غصه نخور آنتونیو…

آنها مبارزند…
یار ما غایبست و در نظرست
کلمات ذهنم را پر کرده و می خواهند از سر انگشتانم فواره بزنند و دکمه های کیبورد یکی پس از دیگری صدا می دهند و اینها زاده می شود. آنقدر حرف ناگفته برایت دارم که گاهی اوقات نمی دانم از کجایش شروع کنم، از هر طرف که می گویم می بینم که چیز دیگری را ناگفته گذاشته ام و بر می گردم که آن را بگویم و حرف قبلی ام یادم می رود. هر وقت که صحبتمان تمام می شود به خودم می گویم: آه کاش فلان چیز را هم می گفتم، کاش این را بهتر توضیح می دادم و کاش یکبار بیشتر می گفتم که دوستت دارم.
حقیقت غیر قابل انکار این است که دلم خیلی برایت تنگ شده است، ولی حقیقت دیگر این است که به خاطر رفتار این روزهایت بسیار تحسینت می کنم و هر لحظه بیشتر به تو ایمان می آورم و از اینکه می بینم چقدر با بقیه تفاوت داری و گرفتار مهرطلبی بیمار گونه نیستی، لذت می برم و عشقم برایم هیجان انگیز تر می شود.
تو قهرمان منی، هرجا و هر لحظه که خبر پیروزی ات را بشنوم از خوشحالی به هوا می پرم…قطعا خودت خوب می دانی که اگر در پیروزی ها شریک هم باشیم خوشحالی ام هزاران برابر خواهد بود.
تو بمان، با من تنها تو بمان
ديدي افشين؟ ما صد و بيست هزار نفر را ديدي كه سي دقيقه انتهاي بازي را دوشادوش هم ايستاديم و تو را تشويق كرديم؟ صدايمان را وقتي از صميم قلب نام تو را با لقب امپراطور تركيب مي كرديم شنيدي؟ فرياد هاي شاديمان را وقتي نود و پنج دقيقه و پنجاه و پنج ثانيه از بازي گذشته بود شنيدي؟ قدرت عشقمان را ديدي؟ تو هم ديدي معجزه را افشين؟
روزهايي كه براي رسيدن به اوج اين عشق مي جنگيديم را يادت هست؟ خاطرت هست كه هميشه به تيمت لقب شير مي دادي و مي گفتي كه بچه هايت قلب شير را به نمايش مي گذارند؟ اين تو بودي كه ما را عاشق كردي. بزرگي تو، كلام دلنشين تو، اظهار نظر هاي زيبايت حتي بعد از بازي هايي كه مي باختي بود كه ما را عاشق تو كرد. اميدواري تو بود كه ما را در روز هايي كه داشتيم نا اميد مي شديم عاشق نگه داشت. همه اين عشق را تو به ما هديه دادي و حالا ما همان عشاقي هستيم كه تو هميشه در آرزويش بودي. ما همان عشاقي هستيم كه تو سي سال خارج از ميهن عزيز به دنبالمان مي گشتي و اكنون در سرزمين مادري پيدايمان كرده اي و تو همان معشوقي هستي كه ما سالهاست گمش كرده بوديم و دلمان برايش تنگ بود و چشم هايمان منتظر.
ما قلب شير را نشان داديم، حالا نوبت توست كه قلب شيرت را نشانمان بدهي. نوبت توست كه از اينهمه عشقي كه به تو داريم نترسي و گمان نكني كه آتش سوزان عشقمان نابود كننده است. نترس افشين، درك مي كنم كه شايد خودت هم باورت نمي شد كه اين عشق اينقدر پر حرارت باشد. اضظرابت را هم درك مي كنم. شايد تو هم مثل معشوق من گمان مي كني نمي تواني از پس اين همه عشق بر بيايي، ولي افشين جان بدان كه اين عشق هرچقدر هم كه بزرگ باشد زاده ايمان و عشقي هست كه تو نثارمان كردي و اين خود تو هستي كه مولد آن بودي، براي همين به تو قول مي دهم، اين عشق همه ما را به اوج مي رساند و هيچ كداممان كم نمي آوريم.
افشين درك مي كنم كه گاهي در خلوت خودت بگويي: نكند اين مردم عاشق من نباشند؟ نكند كه دارند دروغ مي گويند؟ نكند كه همه بازيگر باشند و نقش بازي كنند؟ اگر تو هم مثل معشوق من، من و اين چند ميليون انساني كه عاشق تو هستند را بازيگر بخواني، جوابي برايت نخواهم داشت ولي از تو مي خواهم در همان خلوتي كه هستي و به اين چيزهاي نا اميد كننده مي انديشي، لحظه اي چشم هايت را روي هم بگذاري و به صداي قلبت گوش كني. از قلب پاكت بپرس كه آيا ما دروغ گو و بازيگر هستيم يا اينكه واقعا عاشقانه تو را دوست داريم. هر جوابي كه قلبت به تو داد مطمئن باش كه درست است و هر ندايي كه از عشقت به گوش برسد براي ما هم محترم است. اگر قلبت به تو گفت كه ما بازيگريم و عشق ما تنها يك نمايش هنرمندانه است مي تواني ما را ترك كني، و اگر هم قلبت گواهي داد كه ما عشاق راستين تو هستيم پيش ما بمان و تركمان نكن و اين داغ فراق را افزون از پيش نكن. عشق ما معجزه كرده و اكنون قهرمان ليگ برتر فوتبال ايران هستيم، بمان و معجزه را با قهرماني در آسيا تكميل كن، بمان و تماشا كن كه عشق ما در جام باشگاه هاي جهان چه غوغايي مي تواند به پا كند. از ما و عشق ما مگريز، شجاع باش و قلب شير را به ما نشان بده، تو بمان با من تنها تو بمان…






