رویای آریایی

Portfolio

بلاگ رول

آرشیو

Feed

اطلاعات

خروش گنبد گیتی

چهارشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۶
در خبرهااز قول سازمان زمین شناسی ایران خواندم که نشانه هایی مبنی بر امکان فعالیت آتشفشانی کوه دماوند بدست آمده (صفحه خبر در ایسنا)، به یاد شعر زیبای ملک الشعرای بهار افتادم که در آن بهار از کوه دماوند تقاضای جوشش کرده بود تا «داد مردم خردمند» را از «بی خردان سفله» بستاند. سال ها بود که این شعر را نخوانده بودم، خواندن مجددش برای من بسیار لذت بخش بود، گفتم شما را هم در این لذت شریک کنم:
 
ای دیو سپید پای در بند
ای گنبد گیتی ای دماوند
از سیم به سر یکی کله خود
ز آهن به میان یکی کمر بند
تا چشم بشر نبیند ت  روی
بنهفته به   ابر چهره  دلبند
تا وارهی  از دَم   ستوران
وین مردم  نحس  دیو مانند
با  شیر سپهر  بسته  پیمان
با  اختر سعد  کرده   پیوند
چون گشت زمین زجورگردون
سرد و سیه و خموش و آوند
بنواخت  ز خشم بر فلک  مشت
آن مشت توئی، تو ای دماوند
تو مشت درشت روزگاری
از گردش قرن ها پس افکند
ای مشت زمین بر آسمان شو
بر ری، بنواز ضربتی چند
نی نی تو نه مشت روزگاری
ای کوه نی ام ز گفته خرسند
تو  قلب  فسرده   زمینی
از درد ورم نموده یک چند
تا  درد   و ورم  فرو نشیند
کافور  بر  آن  ضماد  کردند
شو  منفجر  ای  دل  زمانه
و آن آتش خود نهفته مپسند
خاموش منشین سخن همی گوی
افسرده مباش خوش همی خند
پنهان  مکن  آتش  درون  را
زین سوخته جان شنو یکی پند
گر  آتش  دل  نهفته  داری
سوزد جانت به جانت سوگند
بر ژرف دهان  سخت بندی
بر  بسته  سپهر  نیل پرفند
من  بند دهانت بر گشایم
گر  بگشایند  بندم  از  بند
از  آتش  دل  برون فرستم
برقی  که بسوزد آن دهان بند
من این کنم و بود که آید
نزدیک  تواین عمل خوشایند
آزاد شوی و بر خروشی
ماننده ی دیو جسته از بند
هر رای تو افکند زلازل
از  نیشابور  تا  نهاوند
از  برقه  تنوره ات بتابد
زالبرز  اشعه تا به الوند
ای  مادر سر  سپید بشنو
این  پند سیاه  بخت  فرزند
از  آتش  آه خلق  مظلوم
وز  شعله ی کیفر خداوند
ابری  بفرست بر سر ری
بارانش ز هول و بیم  و ترفند
بشکن در دوزخ  و  برون ریز
تا دفره  کفر کافری  چند
زان گونه که بر مدینه عاد
بر  سر شرر عدم  پراکند
چونان  که به شارسار پمپی
ولکان  اجل معلق افکند
بفکن ز پی این اساس تزویر
بگسل زهم این نژاد و پیوند
بر کن زبن این بنا که باید
از ریشه  بنای ظلم بر کند
زین بی خردان سفله بستان
داد  دل  مردم  خرمند
 

دهمین سالگرد درگذشت محمد علی جمالزاده (۱)

دوشنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۶
 
فارسی شکر است نخستین داستان کوتاه در زبان فارسی که به شیوه امروزی غربی، توسط محمدعلی جمالزاده نگاشته شده است.

این نوشته نخستین بار در جمع اعضای گروه نویسندگان کاوه در آلمان، موسوم به کمیته ملیون ایرانی خوانده شد. این گروه هر هفته گرد می‌‌آمدند تا مقالاتی را که برای چاپ در نشریه خود نوشته بودند، برای هم بخوانند. جمالزاده که جوان‌ترین عضو گروه بود، در شبی که قرار بود تا نوشته‌ای را در حضور جمع بخواند، به جای خطابه‌های مرسوم سیاسی، حکایت کوتاهی را می‌‌خواند که محض "تفریح خاطر" نوشته بوده است. حکایت که "فارسی شکر است" نام داشت، مورد توجه جمع قرار گرفت. به طوری که از سوی محمد قزوینی، عضو زبان آور گروه، به "قند پارسی" تشبیه شد. فارسی شکر است در ژانویه ۱۹۲۱ برابر با دیماه ۱۳۰۰ شمسی در نشریه کاوه منتشر شد.

تقریباً همه صاحب نظران ادبیات فارسی در این عقیده با هم مشترک اند که داستان فارسی شکر است که با فارسی معمولی و متداول و با "بضاعت مزجات" نوشته شده بود، برگشتگاه تاریخِ ادبیات معاصر ایران است. زیرا، در قلمرو ادبیات فارسی پس از هزار سال نثر نویسی "نوع" ادبی جدیدی پدیدار شد که تا پیش از آن سابقه نداشت. صناعت و ساختار داستان نویسی به شیوه مرسوم غربی اولین بار با "فارسی شکر است" به ادبیات ما راه یافت. از این رو عنوان پیشوای داستان نویسی فارسی به جمالزاده تعلق گرفت.

فارسی شکر است و چند ماه پس از آن، انتشار کتاب معروف یکی بود و یکی نبود جمالزاده به مثابه نقطه پایانی است بر یک جریان هزار ساله ادبی؛ ملتقای ادبیات سیاسی و اجتماعیِ مشروطیت است با داستان کوتاه در زبان فارسی.

 
متن داستان "فارسی شکر است" را می توانید از اینجا دانلود کنید
 
پی نوشت: به مناسبت هفدهم آبان دهمین سال درگذشت پدر داستان نویسی فارسی، محمد علی جمالزاده، در نظر دارم که مطالب را در این وبلاگ منتشر کنم. قرار نبود مطلب نخست این باشد و قرار بود زودتر از اینها منتشر شود، ولی به خاطر مشکلات فنی عجیب و غریبی که وبلاگم پیدا کرد (و خود به خود هم بر طرف شد) "فارسی شکر است" نخستین قسمت از این مجموعه شده است.
تمامی سطور بالا بدون هیچ دخل و تصرفی از ویکی پدیا فارسی برداشته شده است. اما متن داستان فارسی شکر است را از کتابخانه الکترونیکم برداشته ام و در اینجا منتشر می کنم.  

دعوی نبوت

شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۶
 
شخصی دعوی نبوت می کرد، او را پیش خلیفه بردند. خلیفه از او پرسید که چه معجز داری؟ گفت معجزِ من آن است که این زمان هرچه در دل شما می گذرد مرا معلوم است. گفت در دل ما چه می گذرد؟ گفت در دل شما می گذرد که من دروغ می گویم.
 
عبید زاکانی 

Touraj Atef Vs. Rmoain Gary

سه شنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۶
 
مومو و الیناز

اوایل تابستان از دو دوست بسیار خوبم دو کتاب هدیه گرفتم که باعث بوجود آمدن درگیری جذابی در ذهن من شد. یکی «زندگی در پیش رو» نوشته رومن گاری بود که امید محدث به من داد و دیگری «دختری در قاب پنجره» تازه ترین داستان تورج عاطف بود که از خودش هدیه گرفتم.
ویژگی بارز و وجه تشابه این دو کتاب در این است که شخصیت اول هر کدامشان نوجوانی است که با اطرافیانش فرق دارد و به نوعی در جنگ با زندگی است.
نوجوان کتاب «زندگی در پیش رو» مومو (محمد) نام دارد که یک بچه باهوش و تیز بین است که همه چیز را در اطرافش با دقت می بیند و با همان دقت هم به ذهن می سپارد. مومو به همراه چندین بچه دیگر نزد یک پیرزن به نام مادام رزا زندگی می کند. مادام رزا مسئولیت مراقبت از چندین بچه حرام زاده (یا به قول مومو:«مادر جـ…») را بر عهده دارد. اما هر چند مومو با آن بچه ها زندگی می کند و بازی می کند اما با آنها یکی نمی شود. هم صحبت های او یک پیرمردِ مسلمانِ عاشق قرآن و ویکتور هوگو است و مادام رزای پیر و دردمند.
 
نوجوان کتاب «دختری در قاب پنجره» الیناز نام دارد. الیناز دختری است عاشق شعر و ادبیات و با یک جنگجویی خاص دختران شرقی. او در خانواده ای با عقاید سنتی زندگی می کند که شعر و شاعری برایشان فرقی با هرزگی ندارد. پدر و مادرش او را از ترس بد نامی مجبور به ازدواج می کنند و…
 
زندگی در پیش رو آغاز همزمان این دو کتاب من را مجبور به انتخاب و مقایسه می کرد. دلیلی نداشت که بخواهم عدالت را برقرار کنم و ترجیح دادم آرام آرام و با کشش داستان و میزان علاقه ام به شخصیت هایش پیش بروم. چند روز اول تقریبا مومو و الیناز شانه به شانه هم حرکت می کردند و به یک میزان دل من را برده بودند ولی بعد از نزدیک به یک هفته جادوی رومن گاری اثر خود را کرد. از اینجا به بعد قهرمانان ذهن من تغییر کردند و دیگر خبری از الیناز و مومو نبود. جای آن دو بچه سرسخت را دو مرد گرفته بودند؛ تورج عاطف و رومن گاری.
کتاب ها را می خواندم و در ذهن خودم تورج عاطف و رومن گاری را در حال مچ انداختن تصور می کردم (چه تصویر بدی برای دو اثر ادبی!) بعد از مدتی این رومن گاری بود که مچ تورج عاطف را به زمین نزدیک کرده بود. «زندگی در پیش رو» از دستم دور نمی شد و چند روزی بود که سراغ الیناز و قاب پنجره اش نرفته بودم. لحظه به لحظه هم به میزان علاقه ام به مومو اضافه می شد و کار به جایی رسید که دقیقا احساس می کردم این پسر بچه حرام زاده را خیلی دوست دارم.مومو به شدت پذیرفتنی بود و در هم و بر هم حرف زدن هایش من را به سر ذوق می آورد. 
 
نتیجه این شد که «دختری در قاب پنجره» را نا تمام رها کردم و ترجیح دادم اول «زندگی در پیش رو» را بخوانم. اما پایان داستان رومن گاری هیچ چیز خاصی برای من نداشت. باید بگویم که شنا کردن در دریای داستان «زندگی در پیش رو» بسیار لذت بخش تر از رسیدن به ساحل آن است. شاید بتوانم احساسم راجع به این کتاب را اینگونه بیان کنم: ای کاش هیچ وقت به پایان نمی رسید.
 
بعد از بستن کتاب «زندگی در پیش رو» سراغ ادامه داستان الیناز رفتم تا ببینم این نوجوان کله شق و پر شر و شور و عاشق پیشه چگونه از گردابی که در آن گرفتار شده بود نجات پیدا می کند.بعد از خواندن چند صفحه متوجه شدم که رومن گاری و داستانش شانس آورده اند که من ده صفحه زودتر تصمیم به بستن کتاب تورج عاطف گرفته بودم. ناگهان ضرب اهنگ قصه تند شد و هیجانش بالا رفت و ذکاوت تورج عاطف در سطر سطر داستان نمایان می شد و به میزان نیاز یک داستان در این سبک، هیجان تزریق شده بود.دختری در قاب پنجره زیرکانه ترین حرکت تورج عاطف هم پنهان کردن نام همسر الیناز در ازداواج دومش بود. هرچند که بعضی وقت ها این پنهان کاری به شدت مصنوعی می شد ولی تا آخرین صفحات کتاب غیر قابل پیش بینی و موثر بود. اینگونه بود که کم کم تورج عاطف توانسته بود در مچ اندازی ذهنی من با رومن گاری از زیر فشار او موفق بیرون بیاید و قبل از اینکه دستش به زمین برسد بازی را به حال تعادل برگرداند. اما هنوز نبرد نهایی مانده بود. رومن گاری در پایان داستان وا داده بود و این بهترین فرصت برای تورج عاطف بود که بتواند با یک پایان خوب مچ نویسنده فرانسوی را به زمین بکوبد.  
چند صفحه مانده به پایان داستان، راز کوچک کتاب بر ملا شد و پایان داستان فوق العاده عالی بود. اگر در «زندگی در پیش رو» رومن گاری فقط توانسته بود عرض داستان را بی نظیر بچیند و خواننده را عاشق مومو کند، تورج عاطف در «دختری در قاب پنجره» موفق شد هم عرض داستان و هم طول داستان را خوب پیش ببرد. اگر در مورد این کتاب هم بخواهم احساسم را در یک جمله بیان کنم باید بگویم که شنا کردن در دریایی که تورج عاطف تصویر کرده هیجان انگیز بود ولی اینکه نمی دانستی در ساحل چه چیز انتظار تو را می کشد لذت بخش تر بود. 
درگیری ذهنی من هم تمام شده بود. تورج عاطف و رومن گاری همچنان در دو طرف یک میز نشسته بودند. اما از من نپرسید که در این مچ اندازی ادیبانه کدام یک پیروز شدند، بهتر است هر دو کتاب را تهیه کنید و خودتان نتیجه را ببینید! 
  
زندگی در پیش رو
نویسنده:رومن گاری
مترجم:لیلی گلستان
ناشر:بازتاب نگار 
تعداد صفحات:۲۱۷
قیمت: ۲۶۰۰ تومان
 
دختری در قاب پنجره
نویسنده:تورج عاطف
ناشر:سبزان
تعداد صفحات:۲۰۷
قیمت:۲۵۰۰ تومان  (خرید اینترنتی این کتاب)

بنویسید و دور بیاندازید

چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۸۶
 
«مدام بنویسید و دور بیندازید؛ نگذارید یک لحظه هم قلم در کشو بماند. آنقدر بنویسید و دور بیاندازید که جوهر خودکار تمام شود و سپس یک خودکار دیگر بردارید و دوباره از اول بنویسید و دور بیاندازید. بعد از گذشت اندکی، اگر استعداد داشته باشید شاهد تحولاتی در نوشته هایتان خواهید شد. اما اگر پشت کار داشته باشید تبدیل به یک نویسنده می شوید.»
 
ایزاک آسیموف 
« صفحه ی قبلیصفحه ی بعدی »

 

تبلیغات

تقویم

مهر ۱۳۸۷
ش ی د س چ پ ج
« شهریور    
 ۱۲۳۴۵
۶۷۸۹۱۰۱۱۱۲
۱۳۱۴۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹
۲۰۲۱۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶
۲۷۲۸۲۹۳۰  

دسته بندی ها

Spam Blocked

Sky3c sponsored by Seven Jeans Sale