سبکی و سنگینی
توما از رستوران خارج شد و آکنده از اندوهی بیش از پیش مطبوع، برای گردش به خیابان رفت. هفت سال با ترزا زندگی کرده بود و اکنون میدید که این سالها در خاطره، زیباتر از لحظههای واقعی زندگی مشترکشان است.
عشق میان او و ترزا مسلما زیبا، ولی به همان حد دشوار بود. میبایست همیشه چیزی را پنهان ساخت، به روی خود نیاورد، جور دیگری وانمود کرد، رفع و رجوع نمود، روحیهی او را بالا برد، دلداریش داد، دایما به او ثابت کرد که دوستش دارد، شکوههای ناشی از حسادت، رنجیدگی و رویاهایش را تحمل نمود، خود را خطاکار دانست، خود را توجیه کرد و عذر خواست. اکنون دیگر جد و جهد و ملاحظه از میان رفته و فقط زیباییهای خاطره انگیز آن به جای مانده بود.
بار هستی؛ میلان کوندرا – ترجمه: پرویز همایونپور