Wordpress Themes

این روز ها

 
نه که حوصله اش نباشد، نه اینکه نوشتنم نیاید. ولی یک حس غریبی دارم که نمی گذارد چیزی بنویسم. شاید به این خاطر که هرچیزی که تا کنون گفته ام را دروغ پنداشته اند. شاید به این خاطر که به من تهمت دو رویی می زنند. شاید هم به این خاطر که گمان می کنند این من نیستم و آنچه نمایش می دهم آن چیزی هست که دلم می خواهد باشم و نه آنچیزی که واقعا هستم! همه اینها ترکیب پیچیده و عجیب و غریبی می شود و باعث می شود تا این ادیتور وبلاگم را باز می کنم و چیزی بنویسم هزار تا فکر و خیال ذهنم را می گیرد و به تویی فکر می کنم که اینها را می خوانی و پیش خودت می گویی:«باز هم یک دروغ دیگر، باز هم یک ریا کاری دیگر»
خیلی وقت پیش ها اصلا به دل خودم توجه نداشتم، سعی می کردم چیزی بنویسم که بقیه خوششان بیاید. سعی می کردم جوری بنویسم که وبلاگم خواننده هایش را از دست ندهد و به آنها اضافه بشود. نمی دانم چرا برایم مهم بود که کسی مطلبم را بخواند. اصلا آن فلسفه را الان درک نمی کنم. از اثرات ۲۲ سالگی است آیا؟ بعد از مدتی این فلسفه در ذهنم از بی رنگ شد و فقط یک نفر برایم مهم بود و فقط برای او می نوشتم. حالا هم که همان او می گوید این خودت نیستی و من چه می توانم بگویم؟ چه می توانم بنویسم؟
دوست هم ندارم روزمره بنویسم ولی شاید همین کار را کردم. جرات بروز افکار و اعتقاداتم را دیگر ندارم. جرات ابراز احساسات هم دیگر برایم نمانده. ترسو شده ام. یادم هست تورج می گفت، نقطه مقابل عشق، نفرت نیست بلکه ترس است. و حالا شاید من به نقطه مقابل عشق رسیده ام ولی هنوز جرات ندارم بلند برای خودم این ترس را ابراز کنم. بد مخمصه ای است. این چند وقت اخیر زیاد به ریکاوری نیاز پیدا کرده ام. فکر کنم دوباره باید یک راهی برای ریکاوری قلب و روحم پیدا کنم.