Wordpress Themes

ناخدای عاشق

 
ناخدا از اطاقش بیرون آمد. محکم تر از همیشه روی عرشه قدم بر می داشت. کمی آنطرف تر من زیر آفتاب داغ دراز کشیده بودم و طلوع خورشید را نگاه می کردم. چشمم به ناخدا افتاد. جور دیگری بود. همان ناخدای خودم بود ولی ناخدای دیروز نبود. چشمانش برق می زد و قدم هایش رقص وار بر روی عرشه کشتی برداشته می شد. هنوز متوجه نگاه من نشده بود و من هم قلبم را متمرکز کردم تا صدای قلب ناخدا را بشنوم. انگار که داشت به خودش می گفت: "آه تا دیروز گمان می کردم که چقدر این دریا زیباست، چقدر این موج هیجان انگیز است. صدای آب چقدر دلنشین است اما تازه امروز فهمیدم که بسیار زیبا تر از آنی هست که گمان می کردم"
 
می شنیدمش، داشت زیبایی دنیا را تحسین می کرد و از افق پیش رو لذت می برد. نگاهش که به من افتاد لبخند گرمی بینمان رد و بدل شد. صدایم کرد و با انرژی وصف ناپذیری گفت:"اردشیر، دوباره عاشق شدم" جیغ کشیدم و به طرفش دویدم و در آغوش گرفتمش و گفتم:"از همان اول که دیدمتان فهمیدم! رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون"
دیوان حافظ دستش بود، چشمانش را بست و کتاب را باز کرد:"ترسم که اشک در غم ما پرده در شود…" گفت یک تفال هم تو برایم بزن. کتاب را بوسیدم و باز کردم:"سالها دل طلب جام جم از ما می کرد / وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد" 
 
چشم هر دویمان پر از اشک بود و در قلبمان غوغا، بوی عشق مشاممان را نوازش می کرد و دست هایمان در دست هم بود. ناگهان ناخدا دوید، دوید و دوید. به بالاترین نقطه کشتی که رسید بلند فریاد زد:"بادبان ها را بکشید، به ساحل می رویم…"  آرام به من اشاره کرد که همسفری تازه قرار است به جمع ما اضافه شود. کشتی مان محکم و استوار به سمت ساحل می رود تا همسفر تازه مان را که منتظر بر ساحل نشسته، از انتظار درآورد.
 
با هیجان به جای خودم بازگشتم، روی صندلی نشستم و پاهایم را روی لبه کشته دراز کردم. ناخدا هنوز نگاهم می کرد. چشمانش را می خواندم که با من سخن می گفت. برایش دست تکان دادم و بلند گفتم:" حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد / شادیت مبارک باد، ای عاشق شیدایی" 

غصه نخور آنتونیو…

 

 

دیروز خوان لاپورتا، مدیر باشگاه بارسلونا، در جمع خبرنگاران نامه ای از جیبش در آورد و آن را برای همه خواند. نامه ای از یک نوجوان شانزده ساله به نام آنتونیو بورخانو که بسیار برای من جالب بود. آنتونیو در این نامه نوشته است:
هر روز از پدرم یک یورو برای رفتن به مدرسه می گرفتم ولی آن را خرج نمی کردم و نگه می داشتم تا با ان بتوانم بلیط بازی بارسلونا را بخرم تا بتوانم رونالدینیو را تماشا کنم. اما پدر مادرم نگذاشتند که به استادیوم بروم.
به جای آن تصمیم گرفتم پول هایم را صرف خریدن پیراهن رونالدینیو بکنم تا از این طریق به باشگاه هم کمک مالی کرده باشم؛ اما وقتی چند بازی آخر او را از تلویزیون دیدم به شدت پشیمان شدم. او در زمین قدم می زد و درست همان رفتاری را داشت که در جام جهانی آلمان در تیم برزیل پیش گرفته بود. باشگاه من جای این رفتار ها نیست. امیدوارم این بار پول هایم را برای خرید پیراهن بازیکنی جمع بکنم که ارزشش را داشته باشد.
 
البته خوان لاپورتا هم گفته است که کد عضویت این هوادار بارسلونا را پیدا کرده و تمام بلیط های فصل بعد به رایگان برای او ارسال خواهد شد. همچنین لاپورتا گفته که رونالدینیو باید هر روز یک یورو به باشگاه بپردازد تا همیشه یادش باشد با این تیم چه کرده است. 
 ****
 
آنتونیو عزیز،
خوب درک می کنم که در هنگام نوشتن آن نامه چه حسی داشتی، می توانم تصور کنم قلمت با چه سنگینی بر روی کاغذ حرکت می کرد و نابودی ستاره ات را بر روی کاغذ روایت می کردی. می دانم که احتمالا به یاد روز هایی افتادی که می توانستی آن یک یورویی ها را برای کارهای دیگر خرج کنی ولی عشقت را انتخاب کردی و پیراهن او را خریدی. ولی من خوشحالم انتونیو؛ خوشحالم که نابودی ستاره ات تو را سرخورده نکرد. خوشحالم که تو همراه با ستاره ات به ته دره نرفتی و عشقت نابود نشد، خوشحالم که همچنان امید داری که فصل بعد پیراهن کسی را بخری که ارزشش را داشته است، خوشحالم که همه را با یک چوب نمی رانی و پیش خودت نمی گویی:"همه شان مثل هم هستند و لیاقت ندارند" خوشحالم که از عشق نا امید نشده ای…
خوشحالم که از امید حرف می زنی و چشم به آینده داری و راه های قلبت را نبستی، خوشحالم که فصل بعد هم برای عشق فریاد می کشی و امیدوارم که پدر و مادرت این بار جلوی تو را نگیرند و بگذارند به استادیوم باشکوه نیوکمپ شهر بارسلونا بروی و برای عشق مشترکمان فریاد بکشی و به هوا بپری. می دانی آنتونیو، من مطمئنم که جواب عشق هایی که به رونالدینیو دادی و او آن را پس زد را بالاخره از معشوقی دیگر خواهی گرفت. کما اینکه هوادارانی که سالها قبل از تو به نیوکمپ می رفتند هر کدام عشق جاویدانشان را پیدا کردند. تو لایق بزرگترین عشق ها هستی و بارسلونا هم به تو و عاشقی مثل تو افتخار می کند. وقتی در فصل جدید پا به ورزشگاه می گذاری، وقتی در فصل جدید پیراهن معشوق جدیدت را می خری، بدان که قلب عاشق من از کیلومتر ها دور تر، با تو و قلب عاشقت همراه است.
 
دوست و برادرت
اردشیر 

آنها مبارزند…

 
همیشه مظلوم ها برایم جذاب بوده اند. شاید مظلومان بسیاری در دنیا وجود داشته باشند که من حتی برایشان یک حرکت هم نکرده باشم ولی برای تمامیشان نگران می شوم و اخبارشان را پی گیری می کنم و دلم با دلشان است. اشتباه نکنید، اصلا بحث دلسوزی و لطف و این چیز ها مطرح نیست، راستش اصلا اینکار ها را بلد نیستم. شاید یکجور امیدواری باشد، امیدواری برای پایان گرفتن ظلم و نابودی ظالم.
لزوما هم این مظلوم ها انسان نیستند، گاهی اوقات یک تیم فوتبال است، گاهی اوقات یک کشور است، گاهی هم حیوانی است که جسد بی جانش در میان اتوبان افتاده و همه بی توجه از رویش رد می شوند. البته در کنار همه این ها باید بگویم که هیچ چیز مثل یک انسان عاشق، یک قهرمان واقعی، یک باشگاه فوتبال با بیشتر از یک قرن افتخار و یا یک حیوان پر ابهت برایم جذاب نیست. مثل این آدم های مضحک نیستم که همیشه ادای طرفداری از مظلوم ها را در می آورند و بی خود و بی جهت از طرف ضعیف تر دفاع می کنند. اشتباه انها این است که ضعیف را با مظلوم، و حقیر را با تحقیر شده اشتباه می گیرند. من طرفدار مظلومین با وقار و با ابهت هستم. آنها که عمری با عزت زندگی کرده اند و چندی مورد هجوم یک جنایت کار ظالم قرار گرفته اند.
 
این دست مظلومین، ظلم را بر نمی تابند. هرچند گرفتار آن شده اند اما تسلیم نشده اند. از هر فرصتی برای رهایی از دست ظالم استفاده می کنند و تو سری خور و بی شعور نیستند چون اینگونه بار نیامده اند. به ظالم فرصت خودنمایی نمی دهند و از همه مهمتر اینکه او را تحسین نمی کنند و خودشان را مستحق ظلمی که بهشان وارد می شود نمی دانند و نگاه و قدمشان رو به جلو است و پشت سرشان را کمتر نگاه می کنند و امیدشان را از دست نمی دهند.
 
اجازه بدهید از اینجا به بعد نام آنها را عوض کنم، اینها فقط مظلوم نیستند، بلکه مبارز هستند. مبارزانی که تمرکزشان به زمین زدن جنایتکاران است. مبارزانی که برای رسیدن به عشق و آرامش می جنگند و هیچ چیز جلودارشان نیست. مبارزانی که شجاعند و به هدفشان ایمان دارند و از آتش سوزان نمی ترسند. مثل سیاوش از آتش گذر می کنند چون می دانند که عشق بزرگترین و قوی ترین سپر دنیا در مقابل هر ظلم و جوری است. 
 
این جنگجویان، قهرمان و معشوق من هستند. آنها سربازان لشگر عشق نیستند، عشق لشگر آنان است. آنها هرکدام یک فرمانده اند، یک ناخدا و یک کاپیتان. زیر بار ظلم و توهین نمی روند و قدر عشق را می دانند و آن را به پای خوکان نمی ریزند. در موفقیتشان ذره ای شک ندارم و حاضرم جانم را هم برایشان بدهم.
 
 

یار ما غایبست و در نظرست

کلمات ذهنم را پر کرده و می خواهند از سر انگشتانم فواره بزنند و دکمه های کیبورد یکی پس از دیگری صدا می دهند و اینها زاده می شود. آنقدر حرف ناگفته برایت دارم که گاهی اوقات نمی دانم از کجایش شروع کنم، از هر طرف که می گویم می بینم که چیز دیگری را ناگفته گذاشته ام و بر می گردم که آن را بگویم و حرف قبلی ام یادم می رود. هر وقت که صحبتمان تمام می شود به خودم می گویم: آه کاش فلان چیز را هم می گفتم، کاش این را بهتر توضیح می دادم و کاش یکبار بیشتر می گفتم که دوستت دارم.

حقیقت غیر قابل انکار این است که دلم خیلی برایت تنگ شده است، ولی حقیقت دیگر این است که به خاطر رفتار این روزهایت بسیار تحسینت می کنم و هر لحظه بیشتر به تو ایمان می آورم و از اینکه می بینم چقدر با بقیه تفاوت داری و گرفتار مهرطلبی بیمار گونه نیستی، لذت می برم و عشقم برایم هیجان انگیز تر می شود.

تو قهرمان منی، هرجا و هر لحظه که خبر پیروزی ات را بشنوم از خوشحالی به هوا می پرم…قطعا خودت خوب می دانی که اگر در پیروزی ها شریک هم باشیم خوشحالی ام هزاران برابر خواهد بود.

مهر مهر از درون ما نرود
ای برادر که نقش بر حجرست
 
چه توان گفت در لطافت دوست
هرچه گویم از آن لطیف ترست
 
آنکه منظور دل و دیده ماست
نتوان گفت که شمس یا قمرست
 
هرکسی گو به حال خود باشد
ای برادر که حال ما دگرست
 
تو که در خواب بوده ای همه شب
چه نصیبت ز بلبل سحرست
 
آدمی را که جان معنی نیست
در حقیقت درخت بی ثمرست
 
ما پراکندگان مجموعیم
یار ما غایبست و در نظرست
 
برگ تر خشک می شود به زمان
برگ چشمان ما همیشه ترست
 
جان شیرین فدای صحبت یار
شرم دارم که نیک مختصرست
 
این قدر درون قدر اوست ولیک
 حد امکان ما همین قدرست
 
پرده بر خود نمی توان پوشید
ای برادر که عشق پرده درست
 
سعدی از بارگاه قربت دوست
تا خبر یافتست بی خبرست
 
ما سر اینک نهادیم به طوع
تا خداوندگار را چه سرست 

 

تو بمان، با من تنها تو بمان

 

 

دیدی افشین؟ ما صد و بیست هزار نفر را دیدی که سی دقیقه انتهای بازی را دوشادوش هم ایستادیم و تو را تشویق کردیم؟ صدایمان را وقتی از صمیم قلب نام تو را با لقب امپراطور ترکیب می کردیم شنیدی؟ فریاد های شادیمان را وقتی نود و پنج دقیقه و پنجاه و پنج ثانیه از بازی گذشته بود شنیدی؟ قدرت عشقمان را دیدی؟ تو هم دیدی معجزه را افشین؟

روزهایی که برای رسیدن به اوج این عشق می جنگیدیم را یادت هست؟ خاطرت هست که همیشه به تیمت لقب شیر می دادی و می گفتی که بچه هایت قلب شیر را به نمایش می گذارند؟ این تو بودی که ما را عاشق کردی. بزرگی تو، کلام دلنشین تو، اظهار نظر های زیبایت حتی بعد از بازی هایی که می باختی بود که ما را عاشق تو کرد. امیدواری تو بود که ما را در روز هایی که داشتیم نا امید می شدیم عاشق نگه داشت. همه این عشق را تو به ما هدیه دادی و حالا ما همان عشاقی هستیم که تو همیشه در آرزویش بودی. ما همان عشاقی هستیم که تو سی سال خارج از میهن عزیز به دنبالمان می گشتی و اکنون در سرزمین مادری پیدایمان کرده ای و تو همان معشوقی هستی که ما سالهاست گمش کرده بودیم و دلمان برایش تنگ بود و چشم هایمان منتظر.

ما قلب شیر را نشان دادیم، حالا نوبت توست که قلب شیرت را نشانمان بدهی. نوبت توست که از اینهمه عشقی که به تو داریم نترسی و گمان نکنی که آتش سوزان عشقمان نابود کننده است. نترس افشین، درک می کنم که شاید خودت هم باورت نمی شد که این عشق اینقدر پر حرارت باشد. اضظرابت را هم درک می کنم. شاید تو هم مثل معشوق من گمان می کنی نمی توانی از پس این همه عشق بر بیایی، ولی افشین جان بدان که این عشق هرچقدر هم که بزرگ باشد زاده ایمان و عشقی هست که تو نثارمان کردی و این خود تو هستی که مولد آن بودی، برای همین به تو قول می دهم، این عشق همه ما را به اوج می رساند و هیچ کداممان کم نمی آوریم.

افشین درک می کنم که گاهی در خلوت خودت بگویی: نکند این مردم عاشق من نباشند؟ نکند که دارند دروغ می گویند؟ نکند که همه بازیگر باشند و نقش بازی کنند؟ اگر تو هم مثل معشوق من، من و این چند میلیون انسانی که عاشق تو هستند را بازیگر بخوانی، جوابی برایت نخواهم داشت ولی از تو می خواهم در همان خلوتی که هستی و به این چیزهای نا امید کننده می اندیشی، لحظه ای چشم هایت را روی هم بگذاری و به صدای قلبت گوش کنی. از قلب پاکت بپرس که آیا ما دروغ گو و بازیگر هستیم یا اینکه واقعا عاشقانه تو را دوست داریم. هر جوابی که قلبت به تو داد مطمئن باش که درست است و هر ندایی که از عشقت به گوش برسد برای ما هم محترم است. اگر قلبت به تو گفت که ما بازیگریم و عشق ما تنها یک نمایش هنرمندانه است می توانی ما را ترک کنی، و اگر هم قلبت گواهی داد که ما عشاق راستین تو هستیم پیش ما بمان و ترکمان نکن و این داغ فراق را افزون از پیش نکن. عشق ما معجزه کرده و اکنون قهرمان لیگ برتر فوتبال ایران هستیم، بمان و معجزه را با قهرمانی در آسیا تکمیل کن، بمان و تماشا کن که عشق ما در جام باشگاه های جهان چه غوغایی می تواند به پا کند. از ما و عشق ما مگریز، شجاع باش و قلب شیر را به ما نشان بده، تو بمان با من تنها تو بمان…