ما از تبار نسلی هستیم که صبح به صبح تو مدرسه ما رو به صف میکردن و دست توی موهامون مینداختن و اگه موهای ما از انگشتهاشون بالاتر میزد نمیذاشتن سر کلاس بنشینیم.
پ.ن: اگه شلوار جین پامون بود که از همون اول نمیذاشتن اصلا وارد مدرسه بشیم و توی صف “چک-مو” بایستیم
ارسال شده در تاریخ ۵ خرداد ۸۹ توسط اردشیر | موضوعات: جامعه | نظرات: بدون نظر
دروغ گاهی زنده میدارد، اما هیچگاه نمیپروراند. اشرافیت حقیقی بیش از هر چیز در دروغ نگفتن است. عدالت نیز، به نوبهی خود، در باز کردن چند زندان به منظور بستن چند زندان دیگر نیست. عدالت پیش از هرچیز آن است که آنچه را که برای چند سگ هم کافی نیست، «حداقل معیشت» ننامند [...]
آزادی نیز به معنای گفتن هرچه بر زبان آید و زیاد کردن روزنامههای جنجالی نیست [...] آزادی، مقدم بر هرچیز، یعنی پرهیز از دروغ. جایی که دروغ بال و پر بگشاید، استبداد یا ظاهر میشود یا ادامه مییابد.
- بخشی از پاسخهای آلبر کامو در مصاحبهای با مجلهی le progres de lyon
ارسال شده در تاریخ ۱۹ فروردین ۸۹ توسط اردشیر | موضوعات: جامعه | نظرات: بدون نظر
این روزها که بحث درباره مسعود دهنمکی و سریالش داغ است یاد اتفاقی افتادم که در اواسط سال گذشته شاهدش بودم.
جلوی دکه روزنامه فروشی در خیابان گلبرگ غربی ایستاده بودم و تیتر روزنامهها را مرور میکردم. سربازی هم کنارم بود و لابلای روزنامههای ورزشی را نگاه میکرد. یک نفر دیگر هم بود که نه من و نه سرباز نگاهمان به صورتش نیفتاده بود ولی متوجه حضورش بودیم. مرد یک روزنامه ایران برداشت و رفت که پولش را حساب کند. صدای سرباز توجهم را جلب کرد که میگفت:”آقای دهنمکی؟؟ واقعا خودتون هستید؟” همانقدری ذوق زده بود که اگر من مارتین اسکورسیزی را ببینم ذوق زده میشوم. لبخند بزرگی به صورت سرباز بود و با هیجان منتظر واکنشی از سوی دهنکی ایستاده بود. مسعود دهنمکی بقیه پولش را گرفت و سرباز را با دستش کنار زد و به سمت اتوموبیلش رفت. سرباز که تازه باورش شده بود که این شخص واقعا همان مسعود دهنمکی اخراجیها هست با همان لبخند گنده و با همان لهجهی قشنگ جنوبیاش مجددا او را صدا کرد:”آقای دهنمکی…”
ایشان هم در نهایت وقتی سوار پژوی ۲۰۶ صفرش میشد با اکراه دستی برای سرباز بلند کرد و احتمالا رفت بر سر لوکیشن سریالی که این روزها در حال پخش است و در دفاع از آن در وبلاگش نوشته است:
“ما این سریال را ساختیم تا این نو کیسه ها و بلند گو های آنها عصبانی شوند و ازاین عصبانیت بمیرند.قرار نیست پاشنه همیشه بر این در بچرخد که فقرا قربانی قلم و قدم و هنر حضرات شوند و می شود که گاه جنگ فقر و غنا مغلوبه شود.حتی اگر با یک گل بهار نشود…چرا که در نهایت پیروزی از آن مستضعفین است.”
همیشه وقتی بحث درباره مشکلات تحصیلی و عدم علاقه به رشتههایی که در دانشگاه درگیر آن هستیم پا میدهد من دلیلش را به روزی میدانم که مجبوریم در سن سیزده-چهارده سالگی یکی از مهمترین و (تقریبا) غیرقابل برگشتترین تصمیمهای زندگیمان را بگیریم و انتخاب کنیم به رشتههای ریاضی-فیزیک علاقمندیم یا تجربی یا علوم انسانی و از آنجا که یک بچهی سیزده ساله روزی هزار بار علایقش تغییر میکند (و باید هم بکند) وقتی به سن ۲۰ سالگی میرسد هرچه فکر میکند یادش نمیآید که به چه دلیلی رفته تجربی خوانده و الان دارد جسد تشریح میکند و این هزار مشکل دیگر به دنبال خودش دارد که بحث جداگانهای میطلبد.
خاطرم هست در همان حال و هوای سیزده سالگی و وقتی قرار بود از اول دبیرستان یک کلاس بالاتر برویم و وقت انتخاب رشته فرا رسیده بود بچهها به سه دسته تقسیم میشدند و بر اساس همین سه دسته یکی از مهمترین و سرنوشتسازترین تصمیمهای زندگیشان را میگرفتند: دسته اول شاگرد زرنگهای کلاس بودند. این عده بی برو برگشت رشته ریاضی را انتخاب میکردند (البته بهتر است بگوییم مادر یا پدرشان برایشان رشته ریاضی را انتخاب میکردند-این گذاره برای دو دستهی دیگر هم صدق میکند) دسته دوم آنهایی بودند که شیفتهی لفظ دکتر بودند و از بچگی وقتی میگفتند “بزرگ شدم میخوام دکتر بشم” لپشان به شدت کشیده میشد و بزرگترهایشان یک “انشالله” کش دار بدرقهی راهشان میکردند. اما دستهی سوم (فاجعه همین جاست) که علوم انسانی را انتخاب میکردند تنبلترین شاگردهای کلاس بودند. حتی خاطرم هست که مشاورانی هم در مدرسه بودند و برای انتخاب رشته با خانوادهها و بچهها مشورت میکردند. ولی اوج استدلالشان این بود که شما که نمره ریاضی و فیزیکت پانزده به بالاست برو ریاضی بخوان، شما که زیست شناسیات شده ۱۸ بهتر است تجربی بخوانی و تویی که شش تا تجدید آوردهای هم برایت علوم انسانی بهتر است.
به نظر من تمام مشکلاتی که جامعه گرفتار آن است (تاکید میکنم: تک تک مشکلاتی که جامعه گرفتار آن است) از همینجا آغاز میشود که ما تنبلترین شاگردهای کلاس را فرستادیم علوم انسانی بخوانند. بعدها همین شاگرد تنبلهای کلاس بزرگ شدند و زمام بسیاری از حساسترین نقاط کشور را دست گرفتند.
من ِ مهندس اگر اشتباهی انجام بدهم نتیجهی اشتباهم فوری خودش را نشان میدهد. اگر یک معمار یک آجر در دیواری کم بگذارد آن دیوار فرو میریزد و معمار از کار بیکار خواهد شد. ولی وقتی یک نظریهی علوم انسانی اشتباه باشد و در جامعه اجرا بشود مدتها میگذرد و معلوم نمیشود که اشتباه بوده و ذره ذره جامعه را نابود میکند و هیچ کس متوجهش نخواهد شد.
نتیجهی این نقص سیستم آموزشی در انتخاب رشتهی مورد علاقهی دانشآموزان و نادانی خانوادهها در راهنمایی فرزندانشان هم در خروجیهای علمی این مملکت کاملا مشخص است. دانشجویان ما در علوم مهندسی و به خصوص علوم پزشکی حرفهای بسیاری برای گفتن دارند و در جشنوارهها و مسابقات بین المللی که شرکت میکنیم همیشه بین برترینها قرار میگیریم ولی تا کنون شنیدهاید که یک استاد علوم انسانی ایرانی نظریهای را مطرح کند که در محافل علمی جهانی قابل بحث و طرح باشد؟
من کاری به سیستم آموزشی کشور ندارم چرا که اصولا به اصلاحش هیچ امیدی نیست، چه دولت سبز باشد و خاتمی باشد و احمدینژاد باشد وضع همین هست که هست. همهی اینها را نوشتم تا خودم و شما را مورد خطاب قرار بدهم. ما پدران و مادران فردا خواهیم بود، اجازه بدهیم علاقمندیهای بچههایمان رشد کند، یادشان بدهیم دنبال کاری بروند که به آن علاقه دارند و بهشان جرات از صفر شروع کردن بدهیم که هر موقع فهمیدند علاقهشان عوض شده بتوانند بی واهمه به مسیری که دوست دارند بازگردند و از نو شروع کنند.
ارسال شده در تاریخ ۸ فروردین ۸۹ توسط اردشیر | موضوعات: جامعه | نظرات: بدون نظر

فیلم Lion of the dessert ماجرای مبارزهی عمر مختار، قهرمان مبارزه با استعمار ایتالیا در لیبی، را با بازی درخشان آنتونی کویین به تصویر میکشد. در سکانسی از این فیلم دو سرباز ایتالیایی به دست یاران عمر مختار اسیر میشوند و گفتگویی برای سرنوشت آنان در میگیرد. سربازی میپرسد:”با این دو چه بکنیم؟” سرباز دیگری با چشمانی خونبار پاسخ میدهد:”باید بکشیمشان” همه نگاهها به عمر مختار خیره میشود. اوست که به عنوان فرماندهی گروه باید دستور نهایی را صادر کند و در نهایت میگوید:
-ما به اسرا آسیبی نمیزنیم
[سربازی بر او خرده میگیرد:] - اما ما اگر در چنگ آنها اسیر شویم حتما ما را میکشند.
[عمر مختار پاسخ میدهد:] - خوب بکشند! ما نمیکشیم. آنها که معلم ما نیستند