روز؛ داخل اتوبوس BRT
- [مرد مسنی که صدایش به سختی در میآید روی شانهی شخصی که کنارش ایستاده میزند:] خیلی مونده تا ایستگاه امام حسین؟
- نه، یکی دو تا ایستگاه دیگه میرسیم امام حسین. برو نزدیک در وایسا که بتونی پیاده بشی به موقع. وقتی میرسیم ایستگاه خیلیها سوار میشن یهو دیدی جا موندیها
- [با دستهایش اشاره میکند و به سختی میگوید:] نمیتونم. [بعد از لحظاتی سکوت ادامه میدهد:] تقصیر خودمه. آخه یک ماه جبهه، دو ماه جبهه. من پنج سال و هفت ماه و بیست و یک روز جبهه بودم [کارتی از جیبش در میآورد و نشانم میدهد]
[چشمهایم پر اشک میشود. اشکم را جمع میکنم و مرد ادامه میدهد:] یک ترکش خورده تو قلبم، یکی پشت سرم. هفده بار هم سکته کردم خدا رو شکر.
- [میخندم] چرا حالا میگی خدا رو شکر؟
- مردم یکبار سکته میکنن و میمیرن، من هفده بار سکته کردم و هنوز زنده هستم. نباید خدا رو شکر کنم واقعا؟
لبهایم را گاز میگیرم و نگاهش میکنم، چند لحظه بینمان به سکوت میگذرد. توجه اطرافیانمان هم به حرفهای مرد جلب شده
-[مرد با بغض ادامه میدهد:] پسرم هم سن شماست. من رو مسخره میکنه. میگه تو که استاد دانشگاه بودی، چرا اینهمه عمرت رو رفتی جبهه و حالا هزار جور درد و مرض مختلف داری…
- خودتون پشیمون نیستید؟
- [صدای مرد سختتر از قبل در میآید:] نه
-[مرد سیبیلویی دست روی شانهی مرد میگذارد:] آقا اینجا ایستگاه امام حسین هستش. آقایون راه بدین این برادر ما پیاده بشه. آقا سوار نشو اجازه بده ایشون پیاده بشه اول. آقا با شما هستم…
تصویری در میان آیتمهای دوستان در گوگل ریدر دیدم که بریدهای از روزنامهی اعلام نتایج کنکور سراسری در سال ۸۰ را نشان میداد. یک نفر کامنتی گذاشته بود:”سوال اینه که از اینا چند نفرشون الان ایران هستند هنوز؟” دونستن جواب این سوال برای من جالب بود و یک جستجوی کوچیک انجام دادم. نتایج جالبتر از چیزی بود که فکر میکردم. حیفم اومد منتشرش نکنم. قضاوت با خودتان!
ندا ناطق (نفر اول رشته ریاضی): استانفورد، آمریکا
اشکان برنا (نفر دوم رشته ریاضی): برکلی کالیفرنیا، آمریکا
احسان شفیعی پورفرد (نفر سوم رشته ریاضی): ایلینویز، آمریکا
محمد فلاحی سیچانی (نفر اول رشته تجربی): میشیگان، آمریکا
محمد امین خلیفه سلطانی (نفر دوم رشته تجربی): اطلاعات خاصی پیدا نکردم
پیمان حبیب اللهی (نفر سوم رشته تجربی): هاروارد، آمریکا
محمدرضا جلاییپور (نفر اول رشته انسانی): زندان اوین، تهران (با سپردن وثیقه آزاد است)
پینوشت: من صرفا محل تحصیل این نخبگان را جستجو کردم. به جز محمدرضا جلاییپور که در زندان است، در مورد سایرین مطمئن نیستم که الان ساکن ایران نباشند.
مرتبط:
رتبه اول ایران در جدول فرار مغزها – خبرآنلاین
احمدینژاد: در ایران فرار مغزها نداریم – آفتاب نیوز
ارسال شده در تاریخ ۱۴ آبان ۸۹ توسط اردشیر | موضوعات: جامعه | نظرات: ۲۸ نظر
ما از تبار نسلی هستیم که صبح به صبح تو مدرسه ما رو به صف میکردن و دست توی موهامون مینداختن و اگه موهای ما از انگشتهاشون بالاتر میزد نمیذاشتن سر کلاس بنشینیم.
پ.ن: اگه شلوار جین پامون بود که از همون اول نمیذاشتن اصلا وارد مدرسه بشیم و توی صف “چک-مو” بایستیم
ارسال شده در تاریخ ۵ خرداد ۸۹ توسط اردشیر | موضوعات: جامعه | نظرات: بدون نظر
دروغ گاهی زنده میدارد، اما هیچگاه نمیپروراند. اشرافیت حقیقی بیش از هر چیز در دروغ نگفتن است. عدالت نیز، به نوبهی خود، در باز کردن چند زندان به منظور بستن چند زندان دیگر نیست. عدالت پیش از هرچیز آن است که آنچه را که برای چند سگ هم کافی نیست، «حداقل معیشت» ننامند [...]
آزادی نیز به معنای گفتن هرچه بر زبان آید و زیاد کردن روزنامههای جنجالی نیست [...] آزادی، مقدم بر هرچیز، یعنی پرهیز از دروغ. جایی که دروغ بال و پر بگشاید، استبداد یا ظاهر میشود یا ادامه مییابد.
- بخشی از پاسخهای آلبر کامو در مصاحبهای با مجلهی le progres de lyon
ارسال شده در تاریخ ۱۹ فروردین ۸۹ توسط اردشیر | موضوعات: جامعه | نظرات: بدون نظر
این روزها که بحث درباره مسعود دهنمکی و سریالش داغ است یاد اتفاقی افتادم که در اواسط سال گذشته شاهدش بودم.
جلوی دکه روزنامه فروشی در خیابان گلبرگ غربی ایستاده بودم و تیتر روزنامهها را مرور میکردم. سربازی هم کنارم بود و لابلای روزنامههای ورزشی را نگاه میکرد. یک نفر دیگر هم بود که نه من و نه سرباز نگاهمان به صورتش نیفتاده بود ولی متوجه حضورش بودیم. مرد یک روزنامه ایران برداشت و رفت که پولش را حساب کند. صدای سرباز توجهم را جلب کرد که میگفت:”آقای دهنمکی؟؟ واقعا خودتون هستید؟” همانقدری ذوق زده بود که اگر من مارتین اسکورسیزی را ببینم ذوق زده میشوم. لبخند بزرگی به صورت سرباز بود و با هیجان منتظر واکنشی از سوی دهنکی ایستاده بود. مسعود دهنمکی بقیه پولش را گرفت و سرباز را با دستش کنار زد و به سمت اتوموبیلش رفت. سرباز که تازه باورش شده بود که این شخص واقعا همان مسعود دهنمکی اخراجیها هست با همان لبخند گنده و با همان لهجهی قشنگ جنوبیاش مجددا او را صدا کرد:”آقای دهنمکی…”
ایشان هم در نهایت وقتی سوار پژوی ۲۰۶ صفرش میشد با اکراه دستی برای سرباز بلند کرد و احتمالا رفت بر سر لوکیشن سریالی که این روزها در حال پخش است و در دفاع از آن در وبلاگش نوشته است:
“ما این سریال را ساختیم تا این نو کیسه ها و بلند گو های آنها عصبانی شوند و ازاین عصبانیت بمیرند.قرار نیست پاشنه همیشه بر این در بچرخد که فقرا قربانی قلم و قدم و هنر حضرات شوند و می شود که گاه جنگ فقر و غنا مغلوبه شود.حتی اگر با یک گل بهار نشود…چرا که در نهایت پیروزی از آن مستضعفین است.”