همیشه مظلوم ها برایم جذاب بوده اند. شاید مظلومان بسیاری در دنیا وجود داشته باشند که من حتی برایشان یک حرکت هم نکرده باشم ولی برای تمامیشان نگران می شوم و اخبارشان را پی گیری می کنم و دلم با دلشان است. اشتباه نکنید، اصلا بحث دلسوزی و لطف و این چیز ها مطرح نیست، راستش اصلا اینکار ها را بلد نیستم. شاید یکجور امیدواری باشد، امیدواری برای پایان گرفتن ظلم و نابودی ظالم.
لزوما هم این مظلوم ها انسان نیستند، گاهی اوقات یک تیم فوتبال است، گاهی اوقات یک کشور است، گاهی هم حیوانی است که جسد بی جانش در میان اتوبان افتاده و همه بی توجه از رویش رد می شوند. البته در کنار همه این ها باید بگویم که هیچ چیز مثل یک انسان عاشق، یک قهرمان واقعی، یک باشگاه فوتبال با بیشتر از یک قرن افتخار و یا یک حیوان پر ابهت برایم جذاب نیست. مثل این آدم های مضحک نیستم که همیشه ادای طرفداری از مظلوم ها را در می آورند و بی خود و بی جهت از طرف ضعیف تر دفاع می کنند. اشتباه انها این است که ضعیف را با مظلوم، و حقیر را با تحقیر شده اشتباه می گیرند. من طرفدار مظلومین با وقار و با ابهت هستم. آنها که عمری با عزت زندگی کرده اند و چندی مورد هجوم یک جنایت کار ظالم قرار گرفته اند.
این دست مظلومین، ظلم را بر نمی تابند. هرچند گرفتار آن شده اند اما تسلیم نشده اند. از هر فرصتی برای رهایی از دست ظالم استفاده می کنند و تو سری خور و بی شعور نیستند چون اینگونه بار نیامده اند. به ظالم فرصت خودنمایی نمی دهند و از همه مهمتر اینکه او را تحسین نمی کنند و خودشان را مستحق ظلمی که بهشان وارد می شود نمی دانند و نگاه و قدمشان رو به جلو است و پشت سرشان را کمتر نگاه می کنند و امیدشان را از دست نمی دهند.
اجازه بدهید از اینجا به بعد نام آنها را عوض کنم، اینها فقط مظلوم نیستند، بلکه مبارز هستند. مبارزانی که تمرکزشان به زمین زدن جنایتکاران است. مبارزانی که برای رسیدن به عشق و آرامش می جنگند و هیچ چیز جلودارشان نیست. مبارزانی که شجاعند و به هدفشان ایمان دارند و از آتش سوزان نمی ترسند. مثل سیاوش از آتش گذر می کنند چون می دانند که عشق بزرگترین و قوی ترین سپر دنیا در مقابل هر ظلم و جوری است.
این جنگجویان، قهرمان و معشوق من هستند. آنها سربازان لشگر عشق نیستند، عشق لشگر آنان است. آنها هرکدام یک فرمانده اند، یک ناخدا و یک کاپیتان. زیر بار ظلم و توهین نمی روند و قدر عشق را می دانند و آن را به پای خوکان نمی ریزند. در موفقیتشان ذره ای شک ندارم و حاضرم جانم را هم برایشان بدهم.
ارسال شده در تاریخ ۴ خرداد ۸۷ توسط اردشیر | موضوعات: روزنوشت | نظرات: یک نظر
یک لحظه چشمانتان را ببندید و به یکی از بهترین اتفاق های زندگیتان فکر کنید. قطعا برای رخ دادنش تلاش زیادی کرده اید و شاید سختی هایی را از سر گذرانده باشید و هفته ها، بلکه ماه ها، منتظر رخ دادنش بوده اید. حالا چشمانتان را باز کنید، به این فکر کنید که این اتفاق زیبا بدون پشت سر گذاشتن روز های سخت و بدون هیچ تلاش و کوششی برایتان میسر شده بود، در این صورت آیا باز هم همینقدر شیرین و زیبا به نظر می آمد؟ گمان نمی کنم.
بگذارید یک خورده ماجرا را پیچیده تر کنم! بعضی آرزو ها هست که از همان ابتدا هم بر همه ما معلوم است که نیاز به تلاش و کوشش زیادی دارد. شما خود را برای همه جور تلاش و کوششی آماده کرده اید تا به هدف مطلوبتان برسید اما ناگهان وسط راه به یک «قفل بزرگ بر روی یک در بزرگ» می رسید. قفلی که ظاهر دردناک و وحشتناکی دارد و برای انسان های ضعیف مثل یک بن بست غیر قابل عبور به نظر می رسد. شرط می بندم که همه با من هم نظرید که عبور از این در بزرگ یک نتیجه دارد و فقط و فقط به شیرین تر شدن پایان ماجرا کمک می کند.
می خواهم یک مثال ملموس تر بزنم؛ باشگاه پرسپولیس در این فصل از رقابت های فوتبال لیگ برتر فوتبال ایران، بازی های خوبی را از خود به نمایش گذاشته و هفته های بسیار زیادی را در صدر جدول قرار داشته است و بعد از تحمل دوری شش ساله از جام قهرمانی، از ابتدای این فصل به قصد وصال به جام بازی ها را شروع کرد. طبیعتا مسئولین و بازیکنان پرسپولیس می دانستند که برای رسیدن به قهرمانی باید سختی های بسیار شیرینی را تحمل کنند و سی و چهار هفته بازی های زیبا و تماشاگر پسند را به نمایش بگذارند و مطمئن بودند که با همراهی قلب ها و انرژی های بیشتر از سی میلیون طرفدارش مطمئنا رسیدن به قهرمانی مسلم خواهد بود. با علم به همه این سختی ها و غم های شیرین و شکرین پرسپولیس بازی ها را شروع کرد و یکی یکی مراحل سخت و طاقت فرسایی را پشت سر گذاشت و باعث پدید آمدن اشک ها و لبخند های بسیاری شد و به قول سرمربی اش، قلب شیر را به نمایش گذاشت. اما ناگهان و درست موقعی که دیگر همه داشتند مطمئن می شدند که پرسپولیس قهرمان بلامنازع لیگ فوتبال ایران است به خاطر یک بدهی صد هزار دلاری به یک بازیکن خارجی، که هرچند توانسته بود وارد قلب و حریم عشق پرسپولیس شود اما هرگز حتی ذره ای کارایی برای پرسپولیس نداشت و بویی از عشق نبرده بود، با شکایت و شکایت کشی مواجه شد و سرانجام در دادگاه بین المللی ورزش پرسپولیس محکوم شد و مجبور شد تاوان اشتباه مدیران قبلی را با کسر شش امتیاز از مجموع امتیازاتی که در این فصل به سختی بدست آورده بود بپردازد. جالب اینکه اصلا هیچ کدام از بازیکنان و مدیران فعلی پرسپولیس هیچ نقشی در بدهکاری صد هزار دلاری پرسپولیس نداشتند و در واقع مصداق همان ضرب المثل معروف است که می گوید:«گنه کرد در بلخ آهنگری / به شوشتر زدند گردن مسگری»
بعد از کسر این شش امتیاز و دور شدن اجباری پرسپولیس از معشوق و جام قهرمانی، تیم متحمل سختی و غم های شیرین تری شد. حالا دیگر پرسپولیس در صدر چدول نیست و رقیب ثروتمند و تازه به دوران رسیده اش صدر جدول را در اختیار دارد. این در حالی است که اگر این شش امتیاز از تیم کسر نشده بود الان و در فاصله چهار روز مانده به پایان رقابت ها پرسپولیس با چهار امتیاز اختلاف در صدر جدول قرار داشت و راه رسیدن به قهرمانی برایش بسیار آسان بود. اما امروز پرسپولیس کار سخت و فوق العاده هیجان انگیزی را پیش رو دارد و فکر می کنم همه شما با من هم عقیده باشید که اگر یک تیم فوتبال بتواند با وجود کم شدن نا حق شش امتیاز از مجموع امتیازاتی که با زحمت بدست آورده به عنوان قهرمانی برسد خیلی لذت بخش تر خواهد بود. پرسپولیس پر افتخار ترین تیم تاریخ لیگ فوتبال ایران است و قهرمانی های بسیاری را بدست آورده ولی به جرات می توان گفت که قهرمانی با وجود کسر شش امتیاز چیزی است که تا ابد در ذهن همه عاشقان فوتبال باقی خواهد ماند و هرگز فراموش نخواهد شد.
قشنگ ترین و هیجان انگیز ترین قسمت ماجرا این است که پرسپولیس در دو بازی باقی مانده ای که پیش رو دارد باید با دو رقیب اصلی اش یعنی صبا باطری و سپاهان مسابقه بدهد و با پیروزی در این دو دیدار و جلوی چشم رقبا می تواند قهرمان لیگ برتر شود. فردا ساعت ۱۶:۱۵ دقیقه در استادیوم آزادی بازی پرسپولیس و صبا باطری برگذار می شود و شنبه هم در آخرین دیدار پرسپولیس به مصاف سپاهان می رود، من تا کنون هر وقت که بازی های پرسپولیس را در استادیوم تماشا کرده ام این تیم پیروز شده است. فردا هم قلب عاشقم را به استادیوم آزادی می برم تا همه عشقم را با قهرمانی به اشتراک بگذارم که شش امتیاز از او کم کرده اند و سعی شده تا به زور او را از رسیدن به قهرمانی دور کنند. پرسپولیس تنها صد و هشتاد دقیقه با بوسیدن جام قهرمانی فاصله دارد. ما به عشق خود مطمئنیم و فردا آن را یکصدا فریاد خواهیم زد و یک قهرمانی استثنایی را به یادگار در این گنبد دوار باقی خواهیم گذاشت.
پی نوشت: پدر مهربانم، تورج عاطف، با خواندن این مطلب بغض قلمش ترکیده و با قلب و قلمش من را همراهی کرده است. برای خواندن نوشته او اینجا کلیک کنید.
ارسال شده در تاریخ ۲۴ اردیبهشت ۸۷ توسط اردشیر | موضوعات: روزنوشت | نظرات: ۴ نظر
روزی که از پاریس چمدان هایش را جمع کرد و عازم بارسلونا شد را همه هواداران بارسا به یاد دارند، پسر جوان و سبزه رویی که انگار خداوند او را با لبخندی همیشگی خلق کرده بود خیلی زود محبوب قلب های مردم کاتالونیا و تقریبا همه جهان شد. ابتدا او را با پله و مارادونا و زیدان مقایسه می کردند و می گفتند که می تواند روزی بهترین بازیکن جهان باشد، اما همه خیلی زود فهمیدند او از جنس دیگری است. او رونالدینیو بود، مردی مثل هیچ کس. ابر ستاره ای که حضورش مثل یک جواهر بر پیشانی تاج باشگاه بارسلونا بود و آنقدر عالی و خوب بازی را بلد بود که خیلی زود مارادونا و پله به کناری گذاشته شدند و او لقب "بهترین بازیکن تمام دوران" را به خود اختصاص داد.
با حضور او بود که بارسا توانست سالها ناکامی و سرخوردگی اش را جبران کند، با حضور او بود که بارسا توانست قهرمان دوباره لالیگا باشد و با حضور او بود که جام قهرمانی اروپا بر فراز کاتالونیا به پرواز درآمد. بله همه به یمن حضور رونالدینیو در زمین فوتبال بود ولی بعد از گذشت مدتی، رونی دیگر آن رونی سابق نبود، انگار که ناگهان زیر بار فشار توقعات کمرش خم شد و به سرعت نزول کرد. دیگر خبری از حرکات دلفریبش در زمین سبز فوتبال نبود و به جای آن، رونالدینیو بر روی بدن دختر خانم های زیبای اسپانیایی هنر نمایی می کرد. رونی دیگر لبخند هم نمی زند. او عشق واقعی را دید، آن را لمس کرد و بر آن بوسه زد ولی نخواست، نخواست که عاشق باشد و ترجیح داد با عشق های کوچک تر خود را سرگرم کند. او یک عشق بزرگ را، رهبری پر ابهت ترین تیم جهان را، فریاد ۹۸ هزار نفر تماشاگر در استادیوم نیوکمپ را دید، بویید و چشید، اما نخواست. او یک کوه پر ابهت بود که قدر خود را نمی دانست و دلش می خواست تپه ای حقیر در کنار یک رودخانه گل آلود باشد.
فصل اخیر لالیگا به زودی به پایان می رسد، رونالدینیو خیلی وقت است که برای بارسلونا بازی نکرده و از خبر ها اینطور بر می آید که آخر فصل بارسلونا را به مقصد میلان ترک خواهد کرد. یادش بخیر، یک روز و روزگاری حتی شایعه رفتن رونالدینیو اشک هواداران بارسلونا را در می آورد و او بود که مصرانه به همه هوادارانش اطمینان می داد و می گفت:«رونالدینیو همیشه در بارسلونا می ماند» و حالا هواداران بارسلونا به اخبار مذاکره او با میلان گوش می کنند و این جمله او را به خاطر می آورند و پیش خود می گویند:«آیا این همان رونالدینیوی ماست؟» و پاسخ قطعا یک نه بزرگ خواهد بود. رونی راست می گفت، او هرگز از بارسلونا نمی رفت، ولی مساله اینجاست که این بازیکنی که قرار است انتهای فصل بندر بارسلونا را ترک کند حتی ذره ای به عشق ابدی و جاویدان مردم کاتالونیا شباهت ندارد. او می رود ولی عشق مردم بارسلونا نمی میرد. شاید خاطرات زیبا، آن دریبل های دلفریب و گل های هیجان انگیز، آن دستمال های سفید که هواداران رقیب برای تحسین او در هوا چرخاندند و آن گل زیبا به چلسی و آن رقصیدن ها و شادی های پس از گل تنها چیز هایی باشد که در ذهن عاشق پیشگان بارسلونایی باقی مانده باشد و گه گاهی قطره اشکی برای مردی که نخواست عاشق باشد از چشم هایمان سرازیر شود. ولی دست آخر اشک ها پاک می شوند و امید در چشم ها برق خواهد زد. رونالدینیو می رود ولی این عشق و امید است که زنده می ماند.
ارسال شده در تاریخ ۱۷ اردیبهشت ۸۷ توسط اردشیر | موضوعات: روزنوشت | نظرات: ۵ نظر
آخ نا خدا، نا خدای من…مدت هاست باران نیامده! آسمان را چه شده است؟!
می بینی نا خدا، حتی ابر هم در آسمان می آید، از آن ابرهایی که می بینی و می گویی هر لحظه ممکن است ببارد، ولی آسمان بغضش را فرو می برد و باد ابرها را با خود خواهد برد و ما از قدم زدن زیر الطاف آسمان محروم می مانیم.
کاش یک باران حسابی ببارد، از همان باران هایی که وقتی می بارد او را با خود می آورد. از همان باران هایی که زیر آن خیس خیس شویم و بلند بخندیم و آخر سر بگوییم: بر نیامد از تمنای لبت کامم هنوز…
پی نوشت: این چند خط را دیروز زیر مطلبی در وبلاگ ناخدا به عنوان کامنت گذاشتم. یکهو هوس کردم روی وبلاگم بگذارمش
ارسال شده در تاریخ ۱۲ اردیبهشت ۸۷ توسط اردشیر | موضوعات: روزنوشت | نظرات: یک نظر