Wordpress Themes

روز میلاد تو و من

 
نگاهش را به من دوخت و گفت: می ترسم که همدیگر را پیدا نکنیم.
دستش را گرفتم و گفتم: من تو را در این عالم بی کران بار ها و بار ها پیدا کرده ام، از چه می ترسی؟
گفت: آخر این دنیا خیلی بزرگ است، شش میلیارد نفر اکنون بر روی آن زندگی می کنند
گفتم: نگران نباش، هر وقت می خواهیم به دنیا بیاییم همین را می گویی ولی باز هم همدیگر را پیدا می کنیم
هیچی نگفت؛ نگاهم می کرد و صدای قلبم را گوش می کرد، انگار می خواست صدایش را به خاطر داشته باشد تا وقتی دوباره سر راه یکدیگر قرار گرفتیم بتواند من را از صدای قلبم بشناسد.
گفتم: قول می دهم پیدایت کنم. به عشقم ایمان داشته باش
مصمم نگاهم کرد و گفت: از کجا معلوم، شاید من زودتر تو را پیدا کردم.
چشمانمان را بستیم و به دنیا آمدیم، او امروز و من پنج روز بعد

 

حراج یوسف در بازار شهر

 
تا رسیدم تلویزیون داشت سریال یوسف پیامبر را نشان می داد. آنجایش بود که یوسف را به عنوان برده در بازار می فروشند.
گفتم: چقدر ارزان فروختند یوسف را!
نگاهی کرد و گفت: تعجب کردی؟ سالهاست که یوسف ها را ارزان می فروشند.
چشمانم را از او بر نداشتم تا ادامه بدهد، متوجه نگاه پرسشگرم شد و گفت: طوری نگاه می کنی انگار تا به حال ندیده ای! هنوز هم یوسف را در بازار به بهای ناچیزی می فروشند. یوسفِ خوبی، یوسفِ زیبایی، یوسفِ مهربانی، یوسفِ عشق، یوسفِ محبت، یوسفِ رفاقت و همه یوسف ها را سر هر چهار راهی در این شهر به ارزان ترین بها به حراج گذاشته اند.
گفتم: که می خرد؟
گفت: مهم نیست که می خرد! مهم این است که چه کسی می فروشد. مهم این است که یوسف را به بازار می برند و می فروشند حال چه فرقی می کند که چه کسی می خرد، حتی اگر کسی نخرد هم تفاوتی نمی کند.
گفتم: می فروشند که با بهایش چه بخرند؟
گفت: تا زهره و مه در آسمان گشت پدید / بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید / من در عجبم ز می فروشان کایشان / به زآنچه فروشند چه خواهند خرید 
 

فرکانس های مخابراتی و فرکانس های عاشقانه

 
امروز صبح برای تهیه استعلامی برای یک امر خیر(!) به کلانتری رفته بودم. سرهنگ کردیان که دوست پدرم هست گفت که آدرس شما به کلانتری ما نمی خورد، باید به کلانتری ۱۴۷ گلبرگ بروی، تا آمدم خداحافظی کنم گفت: صبر کن با هم برویم. من هم انجا کار دارم و کار تو را هم راه می اندازم. سوار مرسدس بنز پلیس شدیم و یک سرباز پشت فرمان نشست و سرهنگ کنار دستش، من هم روی صندلی های عقب بنز سواری را تجربه می کردم که ناگهان صدای بیسیم ماشین بلند شد: مرکز یک مورد تصادف در خیابان آیت گزارش شده، دستور چی می فرمایید؟ مرد دیگری جواب داد: بچه ها رو فرستادیم اونجا، شما به گشت ادامه بدید.
به سرهنگ گفتم که آیا همه مکالمات بین نیرو های دیگر از اینجا شنیده می شود؟ گفت نه فقط مکالماتی که با فرکانس بیسیم ما هماهنگ است به گوش می رسد. ساکت شدم و کنجکاوانه به به پیام هایی که بین نیرو های مختلف انتظامی و راهنمایی رانندگی رد و بدل می شد گوش می کردم. همچنان که صدای خش خش بی سیم بلند می شد به حرف های سرهنگ کردیان فکر می کردم. «فقط آنهایی که فرکانسش با ما هماهنگ باشد به گوش می رسد» 
یعنی اگر فرکانسش متفاوت باشد، دیگر ربطی به اهمیت موضوع و یا حتی فریاد زدن طرفین ندارد، هر کاری هم بکنند نمی توانند پیامی را برای دستگاهی که فرکانسش فرق می کند مخابره کنند. ناگهان چهره آن جعبه بی روح و پر سر و صدا برایم عوض شد. دیگر یک بی سیم ساده نبود، نشانه ای بود از آسمان برای اینکه بدانیم، مهم نیست چقدر دور هستید یا چقدر نزدیک، مهم نیست چقدر عاشق هستید، مهم نیست چقدر بلند حرف می زنید، مهم نیست در محله محمودیه تهران زندگی می کنید یا در برنابی کانادا، مهم این است که آیا فرکانس هایتان با هم هماهنگ است یا خیر. فقط در اینصورت است که ارتباط بر قرار می شود.
یکبار دیگر صدای سرهنگ کردیان در گوشم پیچید:«فقط صدا هایی که فرکانسش با بی سیم ما هماهنگ باشد به گوش می رسد»

مدرک دکترای آقای کردان و مدارک دکترای من

 
ماجرای مدرک دکترای افتخاری علی کردان، وزیر کشور جدید دولت احمدی نژاد، دیگر دارد به یک گند تمام عیار تبدیل می شود. دیروز مدرک دکترای تقلبی آقای کردان از سوی وزارت کشور برای رسانه ها فاکس شد و ماجرا را پیچیده تر از قبل کرد. وبسایت الف به دقت مدرک دکترای افتخاری آقای کردان را، که مدعی هستند از دانشگاه آکسفورد انگلستان گرفته اند، به دقت بررسی کرده است و غلط های فاحش نگارشی و املایی موجود در ان را عیان کرده.
محمود احمدی نژاد که در مراسم معارفه وزیر کشور جدید گفته بود:«خدمتگذاری نیازی به این کاغذ پاره ها ندارد!» حالا باید جوابگو باشد و بگوید که آیا خدمتگزاری به راستگویی و وجدان هم ارتباطی ندارد؟
جالب تر اینکه جناب وزیر کشور که قرار است در انتخابات امین رای مردم ایران باشد، نه تنها دکترایش تقلبی است بلکه مدرک لیسانس و فوق لیسانسش هم پایه و اساس درستی ندارد و آن طور که خودش به علیرضا زاکانی گفته است، وزارت علوم در ارزشیابی مدرک فوق لیسانسش، ان را رد کرده است. و حیرت اور اینکه جناب علی کردان با مدرک فوق دیپلم (که هنوز کسی شبهه جدی به ان وارد نکرده) عضو هیئت علمی دانشگاه هم هست!
واضح است که علی کردان تنها شخصی نیست که با مدرک جعلی سال ها از پول مردم ایران حقوق گرفته و جیبش را پر کرده است اما چون واضح ترین و رسوا ترین آنهاست، باید با او برخورد شدیدی بشود. استعفا و بازگرداندن کلیه حق و حقوقی که در طول این سالها و با استفاده از مدرک جعلی از بیت المال به جیب آقای کردان واریز شده، کمترین خواسته ملت ایران است. البته محض اطلاع قوه قضاییه، یکبار ماده ۵۲۷ قانون مجازات اسلامی را یادآوری می کنم:
 هر کس مدارک اشتغال به تحصیل یا فارغ‌التحصیلی یا تأییدیه یا ریز نمرات تحصیلی دانشگاه‌ها و مؤسسات آموزش عالی و تحقیقاتی‌داخل یا خارج از کشور یا ارزشنامه‌های تحصیلات خارجی را جعل کند یا با علم به جعلی بودن آن را مورد استفاده قرار دهد علاوه بر جبران خسارت، به‌حبس از یک تا سه سال محکوم خواهد شد.
‌در صورتی که مرتکب، یکی از کارکنان وزارتخانه‌ها یا سازمان‌ها و مؤسسات وابسته به دولت یا شهرداری‌ها یا نهادهای انقلاب اسلامی باشد یا به‌نحوی از انحاء در امر جعل یا استفاده از مدارک و اوراق جعلی شرکت داشته باشد به حداکثر مجازات محکوم می‌گردد.
 ***
 حسین درخشان پیشنهاد بامزه ای برای وبلاگستان دارد:«برای خودمان با فتوشاپ یک سری از همین دکتراهای قلابی، منتها بدون این غلطهای ضایع املایی و نگارشی، در رشته‌های مختلف درست کنیم و در وبلاگ‌هایمان بگذاریم و به کردان نشان دهیم که حتی جعل کردن را هم درست بلد نیست.»
با توجه به اینکه همه به شدت مشغول محو کردن حسین درخشان هستند فکر نمی کنم پیشنهاد فوق العاده اش همه گیر بشود. به هر حال من این چهار مدرک را برای خودم درست کرده ام. خدا را چه دیدید، شاید با یکی از همین ها چند سال دیگر وزیر شدم، شاید هم رییس جمهور!
 
(برای دیدن هر کدام از عکس ها در سایز بزرگ، بر روی آن کلیک کنید)
 
1- دکترای روابط بین الملل از دانشگاه آکسفورد انگلستان
 
 
2- دکترای برق و علوم کامپیوتر از انستیتو تکنولوژی ماساچوست MIT
  
 
3- لیسانس مدیریت بازرگانی از دانشگاه هاروارد
 
 
4-دکترای الهیات(!) از دانشگاه گوجرانوالا پاکستان
 
 

«ستاره ها چه می کنند؟ می درخشند!»

 
یکی بود یکی نبود. پسری بود به اسم تریستین که قلب مهربونی داشت و توی یک فروشگاه کار می کرد. یک روز یه دختر خانمی رو دید و عاشقش شد. شب رفت جلوی پنجره خونه دختره و با سنگ به پنجره ضربه زد. وقتی دختره، که ویکتوریا بود اسمش، اومد جلوی پنجره و پسره رو دید ترس وجودش رو بر داشت، گفت تو اینجا چیکار می کنی! الان دوست پسرم میاد شر به پا می کنه. ولی پسره از چیزی نمی ترسید. گفت برات گل آوردم. همون موقع اون یکی پسره که اسمش همفری بود، از راه رسید و گل های عاشق داستان ما رو روی زمین پرت کرد و بعد از چند تا ضربه که به بدن عاشق ما وارد کرد، رفت داخل ساختمون پیش دختره.
فردا شب پسره باز تصمیم گرفت بره پیش دختره، ایندفعه دختره از خونه اومد بیرون و با همدیگه رفتن زیر یک درخت نشستن و شامپاین خوردن و حرف های عاشقانه زدن. دختره گفت هفته دیگه تولدمه و همفری می خواد بره از شهر کناری برام حلقه بخره به عنوان کادوی تولد. تریستین گفت حلفه؟؟ واسه کادوی تولد؟؟ ویکتوریا گفت آره، چون می خواد بهم پیشنهاد ازدواج بده. تریستین گفت: تو که نمی خوای قبول کنی؟ ویکتوریا جواب داد: مگه میشه تقاضای ازدواج کسی که میره از شهر بقلی حلقه می خره رو رد کرد!
تریستین جواب داد: شهر بقلی چیه! من حاضرم به خاطر تو تا کهکشان ها برم. حاضرم برم پیش ستاره ها
همون موقع یه شهاب سنگ از آسمون به زمین افتاد. ویکتوریا به تریستین گفت: می تونی بری و اون ستاره که از آسمون افتاد زمین رو برام بیاری؟ تریستین گفت البته که می تونم. و دختره جواب داد تا روز تولدم فرصت داری. اگر ستاره رو بیاری من با تو ازدواج می کنم و اگر نیاوردی به پیشنهاد همفری پاسخ مثبت میدم.
 
پسرک عاشق داستان ما همان شب راه افتاد. همزمان چند نفر دیگه هم که دیده بودن ستاره افتاد زمین شروع کردن به جستجو کردن برای یافتن ستاره. آخه توی شهر همه می گفتند که هرکسی بتونه قلب ستاره رو بدست بیاره زندگی جاویدان پیدا می کنه و هرگز نمی میره. خلاصه چندین نفر گروهی یا انفرادی به دنبال ستاره به راه افتادن. ولی عاشق قصه ما زودتر از بقیه به ستاره رسید. ستاره یه دختر خانم زیبایی بود به نام ایوین و وقتی با تریستین مواجه شد خیلی ترسید. چون از بقیه ستاره ها شنیده بود که ادم ها سینه اونها رو با چاقو می شکافند و قلبشون رو در میارن تا بخورند تا زندگی جاویدان پیدا کنند. ولی تریستین براش توضیح داد که من قلبت رو نمی خوام، فقط تو رو باید به یه نفر نشون بدم تا قبول کنه که با من ازدواج بکنه. پس به راه افتادند و در این راه بقیه کسایی که دنبال ستاره بودند براشون دردسر های زیادی بوجود اوردن ولی پسرک عاشق و ستاره زیبا به همدیگه کمک کردن تا از دست اونها فرار کنند. 
تا اینکه یه شب ستاره فکر کرد تریستین خوابیده و شروع کرد واسه عاشق به خواب رفته درد و دل کردن، درد و دل هایی که وقتی اون بیدار بود نمی تونست به زبون بیاره. ستاره گفت:
 
«یادته یکبار بهت گفتم که من راجع به عشق چیزی نمی دونم؟ راست نگفتم. من خیلی چیز ها راجع به عشق می دونم. قرن ها از دل آسمان به تماشای کره زمین نشسته ام و عشق تنها چیزی بود که دنیای شما رو برام قابل تحمل می کرد. همه آن جنگ ها، دروغ ها، رنج ها و نفرت ها رو وقتی می دیدم می خواستم چشمم رو از کره زمین برگردونم و دیگه هرگز بهش نگاه نکنم. اما وقتی می دیدم دو نفر چقدر زیبا و عاشقانه همدیگه رو دوست دارند، همه بدی ها رو فراموش می کردم. می دونی، حتی وقتی به دورترین و پیشرفته ترین نقاط کهکشان هم نگاه می کردم هیچ چیزی زیبا تر از عشق رو در اونجا ها نمی دیدم. 
خوب آره، من هم می دونم که عشق بی قید و شرط هستش، اما خوب این رو هم می دونم که غیر قابل پیش بینی، غیر منتظره و غیر قابل کنترل هستش. و…چیزی که دارم سعی می کنم بگم اینه که…تریستن من…من عاشقت شدم. حس می کنم قلبم دیگه توی سینه ام جا نمیشه. چون دیگه متعلق به من نیست. قلب من به تو تعلق داره تریستن. و اگر تو هم این قلب رو بخوای، در مقابلش هیچی ازت نمی خوام. نه پاداشی، نه چیزی و نه هیچ از جان گذشتگی ای. هیچی ازت نمی خوام به جز اینکه بدونم تو هم من رو دوست داری. در مقابل قلبی که به تو می دم فقط یک چیز می خوام تریستن و اون قلب توست.»
 
ستاره وقتی این ها رو می گفت نمی دونست که پسرک عاشق پیشه ما هم بیداره و داره حرفاش رو می شنوه. صبح وقتی تریستن از خواب بیدار شد با همدیگه رفتن تا سوار یک کشتی بشن و به طرف شهر حرکت کنند تا تریستن با نشون دادن ستاره به ویکتوریا، بتونه با اون ازدواج کنه. داخل کشتی ناخدای تنهایی بود که خیلی سریع به تریستن و ستاره علاقمند شد و اونها رو خیلی کمک کرد. موقعی که به خشکی رسیدند و تریستن می خواست از کشتی پیاده بشه ناخدای تنها در گوش تریستن چیزی گفت که ستاره نشنید.
وقتی ستاره از تریستن پرسید که ناخدا در گوشت چه گفت، تریستن جوابی نداد و فقط پرسید: چیز هایی که دیشب می گفتی راست بود؟ و ستاره از اینکه تریستن همه حرف هایش را شنیده سرخ شد و جوابی نداد. تریستن گفت، می دونی ناخدا چه گفت؟ ناخدا گفت: عشق واقعی تو جلوی چشمانت هست، و راست می گفت!
لبخندی روی لب های هردویشان نشست و لب هایشان به هم گره خورد و بوسه ای طولانی آغاز شد. 
 
همه مردم شهر شنیده بودند که هرکس بتواند قلب ستاره را بدست بیاورد زندگی جاویدان خواهد داشت و گمان می کردند که باید قلب ستاره را با خنجر از سینه اش بیرون کشید و آن را خورد! اما تریستن تنها کسی بود که توانست واقعا قلب و عشق ستاره را بدست بیاورد. 
نمی دونم، شاید تریستن هم در شب های تنهایی اش حافظ را باز کرده بود و از زبان حافظ راز قلب ستاره را توانسته بود کشف بکند و معنای واقعی زندگی جاویدان و ارتباطش با قلب ستاره را بیابد. حتما حافظ برای او هم گفته بود:
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق / ثبت است بر جریده عالم دوام ما
 
و اینگونه بود که تریستن و ایوین به عشقی جاویدان رسیدند که به آنان زندگی جاویدان بخشید.
 
(داستانی که خواندید ماجرای فیلم stardust است که دیشب تماشایش کردم)