بایگانی برای اردیبهشت, ۱۳۸۷
بامزه است، امروز فهمیدم که اگرچه حتی یک ستاره هم در این شب تاریک ندارم، ولی یک گوشه کوچکی از کره ماه به اسم من (البته به نام شاه اردشیر ساسانی) نامگذاری شده است. تازه فهمیدم چرا اینقدر ماه را دوست دارم و هربار که به آن خیره می شوم احساس خوشایندی به من دست می دهد!!
به هر حال ما که از زمین خیری ندیدیم، شاید یک روز، به قول اخوان، ره توشه برداشتیم و قدم در راه بی برگشت گذاشتیم و به ماه کوچ کردیم. آن بالا و روی کوه اردشیر می نشینم و کافی میکس می خورم و حافظ می خوانم و از سکوت لذت بخشش سرشار می شوم. البته حاضرم تنهایی هایم را گاهی با دوستانم شریک شوم و همچنین شدیدا تمایل دارم که با معشوقم روی کوه اردشیر بنشینم و طلوع زمین را تماشا کنم. در هر صورت اگر خواستید به سراغ من بیایید، خیلی نرم و آهسته به این آدرس تشریف بیاورید:
Lat: 5.0°N, Long: 121.0°E, Diam: 8 km, Height: km, Rükl
این مطلب را اولین بار در وبلاگ امیرپرس دیدم. لیست کامل نام های ایرانی بر روی اجرام فضایی را می توانید از اینجا ببینید. صفحه اطلاعات مربوط به "کوه اردشیر" را هم می توانید در اینجا و اینجا و اینجا ببینید.
۳ دیدگاه » اردیبهشت ۶م, ۱۳۸۷
هفته ها، بلکه ماه ها، است که فیلم "ادوارد دست قیچی" ساخته تیم برتون در آرشیوم قرار داشت و با اینکه علاقه بسیار زیادی به تماشایش داشتم، هر دفعه اتفاقی می افتاد و منصرف می شدم. انگار هنوز وقتش نرسیده بود که این فیلم را ببینم و روح کودکانه و جذاب تیم برتون جلویم را می گرفت. انگار باید زمانش فرا می رسید، زمانی که شاهکار هنری برتون را بهتر از هر وقت دیگری بتوانم درک کنم.
هفته پیش سرانجام این اتفاق افتاد، تمام شنیده هایم از این فیلم را دور ریختم و به تماشایش نشستم و لحظه به لحظه بیشتر غرق در سکانس های فیلم می شدم. ماجرا از این قرار است که ادوارد، پسرکی که هم در ظاهر و هم در باطن با بقیه انسانها متفاوت است، از قلعه تنهایی که مدت ها در آن فرو رفته بود بیرون کشیده می شود و پا در دنیایی می گذارد که با ذات پاک او همگون نیست. در این دنیا فقط خانمی به نام پگ، همسرش و همچنین دختر آنها یعنی کیم هستند که ادوارد را درک می کنند.
ادوارد خیلی سریع متوجه می شود که عاشق کیم شده است، اما کیم گرفتار یک رابطه به ظاهر عاشقانه با پسر دیگری به نام جیم است. رنگ رخسار ادوارد خیلی راحت سر درونی او را فاش می کند و جیم و کیم متوجه عشق او می شوند. اما جیم هرگز تصورش را هم نمی کند که این پسرک «چلاغ» تهدیدی برای رابطه اش با کیم باشد. اما به مرور زمان جیم دست به کارهای احمقانه ای می زند تا بتواند کیم را برای خودش حفظ کند و ادوارد را از بازی خارج کند. به مرور زمان کیم هم احساس می کند که عاشق ادوارد شده است، یک شب از او می خواهد که در آغوش بگیردش اما ادوارد قبول نمی کند، ناگهان جیم وارد اطاق می شود و آن دو را مقابل هم می بیند، ادوارد هول می شود و قیچی های سر دستش کف دستان کیم را خراش می دهد و جیم شروع به داد و قال می کند و سعی دارد به همه نشان بدهد که ادوارد قصد داشته به کیم آسیب بزند. دیالوگ بی نظیری بین جیم و کیم شکل می گیرد:
جیم: {بعد از دیدن اینکه ادوارد اتفاقی کف دست کیم را خراش داد} هی! بالاخره کار خودت رو کردی!
کیم: جیم این فقط یه خراشه!
پگ(مادر کیم): چی شده؟
جیم: دکتر خبر کنید، اون می خواست کیم رو با اون دستاش به سیخ بکشه!
کیم: اون کاری به من نداشت
جیم {در حالی درگیر شدن با ادوارد و هل دادن او}: تو نمی تونی هیچی رو لمس کنی و بهش آسیب نزنی، تو فکر کردی کی هستی، ها؟ از اینجا گمشو بیرون، برو احمق!
جیم {خطاب به کیم}: او سعی کرد که بهت آسیب بزنه
کیم: نه اون اینکار رو نکرد و خودت هم خوب می دونی این رو!
جیم: دیوونه شدی؟ خودم دیدم…
کیم {با نگاهی خیره به چشمان جیم}: جیم، دیگه عاشقت نیستم، فقط ازت می خوام که بری، اوکی؟ فقط برو
جیم: تو جدی هستی؟ من رو می خوای به خاطر یه نفر مثل اون از دست بدی؟ اون حتی شبیه آدمیزاد هم نیست
کیم: فقط از اینجا برو بیرون، اوکی؟ فقط برو
کیم {بعد از رفتن جیم}: پدر، ندیدی ادوارد کدوم طرفی رفت؟
ادوارد، اندوهگین از اینکه چرا باعث خراشیده شدن دست کیم شده است، در خیابان پرسه می زند و سرانجام برای فرار از دست پلیس مجبور می شود که به خانه کیم بازگردد. در خانه تنها کیم حضور دارد و پدر و مادرش در شهر به دنبال ادوارد می گردند، اینبار اوست که آغوشش را باز می کند و کیم در آغوش او آرام می گیرد. اما اذیت و آزار مردم شهر تمامی ندارد و هر روز قلب ادوارد را می شکنند.
سرانجام در پایان فیلم ادوارد دست قیچی، خسته از مردمی که معنی محبت را فراموش کرده اند به قلعه تنهایی اش باز می گردد و جیم هم پای به حریم تنهایی اش می گذارد تا ادوارد را از بین ببرد. سکانس بی نظیری در این لحظه شکل می گیرد و کیم، ادوارد و جیم هر سه در یکی از اطاق های قلعه ادوارد با هم روبرو می شوند، یک طرف نگاه عاشقانه و پاک ادوارد قرار دارد، یک طرف هم چشمان هراسان کیم اطراف را جستجو می کند و از سوی دیگر جیم و قلب پر از نفرتش به آن دو نفر نگاه می کند…وقت خداحافظی است، یک نفر باید حذف شود و "آنکه دلش زنده شد به عشق" باقی می ماند و نفرت سقوط می کند. لب های کیم و ادوارد دست قیچی به همدیگر گره می خورد، ادوارد می گوید:بدروود و کیم پاسخ می دهد: عاشقتم و سرانجام کیم از قلعه بیرون می آید و به مردمی که پرسشگرانه او را دنبال می کنند می گوید که جیم و ادوارد با هم درگیر شدند و همدیگر را کشتند. کیم دیگر هرگز به آن قلعه باز نمی گردد و ادوارد هم دیگر هیچ وقت پایش را بیرون از قلعه نمی گذارد، اما عشق آنها تا ابد در قلب هایشان می ماند و هر بار که برف می آید کیم به یاد آن زمستانی می افتد که در مقابل ادوارد و زیر بارش برف می رقصید.
فیلم با دیالوگ جالبی تمام می شود؛ کیم در حالی که پیر و رنجور شده در حال تعریف این داستان برای دختر بچه ای کوچک است، دخترک از او می پرسد، که از کجا می دانی ادوارد هنوز هم زنده است؟ کیم پاسخ می دهد:«چون هنوز هم برف می بارد» و تا زمانی که آسمان می بارد، عشق بین آنها فروزان است.
بدون دیدگاه » اردیبهشت ۶م, ۱۳۸۷
همان رنگ و همان روی
همان برگ و همان بار
همان خنده ی خاموش در او خفته بسی راز
همان شرم و همان ناز
همان برگ سپید به مثل ژاله ی ژاله، به مثل اشک نگونسار
همان جلوه و رخسار
نه پژمرده شود هیچ
نه افسرده ، که افسردگی روی
خورد آب ز پژمردگی دل
ولی در پس این چهره دلی نیست
گرش برگ و بری هست
ز آب و ز گلی نیست
هم از دور ببینش
به منظر بنشان و به نظاره بنشینش
ولی قصه ز امید هبایی که در او بسته دلت ، هیچ مگویش
مبویش
که او بوی چنین قصه شنیدن نتواند
مبر دست به سویش
که در دست تو جز کاغذ رنگین ورقی چند ، نماند…
مهدی اخوان ثالث
بدون دیدگاه » اردیبهشت ۴م, ۱۳۸۷
اگر زمین نبود، کجا نفس می کشیدیم؟
اگر زمین نبود کجا عشق بازی می کردیم؟
اگر زمین نبود، کجا تو را می دیدم؟
اگر زمین نبود کجا دست های لطیفت را می فشردم؟
اگر زمین نبود عاشقی هم نبود.
اگر زمین نبود، من نبودم، تو هم نبودی.
سرگرم کار های خودمان هستیم و روز به روز زمین گرم و گرم تر می شود و با سرعت به سمت نابودی پیش می رود. هیچ خیانتی از این بزرگتر نیست که چشممان را به زیر پا هایمان نیندازیم و به فرصت عاشقی که زمین به ما هدیه داده بی توجهی کنیم. زمین گرمش است، زمین کلافه از این همه نامهربانی است. زمین ماوای همه شادی و ها و غم هایمان است. من و تو برای زمین چه کرده ایم؟ کمترین کار این است که آلوده اش نکنیم، اگر جلوی گرم شدنش را نمی توانیم بگیریم، حداقل به ان شتاب هم ندهیم. سوخت مناسب استفاده کنیم، هوایش را داشته باشیم تا بعد از ما هم بماند و پناهگاه عاشقان دیگر باشد.
پی نوشت: امروز، ۲۲ آوریل، روز جهانی زمین است. از همه دوستانم دعوت می کنم چند خطی راجع به زمین بنویسند.
*عنوان مطلب برگرفته از داستانی کوتاه اثر آرتور سی.کلارک است
۱ دیدگاه » اردیبهشت ۳م, ۱۳۸۷
مسیح علینژاد را همیشه تحسین کرده ام، از آن دختر های شجاع روزگار است که قلمی یگانه و منحصر به فرد دارد. تا به حال ندیدمش اما ندیده و نشناخته می توانم حدس بزنم که شخصیت قابل تحسینی دارد و به معنای واقعی کلمه، خودش است و ادا در نمی آورد و برای همین هم کلامش به دل می نشیند.
این روزها به خاطر مقاله ای تحت عنوان "آواز دلفین ها" که چند روز پیش به قلم او در روزنامه اعتماد ملی چاپ شد از همه طرف مورد هجوم قرار گرفته است. حتی مهدی کروبی، مدیر مسئول اعتماد ملی، به جای اینکه پشت خبرنگار شجاعش را بگیرد، از ترس تعطیل شدن دکان ریا و تزویرش به گوه خوردن افتاده و به جای اینکه به داشتن نویسنده ای چون مسیح علینژاد افتخار کند، مشغول معذرت خواهی از زمین و زمان است.
گناه مسیح تنها این است که مردمانی که در سفر های استانی پیرامون محمود احمدی نژاد جمع می شوند را به دلفین های گرسنه ای تشبیه کرده که در مقابل مربی خود بالا و پایین می پرند تا تکه غذایی نصیبشان شود تا شاید گرسنگی شان فروکش کند. آقای کروبی هم در مقابل این جمله که در واقع ستاندن داد مردم خردمند از بی خردان سفله است، خود را ملزم به معذرت خواهی از مردم می داند. در حالی که مردم نیاز به معذرت خواهی او ندارند، بلکه این حاکمان هستند که باید به خاطر گرسنه نگه داشتن این دلفین ها شرمسار و باشند و از همه معذرت بخواهند و نه مهدی کروبی باید معذرت خواهی بکند و نه مسیح علی نژاد.
این چند خط را نوشتم تا شادی و شعف خودم را از وجود چنین بانوی شجاعی ابراز کنم. نه تنها در بین دختر ها، بلکه در بین همه مردم ایران و از جمله روزنامه نگاران، چنین جسارت و شجاعتی بی نظیر است.
مسیح جان؛ می دانم که از دست این انسان های وارونه که شجاعت را تقبیح می کنند نمی رنجی، می دانم که می دانی عاشقی هزینه دارد. می دانم که به راهت و به عشقت ایمان داری، حتی اگر این جماعت تو را مجبور به توبه نامه نویسی بکنند، باز هم قلب خودت را به اینان نخواهی فروخت. خوشحالم که بعد از چندین قرن سرکوب، هنوز هم چنین دختران شجاعی در سرزمین مادری ام حضور دارند و به ما درس عاشقی می دهند. شجاع باش مسیح، عاشق باش و عاشق بمان…تا همیشه
۱ دیدگاه » اردیبهشت ۲م, ۱۳۸۷
Older Posts