ای آفتاب پاک اندیش…
راست می گویی، این صدای فاصله هاست. صدای فاصله هایی است که هرچقدر هم دور باشند نزدیک اند. آنقدر نزدیک که انگار درون سینه ام حسش می کنم. آنقدر نزدیک که انگار با هر ضربان قلبم به درون رگ هایم به حرکت در می آید و زندگی دوباره را ناشی می شود و سینه ام را پر نور می کند. آنقدر پر نور که گاهی آفتاب هم در برابرش کم می آورد و شرم می کند از تابیدن خویش و غروب می کند از شرم، ولی تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد. تو یک صبح پر امید هستی به وسعت همین لحظه ای که در آنیم. لحظه ای که دیروز و فردا ندارد و همه ابدیتش در همین زمان گسترده شده است. تو مثل صبح، سرشار از صداقتی. آه نه… صبح هم بر صداقت تو رشک می برد. تو مثل هیچ کس نیستی و هیچ چیز مثل تو نیست. بی نظیری و بی مانند. عجب تلاش بیهوده ای کردم برای تشبیه کردنت.
تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش
تو را چه وسوسه ای از عشق باز می دارد؟
کدام فتنه بی رحم، عمیق ذهن تو را تیره می کند از وهم؟
شب آفتاب ندارد
و زندگانی من بی تو
چو جاودانه شبی، جاودانه تاریک است
تو در صبوری من
اشتیاق کشتن خویش
و انهدام وجود مرا نمی بینی
منم که طرح مودت به رنج بی پایان
و شط جاری اندوه بسته ام اما
تو را چه وسوسه ای از عشق باز می دارد؟
تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش؟
ز من چگونه گریزی
تو وگریز از خویش؟
به سوی عشق بیا
وارهان دل از تشویش
پی نوشت: شاعر این عاشقانه زیبا، حمید مصدق است.






