این گفت و شنودیست که روزنامه کیهان در تاریخ ۲۴ اسفند ۸۸ و قبل از قطعی شدن نتیجه انتخابات عراق منتشر کرده است. گمان نمیکنم احتیاج به شرح اضافهای داشته باشد، فقط برای آنان که در جریان نیستند بگویم که ایاد علاوی که شیعهای سکولار و مورد حمایت سنیهای عراق است در نهایت پیروز انتخابات شد و حزبها و گروههای مورد حمایت جمهوری اسلامی شکست خوردند و جمهوری اسلامی و خبرگزاریهای وابسته که سابقا با خیال پیروزی نامزدهای مورد حمایتشان مشغول بشکن زدن با یک نواحی خاصی از بدنشان بودند اکنون در طبل تقلب میکوبند و معتقدند انتخاباتی که زیر نظر مجامع بینالمللی و سازمان ملل برگزار شده حاوی تقلبهای گستردهای بوده است.
زکی پدیا هم اشارهای بامزه کرده و نوشته گزارهای که جمهوری اسلامی در خرداد پارسال مدام به آن اشاره میکرد مبنی بر اینکه “تقلب با این حجم غیر ممکن است” بعد از گذشت ۱۰ ماه تغییر اندکی کرده است:”تقلب با این حجم غیر ممکن است مگر در برخی کشورها مثل عراق”
این را هم اضافه کنم که جمهوری اسلامی بعد از اعلام نتایج رسمی انتخابات تمامی گروههای عراقی به جز ائتلاف پیروز به رهبری ایاد علاوی را دعوت کرده تا “در یک جلسه دور هم جمع شده و به رایزنی” بپردازند. (ر.ک بند اول گفت شنود زیر)
موش کور (گفت و شنود)
گفت: ایاد علاوی، طارق هاشمی و مسعود بارزانی، سران ائتلاف های شکست خورده در انتخابات عراق در یک جلسه دور هم جمع شده و به رایزنی پرداختند!
گفتم: دقیقاً مثل سران فتنه در ایران.
گفت: آمریکا و اسرائیل و انگلیس و عربستان و نامزدهای شکست خورده در انتخابات عراق ادعا کرده اند که تقلب شده است!
گفتم: باز هم دقیقاً مثل جریان فتنه در ایران.
گفت: خب! جریان شکست خورده عراق هم مثل سران فتنه در ایران از سوی آمریکا و اسرائیل مدیریت می شود.
گفتم: حالا پاسخ مردم عراق چیه؟!
گفت: مردم در تظاهرات گسترده خود اعلام کرده اند که زیر بار باج خواهی آمریکا و اسرائیل نمی روند. اما، سران شکست خورده ادعا می کنند که مردم به آنها علاقه دارند!
گفتم: مردم اگر به آنها علاقه داشتند که بهشون رأی می دادند…شخصی نامه ای دریافت کرد که در آن نوشته شده بود؛ «به اندازه هر دو تا چشمم دوستت دارم… امضاء؛ موش کور»
ارسال شده در تاریخ ۱۱ فروردین ۸۹ توسط اردشیر | موضوعات: روزنوشت | نظرات: بدون نظر
همیشه وقتی بحث درباره مشکلات تحصیلی و عدم علاقه به رشتههایی که در دانشگاه درگیر آن هستیم پا میدهد من دلیلش را به روزی میدانم که مجبوریم در سن سیزده-چهارده سالگی یکی از مهمترین و (تقریبا) غیرقابل برگشتترین تصمیمهای زندگیمان را بگیریم و انتخاب کنیم به رشتههای ریاضی-فیزیک علاقمندیم یا تجربی یا علوم انسانی و از آنجا که یک بچهی سیزده ساله روزی هزار بار علایقش تغییر میکند (و باید هم بکند) وقتی به سن ۲۰ سالگی میرسد هرچه فکر میکند یادش نمیآید که به چه دلیلی رفته تجربی خوانده و الان دارد جسد تشریح میکند و این هزار مشکل دیگر به دنبال خودش دارد که بحث جداگانهای میطلبد.
خاطرم هست در همان حال و هوای سیزده سالگی و وقتی قرار بود از اول دبیرستان یک کلاس بالاتر برویم و وقت انتخاب رشته فرا رسیده بود بچهها به سه دسته تقسیم میشدند و بر اساس همین سه دسته یکی از مهمترین و سرنوشتسازترین تصمیمهای زندگیشان را میگرفتند: دسته اول شاگرد زرنگهای کلاس بودند. این عده بی برو برگشت رشته ریاضی را انتخاب میکردند (البته بهتر است بگوییم مادر یا پدرشان برایشان رشته ریاضی را انتخاب میکردند-این گذاره برای دو دستهی دیگر هم صدق میکند) دسته دوم آنهایی بودند که شیفتهی لفظ دکتر بودند و از بچگی وقتی میگفتند “بزرگ شدم میخوام دکتر بشم” لپشان به شدت کشیده میشد و بزرگترهایشان یک “انشالله” کش دار بدرقهی راهشان میکردند. اما دستهی سوم (فاجعه همین جاست) که علوم انسانی را انتخاب میکردند تنبلترین شاگردهای کلاس بودند. حتی خاطرم هست که مشاورانی هم در مدرسه بودند و برای انتخاب رشته با خانوادهها و بچهها مشورت میکردند. ولی اوج استدلالشان این بود که شما که نمره ریاضی و فیزیکت پانزده به بالاست برو ریاضی بخوان، شما که زیست شناسیات شده ۱۸ بهتر است تجربی بخوانی و تویی که شش تا تجدید آوردهای هم برایت علوم انسانی بهتر است.
به نظر من تمام مشکلاتی که جامعه گرفتار آن است (تاکید میکنم: تک تک مشکلاتی که جامعه گرفتار آن است) از همینجا آغاز میشود که ما تنبلترین شاگردهای کلاس را فرستادیم علوم انسانی بخوانند. بعدها همین شاگرد تنبلهای کلاس بزرگ شدند و زمام بسیاری از حساسترین نقاط کشور را دست گرفتند.
من ِ مهندس اگر اشتباهی انجام بدهم نتیجهی اشتباهم فوری خودش را نشان میدهد. اگر یک معمار یک آجر در دیواری کم بگذارد آن دیوار فرو میریزد و معمار از کار بیکار خواهد شد. ولی وقتی یک نظریهی علوم انسانی اشتباه باشد و در جامعه اجرا بشود مدتها میگذرد و معلوم نمیشود که اشتباه بوده و ذره ذره جامعه را نابود میکند و هیچ کس متوجهش نخواهد شد.
نتیجهی این نقص سیستم آموزشی در انتخاب رشتهی مورد علاقهی دانشآموزان و نادانی خانوادهها در راهنمایی فرزندانشان هم در خروجیهای علمی این مملکت کاملا مشخص است. دانشجویان ما در علوم مهندسی و به خصوص علوم پزشکی حرفهای بسیاری برای گفتن دارند و در جشنوارهها و مسابقات بین المللی که شرکت میکنیم همیشه بین برترینها قرار میگیریم ولی تا کنون شنیدهاید که یک استاد علوم انسانی ایرانی نظریهای را مطرح کند که در محافل علمی جهانی قابل بحث و طرح باشد؟
من کاری به سیستم آموزشی کشور ندارم چرا که اصولا به اصلاحش هیچ امیدی نیست، چه دولت سبز باشد و خاتمی باشد و احمدینژاد باشد وضع همین هست که هست. همهی اینها را نوشتم تا خودم و شما را مورد خطاب قرار بدهم. ما پدران و مادران فردا خواهیم بود، اجازه بدهیم علاقمندیهای بچههایمان رشد کند، یادشان بدهیم دنبال کاری بروند که به آن علاقه دارند و بهشان جرات از صفر شروع کردن بدهیم که هر موقع فهمیدند علاقهشان عوض شده بتوانند بی واهمه به مسیری که دوست دارند بازگردند و از نو شروع کنند.
ارسال شده در تاریخ ۸ فروردین ۸۹ توسط اردشیر | موضوعات: جامعه | نظرات: بدون نظر