Wordpress Themes

زنده ام که روایت کنم*

 
وبلاگ نویسی که ننویسه یک آدم مرده به حساب میاد. من هم کمی بیشتر از یک هفته مرده بودم و خبر نداشتم. مرسی بابت نگرانی های دوستانم که سراغ نوشته های من رو در وبلاگم می گرفتند. حقیقت این است که گاهی آدم چرتش می گیرد و در آستانه خوابیدن می رود و چنین موقع هایی هست که یک دوست مهربان می تواند در قلبت فریادی بکشد تا چرتت را پاره کند و خوابت را آشفته سازد و دنیایت را رنگی تازه بزند. چنین دوست هایی بسیار کمیاب و البته با ارزش هستند.
 این چند خط را فقط برای ابراز وجود نوشتم، که بدانید اردشیر زنده است. بامداد نه چندان شیرین هشتم «امرداد» را به قدم زدن در خیابان های پر دود تهران و خوردن چیپس با طعم پنیر و پیاز گذرانده ام  و بعد هم یک ساندویچ سبک و یک دلستر تلخ خورده ام و حالا هم دارم با google reader اخبار را مروری می کنم و هر از گاهی هم با دوستی که از فرسنگ ها دورتر مهربانی را برایم می فرستد گپی می زنم و به همراه صدای برایان آدامز زمزمه می کنم که:
This time is different
And it's all because of you
It's better than it's ever been  ….
 
*عنوان مطلب نام کتابی اثر گابریل گارسیا مارکز است