Wordpress Themes

نبود

ماه من گفتم که با من مهربان باشد
نبود
مرهم ِ جان ِ من ِ آزرده جان باشد
نبود
خاطر هرکس از او می‌شد به نوعی شادمان
شادمان گشتم که با من هم چنان باشد
نبود
وحشی از بی‌لطفی او صد شکایت داشتیم
پیش او گفتم که یارای زبان باشد
نبود
وحشی بافقی

سایه

مدت‌هاست که هر چه می‌نویسم مستقیم درفت می‌شود. تازگی‌ها هم دیگر از همان ابتدا به قصد درفت کردن‌ می‌نویسم و راستش را بخواهید خیلی هم بهتر است. دستانم آزادتر بر روی کی‌بورد می‌لغزند و عطش نوشتنم ارضا می‌شود.

اما آنچه که عذابم می‌دهد این است که به چهار سال پیش و بی‌پروایی که در ابراز آشکار احساساتم داشتم فکر می‌کنم و از خودم می‌پرسم که چه بر سرم آمده؟ می‌دانید٬ یکی دو ماه پیش حتی نشستم و آرشیو وبلاگم را مرور کردم و بسیاری مطالب را از دسترس خارج کردم. بسیاری از مطالبی را که وقتی می‌نوشتم‌شان نگران قضاوت دیگران در مورد خودم نبودم اما اکنون بعد از چهار سال حتی آنها نیز نگرانم می‌کنند. دلم برای آن موجود چهار سال پیش تنگ نشده٬ حسرتی هم ندارم. فقط یک احساس ملالت‌باری دارم که نمی‌دانم آنچه که الان هستم چقدر خوب است و چقدر بد.

هرچه هست٬ اینکه قضاوت دیگران برایم اهمیت پیدا کرده پدیده‌ی جدیدی‌ست که هنوز نتوانسته‌ام به آن عادت کنم.

هذیان گویی را هم به اخلاق جدیدم اضافه کنید. اضافه عرضی نیست.

روزمرگی

ارزش داشتن یا نداشتن. آفریدن یا نیافریدن. در مورد اول همه چیز موجه است. همه چیز بدون استثنا. در مورد دوم، همه چیز کاملا پوچ است. آن‌گاه تنها راه حل ممکن انتخاب ارضا کننده‌ترین شکل خودکشی از نظر زیبا شناسی است: ازدواج+۴۰ ساعت کار در هفته، یا یک روولور

آلبر کامو؛ یادداشت‌ها، ۱۰ اکتبر ۱۹۳۷