<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>رویای آریایی &#187; آدم‌ها</title>
	<atom:link href="http://www.3pand.com/category/%d8%a2%d8%af%d9%85%e2%80%8c%d9%87%d8%a7-%d8%af%d9%88-%d8%af%d8%b3%d8%aa%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%d9%86/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.3pand.com</link>
	<description>یادداشت های اردشیر طیبی</description>
	<lastBuildDate>Mon, 19 Dec 2011 01:16:05 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0</generator>
		<item>
		<title>آسودگی ما عدم ماست</title>
		<link>http://www.3pand.com/1390/07/22/post_1546.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1390/07/22/post_1546.html#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 14 Oct 2011 10:33:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[آدم‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[نقل قول]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=1546</guid>
		<description><![CDATA[«تا همین چند روز پیش با این اندیشه زندگی می‌کردم که باید کاری در زندگی‌ام انجام دهم٬ و دقیق‌تر بگویم٬ چون فقیر بودم٬ می‌بایست به نحوی امرار معاش کنم٬ شغلی بگیرم٬ و سامانی پیدا کنم. باید بپذیرم که ریشه‌های این اندیشه٬ که هوز جرأت ندارم تعصبش بنامم٬ بسیار عمیق بود٬ چرا که به رغم همه‌ی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="aligncenter" title="albert camus" src="http://www.avizora.com/publicaciones/biografias/textos/textos_c/images/0002_camus_albert_03.jpg" alt="" width="470" height="371" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">«</span>تا همین چند روز پیش با این اندیشه زندگی می‌کردم که باید کاری در زندگی‌ام انجام دهم٬ و دقیق‌تر بگویم٬ چون فقیر بودم٬ می‌بایست به نحوی امرار معاش کنم٬ شغلی بگیرم٬ و سامانی پیدا کنم<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">.</span></p>
<p style="text-align: justify;">باید بپذیرم که ریشه‌های این اندیشه٬ که هوز جرأت ندارم تعصبش بنامم٬ بسیار عمیق بود٬ چرا که به رغم همه‌ی استهزایم و تصمیم قاطعم درباره‌ی این مسأله همچنان پابرجا بود<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">. </span>و آن وقت چون در بل<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">-</span>آبه استخدام شدم٬ با آن ثباتی که استقرار در آن‌جا در برداشت٬ همه چیز ناگهان خراب شد<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">. </span>این شغل را رد کردم٬ بی‌شک از آن‌رو که امنیت در قیاس با فرصت‌هایی که برای زندگی حقیقی داشتم در نظرم بی‌اهمیت می‌نمود<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">. </span>سیر کسالت‌بار و خفه کننده‌ی یک چنین زندگی‌ای مرا واپس زد<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">. </span>اگر آن دو سه روز اول را از سر گذرانده بودم٬ بی‌شک دیگر می‌پذیرفتم<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">. </span>اما خطر در همین بود<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">. </span>می‌ترسیدم٬ از تنها ماندن و برای همیشه ثابت ماندن می‌ترسیدم<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">. </span>امروز نمی‌دانم که ردکردن این زندگی٬ بستن دری که مردم <span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">«</span>آتیه<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">» </span>می‌نامند به روی خودم٬ و به جایش همچنان فقیر و ناایمن ماندن از روی قدرت بود یا از سر ضعف<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">. </span>اما همین‌قدر می‌دانم که اگر کشمکشی هست٬ برای چنین چیزی است که ارزشش را دارد<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">. </span>مگر آن که بعدها<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">&#8230; </span>نه<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">. </span>آنچه مرا رم داد ترس از استقرار نبود<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">. </span>ترس از استقرار دائم در جایی زشت بود<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">.</span></p>
<p style="text-align: justify;">آیا من اکنون قادر به آن چیزی هستم که مردم <span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">«</span>گرایش جدی نسبت به زندگی<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">» </span>می‌نامند؟ آیا تنبلم؟ گمان نکنم<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">. </span>عکس این را به خودم ثابت کرده‌ام<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">. </span>اما آیا ما حق داریم که از مشکلات تن بزنیم به این بهانه که دوستشان نداریم؟ به گمان من تنها کسانی که شخصیت مستقلی ندارند به واسطه‌ی تنبلی در هم می‌شکنند<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">. </span>اگر من شخصیت نداشتم٬ تنها یک راه چاره پیش پایم بود<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">.»</span></p>
<p><strong>آلبر کامو - یادداشت‌ها؛ جلد یکم٬ دفتر دوم<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">. </span>۴ اکتبر ۱۹۳۷</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1390/07/22/post_1546.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سالن چهارسو، ردیف ده، صندلی شماره یک</title>
		<link>http://www.3pand.com/1390/04/27/post_1509.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1390/04/27/post_1509.html#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 18 Jul 2011 00:28:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[آدم‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=1509</guid>
		<description><![CDATA[من پسری که تک و تنها دو صندلی آن طرف تر از من نشسته را خوب می شناسم. احتمالا یک ماه پیش  منتظر بوده تا کسی پیدا شود که سرش به تنش بیارزد و او را در تماشای نمایش &#8220;جیره بندی پر خروس برای سوگواری&#8221; همراهی کند. گزینه های زیادی به ذهنش رسیده اند و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من پسری که تک و تنها دو صندلی آن طرف تر از من نشسته را خوب می شناسم. احتمالا یک ماه پیش  منتظر بوده تا کسی پیدا شود که سرش به تنش بیارزد و او را در تماشای نمایش &#8220;جیره بندی پر خروس برای سوگواری&#8221; همراهی کند. گزینه های زیادی به ذهنش رسیده اند و فوری ریجکت شده اند. دو هفته قبل از آن روز که روی آن صندلی بنشیند به کسی فکر کرده که دوست داشته این نمایش را با او ببیند و قطره اشکی هم ریخته است و سرانجام سه روز قبل از آن روز به ارزش های تنها بودنش پی برده و رفته «یک» بلیط خریده تا آخرین اجرای این نمایش را از دست ندهد و تک و تنها از آن لذت ببرد.</p>
<p>من آن لبخند گرم روی صورتش را خوب می شناسم. من آن رضایتی که در چهره اش است را می شناسم. می دانم آن چشم ها برای این برق می زند که پسرک تنها بودن را یاد گرفته است و فهمیده که چطور می توان از تنهایی لذت برد.</p>
<p>من در حالی که روی صندلی شماره ۳ نشسته ام و حواسم به بازی صابر ابر است و مغزم درگیر متن گنگ نمایش است، یواشکی به پسرک فکر می کنم. آن اردشیر دیگری که روی صندلی شماره یک نشسته باید تنها بودن را خوب یاد گرفته باشد و قطعا می داند که چطور می توان از با خودش بودن لذت ببرد و قطعا می داند که هرکسی را نباید به تنهایی با ارزشش راه بدهد، ولی من نگران آن اردشیر صندلی شماره یک هستم. اگر به آن تنهایی آنقدر عادت بکند که کسی نتواند قلبش را بلرزاند چه؟ اگر چنان خط قرمزهایش پر رنگ و تنگ شده باشند که نتواند تشخیص بدهد عاشق شده است چه؟ اگر زمانی قلبش گرم از عشق شد و دیر فهمید چه؟</p>
<p>اردشیر صندلی شماره یک اشتباه نکرده است که تنها به تئاتر آمده، ولی کاش بداند که لمس دستانی لطیف در حین نمایشی گنگ می تواند سوالاتش را پاسخ بدهد. پاسخی بسیار فراتر از پاسخ به سوالات گنگ نمایشی که روی صحنه است&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1390/04/27/post_1509.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خسوف</title>
		<link>http://www.3pand.com/1390/04/03/post_1503.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1390/04/03/post_1503.html#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 23 Jun 2011 21:07:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[آدم‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=1503</guid>
		<description><![CDATA[یکی دو سال پیش برای دوستی نک و ناله می‌کردم که من نمی‌دانم چرا همه رابطه‌هایم خیلی صلح آمیز و دوستانه به گند کشیده می‌شود. یکهو بدون اینکه مشکلی پیش بیاید یا کار بدی بکنم یا اعصابی از کسی خورد بکنم ترکم می‌کنند. جوابی داد که پیش از آن و بعد از آن هزار بار [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div id="_mcePaste">
<div id="_mcePaste" style="text-align: right;">یکی دو سال پیش برای دوستی نک و ناله می‌کردم که من نمی‌دانم چرا همه رابطه‌هایم خیلی صلح آمیز و دوستانه به گند کشیده می‌شود. یکهو بدون اینکه مشکلی پیش بیاید یا کار بدی بکنم یا اعصابی از کسی خورد بکنم ترکم می‌کنند.</div>
<div id="_mcePaste" style="text-align: right;">جوابی داد که پیش از آن و بعد از آن هزار بار دیگر هم شنیده بودم. گفت تو زیادی دم دست هستی، اینقدر هستی که هیچ کس دلش برایت تنگ نمی‌شود. هر وقت بخواهند تلفن می‌زنند و هر وقت هم که نیستند خیال‌شان راحت است که تو عند المطالبه در خدمتی.</div>
<div id="_mcePaste" style="text-align: right;">گفتم قبول دارم و اتفاقا عامدانه این روش را انتخاب کرده‌ام، چون فلسفه‌ی زندگی‌ام این است که یا باید تمام و کمال بود و یا کلا نبود. خوشم نمی‌آید به طور مصنوعی کاری کنم تا دل کسی برایم تنگ بشود و دنبالم بدود. از کسی هم که اینکار را با من بکند خوشم نمی‌آید. هرچند سه چهار هفته اعصابم از رفتارش خرد می‌شود ولی سرانجام از پسش بر می‌آیم و کنارش می‌گذارم. این جواب او را قانع کرد ولی گفت که این سبک زندگی منجر به همینی می‌شود که می‌بینی، تو برای بسیاری از آدم‌ها دوست جذابی هستی و هم‌نشینی و صحبت با تو بسیار تجربه‌ی متفاوت و خوبی‌ است اما خیلی زود بدیهی می‌شوی، برای اینکه بمانی باید نبودن را هم یاد بگیری.</div>
<div id="_mcePaste" style="text-align: right;">چند شب پیش که زیر آسمان ِ گرفته‌ی تهران خسوف را تماشا می‌کردم یاد حرف‌هایش افتادم. چند میلیارد سال است که کره‌ ماه به دور زمین می‌گردد، بی‌شمار شب‌هایی آمده که ماه در آن‌ها از سمتی طلوع و در سمت دیگر غروب کرده است. هیچ کس برای تماشای ماهی که هر شب بر فراز آسمان ظاهر می‌شود به پشت بام نمی‌رود. هیچ وقت اخبار اعلام نمی‌کند که امشب ماه در چه ساعتی طلوع می‌کند. ماه شب چهارده هم که باشی کسی یادت نخواهد کرد.</div>
<div id="_mcePaste" style="text-align: right;">ولی فقط کافی‌ست که یک شب خسوف شود و نباشی، همه نگاه‌ها نگران می‌شود. دل‌ها برای ماه تنگ می‌شود و دوربین‌های عکاسی لحظات مخفی شدن ماه را فریم به فریم ثبت می‌کند. عشاق جوان خیره و نگران منتظر بازگشت درخشش ماه به زمین می‌نشینند و خبرگزاری‌ها مناطقی از کره زمین که در آنها غیبت ماه بیشتر حس می‌شود را لحظه به لحظه مخابره می‌کنند.</div>
<div id="_mcePaste" style="text-align: right;">تلخ است و با اخلاق من سازگار نیست، ولی واقعیت دارد: برای اینکه باشی باید نبودن را یاد بگیری</div>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1390/04/03/post_1503.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روح عمر مختار در بنغازی</title>
		<link>http://www.3pand.com/1390/01/05/post_1447.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1390/01/05/post_1447.html#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 25 Mar 2011 09:09:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[آدم‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[جهان]]></category>
		<category><![CDATA[ایتالیا]]></category>
		<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[صلح]]></category>
		<category><![CDATA[عدم خشونت]]></category>
		<category><![CDATA[عمر مختار]]></category>
		<category><![CDATA[قذافی]]></category>
		<category><![CDATA[لیبی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=1447</guid>
		<description><![CDATA[عکس فوق به تازگی در رویترز منتشر شده و این خبرگزاری در توضیح عکس نوشته است:«معترضان از شلیک به طرف شخصی که مظنون به طرفداری از قذافی است ممانعت می‌کنند» عکس را که دیدم یاد فیلم Lion of the dessert افتادم. فیلم ماجرای مبارزه‌ی عمر مختار، قهرمان مبارزه با استعمار ایتالیا در لیبی، را با بازی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" title="لیبی" src="http://www.reuters.com/resources/r/?m=02&amp;d=20110321&amp;t=2&amp;i=368266583&amp;w=&amp;fh=&amp;fw=&amp;ll=700&amp;pl=390&amp;r=2011-03-21T145031Z_02_GM1E73L191O01_RTRRPP_0_LIBYA" alt="" width="480" height="312" /></p>
<p style="text-align: justify;">عکس فوق به تازگی در رویترز منتشر شده و این خبرگزاری در توضیح عکس نوشته است:«معترضان از شلیک به طرف شخصی که مظنون به طرفداری از قذافی است ممانعت می‌کنند»</p>
<p style="text-align: justify;">عکس را که دیدم یاد فیلم <a href="http://www.imdb.com/title/tt0081059/">Lion of the dessert</a> افتادم. فیلم ماجرای مبارزه‌ی عمر مختار، قهرمان مبارزه با استعمار ایتالیا در لیبی، را با بازی درخشان آنتونی کویین به تصویر می‌کشد. در سکانسی از این فیلم دو سرباز ایتالیایی به دست یاران عمر مختار اسیر می‌شوند و گفتگویی برای سرنوشت آنان در می‌گیرد. سربازی می‌پرسد:<strong>«با این دو چه بکنیم؟»</strong> سرباز دیگری با چشمانی خون‌بار پاسخ می‌دهد:<strong>«باید بکشیمشان» </strong>همه نگاه‌ها به عمر مختار خیره می‌شود. اوست که به عنوان فرمانده‌ی گروه باید دستور نهایی را صادر کند و در نهایت می‌گوید:</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>-ما به اسرا آسیبی نمی‌زنیم</strong></p>
<p style="text-align: justify;">[سربازی بر او خرده می‌گیرد:] <strong>- اما ما اگر در چنگ آنها اسیر شویم حتما ما را می‌کشند.</strong></p>
<p style="text-align: justify;">[عمر مختار پاسخ می‌دهد:] <strong>- خوب بکشند! ما نمی‌کشیم. آنها که معلم ما نیستند</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><strong>پی‌نوشت:</strong> <a href="http://sibestaan.malakutonline.org/people-vs-police.jpg">عکسی مشابه از نا آرامی‌های عاشورای ۸۸ در تهران</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1390/01/05/post_1447.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در تاکسی اتفاق افتاد</title>
		<link>http://www.3pand.com/1389/11/04/post_1382.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1389/11/04/post_1382.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 23 Jan 2011 21:30:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[آدم‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=1382</guid>
		<description><![CDATA[- ببخشید خانم، شما به عشق در نگاه اول اعتقاد داری یا باید یک بار دیگه هم میدون رو دور بزنم؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>- ببخشید خانم، شما به عشق در نگاه اول اعتقاد داری یا باید یک بار دیگه هم میدون رو دور بزنم؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1389/11/04/post_1382.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آیا فحش باد هواست؟!</title>
		<link>http://www.3pand.com/1389/10/26/post_1368.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1389/10/26/post_1368.html#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 15 Jan 2011 23:03:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[آدم‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[شجره نامه]]></category>
		<category><![CDATA[چنگیز خان]]></category>
		<category><![CDATA[چنگیزخان مغول]]></category>
		<category><![CDATA[ژنتیک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=1368</guid>
		<description><![CDATA[شده تا حالا وسط دعوا به کسی بگویید که:&#8221;میام مادرت رو &#8230;&#8221; ها؟ نشده؟ اگر قبول کنیم که تا حالا چنین جمله‌ای از دهان شما خارج نشده، بعید هست که در ایران زندگی کنید و حتی یک بار هم مخاطب چنین توهینی نبوده باشید. ولی تا به حال شنیده‌اید که کسی چنین وعده‌ای (!) بدهد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شده تا حالا وسط دعوا به کسی بگویید که<strong>:&#8221;میام مادرت رو &#8230;&#8221;</strong> ها؟ نشده؟ اگر قبول کنیم که تا حالا چنین جمله‌ای از دهان شما خارج نشده، بعید هست که در ایران زندگی کنید و حتی یک بار هم مخاطب چنین توهینی نبوده باشید. ولی تا به حال شنیده‌اید که کسی چنین وعده‌ای (!) بدهد و به حرفش عمل هم بکند؟</p>
<p>یک گروه از دانشمندان در سال ۲۰۰۳ در حال بررسی ریشه‌ی اقوام آسیایی و تحلیل DNA آنها بودند که به طور کاملا اتفاقی به مورد عجیبی برخوردند. کروموزم Y عده‌ی چشم گیری از آنها مشترک بود و این یعنی که آنها پدربزرگ مشترکی داشتند. بررسی‌های بیشتر دانشمندان را به این نتیجه رساند که این پدربزرگ مشترک احتمالا در زمانی حدود هزار سال پیش می‌زیسته است و ریشه در مغولستان داشته است و از آنجایی که چنین جهش ژنتیکی نه می‌تواند تصادفی باشد و نه حاصل انتخاب طبیعی، تنها یک پاسخ برای آن می‌توان متصور بود: از هر ۲۰۰ نفر مردم دنیا، یک نفر (۳۲ میلیون نفر از مردم جهان یا به عبارتی نیم درصد از کل جمعیت دنیا) فرزند چنگیز‌خان مغول هستند!</p>
<div class="wp-caption alignright" style="width: 310px"><img title="مرزهای امپراتوری مغول در عصر چنگیزخان" src="http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/e/ea/Mongol_Empire_map.gif/300px-Mongol_Empire_map.gif" alt="" width="300" height="236" /><p class="wp-caption-text">مرزهای امپراتوری مغول در عصر چنگیزخان</p></div>
<p>چنگیز خان علاوه بر خون‌ریزی و کشورگشایی، به زن‌بارگی و شهوت سیری ناپذیرش معروف بود و در تمام کشورگشایی‌هایش تجاوز به زن‌های بومی را فراموش نمی‌کرد، بنا بر این اصلا عجیب نیست که مخوف‌ترین قاتل تاریخ و عامل چندین نسل کشی بزرگ آسیا، عامل به دنیا آمدن ۳۲ میلیون نفر از انسان‌های زنده‌ی امروزی است. یعنی بسیار بیشتر از تعداد کسانی که به دست او و سربازان خونخوارش کشته شدند.</p>
<p>چنگیز خان در ابتدا قصد نداشت به ایران حمله کند. حتی سلطان خوارزم به چین سفر کرد و در مقابل دروازه‌ی پکن، چنگیز خان به استقبال سلطان آمد و هر دو از گسترش تجارت و برقراری صلح سخن گفتند. تا اینکه اولین سفر بازرگانان مغول به ایران با حادثه‌ای همراه شد. به دستور سلطان خوارزم، همه‌ی اموال بازرگانان مغول ضبط شد و خودشان نیز کشته شدند.</p>
<p>تنها واکنشی که بعد از شنیدن این خبر از سوی چنگیز خان می‌توان متصور بود این است:<strong>&#8220;میام و خواهر و مادر تک تک‌تون رو&#8230;.&#8221;</strong> و چنگیز خان مردی نبود که وقتی حرفی می‌زند به آن عمل نکند. اندک زمانی بعد، مرو سقوط کرد و مغول‌ها ایران را تسخیر کردند.</p>
<p><strong>پی‌نوشت:</strong> نتیجه‌ی تحقیق دانشمندان علم ژنتیک را در اینجا بخوانید:<br />
<a rel="nofollow" href="http://web.unife.it/progetti/genetica/Giorgio/PDFfiles/ajhg2003.pdf">The Genetic Legacy of the Mongols</a> (PDF), American Journal of Human Genetics, 2003</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1389/10/26/post_1368.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>به نام خدا و با سلام، ایستگاه بعد طرشت</title>
		<link>http://www.3pand.com/1389/09/22/post_1324.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1389/09/22/post_1324.html#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 13 Dec 2010 17:16:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[آدم‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[سوالات بی جواب]]></category>
		<category><![CDATA[صادقیه]]></category>
		<category><![CDATA[مترو]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=1324</guid>
		<description><![CDATA[ما مردمی هستیم که وقتی  همه‌ی صندلی‌های مترو خالی هست برای نشستن روی صندلی همدیگه رو له می‌کنیم و خون به پا می‌کنیم (تا حالا ایستگاه صادقیه سوار مترو شدین؟)، ولی وقتی واگن پر هست و فقط یک صندلی خالی شده هی به هم تعارف می‌زنیم. چرا جدا؟ ها؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ما مردمی هستیم که وقتی  همه‌ی صندلی‌های مترو خالی هست برای نشستن روی صندلی همدیگه رو له می‌کنیم و خون به پا می‌کنیم (تا حالا ایستگاه صادقیه سوار مترو شدین؟)، ولی وقتی واگن پر هست و فقط یک صندلی خالی شده هی به هم تعارف می‌زنیم.</p>
<p>چرا جدا؟ ها؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1389/09/22/post_1324.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ور دِ وایلد تینگز آر</title>
		<link>http://www.3pand.com/1389/09/19/post_1322.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1389/09/19/post_1322.html#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 10 Dec 2010 18:04:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[آدم‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=1322</guid>
		<description><![CDATA[ایرانی مقیم فرنگ کسی است که انگلیسی را با لهجه‌ی فارسی و فارسی را با لهجه‌ی انگلیسی صحبت می‌کند.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ایرانی مقیم فرنگ کسی است که انگلیسی را با لهجه‌ی فارسی و فارسی را با لهجه‌ی انگلیسی صحبت می‌کند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1389/09/19/post_1322.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بیگانه و تنها</title>
		<link>http://www.3pand.com/1389/09/04/post_1302.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1389/09/04/post_1302.html#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 24 Nov 2010 22:08:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[آدم‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[نقل قول]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=1302</guid>
		<description><![CDATA[در سال ۱۹۵۱ که پدرم کتاب «انسان طاغی» را منتشر کرد، ژان پل سارتر در مجله‌ی «روزگار نو» به او حمله‌های تندی کرد. در آن سال‌ها کسی جرات نمی‌کرد علیه اتحاد شوروی سخنی بگوید، جز پدرم، و به همین علت زیر فشار بود. روزی در خانه او را دیدم که با چهره‌ای درهم سر در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در سال ۱۹۵۱ که پدرم کتاب «انسان طاغی» را منتشر کرد، ژان پل سارتر در مجله‌ی «روزگار نو» به او حمله‌های تندی کرد. در آن سال‌ها کسی جرات نمی‌کرد علیه اتحاد شوروی سخنی بگوید، جز پدرم، و به همین علت زیر فشار بود.</p>
<p>روزی در خانه او را دیدم که با چهره‌ای درهم سر در گریبان فرو برده است. از او پرسیدم:<strong>«بابا غمگینی؟» </strong>سربلند کرد، نگاهش را به نگاهم دوخت و گفت:<strong>«نه، تنهام!»</strong></p>
<p>-<strong>کاترین کامو؛ دختر آلبر کامو</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1389/09/04/post_1302.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پهلوانان نمی‌میرند</title>
		<link>http://www.3pand.com/1389/08/30/post_1285.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1389/08/30/post_1285.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 21 Nov 2010 19:14:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[آدم‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=1285</guid>
		<description><![CDATA[روز؛ داخل اتوبوس BRT - [مرد مسنی که صدایش به سختی در می‌آید روی شانه‌ی شخصی که کنارش ایستاده می‌زند:] خیلی مونده تا ایستگاه امام حسین؟ - نه، یکی دو تا ایستگاه دیگه می‌رسیم امام حسین. برو نزدیک در وایسا که بتونی پیاده بشی به موقع. وقتی می‌رسیم ایستگاه خیلی‌ها سوار می‌شن یهو دیدی جا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><em>روز؛ داخل اتوبوس BRT</em></p>
<p>- [مرد مسنی که صدایش به سختی در می‌آید روی شانه‌ی شخصی که کنارش ایستاده می‌زند:] خیلی مونده تا ایستگاه امام حسین؟</p>
<p>- نه، یکی دو تا ایستگاه دیگه می‌رسیم امام حسین. برو نزدیک در وایسا که بتونی پیاده بشی به موقع. وقتی می‌رسیم ایستگاه خیلی‌ها سوار می‌شن یهو دیدی جا موندی‌ها</p>
<p>- [با دست‌هایش اشاره می‌کند و به سختی می‌گوید:] نمی‌تونم. [بعد از لحظاتی سکوت ادامه می‌دهد:] تقصیر خودمه. آخه یک ماه جبهه، دو ماه جبهه. من پنج سال و هفت ماه و بیست و یک روز جبهه بودم [کارتی از جیبش در می‌آورد و نشانم می‌دهد]</p>
<p>[چشم‌هایم پر اشک می‌شود. اشکم را جمع می‌کنم و مرد ادامه می‌دهد:] یک ترکش خورده تو قلبم، یکی پشت سرم. هفده بار هم سکته کردم خدا رو شکر.</p>
<p>- [می‌خندم] چرا حالا می‌گی خدا رو شکر؟</p>
<p>- مردم یکبار سکته می‌کنن و می‌میرن، من هفده بار سکته کردم و هنوز زنده هستم. نباید خدا رو شکر کنم واقعا؟</p>
<p>لب‌هایم را گاز می‌گیرم و نگاهش می‌کنم، چند لحظه بین‌مان به سکوت می‌گذرد. توجه اطرافیان‌مان هم به حرف‌های مرد جلب شده</p>
<p>-[مرد با بغض ادامه می‌دهد:] پسرم هم سن شماست. من رو مسخره می‌کنه. می‌گه تو که استاد دانشگاه بودی، چرا اینهمه عمرت رو رفتی جبهه و حالا هزار جور درد و مرض مختلف داری&#8230;</p>
<p>- خودتون پشیمون نیستید؟</p>
<p>- [صدای مرد سخت‌تر از قبل در می‌آید:] نه</p>
<p>-[مرد سیبیلویی دست روی شانه‌ی مرد می‌گذارد:] آقا اینجا ایستگاه امام حسین هستش. آقایون راه بدین این برادر ما پیاده بشه. آقا سوار نشو اجازه بده ایشون پیاده بشه اول. آقا با شما هستم&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1389/08/30/post_1285.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

