Wordpress Themes

خسوف

یکی دو سال پیش برای دوستی نک و ناله می‌کردم که من نمی‌دانم چرا همه رابطه‌هایم خیلی صلح آمیز و دوستانه به گند کشیده می‌شود. یکهو بدون اینکه مشکلی پیش بیاید یا کار بدی بکنم یا اعصابی از کسی خورد بکنم ترکم می‌کنند.
جوابی داد که پیش از آن و بعد از آن هزار بار دیگر هم شنیده بودم. گفت تو زیادی دم دست هستی، اینقدر هستی که هیچ کس دلش برایت تنگ نمی‌شود. هر وقت بخواهند تلفن می‌زنند و هر وقت هم که نیستند خیال‌شان راحت است که تو عند المطالبه در خدمتی.
گفتم قبول دارم و اتفاقا عامدانه این روش را انتخاب کرده‌ام، چون فلسفه‌ی زندگی‌ام این است که یا باید تمام و کمال بود و یا کلا نبود. خوشم نمی‌آید به طور مصنوعی کاری کنم تا دل کسی برایم تنگ بشود و دنبالم بدود. از کسی هم که اینکار را با من بکند خوشم نمی‌آید. هرچند سه چهار هفته اعصابم از رفتارش خرد می‌شود ولی سرانجام از پسش بر می‌آیم و کنارش می‌گذارم. این جواب او را قانع کرد ولی گفت که این سبک زندگی منجر به همینی می‌شود که می‌بینی، تو برای بسیاری از آدم‌ها دوست جذابی هستی و هم‌نشینی و صحبت با تو بسیار تجربه‌ی متفاوت و خوبی‌ است اما خیلی زود بدیهی می‌شوی، برای اینکه بمانی باید نبودن را هم یاد بگیری.
چند شب پیش که زیر آسمان ِ گرفته‌ی تهران خسوف را تماشا می‌کردم یاد حرف‌هایش افتادم. چند میلیارد سال است که کره‌ ماه به دور زمین می‌گردد، بی‌شمار شب‌هایی آمده که ماه در آن‌ها از سمتی طلوع و در سمت دیگر غروب کرده است. هیچ کس برای تماشای ماهی که هر شب بر فراز آسمان ظاهر می‌شود به پشت بام نمی‌رود. هیچ وقت اخبار اعلام نمی‌کند که امشب ماه در چه ساعتی طلوع می‌کند. ماه شب چهارده هم که باشی کسی یادت نخواهد کرد.
ولی فقط کافی‌ست که یک شب خسوف شود و نباشی، همه نگاه‌ها نگران می‌شود. دل‌ها برای ماه تنگ می‌شود و دوربین‌های عکاسی لحظات مخفی شدن ماه را فریم به فریم ثبت می‌کند. عشاق جوان خیره و نگران منتظر بازگشت درخشش ماه به زمین می‌نشینند و خبرگزاری‌ها مناطقی از کره زمین که در آنها غیبت ماه بیشتر حس می‌شود را لحظه به لحظه مخابره می‌کنند.
تلخ است و با اخلاق من سازگار نیست، ولی واقعیت دارد: برای اینکه باشی باید نبودن را یاد بگیری