سعدی به سعی اردی
او؛
میرود دامن کشان
من؛
زهر تنهایی چشان
او؛
میرود دامن کشان
من؛
زهر تنهایی چشان
ابتدا، مثل مرگ، بی صدا بودند. مردم را میگویم. امروز را میگویم. بعد، صدایشان که برآمد، خیال کن که دماوند ِ خاموش، به شوق ِ آتش افشانی گرفتار شد. درست آن زمان که هیچ ماموری انتظار ندارد که عابری، نفسی، به جسارتی بکشد، یکپارچگی غوغایی کر کننده و هزار سویه، ماموران ستم را دیوانه میکند، نگاه کن! ما ملت ِ خاموش ِ خاموش ِ تو سری خور، هرگز اینقدر پر خروش و یاغی نبودهاییم، و ما ملت یاغی ِ پُر خروش، هرگز اینقدر خاموش و سر به زیر نبودهایم. ما ملت ِ عاشق، چقدر خوب میدانیم که چگونه میتوان، به ضرورت، صدا را – مثل نفرت – به سکوت تبدیل کرد، همانگونه که میدانیم چگونه میتوان نان ِ تازه را خشک کرد و نگه داشت، برای روز مبادا؛ و گوشت را قورمه کرد و نگه داشت؛ و ماهی را نمک سود و دود زده کرد و نگه داشت؛ و امید را مثل قرآن ِ خطی ِ بسیار کهنه، در پوششی از مخمل ِ سبز، در ته صندوقی قدیمی نگه داشت. ما ملت چقدر خوب میدانیم که کِی باید به یک صدای برخاستهی به ظاهر آرام، با میلیونها صدای رسای خوف انگیز پاسخ بدهیم. یک ملت ِ عاشق، مثل ملت ما، ملتیست که به هنگامْ نعره کشیدن، به هنگامْ جنگیدن، چگونه نعره کشیدن و چگونه جنگیدن را خوب میداند.
یک ملت عاشق، مثل یک قطعه سنگ ِ عظیم ِ حجیم ِ غول آسا در دیوارهی کوهی رفیع، خاموش است و آرام و موقر – مگر در آن لحظهی هراس انگیز که بخواهد، به قصد ِ له کردن، از دیواره جدا شود.
×یک عاشقانهی آرام
×نادر ابراهیمی
نه درس به کار آید و نه علم ریاضی
نه قاعده مشق و نه مستقبل و ماضی
نه هندسه و رسم و مساحات اراضی
خواهی که شوی مجتهد و مفتی و قاضی
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
صد سال اگر درس بخوانی همه هیچ است
در مدرسه یک عمر بمانی همه هیچ است
خود را به حقیقت برسانی همه هیچ است
جز مسخرگی هرچه بدانی همه هیچ است
رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
* احتمالا این شعر رو نسیم شمال در حالی گفته که رفته بوده قزوین یک ماه برای امتحان های دانشگاه درس بخونه و بعد وسط امتحان ها رفته رای داده و بعد از یک ماه برگشته تهران و دیده یکی دیگه شده مجتهد و مفتی و قاضی. به جان خودم

خیلی زودتر از بچههای دیگر زبانم به حرف زدن باز شد. تقریبا ۹ ماهم بود و نیمی از شعر “حسنی نگو یه دسته گل” را از بر بودم. گفتم نیمی از شعر چون باید مادرم یک بیت را میگفت و بیت بعدی را من میگفتم و به همین ترتیب تا آخر شعر را با هم میخواندیم. خوش روزگاری بود…
با اینکه ۲۲ سال از آن روزها میگذرد اما هنوز هم نیمی از آن شعر را حفظ هستم، آخر چگونه فراموش کنم، من با این شعر بزرگ شدهام و خندیدهام و برای شنیدنش از زبان مادرم چه گریهها که نکردهام.
دیروز روشن نوروزی برایم یک لینک فرستاد و یک جمله: منوچهر احترامی درگذشت. اصلا نمیدانستم کیست، کلیک کردم و عکس پیرمرد زمختی را دیدم با سبیلی پر پشت و پشتی خمیده. حوصله نکردم خبر را بخوانم حتی، گفتم خدایش بیامرزد و صفحه را بستم. ساعتی بعد در میان آیتمهایی که دوستانم در گوگل ریدر به اشتراک گذاشته بودند دیدم کسی نوشته: حسنی یتیم شد. وبلاگ دیگری شعر “حسنی نگو یه دسته گل” را گذاشته بود ولی او هم توضیح بیشتری نداده بود. تا اینکه در وبلاگ نیکآهنگ خواندم که منوچهر احترامی، خالق همهی زیباییهای کودکانهی من و خالق شعر حسنی نگو یه دسته گل، درگذشته است. بغض گلویم را بدجوری فشار میداد، من از ۹ ماهگی این شعر را حفظ بودهام و تا امروز هیچ وقت از خودم نپرسیدم که شاعرش کیست. هرگز متوجه نشدم که یک شعر بدون شاعر که نمیشود، هیچ وقت نخواستم بدانم قلب مهربانی که این شعر از آن آفریده شده در کجای سرزمین من زندگی میکند.
امروز جایی خواندم که منوچهر احترامی فرزندی نداشت و دیگر نتوانستم بغضم را نگه دارم. هیچ یک از کارهای دیگر او را نمیشناسم ولی این را خوب میدانم که منوچهر احترامی اگر همین یک شعر را هم سروده باشد برای همهی کودکان ایران پدری کرده است. حیف که دیر شناختمش و افسوس ِ دیر شناختن او عذابیست که گمان نمیکنم به این زودیها رهایم کند.
توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود
حسنی نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
نه فلفلی نه قلقلی
نه مرغ زرد کاکلی
هیچکس باهاش رفیق نبود
تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه
باباش میگفت: حسنی میای بریم حموم؟
نه نمیام نه نمیام
سرتو می خوای اصلاح کنی؟
نه نمی خوام نه نمی خوام
کره الاغ کدخدا
یورتمه می رفت تو کوچه ها
الاغه چرا یورتمه میری؟
دارم میرم بار ببرم
دیرم شده عجله دارم
الاغ خوب و نازنین
سر در هوا سم بر زمین
یالت بلند و پرمو
دمت مثال جارو
یک کمی به من سواری میدی؟
-نه که نمیدم
چرا نمیدی؟
واسه اینکه من تمیزم
پیش همه عزیزم اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه!
غاز پرید تو استخر
تو اردکی یا غازی؟
من غاز خوش زبان
میای بریم به بازی؟
نه جانم
چرا نمیای؟
واسه اینکه من
صبح تا غروب
میون آب کنار جو
مشغول کار شستشو
اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
در وا شد و یه جوجه
دوید و اومد تو کوچه
جیک جیک کنان
گردش زنان
اومدو اومد پیش حسنی
جوجه کوچولو
کوچول موچولو
میای با من بازی کنی؟
مادرش اومد قدقدقدا
برو خونتون تو رو به خدا
جوجه ریزه میزه
ببین چقد تمیزه؟
اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
حسنی با چشم گریون
پا شد و اومد تو میدون:
آی فلفلی آی قلقلی
میاین با من بازی کنین؟
نه که نمیایم
چرا نمیاین؟
فلفلی گفت:
من و داداشم
و بابام و عموم
هفتهای دو بار میریم حموم
اما تو چی؟
قلقلی گفت:نگاش کنین
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
حسنی دوید پیش باباش
حسنی میای بریم حموم؟
میام میام
سرتو میخوای اصلاح کنی؟
میخوام میخوام
حسنی نگو یه دسته گل
تر و تمیز و تپل مپل
الاغ و خروس و جوجه غاز و ببعی
با فلفلی با قلقلی با مرغ زرد کاکلی
حلقه زدن دور حسن
الاغه میگفت:
اگه کاری نداری بریم الاغ سواری
خروسه می گفت:
قوقولی قوقو قوقولی قوقو
هر چی میخوای فوری بگو
مرغه میگفت:
حسنی برو تو کوچه
بازی بکن با جوجه
غاز میگفت:
حسنی بیا با همدیگه بریم شنا
توی ده شلمرود
حسنی دیگه تنها نبود
سال ۱۲۹۲ خورشیدی، انجمن زرتشتیان تهران مراسمی را برای نکوداشت فردوسی تدارک دیده بود و میرزاده عشقی، شاعر و روزنامهنگار دورهی مشروطه، یکی از سخنرانان این مراسم بود. او در این مجلس شعری را بداهه و در بزرگداشت فردوسی سرود، که من خیلی دوست میدارمش، کلیاتی که من از میرزادهی عشقی دارم بسیار قدیمی و در شرف نابودی است. گفتم اینجا ثبت کنمش تا یادم بماند این شعر را:
این شنیدستم که عیسی مردهای را زنده کرد
مردهای را زنده کرد و نام خود پاینده کرد
نیم گیتی شد مسخر از طریق دین او
شد جهان آیینه دار چهرهی آیین او
هر دو فرسخ یک کلیسایی بپا بر نام او
گشت تاریخ همه تاریخها ایام او
وقف شد یکشنبهها از بحر نام نیک او
روز و شب ناقوسها گویندهی تکبیر او
الغرض در مردم از سیبری تا آمریک
دائما تعظیم و تکریم است بر آن نام نیک
گر حکیمی مردهای را زنده سازد اینچنین
بهر او تکریم و تعظیم است بر روی زمین
بهر فردوسی چه باید کرد؟ کاو از کار خویش
یعنی از نیروی طبع و معجز گفتار خویش
مرده فرزندان چندین قرن ایران زنده کرد
از لب آموی تا دریای عمان زنده کرد