Wordpress Themes

زندگی واقعا زیباست؛ به بهانه‌ی تولد روبرتو بنینی

 
در بین تمام فیلم‌هایی که دیده‌ام، در بین همه چشم‌هایی که می‌شناسم و در بین تمام قلب‌هایی که دوستشان دارم هیچ کس را ندیده‌ام که مثل روبرتو بنینی باشد و حتی وقتی که فیلم بازی می‌کند هم صداقت از چشمانش ببارد. پدربزرگم همیشه می‌گفت:«آدم‌های عاشق، فارغ از هرگونه آشنایی قبلی، سریع همدیگر را شناسایی می‌کنند» و من هر وقت به چشمان روبرتو بنینی و به حرکات دست‌هایش یا ورجه ورجه‌هایش نگاه می‌کنم عشق بی‌کران و تمام نشدنی او به زندگی، محصورم می‌کند و احساس آشنایی هزاران ساله‌ای برایم تداعی می‌شود. چند روز پیش هوس کرده بودم که راجع به یکی از شاهکار‌های بی‌نظیرش یادداشتی بنویسم، گذاشتم تا به مناسبت تولدش منتشر بکنمش.
 
فیلم زندگی زیباست (life is beautiful) را یکی از برترین ساخته‌های بنینی می‌دانند. خودش در مورد این فیلم که هم نوشتن فیلمنامه و هم کارگردانی و هم نقش اولش را بر عهده داشته می‌گوید:«قسمت اول داستان خیلی بامزه است و کلی شیرین کاری در اون استفاده کردم اما قسمت دوم فیلمنامه، کمدی نیست بلکه به یک تراژدی تمام عیار تبدیل می‌شود»
داستان در سال ۱۹۳۹ شکل می‌گیرد و ماجرای مردی را روایت می‌کند که عاشق زنی می‌شود و او را پرنسس خطاب می‌کند. نقش این زن را نیکولتا براشی (همسر واقعی بنینی) بازی می‌کند و با وجود اینکه او نامزد یک افسر فاشیست است اما آنها زندگی شیرینشان را آغاز می‌کنند و مدتی بعد درگیر حوادث جنگ جهانی دوم می‌شوند و هر دو، به اضافه پسرشان، و به همراه هشت هزار یهودی دیگر به اردوگاه کار اجباری فرستاده می‌شوند و در این اردوگاه است که بخش تراژی-کمیک فیلم آغاز می‌شود و بنینی تمام انرژی و عشقش را صرف این می‌کند که پسرش هرگز نفهمد که در این اردوگاه چه می‌گذرد و همه خشونت های جنگ را به بازی می‌گیرد تا به پسر کوچکش ثابت کند که اینها همه مسابقه است و یک بازی شیرینِ تلخ را با او شروع می‌کند؛ بازی که هرکس در آن امتیاز بیشتری جمع کند یک تانک برنده خواهد شد! او همچنین بی وقفه تلاش می‌کند تا در اردوگاه کار اجباری فاشیست‌ها بر لبان کودک و همسرش لحظه‌ای لبخند نقش ببندد و اینگونه است که در فیلمی که بنینی در فیمی که سرانجام این مرد کشته می‌شود نام "زندگی زیباست" را می‌گذارد.
 
"زندگی زیباست" در نگاه اول فیلمی درباره هلوکاست به نظر می‌آید. اما هرچقدر که بیشتر در طول فیلم پیش می‌روید خواهید فهمید که کمتر با هلوکاست و بیشتر با احساسات انسان سر و کار دارد و رابطه زیبای یک پدر و فرزند و یک عاشق و معشوق را به نمایش می‌کشد. من هیچ فیلمی را ندیده‌ام (و گمان نمی‌کنم ساخته هم شده باشد) که مثل "زندگی زیباست" بتواند خنده، اشک و عشق را همزمان در وجود من سرشار بکند، به خصوص در یکی از سکانس‌های انتهایی و هنگامی که افسر فاشیست گوییدو را برای تلخ‌ترین لحظه‌ی زندگی‌اش (تیر باران و مرگ) می‌برد و او حتی در آن لحظه هم خود را وا نمی‌دهد و همچنان برای خنداندن پسرش تلاش می‌کند، روبرتو بنینی با قدم برداشتن مسخره‌اش و لبخندی که بر لبان پسرش نقش می‌بندد این حقیقت را فریاد می‌کشد که:
آری، آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست
گر بیفروزیش شعله‌اش از هر کران پیداست
ورنه خاموش است، و خاموشی گناه ماست