بایگانی برای اردیبهشت, ۱۳۸۷

قصه مردی که نخواست عاشق باشد…

 

روزی که از پاریس چمدان هایش را جمع کرد و عازم بارسلونا شد را همه هواداران بارسا به یاد دارند، پسر جوان و سبزه رویی که انگار خداوند او را با لبخندی همیشگی خلق کرده بود خیلی زود محبوب قلب های مردم کاتالونیا و تقریبا همه جهان شد. ابتدا او را با پله و مارادونا و زیدان مقایسه می کردند و می گفتند که می تواند روزی بهترین بازیکن جهان باشد، اما همه خیلی زود فهمیدند او از جنس دیگری است. او رونالدینیو بود، مردی مثل هیچ کس. ابر ستاره ای که حضورش مثل یک جواهر بر پیشانی تاج باشگاه بارسلونا بود و آنقدر عالی و خوب بازی را بلد بود که خیلی زود مارادونا و پله به کناری گذاشته شدند و او لقب "بهترین بازیکن تمام دوران" را به خود اختصاص داد.

با حضور او بود که بارسا توانست سالها ناکامی و سرخوردگی اش را جبران کند، با حضور او بود که بارسا توانست قهرمان دوباره لالیگا باشد و با حضور او بود که جام قهرمانی اروپا بر فراز کاتالونیا به پرواز درآمد. بله همه به یمن حضور رونالدینیو در زمین فوتبال بود ولی بعد از گذشت مدتی، رونی دیگر آن رونی سابق نبود، انگار که ناگهان زیر بار فشار توقعات کمرش خم شد و به سرعت نزول کرد. دیگر خبری از حرکات دلفریبش در زمین سبز فوتبال نبود و به جای آن، رونالدینیو بر روی بدن دختر خانم های زیبای اسپانیایی هنر نمایی می کرد. رونی دیگر لبخند هم نمی زند. او عشق واقعی را دید، آن را لمس کرد و بر آن بوسه زد ولی نخواست، نخواست که عاشق باشد و ترجیح داد با عشق های کوچک تر خود را سرگرم کند. او یک عشق بزرگ را، رهبری پر ابهت ترین تیم جهان را، فریاد ۹۸ هزار نفر تماشاگر در استادیوم نیوکمپ را دید، بویید و چشید، اما نخواست. او یک کوه پر ابهت بود که قدر خود را نمی دانست و دلش می خواست تپه ای حقیر در کنار یک رودخانه گل آلود باشد. 

فصل اخیر لالیگا به زودی به پایان می رسد، رونالدینیو خیلی وقت است که برای بارسلونا بازی نکرده و از خبر ها اینطور بر می آید که آخر فصل بارسلونا را به مقصد میلان ترک خواهد کرد. یادش بخیر، یک روز و روزگاری حتی شایعه رفتن رونالدینیو اشک هواداران بارسلونا را در می آورد و او بود که مصرانه به همه هوادارانش اطمینان می داد و می گفت:«رونالدینیو همیشه در بارسلونا می ماند» و حالا هواداران بارسلونا به اخبار مذاکره او با میلان گوش می کنند و این جمله او را به خاطر می آورند و پیش خود می گویند:«آیا این همان رونالدینیوی ماست؟» و پاسخ قطعا یک نه بزرگ خواهد بود. رونی راست می گفت، او هرگز از بارسلونا نمی رفت، ولی مساله اینجاست که این بازیکنی که قرار است انتهای فصل بندر بارسلونا را ترک کند حتی ذره ای به عشق ابدی و جاویدان مردم کاتالونیا شباهت ندارد. او می رود ولی عشق مردم بارسلونا نمی میرد. شاید خاطرات زیبا، آن دریبل های دلفریب و گل های هیجان انگیز، آن دستمال های سفید که هواداران رقیب برای تحسین او در هوا چرخاندند و آن گل زیبا به چلسی و آن رقصیدن ها و شادی های پس از گل تنها چیز هایی باشد که در ذهن عاشق پیشگان بارسلونایی باقی مانده باشد و گه گاهی قطره اشکی برای مردی که نخواست عاشق باشد از چشم هایمان سرازیر شود. ولی دست آخر اشک ها پاک می شوند و امید در چشم ها برق خواهد زد. رونالدینیو می رود ولی این عشق و امید است که زنده می ماند. 

۵ دیدگاه » اردیبهشت ۱۷م, ۱۳۸۷

ای آفتاب پاک اندیش…

 راست می گویی، این صدای فاصله هاست. صدای فاصله هایی است که هرچقدر هم دور باشند نزدیک اند. آنقدر نزدیک که انگار درون سینه ام حسش می کنم. آنقدر نزدیک که انگار با هر ضربان قلبم به درون رگ هایم به حرکت در می آید و زندگی دوباره را ناشی می شود و سینه ام را پر نور می کند. آنقدر پر نور که گاهی آفتاب هم در برابرش کم می آورد و شرم می کند از تابیدن خویش و غروب می کند از شرم، ولی تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد. تو یک صبح پر امید هستی به وسعت همین لحظه ای که در آنیم. لحظه ای که دیروز و فردا ندارد و همه ابدیتش در همین زمان گسترده شده است. تو مثل صبح، سرشار از صداقتی. آه نه… صبح هم بر صداقت تو رشک می برد. تو مثل هیچ کس نیستی و هیچ چیز مثل تو نیست. بی نظیری و بی مانند. عجب تلاش بیهوده ای کردم برای تشبیه کردنت. 

تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش

تو را چه وسوسه ای از عشق باز می دارد؟

کدام فتنه بی رحم، عمیق ذهن تو را تیره می کند از وهم؟

شب آفتاب ندارد

و زندگانی من بی تو

چو جاودانه شبی، جاودانه تاریک است

تو در صبوری من

اشتیاق کشتن خویش

و انهدام وجود مرا نمی بینی

منم که طرح مودت به رنج بی پایان

و شط جاری اندوه بسته ام اما

تو را چه وسوسه ای از عشق باز می دارد؟

تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش؟

ز من چگونه گریزی

تو وگریز از خویش؟

به سوی عشق بیا

وارهان دل از تشویش  

پی نوشت: شاعر این عاشقانه زیبا، حمید مصدق است. 

۱ دیدگاه » اردیبهشت ۱۶م, ۱۳۸۷

بر نیامد از تمنای لبت کامم هنوز…

آخ نا خدا، نا خدای من…مدت هاست باران نیامده! آسمان را چه شده است؟!
می بینی نا خدا، حتی ابر هم در آسمان می آید، از آن ابرهایی که می بینی و می گویی هر لحظه ممکن است ببارد، ولی آسمان بغضش را فرو می برد و باد ابرها را با خود خواهد برد و ما از قدم زدن زیر الطاف آسمان محروم می مانیم.
کاش یک باران حسابی ببارد، از همان باران هایی که وقتی می بارد او را با خود می آورد. از همان باران هایی که زیر آن خیس خیس شویم و بلند بخندیم و آخر سر بگوییم: بر نیامد از تمنای لبت کامم هنوز…

پی نوشت: این چند خط را دیروز زیر مطلبی در وبلاگ ناخدا به عنوان کامنت گذاشتم. یکهو هوس کردم روی وبلاگم بگذارمش 

۱ دیدگاه » اردیبهشت ۱۲م, ۱۳۸۷

Newer Posts


بهترین راه برای دنبال کردن مطالب این وبلاگ، استفاده از خوراک آن است.

شبکه‌های اجتماعی

تقویم

می 2008
ش ی د س چ پ ج
« Apr   Jun »
 12
3456789
10111213141516
17181920212223
24252627282930
31  

دسته بندی ها

Spam Blocked

تبلیغات