Wordpress Themes

چند نکته درباره نامه کردان به احمدی نژاد

 
بالاخره جناب کردان، وزیر بسیار محترم کشور، نامه ای به رییس دولت نوشتند و رضایت دادند که مدرک تحصیلی شان جعلی است. البته چیز جدیدی نیست و از هفتاد میلیون ایرانی فقط او یکنفر بود که زیر بار جعلی بودن مدرکش نمی رفت. اما چند نکته در نامه ای که ایشان به احمدی نژاد نوشته اند وجود دارد که به سادگی از آن نمی توان گذشت:
 
نخست اینکه آقای کردان نامه اش را خطاب به محمود احمدی نژاد نوشته است و در هیچ جای نامه ابراز ندامت و پشیمانی از حرکت غیر قانونی خود نکرده است. در حالی که انتظار می رفت این نامه خطاب به ملت ایران و همچنین نمایندگان مجلس نوشته بشود و انتظار عمومی این بود که علاوه بر ابراز پشیمانی استعفای ایشان نیز تقدیم رییس دولت می شد، که هیچ کدام رخ نداده است.
 
دوم اینکه آقای کردان هرچند مدرک دکترای حقوق از آکسفورد (و نه هیچ دانشگاه دیگری) ندارند اما اگر من رییس دانشگاهی بودم همین امروز یک مدرک دکترای افتخاری زمان سنجی (یک درس دو واحدی در رشته صنایع) می دادم به خاطر موقعیت شناسی و زمان سنجی ایشان در انتشار این نامه پیش از تعطیلات سه روزه پایان ماه رمضان! آقای کردان خواسته اند رسوایی شان را در هیاهوی استهلال ماه نو و تعطیلی مطبوعات و صد البته بازی سنتی پرسپولیس و استقلال گم و گور بکنند، این زمان سنجی در نوع خود شایسته تقدیر است اما باید منتظر ماند و واکنش رسانه ها را در هفته آینده تماشا کرد.
 
سوم اینکه در این نامه آقای کردان اشاره می کنند که مدرک جعلی را از شخصی که خود را نماینده دانشگاه آکسفورد اعلام کرده است گرفته اند و تازه چند روز است متوجه شده اند که آن شخص جعل مدرک می کرده است و این مدرک جعلی است! این در حالی است که آقای کردان در جواب روح الله حسینیان (از نمایندگان مخالف وزارت کردان) که از او پرسیده بود:«شما که انگلیسی نمی دانید چگونه از تز دکترایتان دفاع کردید؟» گفته بود که مترجم همراه خودم برده بودم! اما حالا اعلام می کند که مدرک را از «نماینده آکسفورد» تحویل گرفته است و این یعنی هیچ دفاعی از هیچ تز دکترایی در کار نبوده است. این تناقض گویی های آقای کردان در نوع خود بسیار جالب است، هرچند که منحصر به فرد نیست (برای کشف تناقضات بیشتر این صفحه را نگاه کنید).
 
چهارم اینکه آقای کردان در جواب اینکه شما که دکترا دارید، مدرک لیسانس و فوق لیسانس خود را از کجا گرفته اید؟ نام دانشگاه آزاد را به میان آورده بودند که با واکنش سریع دکتر جاسبی مواجه شد و رییس دانشگاه آزاد به صراحت اعلام کرد هیچ مدرکی در این دانشگاه به نام ایشان صادر نشده است. آقای کردان در نامه اخیر خود به رییس جمهور درباره مدرک دکترایشان توضیح داده اند، اما سوال هایی درباره مدرک لیسانس و فوق لیسانس ایشان همچنان بی پاسخ مانده است. نکند این ها را هم از نماینده دانشگاه آزاد خریداری کرده اید؟
 
پنجم اینکه نمی توان نقش رسانه ها را در فاش شدن این ماجرا نادیده گرفت، به نظر من حتی اگر این ماجرا به استعفای کردان منجر نشود، باز هم این بزرگترین پیروزی رسانه ای در تاریخ جمهوری اسلامی است. آقای کردان که دستگاه تحت وزارتش دو ماه پیش در نامه ای به همه رسانه ها آنها را تهدید به پیگرد قانونی کرده بود اکنون می بایست از رسانه هایی که این ماجرا را پیگیری می کردند عذر خواهی بکند و البته مجامع دولتی دیگر هم می بایست روزنامه نگارانی که در افشا شدن این رسوایی دست داشته اند را تشویق بکند.
 
ششم اینکه آقای کردان در متن نامه شان دانشگاه آکسفورد را، «دانشگاه آکسفورد لندن» خطاب می کنند. ایشان که تا همین دیروز سرسختانه مدعی بودند که از آکسفورد مدرک دکترا دارند حتی این را نمی دانند که دانشگاهی به نام «آکسفورد لندن» وجود ندارد و آکسفورد و لندن نام دو شهر جداگانه در کشور انگلستان هستند. کاش حداقل همین را می فهمیدند!
 
نکته بعدی اینکه آقای کردان اعلام کرده اند هیچ گونه وجهی از بابت مدرک دکترای خود دریافت نکرده اند! اگر فرض را بر درستی این ادعا بگذاریم، دو حالت بیشتر باقی نمی ماند: یا ایشان به صحت مدرک خود ایمان داشته اند و تازه متوجه تقلبی بودن آن شده اند، که در این صورت چرا حقوق نمی گرفته اند؟ مگر کسب درآمد از یک مدرک حقیقی خلاف است و یا گناهی دارد؟ حالت دوم هم این است که ایشان از همان روز اول می دانسته اند که مدرک جعلی است و از ترس افشا شدن قضیه حقوقی نمی گرفته اند، بنا بر این باید گفت این پا فشاری دو ماه اخیر و صدور بیانیه های مختلف و اظهارات آقای رحیمی را چگونه می توان توجیه کرد؟
 
به هر حال آنچه که مسلم است این پرونده در اینجا به پایان نمی رسد. آقای کردان کور خوانده اند که با نوشتن این نامه و فرصت شناسی شان در زمان انتشار آن، می توانند از زیر مجازاتی که مستحقشان است فرار بکنند. تنها تاثیری که این نامه گذاشت دو چندان شدن تناقض ها و رسوا تر شدن وزیر کشور در اذهان عمومی است. تنها یک راه برای کردان وجود دارد: سریع تر استعفا بدهد و تمام حقوقی که با مدارک جعلی لیسانس، فوق لیسانس و دکترایشان بدست آورده اند را به بیت المال بازگردانند. این کمترین مجازات برای یک مدیر دروغگو است.
 
 

ارسال آسان عکس به شبکه های اجتماعی بدون درد و خونریزی!

 
فلیکر، فیس بوک، پیکاسا و صد البته وبلاگ شخصی مکان های جذابی برای انتشار عکس ها هستند. اما حتما شما هم از آپلود کردن عکس هاتون و اضافه کردن تگ به اونها به طور مجزا در هر کدوم از این وبسایت ها خسته شدید و با من موافقید که به زحمتش نمی ارزه و ترجیحا در یکی دو تا از این سایت ها عکس رو میگذارید و بقیه رو بی خیال میشید.
اما این تا الان بود! 
Pixelpipe سرویس جدیدی هستش که  عکس های شما رو در آن واحد روی تمام سایت های مورد علاقه تون آپلود می کنه
این سرویس اینطوری عمل می کنه:
  • اول همه سایت هایی که دوست دارید عکس هاتون اونجا منتشر بشه رو انتخاب کنید (شامل بلاگر، پیکاسا، فلیکر، فیس بوک و بیشتر از پنجاه وبسایت دیگه)
  • عنوان و توضیح و تگ های مورد نظرتون رو اضافه بکنید
  • آپلود رو بزنید و تماشا کنید که پیکسل پایپ عکس مورد نظرتون رو به راحتی به مقصد های مورد نظر ارسال می کنه
آسون بود؟ این سایت خدماتش رو مجانی ارائه می کنه، تازه به اینها اضافه بکنید کلی add-ons مجانی که به شما این امکان رو میده از سایت های مثل پیکاسا یا حتی تلفن همراهتون به همه سایت هایی که باهاش کار می کنید در آن واحد عکس بفرستید. 
 
منبع Photojojo

جنایت در غزه را متوقف کنید

 
این ابوماجد بود که غزه، زندان و فلفل (از انواع سبز و قرمز ریز و تندش که مخلوط آن با سیر و گوجه فرنگی خوب ساطوری شده، شهرتی فوق العاده به سالاد غزه داده است) را، به نوعی با یکدیگر مرتبط می دید. او می گفت:«ما تو زندون، دلمون برای اون فلفل ها و اشکی که به چشما میاره پر می زد. اگر فلفل داشتیم، لااقل می تونستیم تظاهر کنیم که این سوزش فلفل هاس که از چشمامون اشک جاری می کنه و نه دلتنگی برای خونه و وطن مون». … ابوماجد با لحنی غمزده سخنش را چنین به پایان برد: لااقل، (بر خلاف زندون) مردم غزه، حالا به اندازه کافی فلفل دارن و فقط فهرست حضور غیابه که جاش خالیه!» آری فهرست حضور و غیابِ زندان و حضور دائمی اسراییلی ها.
 
از کتاب “نوشیدن دریا در غزه: روز ها و شب هایی در یک سرزمین تحت محاصره”؛ نوشته امیره هس
 
Man at Erez Checkpoint, Gazaامیره هس، بانوی روزنامه نگار و نویسنده اسراییلی است که در روزنامه هاآرتص قلم می زند. عمده شهرت او به خاطر زندگی در کرانه باختری و نوار غزه و همچنین انتشار گزارش هایی از دریچه دید فلسطینی ها در مورد مناقشه اسراییل و فلسطین است. او روزنامه نگاریست که جان پیلجر، روزنامه نگار و مستند ساز استرالیایی، او را چنین توصیف می کند:«شجاع ترین گزارشگر فلسطین اشغالی خبرنگاری اسراییلی به نام امیره هس است»
آنچه که امیره هس از غزه به تصویر می کشد چیزی بسیار وحشتناک تر از یک زندان معمولی است. آدم وقتی به زندان می افتد پیش خودش همواره امید بازگشت به خانه و آزادی را تصور می کند و شاید به همین امید بتواند سخت ترین شرایط را هم تحمل کند، ولی تصور کنید که زندان همان خانه شما باشد، در اینصورت حتی امید بازگشت به خانه را هم نخواهید داشت که با عشق آن سختی ها را تحمل کنید.
غزه «زندانِ باز» ی به وسعت ۱۴۷ مایل مربع است که بیش از یک میلیون فلسطینی را در آنجا مجبور کرده اند در شرایطی نزدیک به تهیدستی و بی نوایی به سر برند. خارج شدن فلسطینی ها از این منطقه نیازمند طی کردن شرایط بسیار سخت و طاقت فرسایی است که در نهایت لزوما منجر به صدور مجوز خروج نمی شود. چه بسیار بیمارانی که به خاطر طول کشیدن زمان صدور مجوز خروجشان از سوی نیرو های اسراییلی نتوانستند به بیمارستان منتقل شوند و در صف های طولانی بازرسی جان خود را از دست داده اند و چه بسیار جوانانی که در دانشگاه های اردن و یا اسراییل به سختی پذیرش گرفته اند و ثبت نام کرده اند، اما به آنها اجازه خروج از نوار غزه داده نشد و نتوانستند تحصیلاتشان را ادامه بدهند. و چه بسیار تاجرانی که مواد غذایی فاسد شدنی را در کامیون هایشان بار می کردند تا در خارج از غزه به فروش برسانند اما آنقدر کامیون هایشان در مسیر های بازرسی معطل می شود که اگر هم مجوز برایشان صادر شود، دیگر تمام جنس هایشان فاسد و غیر قابل فروش شده باشد.
برای اکثر مردم غزه هیچ راه خروجی وجود ندارد: نه به اسراییل، نه به مصر و نه به کرانه باختری رود اردن. ساکنان غزه. در همین کتاب، از یک فیلم بردار فلسطینی نقل شده است که: «روزی روزگاری، رویای وطنی تو سرم بود. اما، حالا آرزوم اینه که بتونم به طرف دیگه ی پاسگاه بازرسیِ ایرتس برم»
البته قوانینی وجود دارد که به افرادی خاص و در شرایط ضروری (مثل بیماران، کامیونداران، کارگردان دارای شغل ثابت در اسراییل و…) مجوز خروج صادر می کنند اما گاهی اوقات، حتی به رغم دلایل عینی که رسما نیز تایید شده اند خروج از غزه غیر ممکن است. خانم هس در کتابش به چند مورد اشاره می کند: «مثلا یک پزشک ساکن غزه نتوانست برای همراهی مادر به شدت بیمارش به بیمارستان تل آویو مجوز خروج از غزه دریافت کند؛ و مادرش در تنهایی جان سپرد. برادر این پزشک، یک نویسنده سر شناس فلسطینی، نیز اجازه نیافت کرانه غربی رود اردن را برای شرکت در مراسم خاکسپاری مادرش ترک کند. به یک بانوی روزنامه نگار فلسطینی که برای ندریس دوره ای به ایالات متحده دعوت شده بود، اجازه داده نشد تا به سفارت آمریکا در تل آویو مراجعه و ویزایش را دریافت کند. مرد جوانی از «اردوگاه پناهندگان مغازی» که با دوشیزه ای از اردوگاه جلازون در کرانه غربی رود اردن نامزد شده بود به مدت ۵ ماه از دیدار نامزدش محروم بود. به مرد جوان دیگری، که نامزدش در اردن بود، به «دلایل امنیتی» اجازه سفر داده نشد…»
 
اینها نمونه های کوچکی است که نشان می دهد ادعای اسراییل درباره بستن غزه به خاطر جلوگیری از حملات تروریستی تا چقدر موجه است. عموم مردم و رهبران دنیا در مقابل این جنایات سکوت کرده اند و ترجیح می دهند چشمانشان را ببندند. اینگونه است که وقتی محمود احمدی نژاد در سازمان ملل متحد از حقوق فلسطینی ها صحبت می کند عرب ها و جوانان فلسطینی طرفدارش می شوند و به قول نازلی ترسناک است که می بینی احمدی نژاد شده است [تنها] صدای حمایت از فلسطین! 
کمترین کاری که بلاگر ها می توانند بکنند این است که در این مورد بنویسند، کاش حداقل در وبلاگستان فارسی به این ظلمی که در غزه جاریست توجه کنیم و درباره اش بنویسیم. فردا روزی است که به ابتکار آیت الله منتظری (یا به قول تحریف کنندگان تاریخ: به ابتکار آیت الله خمینی) به نام روز جهانی قدس شناخته می شود. شرکت کردن در راهپیمایی های دولتی و همراه شدن در نمایش تزویر و ریا حال آدم را به هم می زند، اما روز قدس می تواند بهانه ای باشد برای اینکه در وبلاگ هایمان درباره ظلمی بنویسیم که در گوشه ای از این دهکده جهانی بر مردمی از جنس خود ما وارد می شود.

مخالفت با افتتاح دفتر فارسی بی بی سی

 
هرچند از اول هم می شد این خبر را حدس زد، اما پریروز و تقریبا دو ماه مانده به افتتاح رسمی تلویزیون فارسی بی بی سی، محسن مقدس زاده، مدیر کل رسانه های خارجی در وزارت ارشاد، اعلام کرد که: «بحث تاسیس و راه اندازی دفتر نمایندگی بی بی سی در تهران از نظر ما اصلا موضوعیت نداشته و قابل بحث و طرح هم نیست.»
 
البته در بهار امسال هم وقتی ریچارد سمبروک، مدیر بخش اخبار سرویس جهانی بی بی سی، به ایران آمده بود ظاهرا چندین ملاقات مفید با مقامات ایرانی انجام داده بود و در وبلاگ خودش، غیر مستقیم به حضور در دفتر محمود احمدی نژاد اشاره کرده بود و ابراز امیدواری کرده بود که تلویزیون فارسی بتواند در ایران مجوز فعالیت بگیرد. اما سرانجام چیزی که از اول هم قابل پیش بینی بود رخ داد.
اما سوال اینجاست که بر چه پایه و اساسی این مجوز به بی بی سی فارسی داده نمی شود تا در ایران دفتر داشته باشد؟ نکند حضرات وزارت ارشاد گمان می کنند می توانند به این ترتیب جلوی خبر رسانی و انتشار اخبار در بی بی سی را بگیرند؟
شاید یک فرضیه این باشد که بی بی سی فارسی ممکن است اخباری علیه جمهوری اسلامی پخش بکند. در صورت چنین استدلالی باید گفت که اگر بی بی سی در ایران دفتر داشته باشد یک ابزار نسبتا موثر در دست مسئولین نظام قرار می گیرد تا در صورت مخالفت با نخوه خبر پراکنی این بنگاه، دفترش را تعطیل کنند (و یا حتی تهدید به تعطیلی کنند). تازه به گمان من تاسیس دفتر بی بی سی فارسی در ایران باعث محافظه کار تر شدن این رسانه نیز می شود و ممکن است از ترس تعطیل شدن دفترشان با نظام مدارا کنند. 
 
شاید هم مسئولین وزارت ارشاد از حضور اپوزسیون در این رسانه بیم دارند، در این صورت هم می توان با تاسیس دفتر این شبکه در ایران و حضور نمایندگان مجلس و شورای شهر و سایر مقامات نظام در برنامه های این شبکه به بی بی سی بهانه ای برای نا متوازن بودن برنامه هایش ندهند.
 
و فرض آخر که به نظر بیشتر به واقعیت نزدیک است این است که مسئولین جمهوری اسلامی از بی طرفی بی بی سی می ترسند و نمی خواهند اخبار داخل ایران از دریچه ای به جز دریچه ی شبکه های مزخرف خودشان منتشر شود، در این صورت هم باید گفت زهی خیال باطل! دنیا خیلی وقت است که از آرمان شهر شما فاصله گرفته و دیگر کوچیکترین اتفاقات در دور افتاده ترین نقاط دنیا هم از کسی مخفی نمی ماند.
 
به هر حال هر طوری که تفسیر بکنید، افتتاح دفتر فارسی بی بی سی در ایران به نفع جمهوری اسلامی است و من مطمئنم کسی در مقامات بالای نظام با این پیشنهاد روبرو نشده و بر روی آن فکر نکرده است و این پیشنهاد در همان سطوح پایین رد شده است.
 
این وسط یک خاطره هم یادم آمد، بهمن ماه گذشته برای تهیه برنامه ویژه سالگرد انقلاب ایران به دفتر محمد علی ابطحی، معاون پارلمانی محمد خاتمی رییس جمهور سابق، رفته بودیم. آقای ابطحی می گفتند بی بی سی نقش پر رنگی در انقلاب ایران داشت. ابطحی می گفت در آن سالها حتی مساجد هم راس ساعت یک ربع به هشت (ساعت آغاز اخبار فارسی بی بی سی در آن سالها) از بلندگو هایشان اخبار بی بی سی را پخش می کردند که در آن بیانیه های امام و اخبار تظاهرات و… منتشر می شد و مردم هم در حیاط مساجد جمع می شدند تا بی بی سی گوش بدهند.
به هر حال شصت سال خبر رسانی به زبان فارسی، با وجود لکه های تاریکی مثل کودتای ۲۸ مرداد، آنقدر به بی بی سی اعتبار داده است تا از همین الان بتوان روی مخاطب بالای ۲۰ میلیونی تلویزیون فارسی حساب کرد. این وسط مسئولین نظام با رد درخواست بی بی سی برای افتتاح دفتر در ایران جلوی خبر رسانی را که نمی توانند بگیرند، تنها نشان داده اند که از حقیقت می ترسند، چون مردم ایران این مخالفت نظام را می گذارند در کنار دفتر فعال واحد مرکزی خبر و شبکه پرس تی وی در لندن و آن نتایجی را که لازم است بگیرند، می گیرند.  

بخواب آرام…

 

 

یک فشار کوچک و صدای شاتر: کلیک. تمام شد، یک عشق ثبت شد. عشقی که نوای گوشنوازش تا ابد پایدار است را به همین راحتی تصویرش را نیز می توان ثبت ابدی کرد. تاد هیسلر، عکاس نیویورک تایمز و برنده چندین جایزه از جمله پولیتزر، در این عکس همین کار را کرده است.
این عکس یازدهمین عکس از مجوعه دوازده تایی است که برنده جایزه بهترین گزارش تصویری سال ۲۰۰۶ شده است. گزارش تصویری که مربوط است به تشییع جنازه جیمز کتی سرباز آمریکایی که در عراق کشته شده. عکس ها از تابوت این سرباز در عراق شروع می شوند و تا لحظه دفنش داستان را روایت می کند. این عکس، عکس ماقبل آخر این مجموعه است و این بانویی که کنار تابوت خوابیده، کتی، همسر و معشوق سرباز فقید آمریکایی است که از ترک کردن تابوت همسرش امتناع کرده و خواسته که برای آخرین بار کنار همسرش بخوابد. دژبان ها برای او یک تختخواب موقت درست کرده اند و او قبل از اینکه بخوابد لب تاپش را باز کرده است تا به آهنگی گوش بکند که او را به یاد همسرش می اندازد.
عکس آنقدر گویا و تاثیر گذار است که گمان می کنم لازم نیست بیشتر از این شرح و تفصیلش بدهم. فقط این را اضافه کنم که این عکس را از یک مجموعه آموزشی عکاسی خبری برداشته ام و متاسفانه لینک این گزارش تصویری را بر روی نت نمی شناسم. در ضمن با کلیک بر روی عکس آن را در سایز بزرگتر می توانید ببینید.