دسته 'ادبیات'

بنویسید و دور بیاندازید

 
«مدام بنویسید و دور بیندازید؛ نگذارید یک لحظه هم قلم در کشو بماند. آنقدر بنویسید و دور بیاندازید که جوهر خودکار تمام شود و سپس یک خودکار دیگر بردارید و دوباره از اول بنویسید و دور بیاندازید. بعد از گذشت اندکی، اگر استعداد داشته باشید شاهد تحولاتی در نوشته هایتان خواهید شد. اما اگر پشت کار داشته باشید تبدیل به یک نویسنده می شوید.»
 
ایزاک آسیموف 

۲ دیدگاه » شهریور ۲۱م, ۱۳۸۶

ادبیات عامیانه و ادبیات عوامانه!

ادبیات عامیانه، سینمای عامه پسند و… کلماتی هستند که این روز ها زیاد به گوشم می خورند. خیلی ها تا اسمی با پسوند «عامه پسند» را می شنوند موضع می گیرند و آن را مقابل «نخبه پسند» قرار می دهند و بعضی ها هم وانمود می کنند که با شنیدن کلمه «عامه پسند» حالشان به هم می خورد!

چند هفته پیش بود که هفته نامه همشهری جوان در یک پرونده، به صورت کامل و جامع به بررسی وضعیت ادبیات عامه پسند پرداخت و در یک کار نو و بدیع با خیلی از نویسندگانی که اسم هر کدام برای سوراخ کردن اعصاب اساتید و هنرمندان کافی است، مصاحبه کرد. فهمیه رحیمی، م.مودب پور، فتانه حاج سید جوادی و… کسانی هستند که همشهری با آنها مصاحبه کرد و پر فروش ترین رمان های دوران ما را می نویسند و کتابشان به زعم دوستانمان در همشهری جوان در دسته «رمان های عامه پسند» قرار می گیرد!

ابتدا باید تعریفی از ادبیات عامه پسند ارائه کنیم و بعد ببینیم که این کتاب ها چرا در چنین دسته بندی قرار می گیرند. در همه جای دنیا ادبیات عامه پسند، سینمای عامه پسند، موسیقی عامه پسند و به طور کلی «هنر های عامه پسند» به تلاشی می گویند که یک هنرمند انجام می دهد تا هنرش را به زبان مردم جامعه خود عرضه کند. این تلاش بسیار قابل توجه و شایسته حمایت است. ابوالفضل زرویی نصر آباد، طنز نویس، بر اساس همین تعریف می گوید:«باید حواسمان باشد که از ادبیاتی حمایت کنیم که عامیانه است؛ یعنی هنر را به زبان مردم عادی عرضه می کند و به اصطلاح popular است. نه ادبیاتی که عوامانه و مبتذل است» یعنی فرق است بین ادبیات عامیانه و ادبیات عوامانه…

دقیقا هم بحث بر سر همین نکته است. من منکر وجود این ادبیات عوامانه و خواستار نابودی آن نیستم. بلکه معتقدم حضورشان ضروری است و در کنار این کتاب های مبتذل است که کتاب های خوب می درخشند و بیشتر جلوه می کنند. اما نباید فراموش کرد که هنر و ادبیات مقدس هستند و حتی با وجود همه گیر شدن این دست کتاب ها، اگر تلاشی قرار است بشود باید در جهت اصلاح سلیقه کتابخوانی نوجوانان و جوانان باشد نه در جهت بزرگ کردن نویسندگان و کتاب هایی که در کج روی این سلیقه نقش داشته اند!

شما چه فکر می کنید؟!

۶ دیدگاه » خرداد ۴م, ۱۳۸۶

صکس ضربدری در صحن مجلس!

نمایندگان اصولگرای مجلس، در آخرین روز های ریاست جمهوری سید محمد خاتمی گیر داده بودند به وزارت ارشاد در دوران احمد مسجد جامعی و به نحوه اعطای مجوز به ۶۵۹ عنوان کتاب که از سال ۷۸ تا تابستان ۸۱ منتشر شده، اعتراض داشتند و یک تحقیق و تفحص حسابی از وزارت ارشاد راه انداختند که نتایج آن چند ماه بعد منتشر شد. نتایج طرح تحقیق و تفحص مجلس از وزارت ارشاد آن دوران، آنقدر خنده دار است که ابراهیم نبوی اگر خودش را هم پاره می کرد، به این خنده داری نمی توانست گزارش بنویسد.

کارشناسان به شدت محترم مجلس، در زمینه سینما، هنر های تجسمی، موسیقی و… تحقیقاتی را انجام دادند که برای نمونه به نتیجه این تحقیق و تفحص در زمینه شعر و ادبیات اشاره می کنم.

نمایندگان عزیز، برخی آثار شاعرانی چون حافظ، احمد شاملو، سهراب سپهری، فریدون مشیری و… را مصداق ابتذال تشخیص داده اند و سکسی ترین برداشت های ممکن را از این اشعار داشته اند.

نمایندگان ملت، که در مجلس به سختی مشغول گرفتن حق و حقوق موکلانشان هستند، در یک اقدام انقلابی کشف کرده اند که فریدون مشیری بسیار چشم چران بوده است و به احمد مسجد جامعی ایراد گرفته اند که چرا وزارت خانه تحت مدیریتش به این قطعه مجوز چاپ داده است: "گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟! و آنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی" البته اتهام فریدون مشیری به چشم چرانی ختم نشده و در یکی دیگر از اشعار این شاعر فرو مایه کشف شده است که او به سکس ضربدری هم گرایش داشته است (اگر نمی دانید سکس ضربدری چگونه است…به من چه!) به این شعر توجه کنید: "گفتی که چو خورشید، زنم سوی تو پر - چون ماه می کشم از پنجره سر" محقق از عبارت "زنم سوی تو پر" اینگونه برداشت کرده که شاعر می گوید: همسرم مال تو!

حالا از فریدون مشیری بد تر، نیما یوشیج است که به عقیده نمایندگان بزرگوار مجلس شورای اسلامی، رفتار جنسی پر خطر را در این شعر ترویج می کند:(از تفسیر اصولگرایانه شعر معذورم)

آهو ز تو آموخت به هنگام دویدن
رم کردن و برگشتن و وا پس نگریدن
پروانه ز من، شمع ز ن، گل زمن آموخت
افروختن و سوختن و جامه دریدن

اشعار منظومه خسرو و شیرین از نظامی گنجوی نیز از نگاه تیز بین کارشناسان دور نمانده است و کاشف به عمل آمده که نظامی، با تشریح صحنه های مبتذل در بی اخلاقی جنسی جامعه تاثیر گذار است. مصداقش هم این بیت عنوان شده:

 شب افروزی چو مهتاب جوانی
سیه چشمی چو آب زندگانی
دو گیسو چون عقیق آب داده
دو گیسو چون کمندی تاب داده

خدا وکیلی کیف می کنید نمایندگان مجلس ما چه روحیه طنز آلودی دارند؟! کجای دنیا اینگونه است؟ کنگره امریکا با آن نانسی پلوسی مو مش کرده اش عمرا بتواند اینگونه نشاط و خنده را در روح ملت آمریکا تزریق کند. به خدا همین امروز فرداست که وودی آلن درخواست پناهندگی در ایران بدهد و برود و در روبروی مجلس لنگ بیاندازد!

پی نوشت: می دانم که باور این گزارش برایتان سخت است، تقصیری ندارید، من هم وقتی گزارشی با این مضمون را در روزنامه کارگزاران خواندم، باورم نمی شد. وقت بگذارید و این کلید واژه ها را به قول معروف، بگوگلید تا به نتایج حیرت انگیزی برسید: «آسیب شناسی وضعیت نشر ادبیات داستانی در ایران» و «گزارش تفصیلی بررسی ۶۵۹ کتاب از سال ۷۸ تا تابستان ۸۱» و «گزارش تحقیق و تفحض از وزارت ارشاد»

پی نوشت ۲: در کامنت ها تهمت دروغ گویی به من زده اند و محیا هم لطف کرده لینک روزنامه کارگزاران را برای اثبات حرف هایم پیدا کرده است. قسمت اول این گزارش را در اینجا بخوانید و قسمت دوم را هم اینجا. در ضمن متن گزارش تحقیق و تفحص مجلس در این زمینه را هم، اینجا می توانید بخوانید. سپاس از اتهام دروغ گویی که من وارد کردید، چون باعث خیر شد تا این لینک ها هم به مطلب اضافه شود.

۱۶ دیدگاه » اردیبهشت ۱۸م, ۱۳۸۶

آن کلام اهریمنی…

فربد عزیز در وبلاگش چند خطی راجع به «میرا» نوشته است و حسابی تحریکم کرده که برای بار چهارم از این کتاب که مدت هاست فکرم را مشغول کرده بنویسم.

 گفتی و گفتم سور رئال اما دروغ گفتی و دروغ گفتم! دروغ می گوییم که میرا سور رئال است، میرا خود حقیقت است و کاملا رئال. ما چون نمی خواهیم دنیایی که اطرافمان را گرفته باور کنیم می گوییم میرا سور رئال است، اما دیگر چه چیز رئال تر از این می تواند باشد. دنیا، دنیای بی عشقی است. دوست داشتن "چنان که همه می دانیم" گناهی است نابخشودنی و انسان سالم "آنچه را که تحقیر می کند دوست دارد "
این یک پیام و تراژدی کمدی است که در یک نکته خلاصه می شود و آن کلام اهریمنی است که شکسپیر خود در آغاز نمایشنامه مکبث بر زبان آن سه جادوگر دوزخی و خواهران هولناک "Wierd Sisters" جاری کرده است، آنها همچنانکه در هوای آلوده و مسموم بال می زنند این ترجیع شوم را زمزمه می کنند که:

«زشت زیباست،
زیبا زشت است
در هوای تیره و ناپاک پرواز کنید.»

و نه فقط مکبث بلکه همه نمایشنامه های شکسپیر پاسخی است به این القای شیطانی؛ یعنی چنین نیست. بلکه زیبا زیباست و زشت زشت است. هرگز پلیدی و ظلمت با پاکی و نور یکسان نخواهد بود و این دغدغه مشترک حافظ و مولانا و شکسپیر و دانته است و در هر جمله ای فریاد می زنند که عشق زیباست و زندگی بدون عشق معنی ندارد.

کلام آخر اینکه دنیا بازتاب نگرش ماست، آنها که عشق را زشت می دانند "موجودات اصلاح شده" ای هستند که استعداد جذب چیزی جز زشتی را ندارند و یا دارند و آن را تحقیر و پنهان می کنند. شعور و وجدان آفرینش نیز همچون کوه و آینه در نقش ها و نغمه های نیک و بد برابر نیست و چهره موزون و ناموزون و آوای خوش و ناخوش را فرق می نهد. اگر با صورت زشت جلوی آینه قرار بگیریم و یا اگر در کوه فریاد ناموزون سر دهیم همانی را می بینیم و می شنویم که عرضه می کنیم و نه غیر!

به قول سنایی: بانگ خوش دار چون به کوه آیی / کوه را بانگ خر چه فرمایی

۹ دیدگاه » اردیبهشت ۵م, ۱۳۸۶

جان ندارد هرکه جانانیش نیست…

شعر زیبایی بود. خوشم آمد و روی کاغذی نوشتم و مدام می خواندمش…

مشغول زمزمه بودم و حواسم نبود. او هم از آن طرف تقاطع می آمد و حواسش نبود. سر نبش کوچه محکم به هم برخورد کردیم و نزدیک بود زمین بیفتد. نگاهم به نگاهش افتاد و احساس کردم چیزی گلویم را فشار می دهد. نمی دانم خوشحال بودم یا ناراحت! حسی بود که قبلا تجربه اش نکرده بودم. او زودتر به خودش مسلط شد و خواست حرف را شروع کند…

-هنوز هم…

حرفش را قطع کردم:

-هیس! هیچی نگو!

کاغذی که شعر روی آن نوشته شده بود هنوز در دستم بود و از عرق دستم خیس شده بود. شعر را به او دادم و گفتم:

-بیا! یه شعر مهمون من…

شعر را از دستم گرفت و ناگهان خودم را روی صندلی اتاقم احساس کردم. صدای پدر و مادرم از داخل سالن می آمد. همه چیز یک رویا بود و البته دیگر کاغذ شعر در دستم نبود. هرچند، قبل از اینکه شعر را به او بدهم آنقدر آن را خوانده بودم که حفظ شدم:

جان ندارد هرکه جانانیش نیست
تنگ عیش است آنکه بستانیش نیست
هر که را صورت نبندد سر عشق
صورتی دارد ولی جانیش نیست
گر دلی داری به دل بندی بده
ضایع آن کشور که سلطانیش نیست
کامران آن دل که محبوبیش هست
نیکبخت آن سر که سامانیش نیست
چشم نابینا زمین و آسمان
زان نمی بیند که انسانیش نیست
عارفان درویش صاحب درد را
پادشا خوانند گر نانیش نیست
ماجرای عقل پرسیدم ز عشق
گفت معزولیست و درمانیش نیست
درد عشق از تندرستی خوش تر است
گرچه بیش از صبر درمانیش نیست
هر که را با ماهرویی سر خوش است
دولتی دارد که پایانیش نیست
خانه زندان است و تنهای ضلال
هرکه چون سعدی گلستانیش نیست

۴ دیدگاه » فروردین ۲۲م, ۱۳۸۶

Newer Posts Older Posts


بهترین راه برای دنبال کردن مطالب این وبلاگ، استفاده از خوراک آن است.

شبکه‌های اجتماعی

تقویم

آذر ۱۳۸۷
ش ی د س چ پ ج
« آبان    
 ۱
۲۳۴۵۶۷۸
۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴۱۵
۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱۲۲
۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸۲۹
۳۰  

دسته بندی ها

Spam Blocked

تبلیغات