Wordpress Themes

بکش بیرون برادر من، بکش بیرون!

نمی‌دونم چه حکمتی هست که من هر وقت می‌خوام سوار آسانسور خونه‌مون بشم آقای جندقی، همسایه طبقه بالایی، رو توی آسانسور می‌بینم. طفلک برای اینکه این چند ثانیه به سکوت نگذره سعی می‌کنه سر صحبت رو باز کنه و یه حرفی زده باشه. همیشه هم یک سوال به ذهنش می‌رسه:”درست تموم نشد بالاخره؟”

دسته گلی که من باشم، با توجه به اینکه ۶ سال هست مشغول پاره شدن در مهندسی صنایع هستم و هنوز درسم تموم نشده، نسبت به این سوال حساسیت پیدا کردم. کسی ازم بپرسه “درست چقدر مونده؟ کی تموم می‌شه” دلم می‌خواد کله‌اش رو بکنم.

خلاصه سه چهار سالی آقای جندقی توی آسانسور این سوال رو می‌پرسید و من هم همیشه بهش می‌گفتم :”یکی دو ترم دیگه تموم می‌شه” تا اینکه دو سه ماه پیش وقتی که مطابق معمول در آسانسور رو باز کردم و دیدم توی آسانسور هست (لامصب اصلا تو آسانسور زندگی می‌کنه انگار) و باز هم مطابق معمول پرسید:”درست تموم نشد بالاخره؟” بنده سر خوشانه جواب دادم که:”تموم شد آقا جان، تموم شد” پیش خودم کلی خوشحال بودم از اینکه بالاخره از شر این سوال مسخره راحت شدم و مشغول بشکن زدن با یک نواحی خاصی از بدنم شدم. رسما انگار یک باری از روی دوشم برداشته شده باشه. اصلا یه وضعی‌ها

ولی فکر کردید این آخر ماجرا بود؟ هرگز!

از یکی دو ماه پیش وقتی آقای جندقی رو توی آسانسور می‌بینم از من می‌پرسه:”برای ارشد نمی‌خونی؟”. یعنی جا داره یه دوربین توی آسانسور نصب بشه که من در اینجور مواقع بتونم توی دوربین نگاه کنم لا اقل.

ترمز دستی

-جرمی کلارکسون: طاووس برای جلب توجه جنس مخالف بال‌های رنگارنگش رو باز می‌کنه، یا بعضی پرنده‌های دیگه ادا اطوارهای مخصوص خودشون رو در میارن. می‌دونی مردها چیکار می‌کنن؟

ریچارد هموند: چی؟

جرمی کلارکسون: ترمز دستی می‌کشن!

ریچارد هموند: ولی دخترها اصلا قبول ندارن که ترمز دستی کشیدن حرکت ِ سکسی باشه

جرمی کلارکسون: دروغ می‌گن مثل سگ! سعی می‌کنن بی تفاوت به نظر بیان ولی قند تو دل‌شون آب می‌شه

جیمز می: !

- برنامه تخت گاز؛ تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی (نقل به مضمون)

راه سبز امید

پسرکِ فسقلیِ ۱۳۰ سانتی‌متریِ ده ساله با صورتی آفتاب سوخته و لباس‌های کثیف و پاره، دنبکی زیر بقل گرفته بود و در خیابان می‌خواند:

خدا خدا خدایا

اگر به کام ما

جهان نگردانی

جهان بسوزانم

LD

دلتنگی یعنی اینکه پای تلفن (یا هر مسنجر دیگه‌ای) بگی: “روز بخیر” و جواب بشنوی: “شب خوش”

برای مینا ملک‌زاده‌ی نازنین

چند سال پیش وقتی مشغول نوشتن گزارشی درباره‌ی تخریب مزار ملک المتکلمین و میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل بودم خیلی اتفاقی توانستم یکی از نوادگان ملک المتکلمین را پیدا کنم و با او مصاحبه کنم.

خانمی بود به نام مینا ملک‌زاده که تقریبا نود سال سن داشت ولی بسیار قبراق و سر حال به نظر می‌رسید. تلاش بسیار زیادی هم برای حفظ آرامگاه ملک المتکلمین انجام داده بود و به شدت پی‌گیر مساله‌ی مقبره بود.

ابتدا قصد داشتم تلفنی با او مصاحبه کنم که گفت پای تلفن راحت نیست و مرا به منزلش دعوت کرد. خانه‌اش ساده ولی مثل یک موزه بود، عکس بزرگی از دکتر مصدق بر روی دیوار خودنمایی می‌کرد که زیرش را دکتر امضا کرده بود و جملاتی هم نوشته بود. می‌گفت مصدق دایی‌اش است. یک طرف دیگر هم عکس بزرگی از ملک المتکلمین قرار داشت.

شاید حدود دو یا سه ساعت در منزلش بودم نه او از صحبت کردن خسته می‌شد و نه من از شنیدن. از برخوردهایی که در بیمارستان لقمان با او شده بود تعریف کرد، از تلاشش برای یافتن نوادگان میرزا جهانگیرخان صور اسرافیل برایم گفت و خیلی خاطرات ریز و درشت از زندگی‌اش. نود سال داشت ولی شیطنت یک دختر بچه در وجودش نهفته بود. با ذوق و شوق از من خواست که برویم بیمارستان لقمان و رییس بیمارستان را ملاقات کنیم و او من را نوه‌ی خودش معرفی کند و مخفیانه صدای رییس را ضبط کنیم و گزارش را پر و پیمان کنیم. چشمانش برق می‌زد وقتی این نقشه را می‌کشیدیم (هرچند هیچ وقت عملی نکردیمش)

گزارش که تمام شد به او زنگ زدم و گفتم که بخواند و نظرش را بگوید، ولی هرگز خبری از او نشد. من هم دیگر تماسی با او نگرفتم. الان چند سال از آن روز می‌گذرد و من بارها دستم به تلفن رفته تا به او زنگ بزنم و حالش را بپرسم. ولی می‌ترسم. نکند گوشی را جواب ندهد؟ نکند دیگر نباشد؟

امروز از صبح به یادش هستم، امیدوارم در آستانه‌ی صد سالگی همچنان قبراق و سرزنده باشد.

پی‌نوشت۱: آن گزارش را اینجا می‌توانید بخوانید.

پی‌نوشت۲: امروز وارد ۲۵ سالگی شدم