<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>رویای آریایی &#187; ادبیات</title>
	<atom:link href="http://www.3pand.com/category/%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%aa/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.3pand.com</link>
	<description>یادداشت های اردشیر طیبی</description>
	<lastBuildDate>Thu, 09 Sep 2010 08:47:54 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0</generator>
		<item>
		<title>سبکی و سنگینی</title>
		<link>http://www.3pand.com/1389/05/17/post_1218.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1389/05/17/post_1218.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 08 Aug 2010 11:02:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[بار هستی]]></category>
		<category><![CDATA[سبکی تحمل ناپذیر هستی]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[میلان کوندرا]]></category>
		<category><![CDATA[پرویز همایون‌پور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/1389/05/17/post_1218.html</guid>
		<description><![CDATA[توما از رستوران خارج شد و آکنده از اندوهی بیش از پیش مطبوع، برای گردش به خیابان رفت. هفت سال با ترزا زندگی کرده بود و اکنون می‌دید که این سال‌ها در خاطره، زیباتر از لحظه‌های واقعی زندگی مشترکشان است. عشق میان او و ترزا مسلما زیبا، ولی به همان حد دشوار بود. می‌بایست همیشه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>توما از رستوران خارج شد و آکنده از اندوهی بیش از پیش مطبوع، برای گردش به خیابان رفت. هفت سال با ترزا زندگی کرده بود و اکنون می‌دید که این سال‌ها در خاطره، زیباتر از لحظه‌های واقعی زندگی مشترکشان است.</p>
<p>عشق میان او و ترزا مسلما زیبا، ولی به همان حد دشوار بود. می‌بایست همیشه چیزی را پنهان ساخت، به روی خود نیاورد، جور دیگری وانمود کرد، رفع و رجوع نمود، روحیه‌ی او را بالا برد، دلداریش داد، دایما به او ثابت کرد که دوستش دارد، شکوه‌های ناشی از حسادت، رنجیدگی و رویاهایش را تحمل نمود، خود را خطاکار دانست، خود را توجیه کرد و عذر خواست. اکنون دیگر جد و جهد و ملاحظه از میان رفته و فقط زیبایی‌های خاطره انگیز آن به جای مانده بود.</p>
<p><em><strong>بار هستی؛ میلان کوندرا &#8211; ترجمه: پرویز همایون‌پور</strong></em></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1389/05/17/post_1218.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سعدی به سعی اردی</title>
		<link>http://www.3pand.com/1388/09/15/post_1158.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1388/09/15/post_1158.html#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 22:59:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/1388/09/15/post_1158.html</guid>
		<description><![CDATA[او؛ می‌رود دامن کشان من؛ زهر تنهایی چشان]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>او؛</p>
<p>می‌رود دامن کشان</p>
<p>من؛</p>
<p>زهر تنهایی چشان</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1388/09/15/post_1158.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک ملت ِ عاشق&#8230;</title>
		<link>http://www.3pand.com/1388/07/16/post_1129.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1388/07/16/post_1129.html#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 08 Oct 2009 14:19:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/1388/07/16/post_1129.html</guid>
		<description><![CDATA[ابتدا، مثل مرگ، بی صدا بودند. مردم را می‌گویم. امروز را می‌گویم. بعد، صدایشان که برآمد، خیال کن که دماوند ‍ِ خاموش، به شوق ِ آتش افشانی گرفتار شد. درست آن زمان که هیچ ماموری انتظار ندارد که عابری، نفسی، به جسارتی بکشد، یکپارچگی غوغایی کر کننده و هزار سویه، ماموران ستم را دیوانه می‌کند، نگاه کن! [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ابتدا، مثل مرگ، بی صدا بودند. مردم را می‌گویم. امروز را می‌گویم. بعد، صدایشان که برآمد، خیال کن که دماوند ‍ِ خاموش، به شوق ِ آتش افشانی گرفتار شد. درست آن زمان که هیچ ماموری انتظار ندارد که عابری، نفسی، به جسارتی بکشد، یکپارچگی غوغایی کر کننده و هزار سویه، ماموران ستم را دیوانه می‌کند، نگاه کن! ما ملت ِ خاموش ِ خاموش ِ تو سری خور، هرگز اینقدر پر خروش و یاغی نبوده‌اییم، و ما ملت یاغی ِ پُر خروش، هرگز اینقدر خاموش و سر به زیر نبوده‌ایم. ما ملت ِ عاشق، چقدر خوب می‌دانیم که چگونه می‌توان، به ضرورت، صدا را &#8211; مثل نفرت &#8211; به سکوت تبدیل کرد، همانگونه که می‌دانیم چگونه می‌توان نان ِ تازه را خشک کرد و نگه داشت، برای روز مبادا؛ و گوشت را قورمه کرد و نگه داشت؛ و ماهی را نمک سود و دود زده کرد و نگه داشت؛ و امید را مثل قرآن ِ خطی ِ بسیار کهنه، در پوششی از مخمل ِ سبز، در ته صندوقی قدیمی نگه داشت. ما ملت چقدر خوب می‌دانیم که کِی باید به یک صدای برخاسته‌ی به ظاهر آرام، با میلیون‌ها صدای رسای خوف انگیز پاسخ بدهیم. یک ملت ِ عاشق، مثل ملت ما، ملتی‌ست که به هنگامْ نعره کشیدن، به هنگامْ جنگیدن، چگونه نعره کشیدن و چگونه جنگیدن را خوب می‌داند.</p>
<p>یک ملت عاشق، مثل یک قطعه سنگ ِ عظیم ِ حجیم ِ غول آسا در دیواره‌ی کوهی رفیع، خاموش است و آرام و موقر &#8211; مگر در آن لحظه‌ی هراس انگیز که بخواهد، به قصد ِ له کردن، از دیواره جدا شود.</p>
<p><strong>×یک عاشقانه‌ی آرام<br />
×نادر ابراهیمی </strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1388/07/16/post_1129.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز</title>
		<link>http://www.3pand.com/1388/04/14/post_1086.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1388/04/14/post_1086.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 05 Jul 2009 07:50:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[انتخابات]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[درس]]></category>
		<category><![CDATA[ریاضی]]></category>
		<category><![CDATA[قاضی]]></category>
		<category><![CDATA[مجتهد]]></category>
		<category><![CDATA[مسخرگی]]></category>
		<category><![CDATA[مطربی]]></category>
		<category><![CDATA[مفتی]]></category>
		<category><![CDATA[نسیم شمال]]></category>
		<category><![CDATA[هندسه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=1086</guid>
		<description><![CDATA[نه درس به کار آید و نه علم ریاضی نه قاعده مشق و نه مستقبل و ماضی نه هندسه و رسم و مساحات اراضی خواهی که شوی مجتهد و مفتی و قاضی رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز صد سال اگر درس بخوانی همه هیچ است در مدرسه یک عمر بمانی همه هیچ است [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نه درس به کار آید و نه علم ریاضی</p>
<p>نه قاعده مشق و نه مستقبل و ماضی</p>
<p>نه هندسه و رسم و مساحات اراضی</p>
<p>خواهی که شوی مجتهد و مفتی و قاضی</p>
<p>رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز</p>
<p>صد سال اگر درس بخوانی همه هیچ است</p>
<p>در مدرسه یک عمر بمانی همه هیچ است</p>
<p>خود را به حقیقت برسانی همه هیچ است</p>
<p>جز مسخرگی هرچه بدانی همه هیچ است</p>
<p>رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز</p>
<p><strong>* احتمالا این شعر رو نسیم شمال در حالی گفته که رفته بوده قزوین یک ماه برای امتحان های دانشگاه درس بخونه و بعد وسط امتحان ها رفته رای داده و بعد از یک ماه برگشته تهران و دیده یکی دیگه شده مجتهد و مفتی و قاضی. به جان خودم</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1388/04/14/post_1086.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>به احترام ِ منوچهر احترامی</title>
		<link>http://www.3pand.com/1387/11/24/post_975.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1387/11/24/post_975.html#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 12 Feb 2009 09:06:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[یادبود]]></category>
		<category><![CDATA[افسوس]]></category>
		<category><![CDATA[حسنی نگو یه دسته گل]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[منوچهر احترامی]]></category>
		<category><![CDATA[کودک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=975</guid>
		<description><![CDATA[خیلی زودتر از بچه‌های دیگر زبانم به حرف زدن باز شد. تقریبا ۹ ماهم بود و نیمی از شعر &#8220;حسنی نگو یه دسته گل&#8221; را از بر بودم. گفتم نیمی از شعر چون باید مادرم یک بیت را می‌گفت و بیت بعدی را من می‌گفتم و به همین ترتیب تا آخر شعر را با هم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" title="منوچهر احترامی" src="http://64.130.220.65/Multimedia/pics/1384/8/Art/431.jpg" alt="" width="397" height="276" /></p>
<p>خیلی زودتر از بچه‌های دیگر زبانم به حرف زدن باز شد. تقریبا ۹ ماهم بود و نیمی از شعر &#8220;حسنی نگو یه دسته گل&#8221; را از بر بودم. گفتم نیمی از شعر چون باید مادرم یک بیت را می‌گفت و بیت بعدی را من می‌گفتم و به همین ترتیب تا آخر شعر را با هم می‌خواندیم. خوش روزگاری بود&#8230;</p>
<p>با اینکه ۲۲ سال از آن روزها می‌گذرد اما هنوز هم نیمی از آن شعر را حفظ هستم، آخر چگونه فراموش کنم، من با این شعر بزرگ شده‌ام و خندیده‌ام و برای شنیدنش از زبان مادرم چه گریه‌ها که نکرده‌ام.</p>
<p>دیروز <a href="http://www.roshanpix.com/blog/" target="_blank">روشن نوروزی</a> برایم یک لینک فرستاد و یک جمله:<a href="http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8711230455" target="_blank"> منوچهر احترامی درگذشت</a>. اصلا نمی‌دانستم کیست، کلیک کردم و عکس پیرمرد زمختی را دیدم با سبیلی پر پشت و پشتی خمیده. حوصله نکردم خبر را بخوانم حتی، گفتم خدایش بیامرزد و صفحه را بستم. ساعتی بعد در میان آیتم‌هایی که دوستانم در گوگل ریدر به اشتراک گذاشته بودند دیدم کسی نوشته:<a href="http://9blog.wordpress.com/2009/02/11/manoochehr-ehterami/" target="_blank"> حسنی یتیم شد</a>. وبلاگ دیگری شعر &#8220;حسنی نگو یه دسته گل&#8221; را گذاشته بود ولی او هم توضیح بیشتری نداده بود. تا اینکه <a href="http://feedproxy.google.com/~r/nikahang/~3/N9sbbH-UH5g/blog-post_1297.html" target="_blank">در وبلاگ نیک‌آهنگ خواندم</a> که منوچهر احترامی، خالق همه‌ی زیبایی‌های کودکانه‌ی من و خالق شعر حسنی نگو یه دسته گل، درگذشته است. بغض گلویم را بدجوری فشار می‌داد، من از ۹ ماهگی این شعر را حفظ بوده‌ام و تا امروز هیچ وقت از خودم نپرسیدم که شاعرش کیست. هرگز متوجه نشدم که یک شعر بدون شاعر که نمی‌شود، هیچ وقت نخواستم بدانم قلب مهربانی که این شعر از آن آفریده شده در کجای سرزمین من زندگی می‌کند.</p>
<p>امروز جایی خواندم که منوچهر احترامی فرزندی نداشت و دیگر نتوانستم بغضم را نگه دارم. هیچ یک از کار‌های دیگر او را نمی‌شناسم ولی این را خوب می‌دانم که منوچهر احترامی اگر همین یک شعر را هم سروده باشد برای همه‌ی کودکان ایران پدری کرده است. حیف که دیر شناختمش و افسوس ِ دیر شناختن او عذابی‌ست که گمان نمی‌کنم به این زودی‌ها رهایم کند.</p>
<p> </p>
<p>توی ده شلمرود<br />
حسنی تک و تنها بود</p>
<p>حسنی نگو بلا بگو<br />
تنبل تنبلا بگو<br />
موی بلند روی سیاه<br />
ناخن دراز واه واه واه<br />
نه فلفلی نه قلقلی<br />
نه مرغ زرد کاکلی<br />
هیچکس باهاش رفیق نبود<br />
تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه<br />
باباش میگفت: حسنی میای بریم حموم؟<br />
نه نمیام نه نمیام<br />
سرتو می خوای اصلاح کنی؟<br />
نه نمی خوام نه نمی خوام</p>
<p>کره الاغ کدخدا<br />
یورتمه می رفت تو کوچه ها<br />
الاغه چرا یورتمه میری؟<br />
دارم میرم بار ببرم<br />
دیرم شده عجله دارم<br />
الاغ خوب و نازنین<br />
سر در هوا سم بر زمین<br />
یالت بلند و پرمو<br />
دمت مثال جارو<br />
یک کمی به من سواری میدی؟<br />
-نه که نمیدم<br />
چرا نمیدی؟<br />
واسه اینکه من تمیزم<br />
پیش همه عزیزم اما تو چی؟<br />
موی بلند روی سیاه<br />
ناخن دراز واه واه واه!</p>
<p>غاز پرید تو استخر<br />
تو اردکی یا غازی؟<br />
من غاز خوش زبان<br />
میای بریم به بازی؟<br />
نه جانم<br />
چرا نمیای؟<br />
واسه اینکه من<br />
صبح تا غروب<br />
میون آب کنار جو<br />
مشغول کار شستشو<br />
اما تو چی؟<br />
موی بلند روی سیاه<br />
ناخن دراز واه واه واه</p>
<p>در وا شد و یه جوجه<br />
دوید و اومد تو کوچه<br />
جیک جیک کنان<br />
گردش زنان<br />
اومدو اومد پیش حسنی<br />
جوجه کوچولو<br />
کوچول موچولو<br />
میای با من بازی کنی؟<br />
مادرش اومد قدقدقدا<br />
برو خونتون تو رو به خدا<br />
جوجه ریزه میزه<br />
ببین چقد تمیزه؟<br />
اما تو چی؟<br />
موی بلند روی سیاه<br />
ناخن دراز واه واه واه</p>
<p>حسنی با چشم گریون<br />
پا شد و اومد تو میدون:<br />
آی فلفلی آی قلقلی<br />
میاین با من بازی کنین؟<br />
نه که نمیایم<br />
چرا نمیاین؟<br />
فلفلی گفت:<br />
من و داداشم<br />
و بابام و عموم<br />
هفته‌ای دو بار میریم حموم<br />
اما تو چی؟<br />
قلقلی گفت:نگاش کنین<br />
موی بلند روی سیاه<br />
ناخن دراز واه واه واه</p>
<p>حسنی دوید پیش باباش<br />
حسنی میای بریم حموم؟<br />
میام میام<br />
سرتو میخوای اصلاح کنی؟<br />
میخوام میخوام<br />
حسنی نگو یه دسته گل<br />
تر و تمیز و تپل مپل</p>
<p>الاغ و خروس و جوجه غاز و ببعی<br />
با فلفلی با قلقلی با مرغ زرد کاکلی<br />
حلقه زدن دور حسن<br />
الاغه میگفت:<br />
اگه کاری نداری بریم الاغ سواری<br />
خروسه می گفت:<br />
قوقولی قوقو قوقولی قوقو<br />
هر چی میخوای فوری بگو<br />
مرغه می‌گفت:<br />
حسنی برو تو کوچه<br />
بازی بکن با جوجه<br />
غاز می‌گفت:<br />
حسنی بیا با همدیگه بریم شنا<br />
توی ده شلمرود<br />
حسنی دیگه تنها نبود</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1387/11/24/post_975.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شعری از میرزاده‌ عشقی</title>
		<link>http://www.3pand.com/1387/10/04/post_778.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1387/10/04/post_778.html#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 24 Dec 2008 19:29:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[بزرگداشت فردوسی]]></category>
		<category><![CDATA[زرتشت]]></category>
		<category><![CDATA[زرتشتیان تهران]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[عیسی]]></category>
		<category><![CDATA[فردوسی]]></category>
		<category><![CDATA[میرزاده عشقی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=778</guid>
		<description><![CDATA[سال ۱۲۹۲ خورشیدی، انجمن زرتشتیان تهران مراسمی را برای نکوداشت فردوسی تدارک دیده بود و میرزاده‌ عشقی، شاعر و روزنامه‌نگار دوره‌ی مشروطه، یکی از سخنرانان این مراسم بود. او در این مجلس شعری را بداهه و در بزرگداشت فردوسی سرود، که من خیلی دوست می‌دارمش، کلیاتی که من از میرزاده‌ی عشقی دارم بسیار قدیمی و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سال ۱۲۹۲ خورشیدی، انجمن زرتشتیان تهران مراسمی را برای نکوداشت فردوسی تدارک دیده بود و <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/میرزاده_عشقی" target="_blank">میرزاده‌ عشقی</a>، شاعر و روزنامه‌نگار دوره‌ی مشروطه، یکی از سخنرانان این مراسم بود. او در این مجلس شعری را بداهه و در بزرگداشت فردوسی سرود، که من خیلی دوست می‌دارمش، کلیاتی که من از میرزاده‌ی عشقی دارم بسیار قدیمی و در شرف نابودی است. گفتم اینجا ثبت کنمش تا یادم بماند این شعر را:</p>
<p>این شنیدستم که عیسی مرده‌ای را زنده کرد<br />
مرده‌ای را زنده کرد و نام خود پاینده کرد</p>
<p>نیم گیتی شد مسخر از طریق دین او<br />
شد جهان آیینه دار چهره‌ی آیین او</p>
<p>هر دو فرسخ یک کلیسایی بپا بر نام او<br />
گشت تاریخ همه تاریخ‌ها ایام او</p>
<p>وقف شد یکشنبه‌ها از بحر نام نیک او<br />
روز و شب ناقوس‌ها گوینده‌ی تکبیر او</p>
<p>الغرض در مردم از سیبری تا آمریک<br />
دائما تعظیم و تکریم است بر آن نام نیک</p>
<p>گر حکیمی مرده‌ای را زنده سازد اینچنین<br />
بهر او تکریم و تعظیم است بر روی زمین</p>
<p>بهر فردوسی چه باید کرد؟ کاو از کار خویش<br />
یعنی از نیروی طبع و معجز گفتار خویش</p>
<p>مرده فرزندان چندین قرن ایران زنده کرد<br />
از لب آموی تا دریای عمان زنده کرد</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1387/10/04/post_778.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>انسان امروزی&#8230;</title>
		<link>http://www.3pand.com/1387/09/18/post_332.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1387/09/18/post_332.html#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 08 Dec 2008 11:24:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[آدم‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه]]></category>
		<category><![CDATA[آلبر کامو]]></category>
		<category><![CDATA[سقوط]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=332</guid>
		<description><![CDATA[من گاه به اندیشه‌ی آنچه مورخان آینده درباره‌ی ما خواهند گفت فرو می‌روم. در مورد انسان امروزی یک جمله برای آنها کافی است: &#8220;او زنا می‌کرده و روزنامه می‌خوانده است.&#8221; بعد از این تعریف گویا، اگر جسارت نشود، چیزی برای گفتن نمی‌ماند. سقوط آلبر کامو]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote><p>من گاه به اندیشه‌ی آنچه مورخان آینده درباره‌ی ما خواهند گفت فرو می‌روم. در مورد انسان امروزی یک جمله برای آنها کافی است: &#8220;او زنا می‌کرده و روزنامه می‌خوانده است.&#8221; بعد از این تعریف گویا، اگر جسارت نشود، چیزی برای گفتن نمی‌ماند.</p>
<p style="text-align: left; "><strong>سقوط<br />
آلبر کامو</strong></p></blockquote>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1387/09/18/post_332.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>قطار رفت&#8230;</title>
		<link>http://www.3pand.com/1387/08/23/post_272.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1387/08/23/post_272.html#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 13 Nov 2008 10:26:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=272</guid>
		<description><![CDATA[قطار رفت بی صبرانه جابجا می‌شوم روی نیمکتی در ایستگاه جا نمانده‌ام سال‌هاست منتظرِ قطار بعدی‌ام ×شهاب مقربین]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>قطار رفت</p>
<p>بی صبرانه جابجا می‌شوم</p>
<p>روی نیمکتی در ایستگاه</p>
<p>جا نمانده‌ام</p>
<p>سال‌هاست</p>
<p>منتظرِ</p>
<p>قطار بعدی‌ام</p>
<p>×<a href="http://shahabmogharabin.blogfa.com/" target="_blank">شهاب مقربین</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1387/08/23/post_272.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>«اکنون» در شعر خیام</title>
		<link>http://www.3pand.com/1387/03/26/post_212.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1387/03/26/post_212.html#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Jun 2008 20:35:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/1387/03/26/post_212.html</guid>
		<description><![CDATA[خیام خصلتی دارد که او را از تمام حکمای قبل و بعد خود جدا می کند و آن سادگی و شیوایی زبانش است. او در تمام آثارش از رباعیات تا ریاضیات، بزرگ ترین و محکم ترین استدلال های ممکن را در ساده ترین زبان بیان می کند و خصلت آثارش این است که انسان را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div align="right">
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span>خیام خصلتی دارد که او را</span><span> </span><span>از تمام حکمای قبل و بعد خود جدا می کند و آن سادگی و شیوایی زبانش است</span><span>. </span><span>او در تمام آثارش از رباعیات تا ریاضیات، بزرگ ترین و محکم ترین استدلال</span><span> </span><span>های ممکن را در ساده ترین زبان بیان می کند و خصلت آثارش این است که انسان</span><span> </span><span>را به فکر کردن وادار می کند</span><span>.</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span>مثال های زیادی</span><span> </span><span>وجود دارد که این سادگی و شیوایی را تصدیق می کند. مثلا خیام در مورد</span><span> </span><span>خوشبختی، که بشر همواره از تعریف آن عاجز بوده، به راحتی در چهار مصرع می</span><span> </span><span>گوید</span><span>:</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span>خوشبخت هر آنکه نیم نانی دارد / یا در خور خویش آشنایی دارد</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span>نه خادم کس بود نه مخدوم کسی / گو شاد بزی که خوش جهانی دارد</span><span>&nbsp;</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span>به</span><span> </span><span>همین دلیل است که او را &quot;حکیم&quot; خطاب می کنند و &quot;متفکر&quot; می خوانندش. چون</span><span> </span><span>خوانندگان آثارش را مجبور به تفکر و اندیشیدن می کند و با ذهن درگیر می</span><span> </span><span>شود</span><span>.&nbsp;</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span>اما چیزی که در</span><span> </span><span>لایه لایه های شعر خیام همیشه وجود دارد و انگار که بخشی جدا نشدنی از</span><span> </span><span>تفکر اوست، ستایش &quot;اکنون&quot; و نکوهش گذشته و آینده است. من فکر می کنم دلیل</span><span> </span><span>همه موفقیت ها و جاودانگی عمر خیام تنها به این باز می گردد که تا زمان او</span><span> </span><span>هیچ انسان دیگری تا این حد به &quot;اکنون&quot; توجهی نداشته و البته بعد از او هم</span><span> </span><span>قرن ها طول کشید تا در کشور های صنعتی به اهمیت اکنون پی بردند و به قول</span><span> </span><span>عطار &quot;فرزند زمان خویشتن&quot; شدند و هر پیشرفتی که بعد از قرن نوزدهم بوجود</span><span> </span><span>آمده زاییده توجه انسان ها به مهمترین زمان زندگیشان یعنی &quot;اکنون&quot; بوده</span><span> </span><span>است و عمر خیام این زمان مهم را در هشتصد سال پیش متوجه شده بود و زندگی و</span><span> </span><span>اشعار و آثارش را بر پایه همین &quot;اکنون&quot; به پیش می برد و مانند یک حکیم</span><span> </span><span>سوسیالیست و مصلح اجتماعی سعی داشت تا همگان را متوجه این زمان مهم بکند و</span><span> </span><span>با استفاده از زبان شیوا و بیان ساده اش بسیار هم موفق بوده است. مثلا در</span><span> </span><span>جایی از رباعیاتش می گوید</span><span>:&nbsp;</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span>چون عهده نمی شود کسی فردا را / حالی خوش کن تو این دل شیدا را</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span>می نوش بنور ماه ای ماه که ماه / بسیار بتابد و نیابد ما را</span><span>&nbsp;</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span>یا</span><span> </span><span>در جایی دیگر بیان می کند که کل مقصود و هدف زندگی این است که انسان از</span><span> </span><span>حیاتش لذت ببرد و خوش باشد و لازمه آن فراموش کردن اتفاقات گذشته و دلبستن</span><span> </span><span>به &quot;اکنون&quot; است</span><span>:&nbsp;</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span>با باده نشین که ملک محمود این است / وز چنگ شنو که لحن داوود این است</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span>از آمده و رفته دگر یاد مکن / حالی خوش باش زانکه مقصود این است</span><span>&nbsp;</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span>گاهی اوقات هم بر عقاید پوسیده ما تازیانه می زند و سختی کشیدن در &quot;اکنون&quot; به امید لذت بردن در فردا را به سخره می گیرد</span><span>:&nbsp;</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span>گویند کسان بهشت با حور خوش است / من می گویم که آب انگور خوش است</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span>این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار / کاواز دهل شنیدن از دور خوش است</span><span>&nbsp;</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span>خیام</span><span> </span><span>به روشنی بیان می کند که زندگانی در ذات خود آنقدر زیبایی ها و لذت ها</span><span> </span><span>دارد که حیف است آن را به انتظار کشیدن و غصه خوردن حرام کنیم. حتی در</span><span> </span><span>قسمتی از اشعارش به پوچی دنیا اشاره می کند و می گوید که باید زندگی را</span><span> </span><span>رها کرد و از آن لذت برد</span><span>:&nbsp;</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span>بر لوح نشان بودنی ها بوده است / پیوسته قلم ز نیک و بد فرسوده است</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span>در روز ازل هرآنچه باید دادست / غم خوردن و کوشیدن ما بیهوده است</span><span>&nbsp;</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span>و</span><span> </span><span>البته این &quot;اکنون&quot; آنقدر لذت بخش و با ارزش است که باید قدر آن را دانست</span><span>. </span><span>مانند بهار است که باید در وقتش درکش کرد و چون از آن بگذرد خوشی آن هم می</span><span> </span><span>رود</span><span>:&nbsp;</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span>&nbsp; </span><span>بر چهره گل نسیم نوروز خوش است / در صحن چمن روی دل افروز خوش است</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span>از دی که گذشت هرچه گویی خوش نیست / خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span>خیام</span><span> </span><span>فقط گذشته را نکوهش نمی کند بلکه به آینده هم می تازد و فریاد می زند که</span><span> </span><span>دم را غنیمت بشماریم و آنان که &quot;اکنون&quot; را از فدای فردا می کنند را بی خرد</span><span> </span><span>می داند</span><span>:</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span>امروز تو را دسترس فردا نیست / و اندیشه فردات بجز سودا نیست</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span>ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست / کاین باقی عمر را بقا پیدا نیست</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span>و</span><span> </span><span>می گوید حال که عمر ما با سرعت به جلو می رود بهتر است از لحظه لحظه اش</span><span> </span><span>لذت ببریم و خودمان را گرفتار چیز های بی ارزش نکنیم تا پشیمان نشویم</span><span>:</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span>این قافله عمر عجب می گذرد / دریاب دمی که با طرب می گذرد</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span>ساقی غم فردای حریفان چه خوری / پیش آر پیاله را که شب می گذرد</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span>باز هم در نکوهش فردا می گوید</span><span>:</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span>ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم / وین یکدم عمر را غنیمت شمریم</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span>فردا که از این دیر کهن در گذریم / با هفت هزار سالگان سر به سریم</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span>و بی وفایی روزگار را بزرگترین دلیل برای ارزشمند بودن &quot;اکون&quot; می داند</span><span>:</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span>بر خیز و مخور غم جهان گذران / بنشین و دمی به شادمانی گذران</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span>در طبع جهان اگر وفایی بودی / نوبت به تو خود نیامدی از دگران</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span>و آنانی را که نشسته اند و در &quot;اکنون&quot; برای فردایشان نقشه می کشند را مسخره می کند و می گوید</span><span>:</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span>تا کی غم آن خورم که دارم یا نه / وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span>پرکن قدح باده که معلومم نیست / کاین دم که فرو برم برآرم یا نه</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span>شاید بتوان همه این ابیاتی که خیام در ستایش &quot;اکنون&quot; سروده را در این رباعی خلاصه کرد</span><span>:</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span>از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن / فردا که نیامدست فریاد مکن</span></p>
<p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed" dir="rtl" class="MsoNormal"><span>بر نامده و گذشته بنیاد مکن / حالی خوش باش و عمر بر باد مکن</span></p>
<p> &nbsp; </div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1387/03/26/post_212.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سیزده نکته مهم زندگی و عشق از زبان گابریل گارسیا مارکز</title>
		<link>http://www.3pand.com/1387/03/13/post_209.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1387/03/13/post_209.html#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 02 Jun 2008 08:15:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/1387/03/13/post_209.html</guid>
		<description><![CDATA[&#160; یک: دوستت دارم، نه به خاطر شخصیت تو، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم. دو: هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد هرگز باعث ریختن اشک های تو نمی شود. سه: اگر کسی را آنگونه که تو را دوست [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div align="right">&nbsp;</div>
<div align="right"><strong>یک:</strong> دوستت دارم، نه به خاطر شخصیت تو، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.<img src="http://www.liceus.com/cgi-bin/gui/04/garcia_marquez1.jpg" border="0" width="200" height="197" align="left" /></div>
<div align="right"><strong>دو:</strong> هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد هرگز باعث ریختن اشک های تو نمی شود.</div>
<div align="right"><strong>سه:</strong> اگر کسی را آنگونه که تو را دوست دارد دوست نداری، به این معنا نیست که او را با تمام وجودت دوست نداری.</div>
<div align="right"><strong>چهار:</strong> دوست واقعی کسی است که دست تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.</div>
<div align="right"><strong>پنج:</strong> بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.</div>
<div align="right"><strong>شش:</strong> هرگز لبخند را ترک نکن، حتی وقتی ناراحتی. چون هرکسی ممکن است عاشق لبخند تو بشود.</div>
<div align="right"><strong>هفت:</strong> تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.</div>
<div align="right"><strong>هشت:</strong> هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران!</div>
<div align="right"><strong>نه:</strong> شاید خدا خواسته که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را. به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکر گذار باشی.</div>
<div align="right"><strong>ده:</strong> به چیزی که گذشته غم مخور، به چیزی که پس از آن آمده لبخند بزن.</div>
<div align="right"><strong>یازده:</strong> همیشه افرادی هستند که تو را می آزاراند، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن. فقط مواظب باش به کسی که تو را دو بار آزرده اعتماد نکنی.</div>
<div align="right"><strong>دوازده:</strong> خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.</div>
<div align="right"><strong>سیزده:</strong> زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیز ها وقتی اتفاق می افتد که اصلا انتظارش را نداری.&nbsp;</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1387/03/13/post_209.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
