Wordpress Themes

پیروزی عاشقان در سوییس

 نشانه ها این بار از قلب سوییس ما را نشانه گرفته اند. بازی های فوتبال جام ملت های اروپا که این روز ها در دو کشور سوییس و اتریش در جریان است سرشار از نشانه های بی نظیر و راز های زندگی است. من به طور سنتی طرفدار اسپانیا هستم ولی در این دوره از رقابت ها به چند دلیل از روز اول با گل های ترکیه به هوا می پرم و خوشحال می شوم. دلیل اول اینکه مصطفی دنیزلی، یکی از چندین معشوق ابدی ام ترک تبار است و در شهر ازمیر ترکیه زندگی می کند، دلیل دومش اینکه فاتح تریم، سرمربی تیم ملی ترکیه برای من تجسم یک امپراتور واقعی و عاشق است و دلیل دیگر اینکه عشق مردم و بازیکنان ترکیه به کشورشان برایم بسیار زیباست و وقتی در استادیوم همگی با هم یک صدا فریاد TURKIYE…TURKIYE سر می دهند قلبم به لرزه می افتد و کیف می کنم.

اما همه اینها به کنار، احساس می کنم که این روز ها مجددا دریچه نشانه های کائنات به رویم باز شده و هر طرف را که نگاه می کنم انگار چیزی وجود دارد که می خواهد به من یک پیام را برساند. یادم می آید کمی بیشتر از یک ماه پیش در استادیوم آزادی و در حالی که به معجزه و نشانه ها یقین کامل داشتم با چشمان خودم دیدم که چگونه ساقی بزرگ در دور آخر این بزم و در دقیقه نود و پنج و پنجاه و پنج ثانیه، شراب سرخ رنگ را در پیمانه های ما ریخت و مست می ناب کرد ما را. بعد از آن هم اتفاقاتی افتاد که باعث شد بیشتر نشانه ها را جدی بگیرم و باور داشته باشم.  اما کائنات مجددا در های نشانه هایش را به رویم باز کرده و هر طرفی یک نشانه می بینم. زیبا ترین و بارز ترین این نشانه ها هم در بازی تیم ملی ترکیه و کرواسی بود و در حالی که در دقیقه ۱۱۹ بازی کروات ها به گل رسیدند و در یک دقیقه مانده به انتهای دیدار جشن صعود را گرفته بودند ناگهان ورق برگشت و ترک ها در دقیقه صد و بیست گل زدند تا یک درس بزرگ را به من و همه تماشاگران بازی بدهند.

ترک ها به همه ما یاد دادند که آن کسی که در دقیقه پایانی بازی گل می زند برنده نمی شود، بلکه برنده آن کسی است که امیدش را از دست نداده و دست از تلاش برای بهتر کردن زندگی اش و خارج شدن از گرفتاری که دچار آن شده بر نمی دارد. و البته یکبار دیگر به این باور رسیدم که فوتبال تئاتر زندگی است و جزء به جزء زندگی را می توان در آن یافت و تعمیمش داد به تمام یک عمر. ترک ها امروز در جمع چهار تیم برتر اروپا هستند و هیچ بعید نیست که فینال هم برسند. اما هر اتفاقی که بیفتد و هر نتیجه ای که بدست بیاید آنها برنده اند، زیرا نشان داده اند که برای رسیدن به خوشبختی زیر بار هیچ ذلتی نمی روند و آنقدر عشقشان بزرگ و بی پایان است که جایی برای ترس در قلب آنها باقی نمی گذارد. آنها برنده اند و پیروزی آنها هیچ ارتباطی به نتایجی که روی تابلو استادیوم درج می شود ندارد.

پی نوشت: ناخدای مهربانم برایم جمله ای از ناپلئون را اس ام اس کرده که بی ارتباط به این نشانه هایی که چند روزی است از در و دیوار برایم می بارد نیست:«نبرد های زندگی همیشه به نفع قوی ترین ها و سریع ترین ها پایان نمی پذیرد، گاه برد با آنهایی است که بردن را باور داشته باشند»

 پی نوشت ۲: دو تا یادداشت نوشته ام، یکیش راجع به فاحشه های پست مدرن است و راجع به تغییر معنای فاحشگی در قرن جدید. یکی دیگر که هنوز خیلی باید فکر کنم روش، راجع به دوستانم است و هر کدام را به یک شخصیت سینمایی می خواهم تشبیه بکنم که به زعم خودم برای دوستانم می تواند جالب باشد و خواهند فهمید که راجع بهشان چه فکر می کنم. سه چهار تا سوژه هم در ذهنم دارم که فقط در حد فکر است و شدیدا هم برایم مهم است و نمی خواهم بسوزانمشان. نمی دونم چرا شب امتحان ذهنم در سوژه پرانی فعال میشه. به قول محسن نامجو: درد می کند بدجووووور… 

…اما آن کار را نخواهم کرد

 
"I'd Do Anything for Love (But I Won't Do That)" نام آهنگ زیبایی است که جین اشتاینمن سروده و میت لوف آن را در سال ۱۹۹۳ خوانده است و همان سال هم جایزه گرمی را نیز بدست آورده است.
البته این اهنگ دو صدایی است و بعضی قسمت هایش که بیشتر به دیالوگ شبیه است خانم لورین کراسبی خوانده است.
حوصله اش را ندارم بیشتر این قطعه زیبا را معرفی کنم، فقط همین را بگویم که داستان های جالبی پشت آن است. علاوه بر شعر فوق العاده اش موزیک بی نظیری هم دارد و همیشه من را با خودش می برد به آسمان و حس پرواز می دهد. صدای گرم میت لوف هم بی تاثیر در این حس بی نظیر نیست و خلاصه اینکه خیلی آهنگ جذابی است. متاسفانه قزوین هستم و به اینترنت پر سرعت دسترسی ندارم وگرنه برای دانلود آماده اش می کردم.
نکته جالب این است که در شعرش ابهام زیبایی وجود دارد و هر بیتش تقریبا از دو قسمت تشکیل شده، یکی که می گوید حاضر است هر کاری برای عشق انجام بدهد و دیگری کاری که حاضر نیست انجام بدهد. البته تا پایان آهنگ هم این ابهام باقی می ماند و مشخص نمی شود که دقیقا "اما آن کار را نخواهم کرد" به چه چیزی بر می گردد و این ابهام زیبا ترش کرده است.  جین اشتاین، شاعر این قطعه، نیز می گوید آن کاری که برای عشق نخواهم کرد در همین آهنگ مستتر است و البته در طول آن اشاره های مختصری هم می شود اما در نهایت اینکه "دقیقا" چه کاری را انجام نخواهد داد پنهان باقی می ماند. میت لوف، خواننده آهنگ، نیز در مصاحبه ای گفته است که سوال "آن چه کاری است؟" بیشترین سوالی است که از او پرسیده شده.
ولی به نظر من این سوال می تواند جواب های بی شماری داشته باشد و به شخصیت هر کسی بستگی دارد. هر کسی باید از خودش بپرسد برای داشتن یک رابطه تا کجا باید پیش برود؟ از چه چیز هایی باید بگذرد و در مقابل آن چه چیز هایی بدست می آورد؟ با داشتن آن رابطه چه شخصیتی را کسب می کند و به خود می گیرد؟ آیا چیزی از شخصیتش کم خواهد شد؟ آیا توهین را هم حاضر است تحمل کند؟ آیا اسباب بازی هم حاضر است بشود؟ آیا تو سری خور هم خواهد بود؟ شاعر می تواند منظور دیگری داشته باشد، اما برای من "آن کار را انجام نخواهم داد" به این معنی است که "خودم را کوچک نخواهم کرد" چرا که عشق اگر عشق باشد به بزرگ شدن شخصیت انسان ها منجر می شود نه به خار و حقیر شدنشان…
خیلی می توان راجع به این شعر حرف زد و از زوایای زیادی می توان نگاهش کرد، اما فعلا متن شعر را که خودم ترجمه ای آزاد کرده ام بخوانید. سر فرصت در مورد ان بیشتر خواهم نوشت، قسمت هایی که پر رنگ کرده ام بهش هایی است که خواننده زن این اهنگ می خواند و سایر بخش ها صدای میت لوف است.
 
…و هر کاری برای عشق خواهم کرد
به درون جهنم خواهم رفت و از آن بیرون خواهم آمد
هر کاری برای عشق خواهم کرد،
این حقیقت است و می دانی که هرگز به تو دروغ نمی گویم
اما هرگز حسی که الان داری را فراموش نخواهم کرد
و هر کاری برای عشق حاضرم بکنم، ولی آن کار را نخواهم کرد
هر کاری، هرکاری برای عشق می کنم ولی آن کار را نخواهم کرد
 
بعضی روز ها آسان نیست و بعضی روز ها هم سخت نیست
بعضی روز ها هرگز نمی آیند و اینها همان روزهاییست که پایانی ندارد
بعضی شب ها نفس هایت آتشین است و بعضی شب ها مثل یخ
بعضی شب ها جوری هستی که هیچ وقت ندیده ام و گمان می کنم که بعدا هم نخواهم دید
شاید بگی دیوانه شدم، آره این دیوانه وار است و واقعی
می دانم که می توانی نجاتم دهی، هیچ کس به جز تو نمی تواند نجاتم بدهد
 
تا زمانی که سیارات می چرخند، تا زمانی که ستاره ها می درخشند
تا زمانی که رویا هایت به حقیقت می پیوندند، بهتره که باور داشته باشی
که من حاضرم هرکاری برای عشق انجام دهم و تا پرده آخر این نمایش آنجا خواهم بود
 هرکاری برای عشق می کنم و با تو عهد و قراری می گذارم
اما هرگز خودم را فراموش نخواهم کرد
ولی هر کاری برای عشق انجام خواهم داد، اما آن کار را نمی کنم، نه هرگز نمی کنم
 
من هر کاری برای عشق خواهم کرد
هرکاری که تصورش را بکنی
اما فقط همین یک کار را نمی کنم
 
بعضی روز ها برای سکوت دعا می کنم، بعضی روز ها برای روح
بعضی روز ها هم فقط برای خدای سکس و درامز و راک ان رول دعا می کنم
بعضی شب ها احساسم را از دست می دهم و بعضی شب ها کنترلم را
بعضی شب ها هم خودم رو می بازم وقتی رقص صاعقه وارت را تماشا می کنم
شاید تنها هستم و این چیزی است که لیاقتش را دارم
اما به یک و تنها یک قولم وفادار می مانم
 
تا زمانی که سیاره ها می چرخند، تا زمانی که ستاره ها می درخشند
تا زمانی که دعا هایت مستجاب می شوند، بهتره که باور کنی
که من هر کاری برای عشق خواهم کرد، خودت هم خوب می دانی
من هر کاری برای عشق خواهم کرد و هیچ راه برگشتی هم نخواهد بود
اما تا مدت ها بهتر از کاری که با تو کردم را با کس دیگری نمی توانم بکنم
و هر کاری برای عشق انجام خواهم داد، هر کاری
اما آن کار را نخواهم کرد، نه آن کار را نخواهم کرد
هرکاری که تصورش را هم نمی توانی بکنی برای عشق انجام خواهم داد
اما آن یک کار را انجام نمی دهم
 
نمی توانم شب ها به تو فکر نکنم
هرکاری برای عشق انجام خواهم داد
اما آن کار را نخواهم کرد
نه، نخواهم کرد
 
[صدای دختر]
من را بیدار می کنی؟ کمکم می کنی که بالا بروم؟
من رو به اون شهر رویایی می بری؟
می تونی کاری بکنی که این هوا قدری کمتر سرد باشه؟
 
آره می توانم
آره می توانم
 
کاری می کنی که خاص باشم؟ محکم در آغوشم می گیری؟
زندگی ام را رنگی می کنی؟ از سیاه و سفید ها خسته شده ام
می توانی دنیا را برایم کمی جوان تر و سرزنده تر بکنی؟
 
آره می توانم، اوه همین حالا می توانم انجامش بدهم
 
برایم با دست هایت شعبده بازی می کنی؟
با این شن و ماسه ها می توانی برایم یک شهر زیبا بسازی؟
چیزی به من می دهی که به خانه ببرم؟
 
آره می توانم، همین حالا می توانم انجامش بدهم
 
همه خیالاتم را می توانی برایم به واقعیت تبدیل کنی؟
اگر خیلی گرمم بشود با من آب بازی می کنی؟
من رو به جا هایی می بری که تا به حال نرفته باشم؟
 
آره می تونم، اوه همین حالا می تونم انجامش بدم
 
اما می ترسم بعد از مدتی تو هم همه چیز را فراموش بکنی
مثل عشق سابقم که ناگهان پرده از رویش افتاد
و کاری کرد که در چله تابسنان یخ بکنم
تو هم مرا فراموش خواهی کرد
و به مرور زمان رنگ عوض خواهی کرد
 
این کار را نخواهم کرد، این کار را نخواهم کرد
 
من این سرزمین را می شناسم، قبلا با دوست پسر سابقم همین دور و بر ها بوده ام
ناگهان گرد و خاک به پا خواهد شد و هر دویمان را ناپدید می کند
نکنه تو هم من رو بپیچونی؟
 
نه اینکار رو نمی کنم، این کار رو نمی کنم
من هر کاری برای عشق حاضرم بکنم
اما این کار رو نمی کنم
نه این کار رو نمی کنم  

«اکنون» در شعر خیام

خیام خصلتی دارد که او را از تمام حکمای قبل و بعد خود جدا می کند و آن سادگی و شیوایی زبانش است. او در تمام آثارش از رباعیات تا ریاضیات، بزرگ ترین و محکم ترین استدلال های ممکن را در ساده ترین زبان بیان می کند و خصلت آثارش این است که انسان را به فکر کردن وادار می کند.

مثال های زیادی وجود دارد که این سادگی و شیوایی را تصدیق می کند. مثلا خیام در مورد خوشبختی، که بشر همواره از تعریف آن عاجز بوده، به راحتی در چهار مصرع می گوید:

خوشبخت هر آنکه نیم نانی دارد / یا در خور خویش آشنایی دارد

نه خادم کس بود نه مخدوم کسی / گو شاد بزی که خوش جهانی دارد 

به همین دلیل است که او را "حکیم" خطاب می کنند و "متفکر" می خوانندش. چون خوانندگان آثارش را مجبور به تفکر و اندیشیدن می کند و با ذهن درگیر می شود

اما چیزی که در لایه لایه های شعر خیام همیشه وجود دارد و انگار که بخشی جدا نشدنی از تفکر اوست، ستایش "اکنون" و نکوهش گذشته و آینده است. من فکر می کنم دلیل همه موفقیت ها و جاودانگی عمر خیام تنها به این باز می گردد که تا زمان او هیچ انسان دیگری تا این حد به "اکنون" توجهی نداشته و البته بعد از او هم قرن ها طول کشید تا در کشور های صنعتی به اهمیت اکنون پی بردند و به قول عطار "فرزند زمان خویشتن" شدند و هر پیشرفتی که بعد از قرن نوزدهم بوجود آمده زاییده توجه انسان ها به مهمترین زمان زندگیشان یعنی "اکنون" بوده است و عمر خیام این زمان مهم را در هشتصد سال پیش متوجه شده بود و زندگی و اشعار و آثارش را بر پایه همین "اکنون" به پیش می برد و مانند یک حکیم سوسیالیست و مصلح اجتماعی سعی داشت تا همگان را متوجه این زمان مهم بکند و با استفاده از زبان شیوا و بیان ساده اش بسیار هم موفق بوده است. مثلا در جایی از رباعیاتش می گوید

چون عهده نمی شود کسی فردا را / حالی خوش کن تو این دل شیدا را

می نوش بنور ماه ای ماه که ماه / بسیار بتابد و نیابد ما را 

یا در جایی دیگر بیان می کند که کل مقصود و هدف زندگی این است که انسان از حیاتش لذت ببرد و خوش باشد و لازمه آن فراموش کردن اتفاقات گذشته و دلبستن به "اکنون" است

با باده نشین که ملک محمود این است / وز چنگ شنو که لحن داوود این است

از آمده و رفته دگر یاد مکن / حالی خوش باش زانکه مقصود این است 

گاهی اوقات هم بر عقاید پوسیده ما تازیانه می زند و سختی کشیدن در "اکنون" به امید لذت بردن در فردا را به سخره می گیرد

گویند کسان بهشت با حور خوش است / من می گویم که آب انگور خوش است

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار / کاواز دهل شنیدن از دور خوش است 

خیام به روشنی بیان می کند که زندگانی در ذات خود آنقدر زیبایی ها و لذت ها دارد که حیف است آن را به انتظار کشیدن و غصه خوردن حرام کنیم. حتی در قسمتی از اشعارش به پوچی دنیا اشاره می کند و می گوید که باید زندگی را رها کرد و از آن لذت برد

بر لوح نشان بودنی ها بوده است / پیوسته قلم ز نیک و بد فرسوده است

در روز ازل هرآنچه باید دادست / غم خوردن و کوشیدن ما بیهوده است 

و البته این "اکنون" آنقدر لذت بخش و با ارزش است که باید قدر آن را دانست. مانند بهار است که باید در وقتش درکش کرد و چون از آن بگذرد خوشی آن هم می رود

  بر چهره گل نسیم نوروز خوش است / در صحن چمن روی دل افروز خوش است

از دی که گذشت هرچه گویی خوش نیست / خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است

خیام فقط گذشته را نکوهش نمی کند بلکه به آینده هم می تازد و فریاد می زند که دم را غنیمت بشماریم و آنان که "اکنون" را از فدای فردا می کنند را بی خرد می داند:

امروز تو را دسترس فردا نیست / و اندیشه فردات بجز سودا نیست

ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست / کاین باقی عمر را بقا پیدا نیست

و می گوید حال که عمر ما با سرعت به جلو می رود بهتر است از لحظه لحظه اش لذت ببریم و خودمان را گرفتار چیز های بی ارزش نکنیم تا پشیمان نشویم:

این قافله عمر عجب می گذرد / دریاب دمی که با طرب می گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری / پیش آر پیاله را که شب می گذرد

باز هم در نکوهش فردا می گوید:

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم / وین یکدم عمر را غنیمت شمریم

فردا که از این دیر کهن در گذریم / با هفت هزار سالگان سر به سریم

و بی وفایی روزگار را بزرگترین دلیل برای ارزشمند بودن "اکون" می داند:

بر خیز و مخور غم جهان گذران / بنشین و دمی به شادمانی گذران

در طبع جهان اگر وفایی بودی / نوبت به تو خود نیامدی از دگران

و آنانی را که نشسته اند و در "اکنون" برای فردایشان نقشه می کشند را مسخره می کند و می گوید:

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه / وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه

پرکن قدح باده که معلومم نیست / کاین دم که فرو برم برآرم یا نه

شاید بتوان همه این ابیاتی که خیام در ستایش "اکنون" سروده را در این رباعی خلاصه کرد:

از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن / فردا که نیامدست فریاد مکن

بر نامده و گذشته بنیاد مکن / حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

 

پسرک و اسباب بازی اش

 
…ناگهان چهره پسرک دگرگون شد، با خشم به جان اسباب بازی اش افتاد و آن را تکه تکه کرد و به کناری انداخت. روز بعد وقتی در اطاقش تنها نشسته بود حوصله اش سر رفت و یاد عروسک تکه تکه شده اش افتاد و شروع کرد به گریه کردن و صدا کردن مادرش…
 
پسرک گریه می کرد. پاهایش را به زمین می کوبید و گاهی هم موهای خودش را می کشید. پسرک گریه می کرد و مادرش را کلافه کرده بود. او سرگرمی اش را از دست داده بود صدای گریه اش لحظه به لحظه مادرش را کلافه تر می کرد.
 
مادر برای اینکه صدای گریه بچه اش را سریع تر خفه کند، تلفن را برداشت و با اسباب بازی فروشی تماس گرفت. از ناله های پسرش گفت. از اینکه او بدون اسباب بازی اش غیر قابل تحمل تر از قبل شده است. از طرف پسرک برای بار هزارم قول داد تا این عروسک وصله پینه شده را دیگر پاره نمی کند.
 
گریه پسرک دیگر تمام شده بود و لبخند جای آن را گرفته بود. مادر برایش عروسک گرفته بود و او خوشحال و خندان بالا و پایین می پرید.
 
چند روز بعد ناگهان چهره پسرک دگرگون شد، با خشم به جان اسباب بازی اش افتاد و آن را تکه تکه کرد و به کناری انداخت. روز بعد وقتی در اطاقش تنها نشسته بود حوصله اش سر رفت و یاد عروسک تکه تکه شده اش افتاد و شروع کرد به گریه کردن و صدا کردن مادرش… 

پسرک و اسباب بازی اش

 
…ناگهان چهره پسرک دگرگون شد، با خشم به جان اسباب بازی اش افتاد و آن را تکه تکه کرد و به کناری انداخت. روز بعد وقتی در اطاقش تنها نشسته بود حوصله اش سر رفت و یاد عروسک تکه تکه شده اش افتاد و شروع کرد به گریه کردن و صدا کردن مادرش…
 
پسرک گریه می کرد. پاهایش را به زمین می کوبید و گاهی هم موهای خودش را می کشید. پسرک گریه می کرد و مادرش را کلافه کرده بود. او سرگرمی اش را از دست داده بود صدای گریه اش لحظه به لحظه مادرش را کلافه تر می کرد.
 
مادر برای اینکه صدای گریه بچه اش را سریع تر خفه کند، تلفن را برداشت و با اسباب بازی فروشی تماس گرفت. از ناله های پسرش گفت. از اینکه او بدون اسباب بازی اش غیر قابل تحمل تر از قبل شده است. از طرف پسرک برای بار هزارم قول داد تا این عروسک وصله پینه شده را دیگر پاره نمی کند.
 
گریه پسرک دیگر تمام شده بود و لبخند جای آن را گرفته بود. مادر برایش عروسک گرفته بود و او خوشحال و خندان بالا و پایین می پرید.
 
چند روز بعد ناگهان چهره پسرک دگرگون شد، با خشم به جان اسباب بازی اش افتاد و آن را تکه تکه کرد و به کناری انداخت. روز بعد وقتی در اطاقش تنها نشسته بود حوصله اش سر رفت و یاد عروسک تکه تکه شده اش افتاد و شروع کرد به گریه کردن و صدا کردن مادرش…