود بچهها به سه دسته تقسیم میشدند و بر اساس همین سه دسته یکی از مهمترین و سرنوشتسازترین تصمیمهای زندگیشان را میگرفتند: دسته اول شاگرد زرنگهای کلاس بودند. این عده بی برو برگشت رشته ریاضی را انتخاب میکردند (البته بهتر است بگوییم مادر یا پدرشان برایشان رشته ریاضی را انتخاب میکردند-این گذاره برای دو دستهی دیگر هم صدق میکند) دسته دوم آنهایی بودند که شیفتهی لفظ دکتر بودند و از بچگی وقتی میگفتند “بزرگ شدم میخوام دکتر بشم” لپشان به شدت کشیده میشد و بزرگترهایشان یک “انشالله” کش دار بدرقهی راهشان میکردند. اما دستهی سوم (فاجعه همین جاست) که علوم انسانی را انتخاب میکردند تنبلترین شاگردهای کلاس بودند. حتی خاطرم هست که مشاورانی هم در مدرسه بودند و برای انتخاب رشته با خانوادهها و بچهها مشورت میکردند. ولی اوج استدلالشان این بود که شما که نمره ریاضی و فیزیکت پانزده به بالاست برو ریاضی بخوان، شما که زیست شناسیات شده ۱۸ بهتر است تجربی بخوانی و تویی که شش تا تجدید آوردهای هم برایت علوم انسانی بهتر است.
به نظر من تمام مشکلاتی که جامعه گرفتار آن است (تاکید میکنم: تک تک مشکلاتی که جامعه گرفتار آن است) از همینجا آغاز میشود که ما تنبلترین شاگردهای کلاس را فرستادیم علوم انسانی بخوانند. بعدها همین شاگرد تنبلهای کلاس بزرگ شدند و زمام بسیاری از حساسترین نقاط کشور را دست گرفتند.
من ِ مهندس اگر اشتباهی انجام بدهم نتیجهی اشتباهم فوری خودش را نشان میدهد. اگر یک معمار یک آجر در دیواری کم بگذارد آن دیوار فرو میریزد و معمار از کار بیکار خواهد شد. ولی وقتی یک نظریهی علوم انسانی اشتباه باشد و در جامعه اجرا بشود مدتها میگذرد و معلوم نمیشود که اشتباه بوده و ذره ذره جامعه را نابود میکند و هیچ کس متوجهش نخواهد شد.
نتیجهی این نقص سیستم آموزشی در انتخاب رشتهی مورد علاقهی دانشآموزان و نادانی خانوادهها در راهنمایی فرزندانشان هم در خروجیهای علمی این مملکت کاملا مشخص است. دانشجویان ما در علوم مهندسی و به خصوص علوم پزشکی حرفهای بسیاری برای گفتن دارند و در جشنوارهها و مسابقات بین المللی که شرکت میکنیم همیشه بین برترینها قرار میگیریم ولی تا کنون شنیدهاید که یک استاد علوم انسانی ایرانی نظریهای را مطرح کند که در محافل علمی جهانی قابل بحث و طرح باشد؟
من کاری به سیستم آموزشی کشور ندارم چرا که اصولا به اصلاحش هیچ امیدی نیست، چه دولت سبز باشد و خاتمی باشد و احمدینژاد باشد وضع همین هست که هست. همهی اینها را نوشتم تا خودم و شما را مورد خطاب قرار بدهم. ما پدران و مادران فردا خواهیم بود، اجازه بدهیم علاقمندیهای بچههایمان رشد کند، یادشان بدهیم دنبال کاری بروند که به آن علاقه دارند و بهشان جرات از صفر شروع کردن بدهیم که هر موقع فهمیدند علاقهشان عوض شده بتوانند بی واهمه به مسیری که دوست دارند بازگردند و از نو شروع کنند.
ارسال شده در تاریخ ۸ فروردین ۸۹ توسط اردشیر | موضوعات: جامعه | نظرات: بدون نظر

فیلم Lion of the dessert ماجرای مبارزهی عمر مختار، قهرمان مبارزه با استعمار ایتالیا در لیبی، را با بازی درخشان آنتونی کویین به تصویر میکشد. در سکانسی از این فیلم دو سرباز ایتالیایی به دست یاران عمر مختار اسیر میشوند و گفتگویی برای سرنوشت آنان در میگیرد. سربازی میپرسد:”با این دو چه بکنیم؟” سرباز دیگری با چشمانی خونبار پاسخ میدهد:”باید بکشیمشان” همه نگاهها به عمر مختار خیره میشود. اوست که به عنوان فرماندهی گروه باید دستور نهایی را صادر کند و در نهایت میگوید:
-ما به اسرا آسیبی نمیزنیم
[سربازی بر او خرده میگیرد:] - اما ما اگر در چنگ آنها اسیر شویم حتما ما را میکشند.
[عمر مختار پاسخ میدهد:] - خوب بکشند! ما نمیکشیم. آنها که معلم ما نیستند
ابتدا که وارد جمعیت شدم گیج و بهت زده بودم. هی دور و برم را نگاه میکردم و همه یا خانومهای چادری بودند که یک چشمشان به زور معلوم بود. یا پسران جوانی بودند که ریش کم پشتی داشتند و لباس مشکیشان روی شلوارشان افتاده بود. طلبه و آخوند هم که تا دلتان بخواهد در جمعیت حضور داشت. به خودم گفتم اینجا اگر اسمی از میرحسین و کروبی بیاورم تکه بزرگهام گوشم است.
از دور یک پارچهی سبز بزرگ دیدم که روی دست جمعیت است. گفتم آها پیدا کردم هم فکرانم را، سعی کردم از بین جمعیت خودم را به آنجا برسانم. دو قدم حرکت نکرده بودم که یک پسر جوانی با ریش و به قول معروف تیپ لباس شخصی فریاد زد:”یا حضرت معصومه، منتظری مظلومه” پشت سرش جمعیت همراهیاش کرد. من هم هاج و واج اینها را نگاه میکردم.
گروهی از خانومها که در کنارمان بودند هم شروع کردند به شعار دادن:” اونکه میگه عادله، دروغ میگه قاتله” کمی جلوتر یک آخوند نسبتا مسنی که یک ماسک به صورتش زده بود انگشتانش را به نشانهی پیروزی بالا گرفته بود و شروع کرد به شعار دادن:”سکوت هر مسلمان، خیانت است به قرآن” و مردم هم همراهیاش کردند.
ما هم دیگر بر خورده بودیم در جمعیت، دیگر آقای آخوند کنار دستیمان یا برادر بسیجی پشت سرمان ما را یاد زنجیر و تسمه و گاز فلفل نمیانداختند. آنها هم انگار خوشحال بودند که ترکیب جمعیت اینقدر رنگارنگ است. این ترکیب جمعیت وقتی بیشتر به چشم آمد که طرف مقابل عکس خامنهای به دست به طرف مردم حمله کردند. همهشان شبیه هم، همه هم سن و سال یکدیگر و همه در عربده کشی متبحر.
برای همین است که دیروز در قم ایمانم به پیروزیمان مستحکمتر شد. طرف مقابل حتی در قم هم پایگاهی ندارد و مجبور بود چماق به دستانش را با اتوبوس و وعدههای سرخرمن از این سو و آن سو به شهر بیاورد. اما این طرف مردمی بودند از همه قشر، چیزی که میتوان به جرات ملتش نامید.
ارسال شده در تاریخ ۱ دی ۸۸ توسط اردشیر | موضوعات: جامعه | نظرات: یک نظر
گوش میکنم به صدای نامجو در قطعهی “شمس” از آلبوم جدیدش. خشم موج میزند در صدا و موزیکش. پنجه را محکمتر بر ساز میکوبد انگار و نفس را تا انجا که توان دارد میکشد وقتی که میگوید: و رتل القرآن ترتیلا و پشت سرش از عمق وجودش فریاد میزند که یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ، ارْجِعِی إِلَى رَبِّکِ رَاضِیَةً مَّرْضِیَّةً
همین قطعه را نامجو قبلا هم خوانده بود و شخصا برای من به هیچ وجه جالب نبود و چیز خاصی نداشت، البته خودش هم بعدا در نامه عذرخواهیاش نوشته بود که این قطعه را برای خودش خوانده و ناخواسته در دسترس عموم قرار گرفته، ولی حالا در آلبوم جدیدش که به آن گوش میدهم با اینکه در تنظیم تفاوت چندانی نکرده و به جز چند ساز کوبهای به موزیکش هم تغییری نداده اما صدا صدای دیگریست. ممنون از آقای عباس سلیمی که با شکایتش از نامجو و بریدن ۵ سال حبس برایش به تبع آن این چنین کوبندگی را به صدای او اضافه کرد تا امروز محسن نامجو یک آلبوم بی نقص و “بی نظیر” را ارائه کرده باشد.
اگر ماجرای عباس سلیمی و محسن نامجو را نمیدانید این لینکها را پیگیری کنید: (به ترتیب زمان مرتب کردهام)
با شکایت عباس سلیمی؛ محسن نامجو به خواندن توهین آمیز قرآن متهم شد
محسن نامجو در نامهای به خبرگزاری قرآن از انتشار اثر خود ابراز ندامت کرد
جوابیه عباس سلیمی به ندامتنامهی محسن نامجو
از سوی قاضی شعبه ۱۰۸۳ دادگاه عمومی تهران؛ محسن نامجو به جرم خواندن قرآن به شیوه غیر متعارف به ۵ سال حبس تعزیری محکوم شد
محسن نامجو: دیگر معذرت خواهی نمیکنم! از یک مرحله اى به بعد تکلیف آدم با کل سیستم روشن مى شود. من قصد دارم آن قطعه را این بار با ارکستر ضبط کامل کنم و آن را به شخص آقاى عباس سلیمى تقدیم مى کنم.
“آخ”؛ اولین آلبوم محسن نامجو در خارج از ایران
ابتدا، مثل مرگ، بی صدا بودند. مردم را میگویم. امروز را میگویم. بعد، صدایشان که برآمد، خیال کن که دماوند ِ خاموش، به شوق ِ آتش افشانی گرفتار شد. درست آن زمان که هیچ ماموری انتظار ندارد که عابری، نفسی، به جسارتی بکشد، یکپارچگی غوغایی کر کننده و هزار سویه، ماموران ستم را دیوانه میکند، نگاه کن! ما ملت ِ خاموش ِ خاموش ِ تو سری خور، هرگز اینقدر پر خروش و یاغی نبودهاییم، و ما ملت یاغی ِ پُر خروش، هرگز اینقدر خاموش و سر به زیر نبودهایم. ما ملت ِ عاشق، چقدر خوب میدانیم که چگونه میتوان، به ضرورت، صدا را – مثل نفرت – به سکوت تبدیل کرد، همانگونه که میدانیم چگونه میتوان نان ِ تازه را خشک کرد و نگه داشت، برای روز مبادا؛ و گوشت را قورمه کرد و نگه داشت؛ و ماهی را نمک سود و دود زده کرد و نگه داشت؛ و امید را مثل قرآن ِ خطی ِ بسیار کهنه، در پوششی از مخمل ِ سبز، در ته صندوقی قدیمی نگه داشت. ما ملت چقدر خوب میدانیم که کِی باید به یک صدای برخاستهی به ظاهر آرام، با میلیونها صدای رسای خوف انگیز پاسخ بدهیم. یک ملت ِ عاشق، مثل ملت ما، ملتیست که به هنگامْ نعره کشیدن، به هنگامْ جنگیدن، چگونه نعره کشیدن و چگونه جنگیدن را خوب میداند.
یک ملت عاشق، مثل یک قطعه سنگ ِ عظیم ِ حجیم ِ غول آسا در دیوارهی کوهی رفیع، خاموش است و آرام و موقر – مگر در آن لحظهی هراس انگیز که بخواهد، به قصد ِ له کردن، از دیواره جدا شود.
×یک عاشقانهی آرام
×نادر ابراهیمی