رویای آریایی

attention

my last yahoo id (viva_barca0o0) has just been hacked

the new one is: ardeshiir1899 you can add me and keep in touch if you'd like to

many thanks

ardeshir

Portfolio

بلاگ رول

آرشیو

Feed

اطلاعات

سعدی خوانی شبانه

شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۸۷

دیروز غزلیاتم سعدی ام را به دوستی هدیه دادم. آدمی که به قول خودش با شعر و شاعری ارتباط بر قرار نمی کرد یک بیت از سعدی را خواند و شیفته شد و حس کردم اگر همان موقع سعدی را به او ندهم شاید این فرصت از دست برود و باز هم تبدیل به همان آدم بی ذوق قدیم بشود، پس درنگ نکردم و کتابی که دوستش داشتم را به او دادم.

خلاء غزلیات سعدی برایم غیر قابل تحمل بود و زیاد نتوانستم بدون سعدی دوام بیاورم، رفتم و یک کلیات سعدی به تصحیح محمد علی فروغی خریدم. دوری چند ساعته ام از سعدی انگار اشتیاقم را بیشتر کرده بود و دیوانه وار تشنه غزل هایش بودم، همین شد که دیشب را با سعدی به صبح رساندم و او مسیح وار با انرژی اشعارش بدن بی جانم را نهیب می زد و زنده می کرد.

شب نشینی و هم آغوشی با این شاعر دیوانه و عاشق آنقدر لذت بخش بود که وصف نمی آید. از آن دسته احساسات است که فقط باید تجربه کرد. از بین آن همه غزل زیبا که هرکدام برای خود دنیایی داشتند و سخن های فراوان می گفتند، این غزل من را به اوج رساند، گفتم با شما در آن شریک شوم:

ماه رویا روی خوب از من متاب

بی خطا کشتن چه می​بینی صواب

دوش در خوابم در آغوش آمدی

وین نپندارم که بینم جز به خواب

از درون سوزناک و چشم تر

نیمه​ای در آتشم نیمی در آب

هر که بازآید ز در پندارم اوست

تشنه مسکین آب پندارد سراب

ناوکش را جان درویشان هدف

ناخنش را خون مسکینان خضاب

او سخن می​گوید و دل می​برد

و او نمک می​ریزد و مردم کباب

حیف باشد بر چنان تن پیرهن

ظلم باشد بر چنان صورت نقاب

خوی به دامان از بناگوشش بگیر

تا بگیرد جامه​ات بوی گلاب

فتنه باشد شاهدی شمعی به دست

سرگران از خواب و سرمست از شراب

بامدادی تا به شب رویت مپوش

تا بپوشانی جمال آفتاب

سعدیا گر در برش خواهی چو چنگ

گوشمالت خورد باید چون رباب

جای آن است که خون موج زند در دل لعل

جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷

شب ها می آیند و می روند. هر شب گمان می کنم که دیگر دوام نخواهم آورد و صبح را نخواهم دید. امشب هم چنین حسی دارم، دنیا خیلی وقت است که سر جنگ با من گذاشته است، اول به روی خودم نمی آوردم و سعی می کردم خودم را بزنم به نفهمی و وانمود کنم که این صدای اعلان جنگ را نشنیده ام. انگار که جری تر شد و خشونتش را بیشتر کرد، برای همین دست از بی توجهی برداشتم و به جنگش رفتم. نبرد نابرابری است و دنیا، به خصوص در این روزها، زخم های بسیاری بر پیکر من وارد کرده است. ولی هنوز سرپا هستم و زنده ام. 

آهای دنیا، 

شاید در پایان این نبرد نابرابر من جانم را از دست بدهم ولی مطمئن باش هیچ وقت اینقدر خار نمی شوم که بگذارم تو جانم را بگیری و اگر کار به انجا بکشد بی شک ترجیح می دهم خودم با دستان خودم نابود شوم. من می میرم و تو بمان با این مردمان محبوبت که همگی مثل خودت هیچ بویی از مهربانی و انسانیت و عشق نبرده اند. تو بمان و سر مردم را با قصه فرهاد و مجنون و رومئو و… گرم کن و چشمانشان را بر ظاهر داستان باز کن و نگذار که باطن عشق را بفهمند و انها که از چنگت گریختند و عاشق شدند را مثل عاشقان پیش از این و بعد از این، به تیع نابودی بکش.

خیلی دلم می خواهد بدانم وقتی که به خلوت می روی و در یک گوشه می نشینی، به این پیروزی ظاهری ات افتخار می کنی یا شرمسار از عاشق کشی ناجوانمردانه ات می شوی؟ اصلا دنیا، هیچ شده که دلت بخواهد عاشق بشوی؟ نه تو بی ارزش تر از اینی که بتوانی حتی آرزوی عاشق شدن بکنیف تو اصلا نمی فهمی عشق یعنی چه، شهادت چیست و عاشق در هنگام مرگ چه حالی دارد. از همین بی شعوری و نفهمی ات است که افتاده ای به جان عشاق این دنیا…

حسودیت می شود؟ بمیر از حسودی، حرصت می گیرد؟ از عصبانیت خود بمیر، خودت خوب می دانی که عشق چه گوهری است. هزاران عاشق در طول تاریخ به ضرب شمشیر تو زمین خورده اند و تو قطعا در آن لحظات اخر به چشمانشان خیره شده بودی و حرصت می گرفت که این انسان ها حتی موقع مرگ هم چشمشان از عشق برق می زند و گلویشان اسم معشوق را فریاد می زند و تو چون نمی توانی عاشق باشی سر ناسازگاری با عشاق گذاشته ای و از حسودی به قتل و خون ریزی روی آورده ای. ولی من به این مردن افتخار می کنم، می دانم تو لذت می بری که مرگ ذلیلانه و همراه با التماس من را ببینی، هرگز به تو التماس نمی کنم و می میرم و در چشمان تو نگاه می کنم و به قلب سنگی ات پوزخند می زنم و می دانم که این بدترین عذاب برای تو است و از هزار بار مرگ بدتر است. پس منتظر باش، من یک عاشق دیگر از تبار فرهاد هستم، ولی موقع مرگ جوری عذابت می دهم که تا کنون از هیچ عاشقی اینچنین ضربه نخورده باشی. 

ای دنیا،

کوچک تر از آنی که بتوانی با عاشق مقابله کنی

جای آن است که خون موج زند در دل لعل / زین تغابن که خزف می شکند بازارش 

 

یک بادام خوشمزه

دوشنبه ۵ فروردین ۱۳۸۷
 
کاسه آجیل را زیر و رو می کنم. یک بادام را از صبح نشان کرده بودم که بخورم ولی نیست. با انگشتانم آجیل را به هم میریزم ولی نیست. همینجا بود خودم دیده بودمش اما حالا نیست. بی خیالش می شوم و به کارم می رسم. کم کم فراموشش می کنم ولی درست همان لحظه که کاملا از یادم رفته بود چشمم به کاسه می افتد و بادام درشت و خوشمزه را که چند دقیقه ای دنبالش می گشتم و نمی یافتم را در ظرف می بینم.
 
عجیب است که این همه گشتم و پیدا نکردمش و درست وقتی نگشتم پیدایش کردم. یاد گرفتم که برای یافتن بادام هندی در ظرف کوچک آجیل نوروزی، لازم نیست با انگشتت آجیل ها را زیر و رو کنی، فقط کافی است که رهایش کنی. خودش سر و کله اش پیدا می شود. 

شادباش نوروزی

پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳۸۷
سال هشتاد و شش از همه نظر سال خوبی برام بود. با اطمینان می تونم بگم که این سال بهترین سال همه دوران زندگی من بود و پر از عشق بود برام. اوایل سال موفق شدم کاری رو برای خودم جور کنم که واقعا عاشقشم و یک عمر آرزوش رو داشتم، آخرای سال هم تونستم با کسی آشنا بشم که واقعا عاشقشم و یک عمر آرزوش رو داشتم! (تکراری شد که!!)
 
راستی زمستون امسال هم سردترین زمستون سی و پنج سال اخیر بود، همین باعث شد دانشگاه تعطیل بشه و تعطیلی دانشگاه هم باعث شد که…ای بابا، می بینی نازگل؟ اینجا هم دوباره این داستان رو داریم مرور می کنیم، چه باحال!
 
این اولین باری که با این "خمار مستی" می خوام سال رو تحویل کنم. امیدوارم سال بعد از امسال هم بهتر باشه. برای همتون آرزوی سال بی نظیری رو می کنم. کاش هممون آخر سال بعد عاشق باشیم و سرزنده. کاش هیچ دلی نشکنه و هیچ غباری روی قلبا رو نگیره، کاش خون تازه ای تو این رگ های خشک شده و بی احساس مردممون ریخته بشه. کاش همدیگه رو بیشتر دوست داشته باشیم. کاش بیشتر لبخند بزنیم و کاش قدر دلهامون رو بدونیم.
 
پی نوشت: آرتور سی کلارک، نویسنده بیش از صد کتاب درباره فضا، علم و آینده، دیروز و در سن نود سالگی در گذشت. به قول خودش، نود بار چرخیدن به دور خورشید خسته اش کرده بود. او از آن دست نویسنده هایی بود که خیلی دوستش داشتم و علاوه بر قلمش، عقایدش را نیز می پسندیدم. دنیا بدون آرتور سی کلارک چیزی کم دارد. جای او و همه کسانی که نوروز های گذشته دستشان در دستمان بود خالی و یادشان تا ابد جاودان.
 
نوروزتان شاد باد 

یک بازی دو سر برد

دوشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۶
 
راستش هیجان زده می شوم وقتی که می شنوم که می گویی از صحبت کردن با من "نفع" می بری و حقیقتا یخ می کنم وقتی فکر می کنی که این نفع یک طرفه است و گمان می کنی که من ضرر می کنم و آتشم شعله ور تر می شنود وقتی که می بینم از اینکه گمان می کنی من بازنده هستم اندوهگین می شوی؛ اینگونه ناخواسته تفاوت بزرگت را با این جماعت منفعت طلب و فرو مایه برایم عریان می کنی و سرشار از لذت می شوم از داشتن دوستی مثل تو و فخر می فروشم به کسانی که چون تویی را ندارند! 
نه ناز گل من، این بازی که ما می کنیم بازنده ندارد و هر دو طرف چه بخواهند و چه نخواهند، چه بفهمند و چه نفهمند، برده اند. مگر می شود در این دریای خروشان و بی ساحل عشق تو غوطه خورد و باز هم گله کرد و از شکست صحبت کرد؟ مگر می شود در مقابل این همه احساس زیبا که با صدای آهنگینت و گاه با سکوت دلفریبت وجودم را سرشار می کند نشست و به قول تو "نفعی" نبرد؟
 
نه نازنین، قاعده این بازی با سایر بازی های دنیا فرق می کند. کسی در انتهای این راه نمی بازد و هر دو قهرمان آن خواهیم بود…تا ابد. 
 
صفحه ی بعدی »

تبلیغات

تقویم

March 2008
S S M T W T F
« Feb   Apr »
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
293031  

دسته بندی ها

Spam Blocked

Sky3c sponsored by Seven Jeans Sale