Wordpress Themes

آسودگی ما عدم ماست

«تا همین چند روز پیش با این اندیشه زندگی می‌کردم که باید کاری در زندگی‌ام انجام دهم٬ و دقیق‌تر بگویم٬ چون فقیر بودم٬ می‌بایست به نحوی امرار معاش کنم٬ شغلی بگیرم٬ و سامانی پیدا کنم.

باید بپذیرم که ریشه‌های این اندیشه٬ که هوز جرأت ندارم تعصبش بنامم٬ بسیار عمیق بود٬ چرا که به رغم همه‌ی استهزایم و تصمیم قاطعم درباره‌ی این مسأله همچنان پابرجا بود. و آن وقت چون در بل-آبه استخدام شدم٬ با آن ثباتی که استقرار در آن‌جا در برداشت٬ همه چیز ناگهان خراب شد. این شغل را رد کردم٬ بی‌شک از آن‌رو که امنیت در قیاس با فرصت‌هایی که برای زندگی حقیقی داشتم در نظرم بی‌اهمیت می‌نمود. سیر کسالت‌بار و خفه کننده‌ی یک چنین زندگی‌ای مرا واپس زد. اگر آن دو سه روز اول را از سر گذرانده بودم٬ بی‌شک دیگر می‌پذیرفتم. اما خطر در همین بود. می‌ترسیدم٬ از تنها ماندن و برای همیشه ثابت ماندن می‌ترسیدم. امروز نمی‌دانم که ردکردن این زندگی٬ بستن دری که مردم «آتیه» می‌نامند به روی خودم٬ و به جایش همچنان فقیر و ناایمن ماندن از روی قدرت بود یا از سر ضعف. اما همین‌قدر می‌دانم که اگر کشمکشی هست٬ برای چنین چیزی است که ارزشش را دارد. مگر آن که بعدهانه. آنچه مرا رم داد ترس از استقرار نبود. ترس از استقرار دائم در جایی زشت بود.

آیا من اکنون قادر به آن چیزی هستم که مردم «گرایش جدی نسبت به زندگی» می‌نامند؟ آیا تنبلم؟ گمان نکنم. عکس این را به خودم ثابت کرده‌ام. اما آیا ما حق داریم که از مشکلات تن بزنیم به این بهانه که دوستشان نداریم؟ به گمان من تنها کسانی که شخصیت مستقلی ندارند به واسطه‌ی تنبلی در هم می‌شکنند. اگر من شخصیت نداشتم٬ تنها یک راه چاره پیش پایم بود

آلبر کامو - یادداشت‌ها؛ جلد یکم٬ دفتر دوم. ۴ اکتبر ۱۹۳۷

سالن چهارسو، ردیف ده، صندلی شماره یک

من پسری که تک و تنها دو صندلی آن طرف تر از من نشسته را خوب می شناسم. احتمالا یک ماه پیش  منتظر بوده تا کسی پیدا شود که سرش به تنش بیارزد و او را در تماشای نمایش “جیره بندی پر خروس برای سوگواری” همراهی کند. گزینه های زیادی به ذهنش رسیده اند و فوری ریجکت شده اند. دو هفته قبل از آن روز که روی آن صندلی بنشیند به کسی فکر کرده که دوست داشته این نمایش را با او ببیند و قطره اشکی هم ریخته است و سرانجام سه روز قبل از آن روز به ارزش های تنها بودنش پی برده و رفته «یک» بلیط خریده تا آخرین اجرای این نمایش را از دست ندهد و تک و تنها از آن لذت ببرد.

من آن لبخند گرم روی صورتش را خوب می شناسم. من آن رضایتی که در چهره اش است را می شناسم. می دانم آن چشم ها برای این برق می زند که پسرک تنها بودن را یاد گرفته است و فهمیده که چطور می توان از تنهایی لذت برد.

من در حالی که روی صندلی شماره ۳ نشسته ام و حواسم به بازی صابر ابر است و مغزم درگیر متن گنگ نمایش است، یواشکی به پسرک فکر می کنم. آن اردشیر دیگری که روی صندلی شماره یک نشسته باید تنها بودن را خوب یاد گرفته باشد و قطعا می داند که چطور می توان از با خودش بودن لذت ببرد و قطعا می داند که هرکسی را نباید به تنهایی با ارزشش راه بدهد، ولی من نگران آن اردشیر صندلی شماره یک هستم. اگر به آن تنهایی آنقدر عادت بکند که کسی نتواند قلبش را بلرزاند چه؟ اگر چنان خط قرمزهایش پر رنگ و تنگ شده باشند که نتواند تشخیص بدهد عاشق شده است چه؟ اگر زمانی قلبش گرم از عشق شد و دیر فهمید چه؟

اردشیر صندلی شماره یک اشتباه نکرده است که تنها به تئاتر آمده، ولی کاش بداند که لمس دستانی لطیف در حین نمایشی گنگ می تواند سوالاتش را پاسخ بدهد. پاسخی بسیار فراتر از پاسخ به سوالات گنگ نمایشی که روی صحنه است…

خسوف

یکی دو سال پیش برای دوستی نک و ناله می‌کردم که من نمی‌دانم چرا همه رابطه‌هایم خیلی صلح آمیز و دوستانه به گند کشیده می‌شود. یکهو بدون اینکه مشکلی پیش بیاید یا کار بدی بکنم یا اعصابی از کسی خورد بکنم ترکم می‌کنند.
جوابی داد که پیش از آن و بعد از آن هزار بار دیگر هم شنیده بودم. گفت تو زیادی دم دست هستی، اینقدر هستی که هیچ کس دلش برایت تنگ نمی‌شود. هر وقت بخواهند تلفن می‌زنند و هر وقت هم که نیستند خیال‌شان راحت است که تو عند المطالبه در خدمتی.
گفتم قبول دارم و اتفاقا عامدانه این روش را انتخاب کرده‌ام، چون فلسفه‌ی زندگی‌ام این است که یا باید تمام و کمال بود و یا کلا نبود. خوشم نمی‌آید به طور مصنوعی کاری کنم تا دل کسی برایم تنگ بشود و دنبالم بدود. از کسی هم که اینکار را با من بکند خوشم نمی‌آید. هرچند سه چهار هفته اعصابم از رفتارش خرد می‌شود ولی سرانجام از پسش بر می‌آیم و کنارش می‌گذارم. این جواب او را قانع کرد ولی گفت که این سبک زندگی منجر به همینی می‌شود که می‌بینی، تو برای بسیاری از آدم‌ها دوست جذابی هستی و هم‌نشینی و صحبت با تو بسیار تجربه‌ی متفاوت و خوبی‌ است اما خیلی زود بدیهی می‌شوی، برای اینکه بمانی باید نبودن را هم یاد بگیری.
چند شب پیش که زیر آسمان ِ گرفته‌ی تهران خسوف را تماشا می‌کردم یاد حرف‌هایش افتادم. چند میلیارد سال است که کره‌ ماه به دور زمین می‌گردد، بی‌شمار شب‌هایی آمده که ماه در آن‌ها از سمتی طلوع و در سمت دیگر غروب کرده است. هیچ کس برای تماشای ماهی که هر شب بر فراز آسمان ظاهر می‌شود به پشت بام نمی‌رود. هیچ وقت اخبار اعلام نمی‌کند که امشب ماه در چه ساعتی طلوع می‌کند. ماه شب چهارده هم که باشی کسی یادت نخواهد کرد.
ولی فقط کافی‌ست که یک شب خسوف شود و نباشی، همه نگاه‌ها نگران می‌شود. دل‌ها برای ماه تنگ می‌شود و دوربین‌های عکاسی لحظات مخفی شدن ماه را فریم به فریم ثبت می‌کند. عشاق جوان خیره و نگران منتظر بازگشت درخشش ماه به زمین می‌نشینند و خبرگزاری‌ها مناطقی از کره زمین که در آنها غیبت ماه بیشتر حس می‌شود را لحظه به لحظه مخابره می‌کنند.
تلخ است و با اخلاق من سازگار نیست، ولی واقعیت دارد: برای اینکه باشی باید نبودن را یاد بگیری

روح عمر مختار در بنغازی

عکس فوق به تازگی در رویترز منتشر شده و این خبرگزاری در توضیح عکس نوشته است:«معترضان از شلیک به طرف شخصی که مظنون به طرفداری از قذافی است ممانعت می‌کنند»

عکس را که دیدم یاد فیلم Lion of the dessert افتادم. فیلم ماجرای مبارزه‌ی عمر مختار، قهرمان مبارزه با استعمار ایتالیا در لیبی، را با بازی درخشان آنتونی کویین به تصویر می‌کشد. در سکانسی از این فیلم دو سرباز ایتالیایی به دست یاران عمر مختار اسیر می‌شوند و گفتگویی برای سرنوشت آنان در می‌گیرد. سربازی می‌پرسد:«با این دو چه بکنیم؟» سرباز دیگری با چشمانی خون‌بار پاسخ می‌دهد:«باید بکشیمشان» همه نگاه‌ها به عمر مختار خیره می‌شود. اوست که به عنوان فرمانده‌ی گروه باید دستور نهایی را صادر کند و در نهایت می‌گوید:

-ما به اسرا آسیبی نمی‌زنیم

[سربازی بر او خرده می‌گیرد:] - اما ما اگر در چنگ آنها اسیر شویم حتما ما را می‌کشند.

[عمر مختار پاسخ می‌دهد:] - خوب بکشند! ما نمی‌کشیم. آنها که معلم ما نیستند

پی‌نوشت: عکسی مشابه از نا آرامی‌های عاشورای ۸۸ در تهران

در تاکسی اتفاق افتاد

- ببخشید خانم، شما به عشق در نگاه اول اعتقاد داری یا باید یک بار دیگه هم میدون رو دور بزنم؟