سالن چهارسو، ردیف ده، صندلی شماره یک
من پسری که تک و تنها دو صندلی آن طرف تر از من نشسته را خوب می شناسم. احتمالا یک ماه پیش منتظر بوده تا کسی پیدا شود که سرش به تنش بیارزد و او را در تماشای نمایش “جیره بندی پر خروس برای سوگواری” همراهی کند. گزینه های زیادی به ذهنش رسیده اند و فوری ریجکت شده اند. دو هفته قبل از آن روز که روی آن صندلی بنشیند به کسی فکر کرده که دوست داشته این نمایش را با او ببیند و قطره اشکی هم ریخته است و سرانجام سه روز قبل از آن روز به ارزش های تنها بودنش پی برده و رفته «یک» بلیط خریده تا آخرین اجرای این نمایش را از دست ندهد و تک و تنها از آن لذت ببرد.
من آن لبخند گرم روی صورتش را خوب می شناسم. من آن رضایتی که در چهره اش است را می شناسم. می دانم آن چشم ها برای این برق می زند که پسرک تنها بودن را یاد گرفته است و فهمیده که چطور می توان از تنهایی لذت برد.
من در حالی که روی صندلی شماره ۳ نشسته ام و حواسم به بازی صابر ابر است و مغزم درگیر متن گنگ نمایش است، یواشکی به پسرک فکر می کنم. آن اردشیر دیگری که روی صندلی شماره یک نشسته باید تنها بودن را خوب یاد گرفته باشد و قطعا می داند که چطور می توان از با خودش بودن لذت ببرد و قطعا می داند که هرکسی را نباید به تنهایی با ارزشش راه بدهد، ولی من نگران آن اردشیر صندلی شماره یک هستم. اگر به آن تنهایی آنقدر عادت بکند که کسی نتواند قلبش را بلرزاند چه؟ اگر چنان خط قرمزهایش پر رنگ و تنگ شده باشند که نتواند تشخیص بدهد عاشق شده است چه؟ اگر زمانی قلبش گرم از عشق شد و دیر فهمید چه؟
اردشیر صندلی شماره یک اشتباه نکرده است که تنها به تئاتر آمده، ولی کاش بداند که لمس دستانی لطیف در حین نمایشی گنگ می تواند سوالاتش را پاسخ بدهد. پاسخی بسیار فراتر از پاسخ به سوالات گنگ نمایشی که روی صحنه است…