<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>رویای آریایی &#187; جامعه</title>
	<atom:link href="http://www.3pand.com/category/%d8%ac%d8%a7%d9%85%d8%b9%d9%87/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.3pand.com</link>
	<description>یادداشت های اردشیر طیبی</description>
	<lastBuildDate>Mon, 19 Dec 2011 01:16:05 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0</generator>
		<item>
		<title>پهلوانان نمی‌میرند</title>
		<link>http://www.3pand.com/1389/08/30/post_1285.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1389/08/30/post_1285.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 21 Nov 2010 19:14:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[آدم‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=1285</guid>
		<description><![CDATA[روز؛ داخل اتوبوس BRT - [مرد مسنی که صدایش به سختی در می‌آید روی شانه‌ی شخصی که کنارش ایستاده می‌زند:] خیلی مونده تا ایستگاه امام حسین؟ - نه، یکی دو تا ایستگاه دیگه می‌رسیم امام حسین. برو نزدیک در وایسا که بتونی پیاده بشی به موقع. وقتی می‌رسیم ایستگاه خیلی‌ها سوار می‌شن یهو دیدی جا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><em>روز؛ داخل اتوبوس BRT</em></p>
<p>- [مرد مسنی که صدایش به سختی در می‌آید روی شانه‌ی شخصی که کنارش ایستاده می‌زند:] خیلی مونده تا ایستگاه امام حسین؟</p>
<p>- نه، یکی دو تا ایستگاه دیگه می‌رسیم امام حسین. برو نزدیک در وایسا که بتونی پیاده بشی به موقع. وقتی می‌رسیم ایستگاه خیلی‌ها سوار می‌شن یهو دیدی جا موندی‌ها</p>
<p>- [با دست‌هایش اشاره می‌کند و به سختی می‌گوید:] نمی‌تونم. [بعد از لحظاتی سکوت ادامه می‌دهد:] تقصیر خودمه. آخه یک ماه جبهه، دو ماه جبهه. من پنج سال و هفت ماه و بیست و یک روز جبهه بودم [کارتی از جیبش در می‌آورد و نشانم می‌دهد]</p>
<p>[چشم‌هایم پر اشک می‌شود. اشکم را جمع می‌کنم و مرد ادامه می‌دهد:] یک ترکش خورده تو قلبم، یکی پشت سرم. هفده بار هم سکته کردم خدا رو شکر.</p>
<p>- [می‌خندم] چرا حالا می‌گی خدا رو شکر؟</p>
<p>- مردم یکبار سکته می‌کنن و می‌میرن، من هفده بار سکته کردم و هنوز زنده هستم. نباید خدا رو شکر کنم واقعا؟</p>
<p>لب‌هایم را گاز می‌گیرم و نگاهش می‌کنم، چند لحظه بین‌مان به سکوت می‌گذرد. توجه اطرافیان‌مان هم به حرف‌های مرد جلب شده</p>
<p>-[مرد با بغض ادامه می‌دهد:] پسرم هم سن شماست. من رو مسخره می‌کنه. می‌گه تو که استاد دانشگاه بودی، چرا اینهمه عمرت رو رفتی جبهه و حالا هزار جور درد و مرض مختلف داری&#8230;</p>
<p>- خودتون پشیمون نیستید؟</p>
<p>- [صدای مرد سخت‌تر از قبل در می‌آید:] نه</p>
<p>-[مرد سیبیلویی دست روی شانه‌ی مرد می‌گذارد:] آقا اینجا ایستگاه امام حسین هستش. آقایون راه بدین این برادر ما پیاده بشه. آقا سوار نشو اجازه بده ایشون پیاده بشه اول. آقا با شما هستم&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1389/08/30/post_1285.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فرار مغزها؟</title>
		<link>http://www.3pand.com/1389/08/14/post_1262.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1389/08/14/post_1262.html#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 05 Nov 2010 12:41:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[جامعه]]></category>
		<category><![CDATA[فرار مغز‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[محمدرضا جلایی‌پور]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت]]></category>
		<category><![CDATA[مهاجرت نخبگان]]></category>
		<category><![CDATA[نخبگان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/1389/08/14/post_1262.html</guid>
		<description><![CDATA[تصویری در میان آیتم‌های دوستان در گوگل ریدر دیدم که بریده‌ای از روزنامه‌ی اعلام نتایج کنکور سراسری در سال ۸۰ را نشان می‌داد. یک نفر کامنتی گذاشته بود:&#8221;سوال اینه که از اینا چند نفرشون الان ایران هستند هنوز؟&#8221; دونستن جواب این سوال برای من جالب بود و یک جستجوی کوچیک انجام دادم. نتایج جالب‌تر از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://greennpath.files.wordpress.com/2010/11/d985d8add985d8af-d8b1d8b6d8a7-d8acd984d8a7db8cdb8c-d9bed988d8b1.jpg?w=614&amp;h=409">تصویری</a> در میان آیتم‌های دوستان در گوگل ریدر دیدم که بریده‌ای از روزنامه‌ی اعلام نتایج کنکور سراسری در سال ۸۰ را نشان می‌داد. یک نفر کامنتی گذاشته بود:&#8221;سوال اینه که از اینا چند نفرشون الان ایران هستند هنوز؟&#8221; دونستن جواب این سوال برای من جالب بود و یک جستجوی کوچیک انجام دادم. نتایج جالب‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردم. حیفم اومد منتشرش نکنم. قضاوت با خودتان!</p>
<p>ندا ناطق (نفر اول رشته ریاضی):<a href="https://stanfordwho.stanford.edu/SWApp/detailAction.do?key=DR452U415&amp;search=ntg&amp;soundex=checkbox&amp;stanfordonly=&amp;affilfilter=&amp;filters=open"> استانفورد</a>، آمریکا</p>
<p>اشکان برنا (نفر دوم رشته ریاضی): <a href="http://bwrc.eecs.berkeley.edu/people/database/person.php?userid=256">برکلی کالیفرنیا</a>، آمریکا</p>
<p>احسان شفیعی پور‌فرد (نفر سوم رشته ریاضی): <a href="http://rina.mihanblog.com/post/134">ایلینویز</a>، آمریکا</p>
<p>محمد فلاحی سیچانی (نفر اول رشته تجربی):<a href="http://www-personal.umich.edu/~fallahi/index.html"> میشیگان</a>، آمریکا</p>
<p>محمد امین خلیفه سلطانی (نفر دوم رشته تجربی): اطلاعات خاصی پیدا نکردم</p>
<p>پیمان حبیب اللهی (نفر سوم رشته تجربی): <a href="http://connects.catalyst.harvard.edu/profiles/profile/person/76017">هاروارد</a>، آمریکا</p>
<p>محمدرضا جلایی‌پور (نفر اول رشته انسانی):<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AC%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C%E2%80%8C%D9%BE%D9%88%D8%B1"> زندان اوین</a>، تهران (با سپردن وثیقه آزاد است)</p>
<p><strong>پی‌نوشت</strong>: من صرفا محل تحصیل این نخبگان را جستجو کردم. به جز محمدرضا جلایی‌پور که در زندان است، در مورد سایرین مطمئن نیستم که الان ساکن ایران نباشند.</p>
<p>مرتبط:<br />
<a href="http://www.khabaronline.ir/news-23995.aspx"> رتبه اول ایران در جدول فرار مغزها</a> &#8211; خبرآنلاین<br />
<a href="http://www.aftabnews.ir/vdcao0n49unwi.html">احمدی‌نژاد: در ایران فرار مغزها نداریم</a> &#8211; آفتاب نیوز</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1389/08/14/post_1262.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>28</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نسل سپوخته</title>
		<link>http://www.3pand.com/1389/03/05/post_1189.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1389/03/05/post_1189.html#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 26 May 2010 13:32:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[جامعه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/1389/03/05/post_1189.html</guid>
		<description><![CDATA[ما از تبار نسلی هستیم که صبح به صبح تو مدرسه ما رو به صف می‌کردن و دست توی موهامون می‌نداختن و اگه موهای ما از انگشت‌هاشون بالاتر می‌زد نمی‌ذاشتن سر کلاس بنشینیم. پ.ن: اگه شلوار جین پامون بود که از همون اول نمی‌ذاشتن اصلا وارد مدرسه بشیم و توی صف &#8220;چک-مو&#8221; بایستیم]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ما از تبار نسلی هستیم که صبح به صبح تو مدرسه ما رو به صف می‌کردن و دست توی موهامون می‌نداختن و اگه موهای ما از انگشت‌هاشون بالاتر می‌زد نمی‌ذاشتن سر کلاس بنشینیم.</p>
<p><strong>پ.ن:</strong> اگه شلوار جین پامون بود که از همون اول نمی‌ذاشتن اصلا وارد مدرسه بشیم و توی صف &#8220;چک-مو&#8221; بایستیم</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1389/03/05/post_1189.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عدالت و آزادی در کلام کامو</title>
		<link>http://www.3pand.com/1389/01/19/post_1176.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1389/01/19/post_1176.html#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 08 Apr 2010 07:18:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[جامعه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/1389/01/19/post_1176.html</guid>
		<description><![CDATA[دروغ گاهی زنده می‌دارد، اما هیچ‌گاه نمی‌پروراند. اشرافیت حقیقی بیش از هر چیز در دروغ نگفتن است. عدالت نیز، به نوبه‌ی خود، در باز کردن چند زندان به منظور بستن چند زندان دیگر نیست. عدالت پیش از هرچیز آن است که آنچه را که برای چند سگ هم کافی نیست، «حداقل معیشت» ننامند [...] آزادی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote><p>دروغ گاهی زنده می‌دارد، اما هیچ‌گاه نمی‌پروراند. اشرافیت حقیقی بیش از هر چیز در دروغ نگفتن است. عدالت نیز، به نوبه‌ی خود، در باز کردن چند زندان به منظور بستن چند زندان دیگر نیست. عدالت پیش از هرچیز آن است که آنچه را که برای چند سگ هم کافی نیست، «حداقل معیشت» ننامند [...]</p>
<p>آزادی نیز به معنای گفتن هرچه بر زبان آید و زیاد کردن روزنامه‌های جنجالی نیست [...] آزادی، مقدم بر هرچیز، یعنی پرهیز از دروغ. جایی که دروغ بال و پر بگشاید، استبداد یا ظاهر می‌شود یا ادامه می‌یابد.</p></blockquote>
<p><strong>- بخشی از پاسخ‌های آلبر‌ کامو در مصاحبه‌ای با مجله‌ی le progres de lyon</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1389/01/19/post_1176.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من و سرباز و مسعود دهنمکی</title>
		<link>http://www.3pand.com/1389/01/12/post_1174.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1389/01/12/post_1174.html#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 01 Apr 2010 09:46:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[جامعه]]></category>
		<category><![CDATA[رادیو و تلویزیون]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/1389/01/12/post_1174.html</guid>
		<description><![CDATA[این روزها که بحث درباره مسعود دهنمکی و سریالش داغ است یاد اتفاقی افتادم که در اواسط سال گذشته شاهدش بودم. جلوی دکه روزنامه فروشی در خیابان گلبرگ غربی ایستاده بودم و تیتر روزنامه‌ها را مرور می‌کردم. سربازی هم کنارم بود و لابلای روزنامه‌های ورزشی را نگاه می‌کرد. یک نفر دیگر هم بود که نه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>این روزها که بحث درباره مسعود دهنمکی و سریالش داغ است یاد اتفاقی افتادم که در اواسط سال گذشته شاهدش بودم.</p>
<p>جلوی دکه روزنامه فروشی در خیابان گلبرگ غربی ایستاده بودم و تیتر روزنامه‌ها را مرور می‌کردم. سربازی هم کنارم بود و لابلای روزنامه‌های ورزشی را نگاه می‌کرد. یک نفر دیگر هم بود که نه من و نه سرباز نگاهمان به صورتش نیفتاده بود ولی متوجه حضورش بودیم. مرد یک روزنامه ایران برداشت و رفت که پولش را حساب کند. صدای سرباز توجهم را جلب کرد که می‌گفت:&#8221;آقای دهنمکی؟؟ واقعا خودتون هستید؟&#8221; همانقدری ذوق زده بود که اگر من مارتین اسکورسیزی را ببینم ذوق زده می‌شوم. لبخند بزرگی به صورت سرباز بود و با هیجان منتظر واکنشی از سوی دهنکی ایستاده بود. مسعود دهنمکی بقیه پولش را گرفت و سرباز را با دستش کنار زد و به سمت اتوموبیلش رفت. سرباز که تازه باورش شده بود که این شخص واقعا همان مسعود دهنمکی اخراجی‌ها هست با همان لبخند گنده و با همان لهجه‌ی قشنگ جنوبی‌اش مجددا او را صدا کرد:&#8221;آقای دهنمکی&#8230;&#8221;</p>
<p>ایشان هم در نهایت وقتی سوار پژوی ۲۰۶  صفرش می‌شد با اکراه دستی برای سرباز بلند کرد و احتمالا رفت بر سر لوکیشن سریالی که این روزها در حال پخش است و در دفاع از آن <a href="http://dehnamaki.blogfa.com/post-138.aspx">در وبلاگش نوشته است:</a></p>
<p><strong>&#8220;ما این سریال را ساختیم تا این نو کیسه ها و بلند گو های آنها عصبانی شوند و ازاین عصبانیت بمیرند.قرار نیست پاشنه همیشه بر این در بچرخد که فقرا قربانی قلم و قدم و هنر حضرات شوند و می شود که گاه جنگ فقر و غنا مغلوبه شود.حتی اگر با یک گل بهار نشود&#8230;چرا که در نهایت پیروزی از آن مستضعفین است.&#8221;</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1389/01/12/post_1174.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>علوم انسانی و آجری که گم شد</title>
		<link>http://www.3pand.com/1389/01/08/post_1171.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1389/01/08/post_1171.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 28 Mar 2010 08:48:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[جامعه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/1389/01/08/post_1171.html</guid>
		<description><![CDATA[همیشه وقتی بحث درباره مشکلات تحصیلی و عدم علاقه به رشته‌هایی که در دانشگاه درگیر آن هستیم پا می‌دهد من دلیلش را به روزی می‌دانم که مجبوریم در سن سیزده-چهارده سالگی یکی از مهم‌ترین و (تقریبا) غیرقابل برگشت‌ترین تصمیم‌های زندگی‌مان را بگیریم و انتخاب کنیم به رشته‌های ریاضی-فیزیک علاقمندیم یا تجربی یا علوم انسانی و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>همیشه وقتی بحث درباره مشکلات تحصیلی و عدم علاقه به رشته‌هایی که در دانشگاه درگیر آن هستیم پا می‌دهد من دلیلش را به روزی می‌دانم که مجبوریم در سن سیزده-چهارده سالگی یکی از مهم‌ترین و (تقریبا) غیرقابل برگشت‌ترین تصمیم‌های زندگی‌مان را بگیریم و انتخاب کنیم به رشته‌های ریاضی-فیزیک علاقمندیم یا تجربی یا علوم انسانی و از آنجا که یک بچه‌ی سیزده ساله روزی هزار بار علایقش تغییر می‌کند (و باید هم بکند) وقتی به سن ۲۰ سالگی می‌رسد هرچه فکر می‌کند یادش نمی‌آید که به چه دلیلی رفته تجربی خوانده و الان دارد جسد تشریح می‌کند و این هزار مشکل دیگر به دنبال خودش دارد که بحث جداگانه‌ای می‌طلبد.</p>
<p>خاطرم هست در همان حال و هوای سیزده سالگی و وقتی قرار بود از اول دبیرستان یک کلاس بالاتر برویم و وقت انتخاب رشته فرا رسیده بود بچه‌ها به سه دسته تقسیم می‌شدند و بر اساس همین سه دسته یکی از مهم‌ترین و سرنوشت‌سازترین تصمیم‌های زندگی‌شان را می‌گرفتند: دسته اول شاگرد زرنگ‌های کلاس بودند. این عده بی برو برگشت رشته ریاضی را انتخاب می‌کردند (البته بهتر است بگوییم مادر یا پدرشان برایشان رشته ریاضی را انتخاب می‌کردند-این گذاره برای دو دسته‌ی دیگر هم صدق می‌کند) دسته دوم آنهایی بودند که شیفته‌ی لفظ دکتر بودند و از بچگی وقتی می‌گفتند &#8220;بزرگ شدم می‌خوام دکتر بشم&#8221; لپ‌شان به شدت کشیده می‌شد و بزرگتر‌هایشان یک &#8220;انشالله&#8221; کش دار بدرقه‌ی راهشان می‌کردند. اما دسته‌ی سوم (فاجعه همین‌ جاست) که علوم انسانی را انتخاب می‌کردند تنبل‌ترین شاگرد‌های کلاس بودند. حتی خاطرم هست که مشاورانی هم در مدرسه بودند و برای انتخاب رشته با خانواده‌ها و بچه‌ها مشورت می‌کردند. ولی اوج استدلال‌شان این بود که شما که نمره ریاضی و فیزیکت پانزده به بالاست برو ریاضی بخوان، شما که زیست شناسی‌ات شده ۱۸ بهتر است تجربی بخوانی و تویی که شش تا تجدید آورده‌ای هم برایت علوم انسانی بهتر است.</p>
<p>به نظر من تمام مشکلاتی که جامعه گرفتار آن است (تاکید می‌کنم:<strong> تک تک مشکلاتی که جامعه گرفتار آن است</strong>) از همینجا آغاز می‌شود که ما تنبل‌ترین شاگرد‌های کلاس را فرستادیم علوم انسانی بخوانند. بعد‌ها همین‌ شاگرد تنبل‌های کلاس بزرگ شدند و زمام بسیاری از حساس‌ترین نقاط کشور را دست گرفتند.</p>
<p>من ِ مهندس اگر اشتباهی انجام بدهم نتیجه‌ی اشتباهم فوری خودش را نشان می‌دهد. اگر یک معمار یک آجر در دیواری کم بگذارد آن دیوار فرو می‌ریزد و معمار از کار بیکار خواهد شد. ولی وقتی یک نظریه‌ی علوم انسانی اشتباه باشد و در جامعه اجرا بشود مدت‌ها می‌گذرد و معلوم نمی‌شود که اشتباه بوده و ذره ذره جامعه را نابود می‌کند و هیچ کس متوجهش نخواهد شد.</p>
<p>نتیجه‌ی این نقص سیستم آموزشی در انتخاب رشته‌ی مورد علاقه‌ی دانش‌‌آموزان و نادانی‌ خانواده‌ها در راهنمایی فرزندان‌شان هم در خروجی‌های علمی این مملکت کاملا مشخص است. دانشجویان ما در علوم مهندسی و به خصوص علوم پزشکی حرف‌های بسیاری برای گفتن دارند و در جشنواره‌ها و مسابقات بین المللی که شرکت می‌کنیم همیشه بین برترین‌ها قرار می‌گیریم ولی تا کنون شنیده‌اید که یک استاد علوم انسانی ایرانی نظریه‌‌ای را مطرح کند که در محافل علمی جهانی قابل بحث و طرح باشد؟</p>
<p>من کاری به سیستم آموزشی کشور ندارم چرا که اصولا به اصلاحش هیچ امیدی نیست، چه دولت سبز باشد و خاتمی باشد و احمدی‌نژاد باشد وضع همین هست که هست. همه‌ی اینها را نوشتم تا خودم و شما را مورد خطاب قرار بدهم. ما پدران و مادران فردا خواهیم بود، اجازه بدهیم علاقمندی‌های بچه‌هایمان رشد کند، یادشان بدهیم دنبال کاری بروند که به آن علاقه دارند و بهشان جرات از صفر شروع کردن بدهیم که هر موقع فهمیدند علاقه‌شان عوض شده بتوانند بی واهمه به مسیری که دوست دارند بازگردند و از نو شروع کنند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1389/01/08/post_1171.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آنها که معلم ما نیستند&#8230;</title>
		<link>http://www.3pand.com/1388/10/07/post_1164.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1388/10/07/post_1164.html#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 28 Dec 2009 09:59:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[جامعه]]></category>
		<category><![CDATA[سینما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=1164</guid>
		<description><![CDATA[فیلم Lion of the dessert ماجرای مبارزه‌ی عمر مختار، قهرمان مبارزه با استعمار ایتالیا در لیبی، را با بازی درخشان آنتونی کویین به تصویر می‌کشد. در سکانسی از این فیلم دو سرباز ایتالیایی به دست یاران عمر مختار اسیر می‌شوند و گفتگویی برای سرنوشت آنان در می‌گیرد. سربازی می‌پرسد:&#8221;با این دو چه بکنیم؟&#8221; سرباز دیگری [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" src="http://sibestaan.malakutonline.org/people-vs-police.jpg" alt="" /></p>
<p>فیلم <a href="http://www.imdb.com/title/tt0081059/">Lion of the dessert</a> ماجرای مبارزه‌ی عمر مختار، قهرمان مبارزه با استعمار ایتالیا در لیبی، را با بازی درخشان آنتونی کویین به تصویر می‌کشد. در سکانسی از این فیلم دو سرباز ایتالیایی به دست یاران عمر مختار اسیر می‌شوند و گفتگویی برای سرنوشت آنان در می‌گیرد. سربازی می‌پرسد:&#8221;با این دو چه بکنیم؟&#8221; سرباز دیگری با چشمانی خون‌بار پاسخ می‌دهد:&#8221;باید بکشیمشان&#8221; همه نگاه‌ها به عمر مختار خیره می‌شود. اوست که به عنوان فرمانده‌ی گروه باید دستور نهایی را صادر کند و در نهایت می‌گوید:</p>
<p><strong>-ما به اسرا آسیبی نمی‌زنیم</strong></p>
<p>[سربازی بر او خرده می‌گیرد:] <strong>- اما ما اگر در چنگ آنها اسیر شویم حتما ما را می‌کشند.</strong></p>
<p>[عمر مختار پاسخ می‌دهد:] <strong>- خوب بکشند! ما نمی‌کشیم. آنها که معلم ما نیستند</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1388/10/07/post_1164.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ملت رنگارنگ</title>
		<link>http://www.3pand.com/1388/10/01/post_1162.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1388/10/01/post_1162.html#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 10:20:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[جامعه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/1388/10/01/post_1162.html</guid>
		<description><![CDATA[ابتدا که وارد جمعیت شدم گیج و بهت زده بودم. هی دور و برم را نگاه می‌کردم و همه یا خانوم‌های چادری بودند که یک چشم‌شان به زور معلوم بود. یا پسران جوانی بودند که ریش کم پشتی داشتند و لباس مشکی‌شان روی شلوارشان افتاده بود. طلبه و آخوند هم که تا دلتان بخواهد در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ابتدا که وارد جمعیت شدم گیج و بهت زده بودم. هی دور و برم را نگاه می‌کردم و همه یا خانوم‌های چادری بودند که یک چشم‌شان به زور معلوم بود. یا پسران جوانی بودند که ریش کم پشتی داشتند و لباس مشکی‌شان روی شلوارشان افتاده بود. طلبه و آخوند هم که تا دلتان بخواهد در جمعیت حضور داشت. به خودم گفتم اینجا اگر اسمی از میرحسین و کروبی بیاورم تکه بزرگه‌ام گوشم است.</p>
<p>از دور یک پارچه‌ی سبز بزرگ دیدم که روی دست جمعیت است. گفتم آها پیدا کردم هم فکرانم را، سعی کردم از بین جمعیت خودم را به آنجا برسانم. دو قدم حرکت نکرده بودم که یک پسر جوانی با ریش و به قول معروف تیپ لباس شخصی فریاد زد:&#8221;یا حضرت معصومه، منتظری مظلومه&#8221; پشت سرش جمعیت همراهی‌اش کرد. من هم هاج و واج اینها را نگاه می‌کردم.</p>
<p>گروهی از خانوم‌ها که در کنارمان بودند هم شروع کردند به شعار دادن:&#8221; اونکه می‌گه عادله، دروغ می‌گه قاتله&#8221; کمی جلوتر یک آخوند نسبتا مسنی که یک ماسک به صورتش زده بود انگشتانش را به نشانه‌ی پیروزی بالا گرفته بود و شروع کرد به شعار دادن:&#8221;سکوت هر مسلمان، خیانت است به قرآن&#8221; و مردم هم همراهی‌اش کردند.</p>
<p>ما هم دیگر بر خورده بودیم در جمعیت، دیگر آقای آخوند کنار دستی‌مان یا برادر بسیجی پشت سرمان ما را یاد زنجیر و تسمه و گاز فلفل نمی‌انداختند. آنها هم انگار خوشحال بودند که ترکیب جمعیت اینقدر رنگارنگ است. این ترکیب جمعیت وقتی بیشتر به چشم آمد که طرف مقابل عکس‌ خامنه‌ای به دست به طرف مردم حمله کردند. همه‌شان شبیه هم، همه هم سن و سال یکدیگر و همه در عربده کشی متبحر.</p>
<p>برای همین است که دیروز در قم ایمانم به پیروزی‌مان مستحکم‌تر شد. طرف مقابل حتی در قم هم پایگاهی ندارد و مجبور بود چماق به دستانش را با اتوبوس و وعده‌های سرخرمن از این سو و آن سو به شهر بیاورد. اما این طرف مردمی بودند از همه قشر، چیزی که می‌توان به جرات ملتش نامید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1388/10/01/post_1162.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آخ</title>
		<link>http://www.3pand.com/1388/07/18/post_1131.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1388/07/18/post_1131.html#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 11:47:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[آدم‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/1388/07/18/post_1131.html</guid>
		<description><![CDATA[گوش می‌کنم به صدای نامجو در قطعه‌ی &#8220;شمس&#8221; از آلبوم جدیدش. خشم موج می‌زند در صدا و موزیکش. پنجه را محکم‌تر بر ساز می‌کوبد انگار و نفس را تا انجا که توان دارد می‌کشد وقتی که می‌گوید: و رتل القرآن ترتیلا و پشت سرش از عمق وجودش فریاد می‌زند که یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ، ارْجِعِی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>گوش می‌کنم به صدای نامجو در قطعه‌ی &#8220;شمس&#8221; از آلبوم جدیدش. خشم موج می‌زند در صدا و موزیکش. پنجه را محکم‌تر بر ساز می‌کوبد انگار و نفس را تا انجا که توان دارد می‌کشد وقتی که می‌گوید: و رتل القرآن ترتیلا و پشت سرش از عمق وجودش فریاد می‌زند که یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ، ارْجِعِی إِلَى رَبِّکِ رَاضِیَةً مَّرْضِیَّةً</p>
<p>همین قطعه را نامجو قبلا هم خوانده بود و شخصا برای من به هیچ وجه جالب نبود و چیز خاصی نداشت، البته خودش هم بعدا در نامه عذرخواهی‌اش نوشته بود که این قطعه را برای خودش خوانده و ناخواسته در دسترس عموم قرار گرفته، ولی حالا در آلبوم جدیدش که به آن گوش می‌دهم با اینکه در تنظیم تفاوت چندانی نکرده و به جز چند ساز کوبه‌ای به موزیکش هم تغییری نداده اما صدا صدای دیگری‌ست. ممنون از آقای عباس سلیمی که با شکایتش از نامجو و بریدن ۵ سال حبس برایش به تبع آن این چنین کوبندگی را به صدای او اضافه کرد تا امروز محسن نامجو یک آلبوم بی نقص و &#8220;بی نظیر&#8221; را ارائه کرده باشد.</p>
<p>اگر ماجرای عباس سلیمی و محسن نامجو را نمی‌دانید این لینک‌ها را پی‌گیری کنید: (به ترتیب زمان مرتب کرده‌ام)</p>
<p><a href="http://www.mardomak.ws/news/namjoo_ehanat_be_quran/">با شکایت عباس سلیمی؛ محسن نامجو به خواندن توهین آمیز قرآن متهم شد</a></p>
<p><a href="http://www.iqna.ir/fa/news_detail.php?ProdID=290506">محسن نامجو در نامه‌ای به خبرگزاری قرآن از انتشار اثر خود ابراز ندامت کرد</a></p>
<p><a href="http://www.iqna.ir/fa/news_detail.php?ProdID=292084">جوابیه عباس سلیمی به ندامت‌نامه‌ی محسن نامجو</a></p>
<p><a href="http://www.khabaronline.ir/news-12582.aspx">از سوی قاضی شعبه ۱۰۸۳ دادگاه عمومی تهران؛ محسن نامجو به جرم خواندن قرآن به شیوه غیر متعارف به ۵ سال حبس تعزیری محکوم شد</a></p>
<p><a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/09/090926_maf_iran_italia_mohsen_namjoo.shtml">محسن نامجو: دیگر معذرت خواهی نمی‌کنم! از یک مرحله اى به بعد تکلیف آدم با کل سیستم روشن مى شود. من قصد دارم آن قطعه را این بار با ارکستر ضبط کامل کنم و آن را به شخص آقاى عباس سلیمى تقدیم مى کنم.</a></p>
<p><a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/09/090926_maf_iran_italia_mohsen_namjoo.shtml">&#8220;آخ&#8221;؛ اولین آلبوم محسن نامجو در خارج از ایران</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1388/07/18/post_1131.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک ملت ِ عاشق&#8230;</title>
		<link>http://www.3pand.com/1388/07/16/post_1129.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1388/07/16/post_1129.html#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 08 Oct 2009 14:19:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/1388/07/16/post_1129.html</guid>
		<description><![CDATA[ابتدا، مثل مرگ، بی صدا بودند. مردم را می‌گویم. امروز را می‌گویم. بعد، صدایشان که برآمد، خیال کن که دماوند ‍ِ خاموش، به شوق ِ آتش افشانی گرفتار شد. درست آن زمان که هیچ ماموری انتظار ندارد که عابری، نفسی، به جسارتی بکشد، یکپارچگی غوغایی کر کننده و هزار سویه، ماموران ستم را دیوانه می‌کند، نگاه کن! [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ابتدا، مثل مرگ، بی صدا بودند. مردم را می‌گویم. امروز را می‌گویم. بعد، صدایشان که برآمد، خیال کن که دماوند ‍ِ خاموش، به شوق ِ آتش افشانی گرفتار شد. درست آن زمان که هیچ ماموری انتظار ندارد که عابری، نفسی، به جسارتی بکشد، یکپارچگی غوغایی کر کننده و هزار سویه، ماموران ستم را دیوانه می‌کند، نگاه کن! ما ملت ِ خاموش ِ خاموش ِ تو سری خور، هرگز اینقدر پر خروش و یاغی نبوده‌اییم، و ما ملت یاغی ِ پُر خروش، هرگز اینقدر خاموش و سر به زیر نبوده‌ایم. ما ملت ِ عاشق، چقدر خوب می‌دانیم که چگونه می‌توان، به ضرورت، صدا را &#8211; مثل نفرت &#8211; به سکوت تبدیل کرد، همانگونه که می‌دانیم چگونه می‌توان نان ِ تازه را خشک کرد و نگه داشت، برای روز مبادا؛ و گوشت را قورمه کرد و نگه داشت؛ و ماهی را نمک سود و دود زده کرد و نگه داشت؛ و امید را مثل قرآن ِ خطی ِ بسیار کهنه، در پوششی از مخمل ِ سبز، در ته صندوقی قدیمی نگه داشت. ما ملت چقدر خوب می‌دانیم که کِی باید به یک صدای برخاسته‌ی به ظاهر آرام، با میلیون‌ها صدای رسای خوف انگیز پاسخ بدهیم. یک ملت ِ عاشق، مثل ملت ما، ملتی‌ست که به هنگامْ نعره کشیدن، به هنگامْ جنگیدن، چگونه نعره کشیدن و چگونه جنگیدن را خوب می‌داند.</p>
<p>یک ملت عاشق، مثل یک قطعه سنگ ِ عظیم ِ حجیم ِ غول آسا در دیواره‌ی کوهی رفیع، خاموش است و آرام و موقر &#8211; مگر در آن لحظه‌ی هراس انگیز که بخواهد، به قصد ِ له کردن، از دیواره جدا شود.</p>
<p><strong>×یک عاشقانه‌ی آرام<br />
×نادر ابراهیمی </strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1388/07/16/post_1129.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

