شده تا حالا وسط دعوا به کسی بگویید که:”میام مادرت رو …” ها؟ نشده؟ اگر قبول کنیم که تا حالا چنین جملهای از دهان شما خارج نشده، بعید هست که در ایران زندگی کنید و حتی یک بار هم مخاطب چنین توهینی نبوده باشید. ولی تا به حال شنیدهاید که کسی چنین وعدهای (!) بدهد و به حرفش عمل هم بکند؟
یک گروه از دانشمندان در سال ۲۰۰۳ در حال بررسی ریشهی اقوام آسیایی و تحلیل DNA آنها بودند که به طور کاملا اتفاقی به مورد عجیبی برخوردند. کروموزم Y عدهی چشم گیری از آنها مشترک بود و این یعنی که آنها پدربزرگ مشترکی داشتند. بررسیهای بیشتر دانشمندان را به این نتیجه رساند که این پدربزرگ مشترک احتمالا در زمانی حدود هزار سال پیش میزیسته است و ریشه در مغولستان داشته است و از آنجایی که چنین جهش ژنتیکی نه میتواند تصادفی باشد و نه حاصل انتخاب طبیعی، تنها یک پاسخ برای آن میتوان متصور بود: از هر ۲۰۰ نفر مردم دنیا، یک نفر (۳۲ میلیون نفر از مردم جهان یا به عبارتی نیم درصد از کل جمعیت دنیا) فرزند چنگیزخان مغول هستند!

مرزهای امپراتوری مغول در عصر چنگیزخان
چنگیز خان علاوه بر خونریزی و کشورگشایی، به زنبارگی و شهوت سیری ناپذیرش معروف بود و در تمام کشورگشاییهایش تجاوز به زنهای بومی را فراموش نمیکرد، بنا بر این اصلا عجیب نیست که مخوفترین قاتل تاریخ و عامل چندین نسل کشی بزرگ آسیا، عامل به دنیا آمدن ۳۲ میلیون نفر از انسانهای زندهی امروزی است. یعنی بسیار بیشتر از تعداد کسانی که به دست او و سربازان خونخوارش کشته شدند.
چنگیز خان در ابتدا قصد نداشت به ایران حمله کند. حتی سلطان خوارزم به چین سفر کرد و در مقابل دروازهی پکن، چنگیز خان به استقبال سلطان آمد و هر دو از گسترش تجارت و برقراری صلح سخن گفتند. تا اینکه اولین سفر بازرگانان مغول به ایران با حادثهای همراه شد. به دستور سلطان خوارزم، همهی اموال بازرگانان مغول ضبط شد و خودشان نیز کشته شدند.
تنها واکنشی که بعد از شنیدن این خبر از سوی چنگیز خان میتوان متصور بود این است:“میام و خواهر و مادر تک تکتون رو….” و چنگیز خان مردی نبود که وقتی حرفی میزند به آن عمل نکند. اندک زمانی بعد، مرو سقوط کرد و مغولها ایران را تسخیر کردند.
پینوشت: نتیجهی تحقیق دانشمندان علم ژنتیک را در اینجا بخوانید:
The Genetic Legacy of the Mongols (PDF), American Journal of Human Genetics, 2003
ما مردمی هستیم که وقتی همهی صندلیهای مترو خالی هست برای نشستن روی صندلی همدیگه رو له میکنیم و خون به پا میکنیم (تا حالا ایستگاه صادقیه سوار مترو شدین؟)، ولی وقتی واگن پر هست و فقط یک صندلی خالی شده هی به هم تعارف میزنیم.
چرا جدا؟ ها؟
ایرانی مقیم فرنگ کسی است که انگلیسی را با لهجهی فارسی و فارسی را با لهجهی انگلیسی صحبت میکند.
ارسال شده در تاریخ ۱۹ آذر ۸۹ توسط اردشیر | موضوعات: آدمها | نظرات: بدون نظر
در سال ۱۹۵۱ که پدرم کتاب «انسان طاغی» را منتشر کرد، ژان پل سارتر در مجلهی «روزگار نو» به او حملههای تندی کرد. در آن سالها کسی جرات نمیکرد علیه اتحاد شوروی سخنی بگوید، جز پدرم، و به همین علت زیر فشار بود.
روزی در خانه او را دیدم که با چهرهای درهم سر در گریبان فرو برده است. از او پرسیدم:«بابا غمگینی؟» سربلند کرد، نگاهش را به نگاهم دوخت و گفت:«نه، تنهام!»
-کاترین کامو؛ دختر آلبر کامو
روز؛ داخل اتوبوس BRT
- [مرد مسنی که صدایش به سختی در میآید روی شانهی شخصی که کنارش ایستاده میزند:] خیلی مونده تا ایستگاه امام حسین؟
- نه، یکی دو تا ایستگاه دیگه میرسیم امام حسین. برو نزدیک در وایسا که بتونی پیاده بشی به موقع. وقتی میرسیم ایستگاه خیلیها سوار میشن یهو دیدی جا موندیها
- [با دستهایش اشاره میکند و به سختی میگوید:] نمیتونم. [بعد از لحظاتی سکوت ادامه میدهد:] تقصیر خودمه. آخه یک ماه جبهه، دو ماه جبهه. من پنج سال و هفت ماه و بیست و یک روز جبهه بودم [کارتی از جیبش در میآورد و نشانم میدهد]
[چشمهایم پر اشک میشود. اشکم را جمع میکنم و مرد ادامه میدهد:] یک ترکش خورده تو قلبم، یکی پشت سرم. هفده بار هم سکته کردم خدا رو شکر.
- [میخندم] چرا حالا میگی خدا رو شکر؟
- مردم یکبار سکته میکنن و میمیرن، من هفده بار سکته کردم و هنوز زنده هستم. نباید خدا رو شکر کنم واقعا؟
لبهایم را گاز میگیرم و نگاهش میکنم، چند لحظه بینمان به سکوت میگذرد. توجه اطرافیانمان هم به حرفهای مرد جلب شده
-[مرد با بغض ادامه میدهد:] پسرم هم سن شماست. من رو مسخره میکنه. میگه تو که استاد دانشگاه بودی، چرا اینهمه عمرت رو رفتی جبهه و حالا هزار جور درد و مرض مختلف داری…
- خودتون پشیمون نیستید؟
- [صدای مرد سختتر از قبل در میآید:] نه
-[مرد سیبیلویی دست روی شانهی مرد میگذارد:] آقا اینجا ایستگاه امام حسین هستش. آقایون راه بدین این برادر ما پیاده بشه. آقا سوار نشو اجازه بده ایشون پیاده بشه اول. آقا با شما هستم…