رویای آریایی

attention

my last yahoo id (viva_barca0o0) has just been hacked

the new one is: ardeshiir1899 you can add me and keep in touch if you'd like to

many thanks

ardeshir

Portfolio

بلاگ رول

آرشیو

Feed

اطلاعات

«اکنون» در شعر خیام

یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۷

خیام خصلتی دارد که او را از تمام حکمای قبل و بعد خود جدا می کند و آن سادگی و شیوایی زبانش است. او در تمام آثارش از رباعیات تا ریاضیات، بزرگ ترین و محکم ترین استدلال های ممکن را در ساده ترین زبان بیان می کند و خصلت آثارش این است که انسان را به فکر کردن وادار می کند.

مثال های زیادی وجود دارد که این سادگی و شیوایی را تصدیق می کند. مثلا خیام در مورد خوشبختی، که بشر همواره از تعریف آن عاجز بوده، به راحتی در چهار مصرع می گوید:

خوشبخت هر آنکه نیم نانی دارد / یا در خور خویش آشنایی دارد

نه خادم کس بود نه مخدوم کسی / گو شاد بزی که خوش جهانی دارد 

به همین دلیل است که او را "حکیم" خطاب می کنند و "متفکر" می خوانندش. چون خوانندگان آثارش را مجبور به تفکر و اندیشیدن می کند و با ذهن درگیر می شود

اما چیزی که در لایه لایه های شعر خیام همیشه وجود دارد و انگار که بخشی جدا نشدنی از تفکر اوست، ستایش "اکنون" و نکوهش گذشته و آینده است. من فکر می کنم دلیل همه موفقیت ها و جاودانگی عمر خیام تنها به این باز می گردد که تا زمان او هیچ انسان دیگری تا این حد به "اکنون" توجهی نداشته و البته بعد از او هم قرن ها طول کشید تا در کشور های صنعتی به اهمیت اکنون پی بردند و به قول عطار "فرزند زمان خویشتن" شدند و هر پیشرفتی که بعد از قرن نوزدهم بوجود آمده زاییده توجه انسان ها به مهمترین زمان زندگیشان یعنی "اکنون" بوده است و عمر خیام این زمان مهم را در هشتصد سال پیش متوجه شده بود و زندگی و اشعار و آثارش را بر پایه همین "اکنون" به پیش می برد و مانند یک حکیم سوسیالیست و مصلح اجتماعی سعی داشت تا همگان را متوجه این زمان مهم بکند و با استفاده از زبان شیوا و بیان ساده اش بسیار هم موفق بوده است. مثلا در جایی از رباعیاتش می گوید

چون عهده نمی شود کسی فردا را / حالی خوش کن تو این دل شیدا را

می نوش بنور ماه ای ماه که ماه / بسیار بتابد و نیابد ما را 

یا در جایی دیگر بیان می کند که کل مقصود و هدف زندگی این است که انسان از حیاتش لذت ببرد و خوش باشد و لازمه آن فراموش کردن اتفاقات گذشته و دلبستن به "اکنون" است

با باده نشین که ملک محمود این است / وز چنگ شنو که لحن داوود این است

از آمده و رفته دگر یاد مکن / حالی خوش باش زانکه مقصود این است 

گاهی اوقات هم بر عقاید پوسیده ما تازیانه می زند و سختی کشیدن در "اکنون" به امید لذت بردن در فردا را به سخره می گیرد

گویند کسان بهشت با حور خوش است / من می گویم که آب انگور خوش است

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار / کاواز دهل شنیدن از دور خوش است 

خیام به روشنی بیان می کند که زندگانی در ذات خود آنقدر زیبایی ها و لذت ها دارد که حیف است آن را به انتظار کشیدن و غصه خوردن حرام کنیم. حتی در قسمتی از اشعارش به پوچی دنیا اشاره می کند و می گوید که باید زندگی را رها کرد و از آن لذت برد

بر لوح نشان بودنی ها بوده است / پیوسته قلم ز نیک و بد فرسوده است

در روز ازل هرآنچه باید دادست / غم خوردن و کوشیدن ما بیهوده است 

و البته این "اکنون" آنقدر لذت بخش و با ارزش است که باید قدر آن را دانست. مانند بهار است که باید در وقتش درکش کرد و چون از آن بگذرد خوشی آن هم می رود

  بر چهره گل نسیم نوروز خوش است / در صحن چمن روی دل افروز خوش است

از دی که گذشت هرچه گویی خوش نیست / خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است

خیام فقط گذشته را نکوهش نمی کند بلکه به آینده هم می تازد و فریاد می زند که دم را غنیمت بشماریم و آنان که "اکنون" را از فدای فردا می کنند را بی خرد می داند:

امروز تو را دسترس فردا نیست / و اندیشه فردات بجز سودا نیست

ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست / کاین باقی عمر را بقا پیدا نیست

و می گوید حال که عمر ما با سرعت به جلو می رود بهتر است از لحظه لحظه اش لذت ببریم و خودمان را گرفتار چیز های بی ارزش نکنیم تا پشیمان نشویم:

این قافله عمر عجب می گذرد / دریاب دمی که با طرب می گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری / پیش آر پیاله را که شب می گذرد

باز هم در نکوهش فردا می گوید:

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم / وین یکدم عمر را غنیمت شمریم

فردا که از این دیر کهن در گذریم / با هفت هزار سالگان سر به سریم

و بی وفایی روزگار را بزرگترین دلیل برای ارزشمند بودن "اکون" می داند:

بر خیز و مخور غم جهان گذران / بنشین و دمی به شادمانی گذران

در طبع جهان اگر وفایی بودی / نوبت به تو خود نیامدی از دگران

و آنانی را که نشسته اند و در "اکنون" برای فردایشان نقشه می کشند را مسخره می کند و می گوید:

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه / وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه

پرکن قدح باده که معلومم نیست / کاین دم که فرو برم برآرم یا نه

شاید بتوان همه این ابیاتی که خیام در ستایش "اکنون" سروده را در این رباعی خلاصه کرد:

از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن / فردا که نیامدست فریاد مکن

بر نامده و گذشته بنیاد مکن / حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

 

سیزده نکته مهم زندگی و عشق از زبان گابریل گارسیا مارکز

دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۷
 
یک: دوستت دارم، نه به خاطر شخصیت تو، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.
دو: هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد هرگز باعث ریختن اشک های تو نمی شود.
سه: اگر کسی را آنگونه که تو را دوست دارد دوست نداری، به این معنا نیست که او را با تمام وجودت دوست نداری.
چهار: دوست واقعی کسی است که دست تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.
پنج: بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.
شش: هرگز لبخند را ترک نکن، حتی وقتی ناراحتی. چون هرکسی ممکن است عاشق لبخند تو بشود.
هفت: تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.
هشت: هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران!
نه: شاید خدا خواسته که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را. به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکر گذار باشی.
ده: به چیزی که گذشته غم مخور، به چیزی که پس از آن آمده لبخند بزن.
یازده: همیشه افرادی هستند که تو را می آزاراند، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن. فقط مواظب باش به کسی که تو را دو بار آزرده اعتماد نکنی.
دوازده: خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.
سیزده: زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیز ها وقتی اتفاق می افتد که اصلا انتظارش را نداری. 

گل

چهارشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۷
 
همان رنگ و همان روی
 همان برگ و همان بار
 همان خنده ی خاموش در او خفته بسی راز
 همان شرم و همان ناز
همان برگ سپید به مثل ژاله ی ژاله، به مثل اشک نگونسار
 همان جلوه و رخسار
 نه پژمرده شود هیچ
 نه افسرده ، که افسردگی روی
 خورد آب ز پژمردگی دل
 ولی در پس این چهره دلی نیست
گرش برگ و بری هست
ز آب و ز گلی نیست
هم از دور ببینش
 به منظر بنشان و به نظاره بنشینش
 ولی قصه ز امید هبایی که در او بسته دلت ، هیچ مگویش
مبویش
که او بوی چنین قصه شنیدن نتواند
 مبر دست به سویش
که در دست تو جز کاغذ رنگین ورقی چند ، نماند…
 
مهدی اخوان ثالث 

سعدی عاشق، سعدی ناصح

دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۶
برای مدتی بسیار طولانی سعدی را شاعری می دانستم که کاری جز نصیحت کردن بلد نبوده و طبیعتا نصایحش حرص من را هم در می آورد! برای همین زیاد در اشعار سعدی کنکاش نمی کردم، چون یکی دو شعرش حسابی جلوی چشمم را گرفته ود و نمی گذاشت استاد سخن و شیخ اجل را کشف کنم. یکی شعر معروف «میازار موری که دانه کش است» و دیگری شعر:«دوست دارم که همه عمر نصیحت گویم»
 
اما مدتی است که دریای بی کران غزلیات سعدی را کشف کرده ام و چنان حضی از شنا کردن در آن می برم که وصف شدنی نیست. انگار که شاعری تازه کشف کرده و حسابی هم از کشف خود خوشحالم!
 
اما دیروز تولد سعدی بود. سخن را کوتاه می کنم و شما را مهمان یک غزل ناب از این شاعر عاشق پیشه می کنم تا با هم تولد استاد عشق را جشن بگیریم:
 
هشیار کسی باید کز عشق بپرهیزد
وین طبع که من دارم با عقل نیامیزد
 
آن کس که دلی دارد آراسته معنی
گر هر دو جهان باشد در پای یکی ریزد
 
گر سیل عقاب آید شوریده نیندیشد
ور تیر بلا بارد دیوانه نپرهیز
 
آخر نه منم تنها در بادیه سودا
عشق لب شیرینت بس شور برانگیزد
 
بی بخت چه فن سازم تا برخورم از وصلت
بی​مایه زبون باشد هر چند که بستیزد
 
فضلست اگرم خوانی عدلست اگرم رانی
قدر تو نداند آن کز زجر تو بگریزد
 
تا دل به تو پیوستم راه همه دربستم
جایی که تو بنشینی بس فتنه که برخیزد
 
سعدی نظر از رویت کوته نکند هرگز
ور روی بگردانی در دامنت آویزد
 

ای سراپا همه خوبی، به تو می اندیشم

شنبه ۳ آذر ۱۳۸۶
 
همه میپرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
 همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
 من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
 
فریدون مشیری 
صفحه ی بعدی »

تبلیغات

تقویم

تیر ۱۳۸۷
ش ی د س چ پ ج
« خرداد    
۱۲۳۴۵۶۷
۸۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴
۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱
۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸
۲۹۳۰۳۱  

دسته بندی ها

Spam Blocked

Sky3c sponsored by Seven Jeans Sale