Memento

- ناتالی: آخرین چیزی که یادت میاد چیه؟
- لئونارد شلبی: همسرم…
ناتالی: چه عاشقانه!
لئونارد شلبی: …در حال مرگ.
Memento / Christopher Nolan

- ناتالی: آخرین چیزی که یادت میاد چیه؟
- لئونارد شلبی: همسرم…
ناتالی: چه عاشقانه!
لئونارد شلبی: …در حال مرگ.
Memento / Christopher Nolan
هشت صبح از خانه بیرون میزنم و سوار اتوبوس brt میشوم.بلیط هم نمیدهم، به خیال خودم اعتراض مدنی میکنم که چرا یکهو قیمتش را چهار برابر کردهاند. ساعت ۹ میرسم به محل کارم. پشت میز مینشینم. شروع میکنم به کشیدن گرافها و نمودارها و ویرایش جملات. ساعت یازده چای میریزم. برای آقای میز کناری هم میریزم و به خیال خودم خیلی همکار خوب و موثری هستم برایش. او هم در عوض غذای من را داخل مایکروفر میگذارد. ساعت پنج از شرکت میزنم بیرون. سوار brt میشوم و باز هم بلیط نمیدهم. آقای پا رکابی (واژهی مدرنترش چه میشود؟ بلیط پاره کن؟) میگوید: هووووی عمو! بلیط بده. کارتم را نشان میدهم و میگویم داخل اتوبوس کارت میزنم. دروغ میگویم.
چهار روز هفته را اینگونه میگذرانم و پنجشنبه و جمعه را دانشگاه میروم و دوشنبهها را هم استراحت میکنم. پارسال اگر پای منبر بنده مینشستید و چنین سناریویی پیش رویم میگذاشتید شک نکنید که میگفتم اگر دچار چنین روزمرهگی شوم خواهم مرد.
خانمها و آقایان! اینجانب در کمال صحت و سلامت عقلی اعلام میدارم که گرفتار روزمرهگی شدهام و کماکان زندهام. گفتم که در جریان باشید.
دلتنگی یعنی اینکه پای تلفن (یا هر مسنجر دیگهای) بگی: “روز بخیر” و جواب بشنوی: “شب خوش”