رویای آریایی

attention

my last yahoo id (viva_barca0o0) has just been hacked

the new one is: ardeshiir1899 you can add me and keep in touch if you'd like to

many thanks

ardeshir

Portfolio

بلاگ رول

آرشیو

Feed

اطلاعات

عشق است و بس

یکشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۷
 
 
من هم آنجا بودم. با صد و بیست هزار قلب دیگر یصکدا و هم نفس. من هم آنجا بودم ولی آن مستطیل سبز و آن ۲۲ بازیکنی که رویش می دویدند و آن توپی که می چرخید برایم چیزی بیشتر از آنی بود که ظاهرش نمایش می داد. من در آن زمین عشقم را به مزایده گذاشته بودم. عشقم را گذاشته بودم وسط و فریاد کشیدم که همه دارایی من این است. روی آن می خواهم قمار کنم. حریفم خندید و گفت: همین؟ گفتم آره همین.
با تمسخر من را روی میز نشاند و کارت ها را پخش کرد. من را از پیش باخته می دانست. چشم هایش می خواندم که می گفت: عجب دیوانه ای، دار و ندارش همین قلب مچاله شده است! ولی من مطمئن بودم. می دانستم که قلبم معجزه می کند. به همه عظمت عشقی که به تو دارم قسم می خورم. یک لحظه، حتی به اندازه یک نفس که فرو می رود هم شک نکردم که ممکن است چیزی به جز قهرمان شدن عاشق بی شش امتیاز رخ دهد.
دقیقه نود بود. به آسمان نگاه کردم. به ابرهایی نگاه کردم که احتمالا دقایقی قبل از آنکه به بالای سر من برسند، بر فراز قامت رعنای تو عبور کرده بودند. به نسیمی که می وزید گوش سپردم، از او پرسیدم:«چون است حال بستان / ای باد نوبهاری؟» و آنها به من خبر دادند که تو هم گوش به رادیو داری و منتظر نتیجه قمار عاشقانه من هستی. ایستادم. در ورزشگاه همهمه عجیبی بود. اسمت را بلند فریاد کشیدم. فریادم را تا جایی که نفسم اجازه می داد ادامه دادم بعد از آن نگاهم را منتظر حضور کمک داور کردم که می خواست وقت تلف شده را اعلام کند. ۷ دقیقه. انتظار داشتم که پنج دقیقه باشد. پنج، همان عدد مقدسی که گواهی از عشق ما می دهد! اما داور گفت هفت دقیقه. توی ذوقم خورد. ولی گفتم عیب ندارد. دلم را به این خوش کردم که دو دقیقه بیشتر وقت برای حمله است. همه عشقم را متمرکز کردم و سعی کردم تمام زمین فوتبال را در نگاهم جای بدهم. سرم را برگرداندم و ساعت را دیدم: ۹۰+۵ ! وقتش بود. اگر معجزه ای قرار بود رخ بدهد هیچ زمانی زیبا تر از این نبود که نود و پنج دقیقه از بازی گذشته باشد و وارد دقیقه نود و ششم بشویم. ثانیه ها را می شمردم. نباید ساعت نود و شش دقیقه را تمام می کرد. زمان گل باید کسری از ۹۰+۵ می بود. نیمکت نشینان تیم رقیب داشتند مهیایی دور قهرمانی و جشن و شادی می شدند که ناگهان ساعت روی ۹۰+۵ ایستاد. همه چیز کند می رفت و هیچ صدایی را نمی شنیدم. یک توپ به ناخدای ما کریم باقری رسید، او هم فرستاد برای سپهر حیدری که من فراموش کرده بودم هیچ کس شایسته تر از او برای تکمیل معجزه نیست و ناگهان: معجزه
ناگهان سرعت بازی به روند عادی خود برگشت. سکوتی که من تجربه اش کردم تمام شد و فریاد صد و بیست هزار نفری ما آغاز شد. اشک ریختم. اشک ریختم و اشک ریختم. عشق تو معجزه کرد. عشق تو عاشق بی شش امتیاز را قهرمان کرد. عشق تو کاری کرد که صد و بیست هزار نفر یکصدا فریاد بکشند: شش امتیاز کم بشه، باز هم قهرمان میشه
یک دقیقه بعد، قاضی میدان سوت پایان مسابقه را زد. کاش خودت انجا بودی و معجزه عشقت را می دیدی. شاید اگر بودی بیشتر به خودت می بالیدی که قادر هستی چنین شور و عشقی را ایجاد کنی. امروز بیشتر از سی میلیون پرسپولیسی مدیون تو هستند و شاید هیچ کدامشان هم خبر از این دین نداشته باشند.
زیبای من؛ از امروز زندگی من روند هیجان انگیز تری پیدا کرده است. معجزه عشقت را از نزدیک دیدم و بیشتر دیوانه ات شده ام. قمار زندگی ام را با برگ آسی که تو در دستم گذاشتی برده ام و پیروزی ام را با سی میلیون نفر دیگر تقسیم کرده ام.
با چشمان خودم، یک عاشق چون خودم را دیدم و از او چیز های بسیاری آموختم. از پرسپولیس آموختم که مهم نیست شش امتیاز کم بشود، اگر عاشق باشی می توانی قهرمان بشوی. از پرسپولیس یاد گرفتم، مهم نیست که دقیقه نود و پنج باشد. اگر عاشق باشی می توانی گل بزنی. از پرسپولیس یاد گرفتم که مهم نیست تو را با همان چوبی برانند که بقیه را، اگر عاشق باشی دوام می آوری. از پرسپولیس یاد گرفتم که مهم نیست اگر اشتباهات دیگران شش امتیازی را که با زحمت بدست آورده ای از تو بگیرد و معشوقت را از تو دور کند، اگر عاشق باشی فراقش را به راحتی تحمل می کنی و در سی و چهارمین و آخرین بازی، و در آخرین دقیقه از بازی ناگهان لب هایت را قفل شده بر روی لب های معشوق و جام قهرمانی می بینی. آری نازگل زیبا و مهربان من، معجزه حقیقت دارد. من امروز و با چشم های خودم آن را به نظاره نشستم. تو هم حرف عاشقت را، که تمام دارایی اش یک قلب پر از عشق است بپذیر و ایمان بیاور که معجزه ها واقعی هستند. خودت را دست کم نگیر، سعی نکن چیزی نشان بدهی که نیستی…
گفتنی ها در باره این بازی بسیار است و همه اش را خواهم نوشت. اما فعلا می خواهم از تو اجازه بگیرم و برای اولین بار در تمام طول مدتی که عاشق تو بوده ام روی سخنم را از تو برگردانم و درود های بی پایانم را نثار دوستان در ظاهر غریبه و در باطن آشنایی بکنم که با نوشته های اخیر من عشق هایشان را به من گره زدند و یکصدا برای پیروزی  قلب عاشقم در این قمار هیجان انگیز دعا کردند. کامنت هایتان در پای مطالب وبلاگ خودم و همینطور کامنت های وبلاگ پدر مهربانم، تورج عاطف، برای من یک دنیا امید و انگیزه و ایمان بود. مرسی که کنارم بودید و عشقتان را نصیبم کردید. همه تان را دوست دارم.
 
پی نوشت: در همین زمینه وبلاگ تورج عاطف را بخوانید 

دلم برای کسی تنگ است…

جمعه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۷

دلم برای کسی تنگ است
 که آفتاب صداقت را
به میهمانی گلهای باغ می آورد
و گیسوان بلندش را به بادها می داد
و دستهای سپیدش را به آب می بخشید
دلم برای کسی تنگ است
 که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
 وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
 که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را نثار من می کرد
 دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال
 و در جنوب ترین جنوب
 همیشه در همه جا آه با که بتوان گفت
که بود با من و
پیوسته نیز بی من بود
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود
 کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
 کسی …. دگر کافی ست

حمید مصدق

معجزه رخ می دهد…

چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۷

سلام نازگل

امروز زد به سرم و روی عشقت قمار کردم. البته تصمیمش را از دیشب گرفته بودم و در نوشته قبلی هم توضیح داده ام. فکر کنم مطلب قبلی را خوانده ای، چون همان موقع که نوشتمش آنلاین بودی و لینک را برایت فرستادم. 

من از اول هم مطمئن بودم که عشق معجزه می کند. ولی می خواستم عشقم را به آزمون بکشم و به خودم می گفتم اگر عشق من به تو یک عشق بزرگ و واقعی باشد قطعا معجزه باید بکند. الان که بهش فکر می کنم می بینم عجب قمار ترسناکی کردم، اگر معجزه رخ نمی داد من چگونه بعد از امروز زندگی می کردم؟ ولی به جان خودت از اول هم به عشقم مطمئن بودم و می دانستم اگر تمام عشقی که به تو دارم را با کائنات به اشتراک بگذارم همان نتیجه ای را که دلم می خواهد می گیرم و حتی یک دقیقه هم شک نکردم. ولی الان که معجزه را دیده ام به خودم می گویم عجب دیوانه ای هستم ها!

آره نازنینم، امروز رفتم استادیوم آزادی و همه عشقم را منتقل کردم به بازیکنان پرسپولیس که این فصل خیلی مظلوم بوده اند و خیلی ها سعی کرده اند تا به ناحق او را از معشوقش دور کنند و حتی شش امتیاز از مجموع امتیازاتی که این تیم با سختی بدست آورده را از او گرفته اند. پرسپولیس بعد از کم شدن این شش امتیاز فقط و فقط به یک معجزه احتیاج دارد که بتواند باز هم قهرمانی را از آن خود بکند. همین مساله بود که باعث شد عشقت و قلبی که متعلق به تو است را بردارم و به استادیوم آزادی بروم تا معجزه را از نزدیک ببینم. می دانی نازگل، می گویند انسان های معدودی این شانس را در طول زندگیشان داشته اند که معجزه را با چشم های خودشان تماشا کنند. من یکی از همان انسان های معدود هستم و همه این را مدیون تو و عشقی که به من هدیه داده ای هستم.

یک کار دیگر هم کردم تا خیالم از همه بابت مطمئن باشد، می دانی چه کار؟ رفتم و درست در جایی از استادیوم نشستم که رو به غرب، در واقع رو به جایی که تو در آن حضور داشتی، باشد. نمی خواستم وقتی معجزه رخ داد پشتم به تو باشد.

گل اول بازی را که پرسپولیس زد  من دست هایم را مشت کردم و به آسمان پریدم و چشمانم را به آسمان دوختم و چهره زیبایت را در میان ابر ها دیدم. چند دقیقه مانده به پایان نیمه اول تیم حریف موفق شد یک گل وارد دروازه تیم پرسپولیس بکند و بازی در پایان نیمه اول مساوی تمام شد. بازی یک-یک بود و چهل و پنج دقیقه به پایان بازی مانده بود و من ذره ای شک نداشتم و وقتی بازیکنان پرسپولیس به زمین آمدند روی تک تک آنها تمرکز کردم و سعی کردم عشقی که به تو دارم را به آنها بتابانم. باز هم برای اینکه قمار سنگین تری کرده باشم روی یک بازیکن پرسپولیس به اسم پژمان نوری که فکر کنم در این فصل اصلا گل نزده بود بیشتر تمرکز کردم و سعی کردم او را وسیله معجزه بکنم. نیمه دوم شروع شد و پرسپولیس دیوانه وار حمله می کرد. حریف هم تیم ضعیفی نبود و شانس زیادی برای قهرمانی داشت ولی در نیمه دوم هیچ حرفی برای گفتن نداشت و اسیر حملات دیوانه وار و عاشقانه پرسپولیس شده بود. گل دوم را پرسپولیس دقیقه شصت به ثمر رساند و دقایقی بعد هم گل سوم به ثمر رسید، معجزه در حال وقوع بود ولی هنوز تکمیل نشده بود. شاید باورت نشود ولی پرسپولیس در هفته های اخیر هر وقت یک گل زده عقب کشیده و سعی کرده تا دفاع کند ولی در بازی امروز انگار سیر نمی شدند و حتی بعد از زدن گل سوم هم حملات دیوانه وارشان را ادامه می دادند و صد هزار نفر تماشاگر هم بدون وقفه این تیم را تشویق می کردند، انگار همه می خواستند معجزه را تکمیل کنند.

…و بالاخره آخرین نمای این معجزه تمام عیار رخ داد و پژمان نوری هم موفق شد که گل بزند و نتیجه را چهار بر یک بکند. راستش را بخواهی اشک از چشمانم سرازیر شد. معجزه جلوی چشمانم رخ داده بود و نتوانستم خودم را نگه دارم. یک هوادار پرسپولیس که روی صندلی جلویی من نشسته بود همچنان که بالا و پایین می پرید من را در آغوش کشید و دو تایی خوشحالی کردیم و وقتی آغوشش را باز کرد دیدم چشمان او هم خیس شده، چند ثانیه نگاهم کرد و زد زیر خنده و دو تایی، دو تایی که نه! صد هزار تایی، به جیغ کشیدن ادامه دادیم.

در تمام نود دقیقه، مثل باقی دقایقی که در این چند ماه پشت سر گذاشته ام، تنها تو در فکرم بودی. تو و عشقی که به تو دارم در این قمار زندگی برگ برنده من است. تا امروز من احساس قمار بازی را داشتم که یک ورق در دستانش قرار دارد و نمی داند این ورق چه خالی است. اما امروز و در یک زمین ورزشی که شاید در ظاهر چندان جای عاشقانه ای به نظر نیاید، این ورق را برگرداندم و دیدم که «آس دل» است. 

آه باز هم مخاطبم تو شدی و اصلا حواسم نیست که چقدر دارم حرف می زنم. فکر کنم اگر رهایش بکنم همینطور قلمم سر بخورد و تا اذان صبح فردا یک ریز بنویسم برایت. رکورد صحبت کردن تلفن در جهان که دربست در اختیار من و توست و عمرا هیچ کس حتی نمی تواند نزدیک به رکورد ما بشود، کاملا این توانایی را در خودم می بینم که درباره تو و برای تو ساعت ها بنویسم و رکورد نوشتن متوالی را نیز از آن خودم بکنم! گفتنی ها بسیار است، باشد در یک فرصت دیگر…

می دوستمت

اردشیرِ تو 

 

یک قهرمانی به یاد ماندنی

سه شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۷

 

یک لحظه چشمانتان را ببندید و به یکی از بهترین اتفاق های زندگیتان فکر کنید. قطعا برای رخ دادنش تلاش زیادی کرده اید و شاید سختی هایی را از سر گذرانده باشید و هفته ها، بلکه ماه ها، منتظر رخ دادنش بوده اید. حالا چشمانتان را باز کنید، به این فکر کنید که این اتفاق زیبا بدون پشت سر گذاشتن روز های سخت و بدون هیچ تلاش و کوششی برایتان میسر شده بود، در این صورت آیا باز هم همینقدر شیرین و زیبا به نظر می آمد؟ گمان نمی کنم.

بگذارید یک خورده ماجرا را پیچیده تر کنم! بعضی آرزو ها هست که از همان ابتدا هم بر همه ما معلوم است که نیاز به تلاش و کوشش زیادی دارد. شما خود را برای همه جور تلاش و کوششی آماده کرده اید تا به هدف مطلوبتان برسید اما ناگهان وسط راه به یک «قفل بزرگ بر روی یک در بزرگ» می رسید. قفلی که ظاهر دردناک و وحشتناکی دارد و برای انسان های ضعیف مثل یک بن بست غیر قابل عبور به نظر می رسد. شرط می بندم که همه با من هم نظرید که عبور از این در بزرگ یک نتیجه دارد و فقط و فقط به شیرین تر شدن پایان ماجرا کمک می کند.

می خواهم یک مثال ملموس تر بزنم؛ باشگاه پرسپولیس در این فصل از رقابت های فوتبال لیگ برتر فوتبال ایران، بازی های خوبی را از خود به نمایش گذاشته و هفته های بسیار زیادی را در صدر جدول قرار داشته است و بعد از تحمل دوری شش ساله از جام قهرمانی، از ابتدای این فصل به قصد وصال به جام بازی ها را شروع کرد. طبیعتا مسئولین و بازیکنان پرسپولیس می دانستند که برای رسیدن به قهرمانی باید سختی های بسیار شیرینی را تحمل کنند و سی و چهار هفته بازی های زیبا و تماشاگر پسند را به نمایش بگذارند و مطمئن بودند که با همراهی قلب ها و انرژی های بیشتر از سی میلیون طرفدارش مطمئنا رسیدن به قهرمانی مسلم خواهد بود. با علم به همه این سختی ها و غم های شیرین و شکرین پرسپولیس بازی ها را شروع کرد و یکی یکی مراحل سخت و طاقت فرسایی را پشت سر گذاشت و باعث پدید آمدن اشک ها و لبخند های بسیاری شد و به قول سرمربی اش، قلب شیر را به نمایش گذاشت. اما ناگهان و درست موقعی که دیگر همه داشتند مطمئن می شدند که پرسپولیس قهرمان بلامنازع لیگ فوتبال ایران است به خاطر یک بدهی صد هزار دلاری به یک بازیکن خارجی، که هرچند توانسته بود وارد قلب و حریم عشق پرسپولیس شود اما هرگز حتی ذره ای کارایی برای پرسپولیس نداشت و بویی از عشق نبرده بود، با شکایت و شکایت کشی مواجه شد و سرانجام در دادگاه بین المللی ورزش پرسپولیس محکوم شد و مجبور شد تاوان اشتباه مدیران قبلی را با کسر شش امتیاز از مجموع امتیازاتی که در این فصل به سختی بدست آورده بود بپردازد. جالب اینکه اصلا هیچ کدام از بازیکنان و مدیران فعلی پرسپولیس هیچ نقشی در بدهکاری صد هزار دلاری پرسپولیس نداشتند و در واقع مصداق همان ضرب المثل معروف است که می گوید:«گنه کرد در بلخ آهنگری / به شوشتر زدند گردن مسگری»

بعد از کسر این شش امتیاز و دور شدن اجباری پرسپولیس از معشوق و جام قهرمانی، تیم متحمل سختی و غم های شیرین تری شد. حالا دیگر پرسپولیس در صدر چدول نیست و رقیب ثروتمند و تازه به دوران رسیده اش صدر جدول را در اختیار دارد. این در حالی است که اگر این شش امتیاز از تیم کسر نشده بود الان و در فاصله چهار روز مانده به پایان رقابت ها پرسپولیس با چهار امتیاز اختلاف در صدر جدول قرار داشت و راه رسیدن به قهرمانی برایش بسیار آسان بود. اما امروز پرسپولیس کار سخت و فوق العاده هیجان انگیزی را پیش رو دارد و فکر می کنم همه شما با من هم عقیده باشید که اگر یک تیم فوتبال بتواند با وجود کم شدن نا حق شش امتیاز از مجموع امتیازاتی که با زحمت بدست آورده به عنوان قهرمانی برسد خیلی لذت بخش تر خواهد بود. پرسپولیس پر افتخار ترین تیم تاریخ لیگ فوتبال ایران است و قهرمانی های بسیاری را بدست آورده ولی به جرات می توان گفت که قهرمانی با وجود کسر شش امتیاز چیزی است که تا ابد در ذهن همه عاشقان فوتبال باقی خواهد ماند و هرگز فراموش نخواهد شد.

قشنگ ترین و هیجان انگیز ترین قسمت ماجرا این است که پرسپولیس در دو بازی باقی مانده ای که پیش رو دارد باید با دو رقیب اصلی اش یعنی صبا باطری و سپاهان مسابقه بدهد و با پیروزی در این دو دیدار و جلوی چشم رقبا می تواند قهرمان لیگ برتر شود. فردا ساعت ۱۶:۱۵ دقیقه در استادیوم آزادی بازی پرسپولیس و صبا باطری برگذار می شود و شنبه هم در آخرین دیدار پرسپولیس به مصاف سپاهان می رود، من تا کنون هر وقت که بازی های پرسپولیس را در استادیوم تماشا کرده ام این تیم پیروز شده است. فردا هم قلب عاشقم را به استادیوم آزادی می برم تا همه عشقم را با قهرمانی به اشتراک بگذارم که شش امتیاز از او کم کرده اند و سعی شده تا به زور او را از رسیدن به قهرمانی دور کنند. پرسپولیس تنها صد و هشتاد دقیقه با بوسیدن جام قهرمانی فاصله دارد. ما به عشق خود مطمئنیم و فردا آن را یکصدا فریاد خواهیم زد و یک قهرمانی استثنایی را به یادگار در این گنبد دوار باقی خواهیم گذاشت.

پی نوشت: پدر مهربانم، تورج عاطف، با خواندن این مطلب بغض قلمش ترکیده و با قلب و قلمش من را همراهی کرده است. برای خواندن نوشته او اینجا کلیک کنید

ناخدای تنهای ما

پنجشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۷

 

 

 

دیشب حساس ترین مسابقه فوتبال در دنیا که به سوپرکلاسیکو معروف است بین تیم های بارسلونا و رئال مادرید در استادیوم سانتیاگو برنابئو شهر مادرید برگزار شد. بارسلونا و رئال یک جدال سنتی و حتی خارج از زمین فوتبال با یکدیگر دارند و همیشه به عنوان دو رقیب اصلی در فوتبال اسپانیا مطرح هستند. بازی دیشب را بارسلونا مثل بازی رفت به رئال واگذار کرد تا فرانک رایکارد، سرمربی تیم، رسیدن به آخر خط را باور کند. اما چیزی که می خواهم از آن بنویسم نه شکست بارسلونا و نه پیروزی و قهرمانی رئال است. دیشب بارسلونا نتیجه را واگذار کرد ولی قلب های مردم کاتالونیا یک عشق بی نظیر را در زمین فوتبال شهر مادرید تماشا کرد. عشق ارزشمند یک پسر نوزده ساله آرژانتینی به اسم لیونل مسی که حقیقتا با تمام قلبش بارسلونا را به جلو هدایت می کرد. هرچند ده بازیکن دیگر بارسا هیچ چیز قابل عرضه ای نداشتند اما این لیونل مسی بود که مثل یک ناخدای تنها، توپ را زیر پایش می گرفت و یک نفره جلوی ارتش مادرید ایستاده بود و تا جایی که توانست سعی کرد از حیثیت بارسلونا دفاع کند.

بارسلونا از نظر نتیجه ای که روی اسکوربورد استادیوم حک شده، بازی را باخت. اما عشقی که لیونل مسی به بارسلونا هدیه می داد حس خوشایند پیروزی را تداعی می کرد. حس امید را برای همه مردان آبی و اناری پوش بندر بارسلونا زنده نگه داشت. امید به فصل آینده و رقابتی تازه و جام هایی که پیش روی بارسلوناست. امید به اینکه فصل بعد او دیگر ناخدای تنهای ما نباشد و ده ملوان شجاع هم در کنار او برای پیروزی بجنگند. نه بارسلونا نباحت، رقیب ما تیم قابل احترامی است. پیروزی و قهرمانی را که بدست آورده کاملا با حق کسب کرده و این لباس قهرمانی شایسته رئال مادرید و بازیکنان پر توانش است. اما قلب های عاشق مردان آبی و اناری بارسلونا هم پیروز هستند. پیروزی که به نظر من ارزشش با وجود عاشق پیشگانی چون لیونل مسی هزاران برابر پر رنگ تر است. 

جام قهرمانی دیشب در مادرید چرخانده شد رقیب سنتی ما دور قهرمانی و افتخار زد و مردان ما برایشان کف زدند. اما خیلی زود جام را به بندر بارسلونا باز می گردانیم. قلب ناخدای تنهای ما بدون جام قهرمانی یک خلا کاملا چشمگیر را در خود می بیند و این انرژی عشق او است که به ما ایمان می دهد جام در انتهای فصل بعد در آغوش لیونل مسی خواهد بود.  

« صفحه ی قبلیصفحه ی بعدی »

تبلیغات

تقویم

May 2008
S S M T W T F
« Apr   Jun »
 12
3456789
10111213141516
17181920212223
24252627282930
31  

دسته بندی ها

Spam Blocked

Sky3c sponsored by Seven Jeans Sale