Wordpress Themes

where were you so far?

برایت از آن «پنج دقیقه‌ی آگاهی» گفته‌ام نه؟ اما نگفتم که این پنج دقیقه فقط برای کنار گذاشتن واقعیت‏های تلخ نیست. بعضی حقایق در زندگی است که تو را غرق در خودش می کند و نمی‌توانی عمق غرق شدنت را باور کنی. برای اینها لازم است که آدم گاهی دراز بکشد و فکر کند و حضورش را و احساسش را باور کند.

در غم و اندوه اینکار ساده است، می‌دانی که از چه زمانی شروع شده و می‌دانی که سرانجام باید از آن خلاص شوی. می‌روی پشت بام و کولر را بقل می‌کنی و گریه می‌کنی و غم‌هایت را همانجا می‌گذاری و سپس می‌گویی:«تمامش کن!» و تمامش می‌کنی.

اما در مورد عشق ماجرا پیچیده می‌شود. ناگهان یک روز می‌فهمی که عاشقش شده‏ای و هرچه فکر می‏کنی یادت نمی‏آید که این آتش از کی در قلبت شعله‌ور شده. عجیب‌تر آنکه احساس می‌کنی این عشق هزار سال است که در قلبت خانه دارد و اصلا یادت نمی‌آید زمانی را که حسی جز این نسبت به او داشتی.

شاید برای همین است که اول با حاشا همراه است، مدام می‏گویی که «نه عشق نیست، همیشه همین حس بوده!» ولی خودت هم می‌دانی که چرت می‌گویی. روزها و شب‌ها باید بگذرد تا آن «پنج دقیقه‏ی آگاهی» فرا برسد. سرانجام یک روز در حالی که در خیابانی تک و تنها قدم می‌زنی و تام ویتس در گوشت از مارتا می‌خواند می‌ایستی و چند دقیقه به یکجا خیره می‌شوی و سپس از خودت می‌پرسی:«عاشقش هستم واقعا؟» و بی‌درنگ جواب در ذهنت جرقه می‌زند:«آره عاشقش هستم» و سپس با قدم‌هایی رقص گونه به مسیرت ادامه می‌دهی.

ابراز عشق اولین رسالتی است که بعد از این «لحظه‌ی آگاهی» بر دوش عاشق قرار دارد. به گوشش زمزمه می‌کنی که دوستت دارم و لب‌هایت شجاعانه به روی صورتش می‌لغزد و به لب‌هایش گره می‌خورد و در تمام این لحظات، به این فکر می‌کنی که او «تا حالا کجا بود؟»