یک توضیح کوچولو
هنوز اسمی ندارد (قسمت اول)
روز چهاردهم:
امروز دقیقا دو هفته می شود که در این اطاق، که آنها سلول انفرادی خطابش می کنند، تنها هستم. البته این دیواره های شیشه ای اش نمی گذارند دقیقا حس تنهایی را داشته باشم و هر روز عده زیادی از جلوی این اطاقک شیشه ای عبور می کنند. اکثرا بی تفاوت می گذرند ولی هر دو سه ساعت یکی پیدا می شود که نگاهش را به نگاه من قفل کند. البته آنها هم زحمت ایستادن به خودشان نمی دهند و بیشترشان راهشان را ادامه می دهند. من هم ترجیح می دهم که هیچ کس نایستد و من را دید بزند. یادم هست همان روز های اول یک جوانک دیلاقی موقع رد شدن از جلوی من حواسش نبود و شیشه ای را که تمیز بود را ندید و خورد به شیشه و افتاد زمین. صدایش در نیامد ولی دستش به دماغش بود و ناگهان متوجه حضور من شد که روی سه پایه ام نشسته بودم و نگاهش می کردم. خندید، نمی دانم چرا، ولی خندید. دهان باز کرد و چیزی گفت ولی دیوار های شفاف تنها اجازه عبور نور را می دادند و هیچ صدایی از آنها عبور نمی کرد. آن روز خیلی حرص خوردم و سکوتی که تا آن موقع لذت بخش می دانستم برایم عذاب آور شد. پیش خودم می گفتم این جوانک به من می خندد و خیلی دلم می خواست بفهمم چه چیز از زبانش خارج شد ولی فایده نداشت. یادم می آید که حتی سعی کردم با ایما و اشاره با او ارتباط برقرار کنم ولی او دستی بلند کرد و رفت. از آن روز به بعد همیشه دعا می کنم که هیچ کس به من توجه نکند و من را نبیند. می ترسم که بخواهند حرفی بگویند و من را در حسرت شنیدن صدایشان بگذارند.
این روز ها تنها چشم انتظار زندان بان هستم که روزی یکبار، آن هم راس ساعت ده و ده دقیقه شب می آید و جیره کاغذ روزانه ام را به همراه یک پارچ از مایعی ولرم و قهوه ای رنگ که به شدت شیرین است به من می دهد. جوان بدی به نظر نمی آید. حرف زدن با من را برایش قدغن کرده اند، برای همین تا به حال یک کلمه هم ازش نشنیده ام ولی نگاهش مهربان است و همین مهربانی اش مرا بس است. انتظار بیشتر از این از او ندارم چون می ترسم که یک وقت دهانش را باز کند و حرفی به من بزند و آنها او را اخراج کنند و بعد یک نگهبان به جایش بیاید که نه تنها با من حرف نزند بلکه همین نگاه مهربان را هم نداشته باشد.
پریشب به او گفتم که مدادم دارد نفس های آخر را می کشد. لبخندی زد و پلک هایش را سریع باز و بسته کرد. دیشب برایم یک مداد نو آورد. نوک نرم و حساسی دارد روی بدنه اش نوشته شده "کارخانه کامیل و شرکا" قبل از این چنین مارکی را برای یک مداد ندیده بودم. بیشتر مرا یاد فروشگاه های لوازم ساختمانی می اندازد که چندین برادر با هم می چرخانند. ولی خوب حداقل بهانه ای شد که برای نگهبانم یک اسم پیدا کنم. نمی دانم چرا تا دیشب به ذهنم نرسیده بود که برای او در ذهنم اسمی در نظر بگیرم. ولی مهم نیست، از امروز او را کامیل خطاب می کنم. اسم قشنگی هم است. نمی دانم دخترانه است یا پسرانه، ولی حدس می زنم که اسمی فرانسوی باشد. هرچه باشد، مهم این است که به او و نگاه مهربانش می آید.
دیگر نوشتن بس است، هوا هم تاریک شده و کمتر کسی از جلوی اطاقک شیشه ای که در آن زندانی هستم عبور می کند. البته یکی دو نفر تنهایی برای خودشان پرسه می زنند ولی مهم نیست. از جیره کاغذم پنج برگ دیگر باقی مانده و باید منتظر باشم تا کامیل بیاید و برایم کاغذ بیاورد. بهتر است دیگر بخوابم.