…ناگهان چهره پسرک دگرگون شد، با خشم به جان اسباب بازی اش افتاد و آن را تکه تکه کرد و به کناری انداخت. روز بعد وقتی در اطاقش تنها نشسته بود حوصله اش سر رفت و یاد عروسک تکه تکه شده اش افتاد و شروع کرد به گریه کردن و صدا کردن مادرش…
پسرک گریه می کرد. پاهایش را به زمین می کوبید و گاهی هم موهای خودش را می کشید. پسرک گریه می کرد و مادرش را کلافه کرده بود. او سرگرمی اش را از دست داده بود صدای گریه اش لحظه به لحظه مادرش را کلافه تر می کرد.
مادر برای اینکه صدای گریه بچه اش را سریع تر خفه کند، تلفن را برداشت و با اسباب بازی فروشی تماس گرفت. از ناله های پسرش گفت. از اینکه او بدون اسباب بازی اش غیر قابل تحمل تر از قبل شده است. از طرف پسرک برای بار هزارم قول داد تا این عروسک وصله پینه شده را دیگر پاره نمی کند.
گریه پسرک دیگر تمام شده بود و لبخند جای آن را گرفته بود. مادر برایش عروسک گرفته بود و او خوشحال و خندان بالا و پایین می پرید.
چند روز بعد ناگهان چهره پسرک دگرگون شد، با خشم به جان اسباب بازی اش افتاد و آن را تکه تکه کرد و به کناری انداخت. روز بعد وقتی در اطاقش تنها نشسته بود حوصله اش سر رفت و یاد عروسک تکه تکه شده اش افتاد و شروع کرد به گریه کردن و صدا کردن مادرش…
ارسال شده در تاریخ ۲۵ خرداد ۸۷ توسط | موضوعات: روزنوشت | نظرات: ۵ نظر
…ناگهان چهره پسرک دگرگون شد، با خشم به جان اسباب بازی اش افتاد و آن را تکه تکه کرد و به کناری انداخت. روز بعد وقتی در اطاقش تنها نشسته بود حوصله اش سر رفت و یاد عروسک تکه تکه شده اش افتاد و شروع کرد به گریه کردن و صدا کردن مادرش…
پسرک گریه می کرد. پاهایش را به زمین می کوبید و گاهی هم موهای خودش را می کشید. پسرک گریه می کرد و مادرش را کلافه کرده بود. او سرگرمی اش را از دست داده بود صدای گریه اش لحظه به لحظه مادرش را کلافه تر می کرد.
مادر برای اینکه صدای گریه بچه اش را سریع تر خفه کند، تلفن را برداشت و با اسباب بازی فروشی تماس گرفت. از ناله های پسرش گفت. از اینکه او بدون اسباب بازی اش غیر قابل تحمل تر از قبل شده است. از طرف پسرک برای بار هزارم قول داد تا این عروسک وصله پینه شده را دیگر پاره نمی کند.
گریه پسرک دیگر تمام شده بود و لبخند جای آن را گرفته بود. مادر برایش عروسک گرفته بود و او خوشحال و خندان بالا و پایین می پرید.
چند روز بعد ناگهان چهره پسرک دگرگون شد، با خشم به جان اسباب بازی اش افتاد و آن را تکه تکه کرد و به کناری انداخت. روز بعد وقتی در اطاقش تنها نشسته بود حوصله اش سر رفت و یاد عروسک تکه تکه شده اش افتاد و شروع کرد به گریه کردن و صدا کردن مادرش…
ارسال شده در تاریخ ۲۵ خرداد ۸۷ توسط اردشیر | موضوعات: روزنوشت | نظرات: ۵ نظر