Wordpress Themes

بسوخت حافظ و کس حال او به یار نگفت…

اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد
نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد

اگر نه عقل به مستی فروکشد لنگر
چگونه کشتی از این ورطه‌ی بلا ببرد

فغان که با همه کس غایبانه باخت فلک
که کس نبود که دستی از این دغا ببرد

گذار بر ظلمات است خضر راهی کو
مباد کآتش محرومی آب ما ببرد

دل ضعیفم از آن می‌کشد به طرف چمن
که جان ز مرگ به بیماری صبا ببرد

طبیب عشق منم باده ده که این معجون
فراغت آورد و اندیشه‌ی خطا ببرد

بسوخت حافظ و کس حال او به یار نگفت
مگر نسیم پیامی خدای را ببرد

عکس از خودم! استانبول؛ رستورانی  بر فراز برج گالاتا

پی‌نوشت: توبه شکستم بانو :دی

مزد ترس

روی قبرش بنویسید:

ترسید دل به دریا بزند و غرق شود

پس در ساحل ماند

همانجا غرق شد

باز کن آغوشت را…

خبر می‌دهند

ز توده‌های کم فشار

که از یمین و از یسار

بر شهر هجوم می‌آورند؛

هوا سرد و سرد تر

نفس‌ها ابر

و درختان لخت و عور می‌شوند؛

وقتش است نازنین

آغوشت را باز کن

شب یلدا را سحر کن

بگذار بسوزم در حرارت عشقت؛

نگاه کن زمستان را

نگاه کن مردمان را

پندارند که عشق نفس‌های آخرش را می‌کشد؛

باز کن آغوشت را

چشم ِ جهانی نگران ِ من و توست

مایع حیات

دستان همدیگر را گرفته بودند و زیر نور سرد ِ خورشید راه می‌رفتند که به دره‌ای بزرگ رسیدند. RC2057 که به اختصار RC خوانده می‌شد گفت:

- اینجا دهانه‌ی سبئوس است.

دختر جوان حرفش را قطع کرد:

- انگار چیزی در اینجا منفجر شده

- آره، سال ۲۰۰۹ یک کاوشگر را به این منطقه کوبیدند تا احتمال وجود آب در سطح ماه را بررسی کنند.

- خوب نتیجه چی بود؟

- مقادیر زیادی آب پیدا کردند. این شروعی بود تا برسیم به امروز که من و تو اینجا قدم می‌زنیم.

- سال ۲۰۰۹ یعنی بیست و یک سال قبل از تولد من.

- آره و هنوز کسی تصور نمی‌کرد روزی روبات‌ها هم عاشق بشن

تکرار عاشقی

هرچند همه‌ی آیتم‌هایی که در گوگل ریدر به اشتراک می‌گذارم را فقط و فقط برای تو شِر می‌کنم، اما در آن میان بعضی را ستاره می‌زنم، کنار می‌گذارمشان یعنی. و بعد که آمدی لینکش را مستقیم برایت می‌فرستم.

عکسی، قطعه شعری، یادداشت دلپذیری یا نوت خوشگلی را جدا می‌کنم و نشانت می‌دهم. در این لذتی‌ست که در شر کردن گودری‌اش نیست. چون می‌توانم تماشا کنم واکنشت را، شوقت را، لبخندت را، هیجانت را و خلاصه هر حسی که در تو ایجاد می‌کند را.

بعد می‌توانم ذوق بکنم از این احساسات مشترک و هماهنگ‌مان. اینجاست که انگار دوباره تازه عاشقت شده‌ام. و من چقدر دوست دارم این دوباره و سه باره و هزار باره عاشق ِ تو شدن را.