رویای آریایی

Portfolio

بلاگ رول

آرشیو

Feed

اطلاعات

ناخدای عاشق

پنجشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۷
 
ناخدا از اطاقش بیرون آمد. محکم تر از همیشه روی عرشه قدم بر می داشت. کمی آنطرف تر من زیر آفتاب داغ دراز کشیده بودم و طلوع خورشید را نگاه می کردم. چشمم به ناخدا افتاد. جور دیگری بود. همان ناخدای خودم بود ولی ناخدای دیروز نبود. چشمانش برق می زد و قدم هایش رقص وار بر روی عرشه کشتی برداشته می شد. هنوز متوجه نگاه من نشده بود و من هم قلبم را متمرکز کردم تا صدای قلب ناخدا را بشنوم. انگار که داشت به خودش می گفت: "آه تا دیروز گمان می کردم که چقدر این دریا زیباست، چقدر این موج هیجان انگیز است. صدای آب چقدر دلنشین است اما تازه امروز فهمیدم که بسیار زیبا تر از آنی هست که گمان می کردم"
 
می شنیدمش، داشت زیبایی دنیا را تحسین می کرد و از افق پیش رو لذت می برد. نگاهش که به من افتاد لبخند گرمی بینمان رد و بدل شد. صدایم کرد و با انرژی وصف ناپذیری گفت:"اردشیر، دوباره عاشق شدم" جیغ کشیدم و به طرفش دویدم و در آغوش گرفتمش و گفتم:"از همان اول که دیدمتان فهمیدم! رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون"
دیوان حافظ دستش بود، چشمانش را بست و کتاب را باز کرد:"ترسم که اشک در غم ما پرده در شود…" گفت یک تفال هم تو برایم بزن. کتاب را بوسیدم و باز کردم:"سالها دل طلب جام جم از ما می کرد / وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد" 
 
چشم هر دویمان پر از اشک بود و در قلبمان غوغا، بوی عشق مشاممان را نوازش می کرد و دست هایمان در دست هم بود. ناگهان ناخدا دوید، دوید و دوید. به بالاترین نقطه کشتی که رسید بلند فریاد زد:"بادبان ها را بکشید، به ساحل می رویم…"  آرام به من اشاره کرد که همسفری تازه قرار است به جمع ما اضافه شود. کشتی مان محکم و استوار به سمت ساحل می رود تا همسفر تازه مان را که منتظر بر ساحل نشسته، از انتظار درآورد.
 
با هیجان به جای خودم بازگشتم، روی صندلی نشستم و پاهایم را روی لبه کشته دراز کردم. ناخدا هنوز نگاهم می کرد. چشمانش را می خواندم که با من سخن می گفت. برایش دست تکان دادم و بلند گفتم:" حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد / شادیت مبارک باد، ای عاشق شیدایی" 

 

تبلیغات

تقویم

May 2008
S S M T W T F
« Apr   Jun »
 12
3456789
10111213141516
17181920212223
24252627282930
31  

دسته بندی ها

Spam Blocked

Sky3c sponsored by Seven Jeans Sale