روزمرگی
ارزش داشتن یا نداشتن. آفریدن یا نیافریدن. در مورد اول همه چیز موجه است. همه چیز بدون استثنا. در مورد دوم، همه چیز کاملا پوچ است. آنگاه تنها راه حل ممکن انتخاب ارضا کنندهترین شکل خودکشی از نظر زیبا شناسی است: ازدواج+۴۰ ساعت کار در هفته، یا یک روولور
آلبر کامو؛ یادداشتها، ۱۰ اکتبر ۱۹۳۷
هدفمندی یارانهها در ۱۹۸۴
“در همین لحظه صدای صفحهی سخنگو قطع شد. صدای گوشنواز و واضح ترومپت در فضای راکد جریان یافت. بعد صدایی گوش خراش گفت:
-توجه! لطفا توجه کنید! یک خبر کوتاه از جبههی مالابار هم اکنون به دست ما رسید. نیروهای ما در جنوب هند به پیروزی با شکوهی دست یافتهاند. میتوان گفت این عملیات میتواند جنگ را تا حدود قابل قبولی به انتهای خود نزدیک کند. خبرها حاکی از آن است که…
وینستون اندیشید اخبار بدی در راه است. گوینده اخبار بعد از ذکر جزییات وحشتناک نابودی ارتش اوراسیا، تعداد زیاد کشتهها و اسیران، اطلاعیهای را خواند که بر اساس آن هفتهی بعد جیرهی شکلات از سی گرم به بیست گرم کاهش مییافت. وینستون درست حدس زده بود.”
- ۱۹۸۴؛ جورج اورول
وقتی از تعهد حرف میزنیم، از چه حرف میِزنیم؟
در صد و پنجاه سال اخیر، نویسندگانی که در جامعهی سوداگر زیستهاند، به جز چند استثنا، تصور میکردهاند که قادرند با نوعی بیمسئولیتی به خیر و خوشی سر کنند. البته که سر میکردهاند، اما در تنهایی از دنیا میرفتهاند، همانطور که در تنهایی هم زندگی کرده بودند.
ما نویسندگان قرن بیستم نباید دیگر در تنهایی بمانیم. برعکس، باید بدانیم که نمیتوانیم از مصایب مشترک بگریزیم، و یگانه کار موجه ما (اگر کار موجهی وجود داشته باشد) این است که با نهایت توانمان حرف کسانی را بزنیم که نمیتوانند حرف خود را بزنند. باید حرف همهی کسانی را بزنیم که اکنون در همین لحظه دارند رنج میکشند، صرف نظر از افتخارهای گذشته و آیندهی دولتها و احزابی که این کسان را سرکوب میکنند.
برای هنرمند، شکنجهگر بهتر یا بدتر وجود ندارد. از همین رو است که حتی امروز، به خصوص امروز، زیبایی نمیتواند در خدمت هیچ حزبی باشد. چه در دراز مدت و چه در کوتاه مدت، زیبایی نمیتواند در خدمت چیزی باشد جز رنج و آزادی انسانها.
هنرمند ِ واقعا متعهد کسی است که اگر هم در مبارزه شرکت نمیکند، لا اقل به ارتشهای منظم نپیوندد و مستقل و آزاد کار کند.
~از سخنرانی آلبر کامو در دانشگاه اوپسالا، ۱۴ دسامبر ۱۹۵۷، پس از دریافت جایزهی نوبل
سبکی و سنگینی
توما از رستوران خارج شد و آکنده از اندوهی بیش از پیش مطبوع، برای گردش به خیابان رفت. هفت سال با ترزا زندگی کرده بود و اکنون میدید که این سالها در خاطره، زیباتر از لحظههای واقعی زندگی مشترکشان است.
عشق میان او و ترزا مسلما زیبا، ولی به همان حد دشوار بود. میبایست همیشه چیزی را پنهان ساخت، به روی خود نیاورد، جور دیگری وانمود کرد، رفع و رجوع نمود، روحیهی او را بالا برد، دلداریش داد، دایما به او ثابت کرد که دوستش دارد، شکوههای ناشی از حسادت، رنجیدگی و رویاهایش را تحمل نمود، خود را خطاکار دانست، خود را توجیه کرد و عذر خواست. اکنون دیگر جد و جهد و ملاحظه از میان رفته و فقط زیباییهای خاطره انگیز آن به جای مانده بود.
بار هستی؛ میلان کوندرا – ترجمه: پرویز همایونپور