داشتم در گوگل به دنبال یک کلیدواژهای میگشتم، برخوردم به نتیجهی عجیب و غریب!

اگر یک اسکناس ۲۰ دلار آمریکایی رو به درازا و از طرفی که عکس کاخ سفید هست تا بکنید:

و لبه های این اسکناس رو به طوری که انگار دارید هواپیما درست میکنید روی همدیگه بگذارید و بعد اون رو مثل شکل زیر عمودی دستتون بگیرید میتونید برجهای دو قلوی مرکز تجارت جهانی رو ببینید که در آتش دارند میسوزند! مثل شکل زیر:

نه هنوز تموم نشده، حالا اسکناس رو برگردونید و پنتاگون رو خواهید دید که داره در آتش میسوزه:

از اینجا به بعدش را همهتان بلدید، به تا کردن کاغذ ادامه بدید و هواپیما بسازید، روی بال سمت راست هواپیمای کاغذیتان کلمهی United خواهد افتاد و روی بال سمت راست کلمهی America میافتد. نام دو شرکت هواپیمایی که هواپیماهایشان به برجهای دو قلو برخورد کرد United و American بود. و صد البته اینکه: ۱۱+۹=۲۰$
این ماجرای ۲۰ دلاری رو که دیدم مطمئن بودم هیچی به جز توهم توطئه نیست و مشتی اتفاق هستش. همونطور که یادمه قدیمها روی اسکناس ده تومنی مردم دنبال نقش روباه در ریش مدرس میگشتن یا اینکه فکر میکردن پشت اسکناس ۲۰ تومنی کلمهی مرگ بر شاه نوشته شده…
اما وقتی یه خورده بیشتر گوگل کردم، دیدم که این قضیه فقط در ۲۰دلاری نیست و اسکناسهای دلار از ریز به درشت یک داستان رو دارن روایت میکنن:
پنج دلاری: برجهای دوقلو قبل از حمله

ده دلاری: اولین برج آتش گرفته است

بیست دلاری: که راجع بهش نوشتم، هر دو برج در آتش میسوزند
پنجاه دلاری: برجها فرو میریزند

نکته اصلی اینجاست که این اسکناسها دهها سال قبل از اینکه برجهای تجارت جهانی حتی ساخته بشن طراحی شده و بین مردم دست به دست میشدن. فارغ از توطئه بودن یا توهم بودن این ماجرا، اونی که اینها رو کشف کرده عجب بیکاری بوده و چه دقتی داشته…
هفتهی پیش فیلم Dark Knight رو دیدم بالاخره. اما چیزی که الان میخواهم راجع بهاش بنویسم راجع به خود فیلم نیست، بلکه شباهت بی حد و حصر هاروی دنت (ملقب به هاروی دو چهره) به افشین قطبی خودمان است.
(هشدار: ممکن است بخشهای کوچکی از داستان Dark Knight در آنچه که این زیر میآید لو داده شده باشد)
بگذارید مرور بکنیم:

شخصیت هاروی دنت: یک وکیل خوشنام و محبوب مردم، کسی که توانست خاندان مافیایی مارونی را در دادگاه به روز سیاه بنشاند. او به کمک بتمن تعداد زیادی از خلافکاران شهر را سرجایشان مینشاند و امنیت و امید را به شهر باز میگرداند. همه مردم او را مثل یک قهرمان میپرستند و به انسانیتی که فکر میکردند دیگر نخواهند دید، مجددا ایمان میآورند. او شوالیهی سفید شهر است، قهرمانی که، برخلاف بتمن، نقاب ندارد و خود بتمن هم میگوید که او قهرمانی است که با وجودش شهر دیگر نیاز به بتمن نخواهد داشت.
اما ژوکر برای از بین بردن امید به خوبی در بین مردم، دست روی بهترین آنها میگذارد. او هاروی دنت را هدف میگیرد تا با کشاندن او به دام پلیدی، به مردم نشان بدهد که حتی هاروی دنت هم آنقدر ها که فکر میکنید آدم خوبی نیست و خوبی مرده است. برای رسیدن به این هدف ژوکر دوستدختر هاروی دنت را (که عشق مشترک هاروی و بتمن است) میکشد و هاروی نیز در سوء قصدی نیمی از صورتش میسوزد و نیم دیگر آن سالم باقی میماند. بعد از این دو حادثه هاروی دنت، به تحریک ژوکر، شروع به کشتن کسانی میکند که به گمانش در مرگ دوستدخترش مقصر بودند. او خانواده شریف ترین پلیس شهر را گروگان میگیرد و قصد کشتن آنها را دارد که بتمن از راه میرسد و هاروی دنت را میکشد و…
تا همینجایش را داشته باشید و حالا برویم سراغ شخصیت افشین قطبی…

شخصیت افشین قطبی: یک ایرانی تحصیل کرده در فرنگ که پس از چهل سال به کشورش باز گشته تا در آن خدمت بکند. او صاف و ساده است. ادبیاتش جدید است. به همه احترام میگذارد، بعد از پایان بازی به طرف مربی حریف میرود و دستش را میفشارد. البته هیچکدام از اینها آنقدرها هم عجیب و غریب نبودند تا اینجای کار افشین قطبی با جلال طالبی(در فرنگ رفته بودن) و مجید جلالی(در احترام به داور و حریف) و بیژن ذوالفقارنسب هیچ تفاوتی نمیکند. تفاوت اصلی او شاید فقط این بود که کلمات انگلیسی هم وسط صحبتهایش شوت میکرد تا دل ما مردم ندید بدید برایش قنج برود و با دست نشانش بدهیم.
افشین از چیزهایی حرف میزد که برای ما سالها بود که مرده بودند و خرمایش را هم خورده بودیم. او از عشق میگفت، از اینکه باید دل شیر داشت و از هیچ چیز نترسید. او برایمان میگفت که مهم نیست شش امتیاز کم شده باشد، اگر عاشق باشی باز هم قهرمانی… و این کلمات همچون اکسیری بر مس ما افتاد و قلبهایمان را زر کرد. او امید را به شهر ما آورد و نشان داد چیزی که گمان میکردیم وجود ندارد واقعا وجود دارد و حقیقی است. اما ژوکر اینبار هم برای نا امید کردن ما، محبوب ترینمان را انتخاب کرد. ژوکر به افشین القا کرد که از پرسپولیس بزرگتر است. ژوکر حبیب کاشانی را به روزی انداخت که برود دم در خانهی افشین و التماس بکند که نرو، ژوکر هدایتی را بر خلاف رسم همیشگی، به دوبی فرستاد تا قرار داد مربی به جای اینکه در دفتر باشگاه ثبت بشود در هتل خارج از کشور ثبت بشود. ژوکر برای ما ماجرای همسر و دو دختر افشین در آمریکا و همچنین معشوقهی کرهای او را لو داد تا او را پیش ما بشکند. ژوکر افشین را به روزی رساند تا به خبرنگاران بگوید حیوان، بگوید شما خارج نرفتهاید وگرنه از دیکارمو انتقاد نمیکردید. ژوکر میخواست به ما نشان بدهد که حتی افشین هم میتواند بد باشد. نمیخواست تا او امپراتور قلبهای ما باشد.
×××
افشین قطبی و هاروی دنت هر دو به طور ناگهانی غیب شدند. مردم شهر گاتهام هرگز نفهمیدند که هاروی دنت خانوادهی رییس پلیس را گروگان گرفته بود و میخواست آنها را بکشد. مردم شهر تهران هم هرگز نفهمیدند که افشین هفتاد درصد قراردادی که برای دست کم پنجاه بازی بسته بود را بعد از چهارده بازی گرفت و برای مارکو و دیکارمو دلالی کرد و فلنگ را بست و هرگز نخواهند فهمید که…
اینکه افشین هم مثل هاروی دنت دو چهره بود و ژوکر تنها یک محرک برای نمایش روی دیگر آنها بود چندان مهم نیست. هیچ کس نمیتونه برای همیشه دروغ بگه و سرانجام روزی مشتش باز خواهد شد و نقابش خواهد افتاد. بتمن بعد از اینکه هاروی دنت را از بین برد و خانوادهی پلیس را نجات داد به گوردون گفت:«بعضی وقتا حقیقت اونقدرها هم خوب نیست. بعضی وقتا مردم لیاقت چیز بیشتری رو دارن. بعضی وقتا مردم باید ببینن که ایمانشون پاداش خوبی رو به همراه داشته» و از گوردون خواست که حقیقت رو به مردم نگه و به اونها نگه هاروی دنت چیکار کرد و نگه قهرمانی که همه به او امید داشتن تبدیل به چه چهره مخوفی شد.
افشین قطبی، به غلط یا درست، نماد قهرمانی بود که شهر ما به او نیاز دارد هرچند که لیاقتش را ندارد. اشتباه نکنید، منظور من شخص افشین قطبی نیست، منظورم تصوری است که عموم مردم از او در ذهنشان دارند. بگذارید حقایق در مورد افشین قطبی ناگفته بماند، «بعضی وقتها حقیقت اونقدرها هم خوب نیست» بگذارید حداقل امید برای مردم باقی بماند.
ارسال شده در تاریخ ۵ آذر ۸۷ توسط اردشیر | موضوعات: جامعه , ورزش | نظرات: ۵ نظر
آدمها دو دستهان،
اونایی که اعتقاد دارن آدمها دو دستهان و اونایی که اعتقاد ندارن آدمها دو دستهان!
ارسال شده در تاریخ ۴ آذر ۸۷ توسط اردشیر | موضوعات: آدمها | نظرات: ۳ نظر

دیدم یکی از بچهها در فریندفید برای ساختن عکسهای پانوراما به مشکل برخورده بود و از آنجا که زکات علم انتشار آن است (تکبیر) تصمیم گرفتم روش ساختن عکسهای پانوراما توسط Photoshop CS3 رو که خودم هم تازه یاد گرفتم اینجا بگذارم. واقعا وقتی این مطلب رو بخونید متوجه خواهید شد که ساختن عکسهای زیبای پانوراما فوق العاده آسون تر از چیزی هست که فکرش رو میکنید. ولی قبل از اون تذکر بدم که این روش در نسخههای قدیمیتر فتوشاپ به صورت دیگهای هستش که من بلد نیستم. این راهنما برای نسخهی CS3 نوشته شده:
قدم اول اینه که دوربینتون رو بردارید و یک منظره مناسب پیدا بکنید. اگر سه پایه داشته باشید کار واقعا آسون میشه و نتیجه فوق العاده خواهد بود اما من بدون پایه هم عکس پانوراما گرفتم و فقط کافیه یکجا بایستید و عکس بندازید و درجای خودتون شصت درجه(حدودا) بچرخید و عکس بعدی رو بندازید. سه چهار تا عکس که انداختید برگردید خونه و فتوشاپ CS3 رو اجرا کنید و این مراحل رو با من انجام بدید،
ادامه مطلب را بخوانید »
ارسال شده در تاریخ ۳۰ آبان ۸۷ توسط اردشیر | موضوعات: عکاسی | نظرات: ۹ نظر
در یکی از آخرین شمارههای هفتهنامهی شهروند امروز، رضا کیانیان یادداشتی نوشته بود با عنوان “بدون سینما هرگز” و در آن از تجربهی فیلم دیدن با پسرش نوشته بود و از لحظاتی گفته که مینشیند و با پسرش فیلمهای مورد علاقه اش را تماشا میکند و لذت میبرد. (اینجا کاملش را بخوانید)
شاید اگر یکسال قبل از من میپرسیدید میگفتم که هیچ لذتی بالاتر از این نیست که بنشینم در اتاقی تاریک و هدفونهایم را به گوش بگذارم و در سکوت مطلق فیلم ببینم. اما حالا باید بگویم که با رضا کیانیان هم عقیدهام و فیلم دیدن دو نفره (به خصوص اگر طرف همفکر و هم سلیقهات باشد) واقعا لذت بخش است.
اینها را گفتم تا بگویم که من هم مدتی است که با دوست مهربانی که ساکن ونکوور کانادا است فیلم میبینم! نه اشتباه متوجه نشدید، او در اتاقش در ونکوور نشسته و من هم در اتاقم در تهران و باز هم با هم فیلم میبینیم! روش کار هم ساده است و مواد اولیهی چندانی نمیخواهد. تنها کافی است دوستی داشته باشید که به اندازهی خودتان دیوانه باشد و یکی از طرفین هم سرعت اینترنت خوبی داشته باشد و طرف دیگر هم کیف دیویدی هایش پر و پیمان باشد. آن وقت است که میتوانید بنشینید و با او فیلمهای خوب ببینید و هرچند دقیقه راجع به سکانسهایش ابراز احساسات کنید و نظر بدهید. به همین راحتی فاصلهی ده هزار کیلومتری تهران تا ونکوور و اختلاف دوزاده و نیم ساعته برداشته میشود و لذت تماشای فیلم در کنار دوستتان را تجربه خواهید کرد و تازه بعد از فیلم هم میتوانید چند دقیقه راجع به آن صحبت کنید و افکارتان را مرتب کنید.
تا الان فکر کنم بیشتر از ده فیلم را به این ترتیب با هم دیدهایم، آخرینش هم دیشب بود که یک فیلم فرانسوی بی نظیر را دیدیم با نام Le Fabuleux destin d’Amélie Poulain یا “سرنوشت افسانهای امیلی پاولین” که یک کمدی رومانتیک معرکه است و میتواند روی زندگی مخاطبش تاثیر بگذارد. راجع به این فیلم بعدا خواهم نوشت. اما این را نوشتم که بعد از این “اگر شبی، نصفه شبی به کسونی مثل ما قلندر و مست و خراب” برخوردید که در نوار وضعیتشون نوشتند:”watching movie with Elham” هی سوال پیچ نکنید که این الهام کیست که نصفه شبی داری با او فیلم میبینی و اگر جوابتان را ندادم فحشم ندهید، چون نمیشود فیلم را pause کنم (و اگر بشود هم نمیکنم!)
ارسال شده در تاریخ ۲۹ آبان ۸۷ توسط اردشیر | موضوعات: سینما | نظرات: ۳ نظر