عشق یعنی…(۵)

عشق یعنی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز.

عشق یعنی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز.
…و بوسههایمان چه آسان در «دو نقطه و یک خط و یک ستاره» خلاصه شدند.
نزدیک به یک ماه برای ادای فریضهی امتحانات در تبعید بودم. امروز بازگشتم. کلی ایمیل و هزاران آیتم در گوگل ریدر و کتابی که از خواهر مهربانم هدیه گرفتم هست که باید بخوانمشان. از همین الان اگر شروع کنم تا یک ماه دیگر هم تمام نخواهند شد، تازه اگر چیز جدیدی بهشان اضافه نشود. کمی طول میکشد که زندگی به روال عادی برگردد.
اضافه عرضی نیست، فعلا همینها بود برای ثبت در تاریخ.

عشق یعنی بریدن قید و بندها…
سکانسی در فیلم “خوب بد زشت” است که خیلی دوستش دارم.
توکو داخل وان پر از کف نشسته و مشغول حمام کردن است که مردی با اسلحه وارد اطاق میشود و این دیالوگ شکل میگیرد:
- مرد مسلح: هشت ماهه که دارم دنبالت میگردم، هر وقت که باید اسلحه رو به دست راست میگرفتم، به تو فکر میکنم. حالا تو رو درست در همون موقعیتی پیدا کردم که خوراک منه! به اندازهی کافی وقت داشتم که تیراندازی با دست چپ رو یاد بگیرم…
[توکو با اسلحهای که در وان و بین کفها مخفی کرده شلیک میکند و او را میکشد]
- توکو: وقتی باید شلیک کنی شلیک کن، وراجی نکن!
هر وقت کسی زرت و پرت زیادی میکند یاد این سکانس میافتم. اگر فکر میکنی کاری که داری انجام میدی درسته، خوب برو و انجامش بده! دیگه وراجی کردنت چیه.